صفحه 2 از 11 نخست 1234 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

  1. #11

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    علاقه
    زندگی، آرامش، تفکر
    نوشته
    1,312
    حضور
    28 روز 4 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    4096



    ولی من ترم آخر دانشگاه برای آزمایش چادر سرم کردم و تاب نیاوردم برا همیشه چادری بشم و هیچ حسی هم نداشتم و چیزی هم فرق نکرد که هیچ یکم منزوی یا ا فسرده تر هم شدم.
    قبلنا شاد بودم و اما الان....
    فک کنم اگه شما ازدواج نکرده بودید این احساس از بین میرفت چون احساس شدید و قوی و زود گذر هست.
    ولی چون ازدواج کردین اینطوری موندین....
    سوء تفاهم نشه نظر واقعیه خودم هست واقعا حسش کردم و الکی دوست ندارم تظاهر کنم!!!!
    ویرایش توسط nooraaa : ۱۳۹۱/۰۶/۰۸ در ساعت ۱۶:۵۵

  2. صلوات ها 9


  3. #12

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    یا الله
    سلام دوستان
    ممنونم که همراهی میکنید
    دوستان بزرگوار این خاطرات که حقیر میزارم مربوط به خودم نیست.

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

    من فاطمه 26 ساله هستم
    يادمه از سال اول راهنمايي چادري شدم . اولين روزي كه چادر سرم كردم با خانواده رفتيم پارك لاله. همون اطراف عرضه مستقيم لوازم تحرير بود، همراه پدرم رفتم براي خريد ، فروشنده از چادر من خيلي خوشش اومد و يه دفتر يادداشت بهم هديه داد.
    از خوشحالي بال درآورده بودم و تو خيابون كلي به خودم ميباليدم كه چادر سرمه و همه به چشم تحسين به من نگاه ميكنن.
    چادرم رو خيلي دوست داشتم تا اينكه بزرگ‌تر شدم. با اينكه دوسش داشتم ولي احساس ميكردم جلوي فعاليت هاي منو ميگيره. مثلا گردش يا مسافرت كه ميرفتيم دوست نداشتم چادر سرم كنم .
    وارد دانشگاه كه شدم تو كلاسمون يكي دوتا بيشتر دختر چادري نبود. من هم تصميم گرفتم چادرم رو بردارم و متاسفانه اين كار رو كردم. هنوز يك ماهي از زماني كه چادرم رو برداشته بودم نگذشته بود كه ديدم اينطوري هم اصلا احساس خوبي ندارم و خيلي معذبم.
    يه شب كه خيلي ديگه با خودم درگير شده بودم كه بالاخره بايد تكليفم رو با خودم روشن كنم، رفتم و از كتابخونه پدرم كتاب حجاب شهيد مطهري رو برداشتم و شروع كردم به خوندن. مثل گرسنه‌اي كه تازه به غذا رسيده باشه با ولع تمام داشتم كتاب رو مطالعه ميكردم. خلاصه تا صبح اون كتاب رو تموم كردم.
    چيزي به ماه رمضون نمونده بود، با شروع ماه رمضون دوباره چادرم رو سرم كردم و وارد دانشگاه شدم. بعد از چند وقت تازه فهميده بودم كه تو كلاسمون چادري كم نداشتيم ولي اونا هم مثل من تو دانشگاه چادر سر نميكردن.
    بعد از اين حركت من چند نفر ديگه هم كه تو دانشگاه چادرشون رو بر داشته بودن دوباره چادري شدن. خيلي احساس خوبي داشتم كه بالاخره به ارزش چادر پي برده بودم.
    اون زمان در منزل كه مهمون داشتيم هيچ وقت چادر سرم نميكردم و با مانتو بودم ولي از وقتي كه ازدواج كردم همین مشکل هم حل شد احساس بزرگي ميكردم و هرچقدر كه بيشتر احساس بزرگي و ارزشمندبودن ميكنم دوست دارم حجابم كامل تر باشه .
    فكر ميكنم اين از بركات چادر هست كه به مرور زمان وقار دروني من بيشتر و بيشتر ميشه. اگر قبلا به خاطر كمبود اعتماد به نفس آرايش كوچيكي ميكردم الان اعتماد به نفسم انقدر زياد شده كه براي زيبا شدن نيازي به آرايش در کوچه و خیابان را در خودم احساس نمی کنم.
    خدارو شكر ميكنم كه خانواده‌اي نصيبم كرد كه با مهربوني هاشون راه خدايي رو نشونم دادن و همسري كه با دوري از تعصبات مذهبي و با مهربوني هاش اجازه ميده كه خودم راهم رو انتخاب كنم.

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


  4. صلوات ها 18


  5. #13

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    این خاطره که براتون می فرستم مربوط به چادری شدن یه خانوم خیلی مومن از اقوام ماست یکی از همون کسانی که نقش خیلی مهمی تو چادری شدن من داشتند...

    یه روز که خونه ایشون بودیم خیلی کنجکاو شدم تا ماجرای چادری شدنشون رو بدونم و ایشون هم با صبر و حوصله برام تعریف کردند:

    من یه دختر15ساله بودم که تو یه خانواده مذهبی زندگی می کردم اما طرز پوششم اصلا مطابق با خانواده مون نبود و همیشه در حالی بیرون می رفتم که موهام بیرون بود و لباسم هم مناسب نبود ...

    چند وقتی گذشت و من درگیر بحث حجاب شدم ، از همون اول یه حس خاص داشتم نسبت به چادر...

    یه شب صبر کردم تا همه رفتن بخوابن...

    سجاده ام رو انداختم وسط اتاقم و چادر نمازم رو سرم کردم سجاده ام رو پر از گل های محمدی کردم و نشستم وسط گلها...

    من اونشب عاشق خدا شدم و یه قول وقرار هائی با خدا گذاشتم یکی از این قول وقرارها این بود که چادری بشم....
    اطرافیان من حتی انتظار محجبه شدن منو هم نداشتن چه برسه به چادری شدن...

    هیچ وقت دلم نمیخواد روزای قبل از چادری شدنم رو به یاد بیارم چون از خدا خجالت میکشم...

    مهمتر از اون ,اونشب از خدا خواستم علاوه بر اینکه حجابم فاطمی باشه اخلاق فاطمی هم به من بده...
    ***
    این خانم که الان 30 سالشونه توی فامیل به اسوه صبر و شکیبائی معروفه
    انقدر رفتاشرشون عالیه که دید و نگاه خیلی ها رو نسبت به چادر مثبت کرده

    خیلی مرتب وتمیز چادرشون رو سر میکنن و هیچوقت نامرتب نیستن و همیشه میگن: مومن باید مرتب باشه و من سعی میکنم خودمو شبیه مومنان کنم...

    از اونجائیکه شهر ما توی منطقه کوهستانیه اینجا خیلی برف و بارون می باره اما حتی وقتی که مردم با پوتین وکفش خیس از آب میشن ایشون وقتی میرن پیاده روی با اینکه چادرشون رو هیچ وقت جمع نمیکنن بعد از برگشتن به خونه حتی یه لکه کوچیک هم رو چادرشون نیست...
    و میگن:خدا به کسی که راه حق رو انتخاب کرده باشه خیلی زیاد کمک میکنه...
    خدا اون شب خیلی ایشون رو دوست داشت که بهشون دو تا هدیه داد هم حُسن خُلق و هم حجاب برتر..
    ایشون میگفتن خیلی ها مسخرشون کردن راجع به حجابشون اما میگن: عشق به خدا انقدر شیرینه که هرکسی اونو بچشه دیگه دست از اعتقادش بر نمیداره...

    فقط خواستم با گفتن این خاطره بگم:

    شاید خیلی ها که الان از وضع حجابشون راضی نیستن به نظرشون اینکار(محجبه شدن)خیلی سخت بیاد. اما به قول اون خانم: بیائید یه خرده عاشق خدابشیم, شاید واقعا طعمش خیلی شیرین باشه...
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  6. صلوات ها 14


  7. #14

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    خواهران خوب ایمانی من سلام
    من دختری16ساله هستم .دختری که در چادرش و چادری شدنش تردید داشت و به کمک یک دوست این شک و تردید به یقینی پایدار تبدیل شد.
    من در خانواده ای مذهبی بزرگ شدم که اعتقادات مذهبی قوی در آن وجود دارد و از همه مهمتر با وجود مذهبی بودن خانواده ما هیچ چیزی در آن به من تحمیل نشد و من یک فرد مذهبی شدم. حجاب من مانتو و شال یا روسری بود اما هیچ وقت هیچ نامحرمی یک تار موی مرا نیز ندیده بود .
    با وجود اینکه خانوده خود ما مذهبی بود اما آشنایان و خویشاوندان نزدیک شاید حجابی در حد متوسط یا حتی کمتر داشتند و بعضی کارهایم مثل سعی در پوشاندن کامل موهایم یا به طورمرتب نمازخواندنم برایشان سوال شده بود که بعدا هم خودشان به خودشان جواب داده بودند که '' ای بابا تازه به سن تکلیف رسیده ,جو گیر شده بذار یه مدت بگذره ببین همین دختر با چه سرو وضعی میاد بیرون."
    اما آنان بعدها دیدند که این اعتقادات نه تنها تضعیف نشد بلکه روز به روز تقویت می شود.
    و من بین اینهمه حرف وحدیث , باحجاب بزرگ شدم.

    از حدود یکسال یا یکسال و نیم پیش به حجابم شک کردم اوایل به خودم میگفتم ''حجاب تو کامله خودتو تو دردسر ننداز. مگه نمی بینی تو فامیل تو به محجبه بودن معروفی پس دیگه چادر چیه؟ '' اما بعد از یه مدت فکر کردن به این نتیجه رسیدم که '' توی معنویات آدم باید خودشو با افراد بالاتر از خودش مقایسه کنه ''

    تصمیم گرفتم مطالعه ام رو بیشتر کنم راجع به زندگی حضرت زهرا(س) والبته حجاب ایشون

    و خواندم که در نقل ماجرای فدک نیز شکل خاص حجاب حضرت زهرا(س) هنگام خروج از منزل اینگونه توصیف میکنند:
    حضرت زهرا(س) هنگام خروج از منزل مقنعه را محکم به سر بستند و جلباب را به گونه ای که تمام بدن آنحضرت را می پوشانید و گوشه های آن به زمین میرسید به تن کردند وبه همراه گروه کوچکی از نزدیکان و زنان قوم خود بسوی مسجد حرکت کردند (طبرسی الاحتجاج ج1ص98)
    انگار جواب خودمو پیدا کردم اما من باید اونقدر اطلاعات راجع به چادر ودلایلم برای پوشیدنش داشتم تا اگر کسی یه روز ازم پرسید چرا چادر کردی؟ دلایل مناسب و منطقی بهش ارائه بدم.

    در همین جست وجو ها که به دنبال دلیل محکم بودم به جای دلیل محکم یه دوست پیدا کردم، یه دوست که با تمام وجودش چادرش رو دوست داشت و خب طبیعتا می تونست منو خیلی خوب راهنمائی کنه. من سوالامو ازش پرسیدم و اون تمام روزنه های تاریک ذهن منو روشن کرد با دلایل منطقی و روشن همون چیزی که من دنبالش بودم.

    توی این سوال پرسیدن ها من از سختی حجاب گفتم و دوستم یه جواب خیلی خوب بهم داد گفت: ما تو عشقمون به خدا به اندازه ایی که انتخاب های سخت داشته باشیم میتونیم بگیم عاشق توئیم .

    راست می گفت، یه خرده که با خودم فکر کردم دیدم خدای به اون بزرگی با اون همه توانائی و قدرت که خالق منه تو قرآن ازم چندتا چیزخواسته (مثل حجاب و عفاف و نماز و...) حالا من, من بنده فقط به خاطر چند روز خوشی و تفریح و راحتی در این دنیا ، دارم از چادر که می دونم واقعا حجاب برتره فراری میشم.منصفانه نبود.

    خلاصه این دوست ما که خدا واقعا خیرشون بده مثل اینکه یه وسیله بودن تا دو سه تا سوال عمده و تردید های منو که مانع من بودند با جواباشون از سر راه من بردارن و کمک کنن تا من با آگاهی چادر رو انتخاب کنم.
    در نهایت هم دل به دریا زدم و تمام حرفایی که پشت سرم و حتی مقابلم گفته میشه رو به بهای رضایت کامل خدای خوبم و امام عصر (عج) وحضرت زهرا (س) به جون خریدم که اصلا قابل مقایسه با رضایت بنده ها نیست. به خودم گفتم تا کی میخوای ندای امام زمانت رو نشنوی که به بهترین دعوتت میکنه و تو خودتو به نشنیدن میزنی؟ و بالاخره به خاطر امام زمان (عج) چادری شدم.
    اسم خاطره ام رو لطفا بذارید: آقای مهربانمان خودمان را با بهترین ها وبرترین ها برای ظهورت آماده میکنیم.
    میدونم توی این راه ممکنه بعضی وقتا سست ایمان بشم اما برام دعا کنید تا همیشه چادرسیاهم رو با لذت بندگی خدا سرم کنم.فقط و فقط به خاطرخدا

    بعد از چادری شدن فهمیدم همونطور که چادر حجاب برتره باید اخلاق وکردارم رو هم برتر کنم.

    یکی از عوامل دیگری که باعث شد من بیشتر وسوسه شیطان در به تردید انداختن خودم را حس کنم دیدن اتفاقی آیه 17سوره اعراف و جستجو درباره تفسیر آن از تفسیر نور بود که آنرا برای شما نیز مینویسم برای کسانی که هنوز فقط ذره ای درباره این پوشش(چادر) تردید دارند تا باور کنند این تردیدها از کجاست:

    ''سپس از روبرو و از پشت سر و از راست وچپ شان بر آنان میتازم وبیشتر آنها را سپاسگزار نخواهی یافت'' (17) سوره اعراف

    نکات تفسیری:

    - در حديث مى ‏خوانيم: شيطان كه سوگند خورد از چهار طرف در كمين انسان باشد تا او را منحرف يا متوقّف كند، فرشتگان از روى دلسوزى گفتند: پروردگارا! اين انسان چگونه رها خواهد شد؟ خداوند فرمود: دو راه از بالاى سر و پايين باز است و هرگاه انسان دستى به دعا بر دارد، يا صورت بر خاك نهد، گناهان هفتاد ساله‏اش را مى‏ بخشايم.

    - همين كه حضرت آدم از تسلّط شيطان بر انسان آگاه شد، روبه درگاه خدا آورده و ناله زد. خطاب رسيد: ناراحت نباش، زيرا من گناه را يكى و ثواب را ده برابر حساب مى‏كنم و راه توبه هم باز است.

    این 2 مورد پایینی خیلی بهم کمک کرد.
    امام باقر عليه السلام فرمود:
    ورود ابليس بر انسان از پيشِ رو بدين شكل است كه امر آخرت را براى انسان ساده و سبك جلوه مى‏دهد، و از پشت سر به اين است كه ثروت‏اندوزى و بخل و توجّه به اولاد و وارث را تلقين مى‏كند و از طرف راست با ايجاد شبهه، دين را متزلزل و تباه مى‏سازد و از طرف چپ، لذّات و شهوات و منكرات را غالب مى ‏كند.
    شيطان اگر بتواند، مانع ايمان انسان مى‏شود و اگر نتواند، راه‏هاى نفاق و ارتداد را مى‏گشايد و اگر موفّق نشود، با ايجاد شك و ترديد و وسوسه، انسان را به گناه سوق مى‏دهد تا از ايمان و عبادتش لذّت نبرد و كار خير برايش سنگين و با كراهت جلوه كند.
    در روايات متعدّد، صراط مستقيم، به اهل‏بيت عليهم السلام و ولايت على عليه السلام تعبير شده است.
    تفسیرآیه17سوره اعراف.منبع;تفسیرنور


    شدیدا به دعایتان محتاجم.

    خدایا از ما راضی باش.
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  8. صلوات ها 10


  9. #15

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    من 16 ساله ام و در همین سن چادری شدم

    با نهایت تاسف میگم که قبلا بی حجاب بودم بازم میگم با نهایت تاسف با یادآوری اون روزها احساس شرمندگی میکنم از اینکه بعضی پسرا من رو با چشمای ناپاک نگاه میکردند ...

    اما وقتی که چادری شدم... ماه رمضان همین امسال بود تو حال و هوای شبهای قدر و سخنرانی هایی در مورد حجاب که من رو خیلی عوض کرد. سخنرانی ها مرا متوجه عقوبت گناه کردند که از آن غافل شده بودم و همچنین وقتی حاج آقا گفت که دخترایی که بی حجاب هستن و تو خیابون راه میرن و ناز میکنن حقیقت کارشون مثل این می مونه که به مردم التماس میکنن که منو نگاه کنید و این افراد یه نوع کمبود دارن. من دیدم راست می گن درحالیکه هیچوقت دوست نداشتم که افراد نسبت به من این دید رو داشته باشن
    صحبتهایی که مادرم راجبه حجاب و چادر به من میگفت هم منو خیلی تکون داد خیلی زیاد و در من زمینه سازی کرد. ایشان همیشه مرا نصیحت می کردند درسته که من بی حجاب بودم ولی نماز می خوندم و به شهدا علاقه ی بسیاری داشتم مادرم به من توصیه کرد که وصیت نامه های شهدا رو بخونم و من وقتی این چند سطر رو میخوندم به گریه افتادم

    یکی از اونا مال شهید منصور رنجبران بود :این دنیا زود گذر است و به زودی همگی ما برای پاسخ در میز محاکمه ی الهی حاضر می شویم.. وآن موقع است که از شما سؤال می کنند

    ای زنان آیا پیرو حضرت زهرا بودید یا نه......
    آن وقت چه جوابی دارید بدهید.......؟؟؟؟!!!!!


    و دیگری شهید محمد محمودی :حجاب شما از خون ما که در جبهه ها می ریزد برای دشمن کوبنده تر است....

    و دیگری که منو خیلی تکون داد از شهید احمد پناهی :حجاب شما سنگری است آغشته به خون من....اگر آن را حفظ نکنید به خون من خیانت کرده اید....

    همه ی اینها باعث شد کم کم با حجاب آشتی کنم و مانتوی مناسب بپوشم و موهام رو بیرون نزارم تا اینکه بالاخره بعد از شبهای قدر تصمیم گرفتم چادر سرم کنم.

    روز اول که چادری شدم واقعا با چادر احساس امنیت و آرامش داشتم و این احساس همیشه با منه و از اینکه پسرا تو خیابون منو دیگه با چشم ناپاک نگاه نمیکنن خوشحالم

    چون از یه خانواده مذهبی هستم و تمام اقوام چه پدری و چه مادری تماما چادری هستن یا اگه نباشن با حجاب و مانتوی مناسب بیرون میان خیلی به من احترام میزارن و منو تشویق میکنن . امیدوارم که خدا به خاطر اینکه در گذشته بی حجاب بودم منو ببخشه من واقعا توبه کردم ........

    امیدوارم تمام دختران ایران زمین یه روز به راه راست هدایت بشن ...ان شاءالله
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  10. صلوات ها 15


  11. #16

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین ... هو ناصر و معین
    اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
    دختری ۱۷ ساله هستم
    محصل رشته ی ریاضی فیزیک
    اگر خدا بخواهد و در دانشگاه قبول شوم مهر ۹۲ عازم دانشگاهم
    عاشق اسمم هستم
    محدثه...آن هم محدثه سادات
    چی شد چادری شدم؟؟
    خب مادر بزرگم یا اطرافیان را میدیدم که چادری بودند
    مادرم هم اوایل که من به دنیا آمده بودم...فکر میکنم تا ۲-۳ سالگیم چادری بود
    اما با چادر وقتی بیشتر آشنا شدم که به مدرسه ی راهنمایی رفتم
    در مدرسه ما چادر اجباری بود، هنوز هم هست
    شاید ۸۰% یا شاید هم ۱۰۰% دوستانم چادری نبودند...اکثرا بی حجاب بودند...یعنی اعتقادی به حجاب نداشتند
    ولی من...نمیگویم آن زمان حجاب را می فهمیدم، شاید هنوز هم درست و حسابی درکش نکرده باشم، ولی همیشه حرف پدرم در گوشم بود که از همان اول به من گفت:«یا روسری را درست سرت کن، یا اصلا سرت نکن!»
    اصلا بگذار از حجاب گذاشتنم شروع کنم
    خانواده ی پدرم، به جز مادر بزرگم بی حجاب هستند، اوایل تکلیفم که بود، یک روز که می خواستیم با هم گردش برویم، مادرم هم نبود، به من گفتند ما رویمان نمیشود تو را با این سرو وضع بیرون ببریم.
    خلاصه دل خوشی از حجابم نداشتند. مرا بردند و برایم مانتوی سفیدی خریدند با آستین های کوتاه، که آن را بپوشم! من هم که بچه بودم! پوشیدم
    پدر بزرگم همیشه میگفت:«این چیه سرت میکنی؟»
    تا آخر سر یک بار به او گفتم عقاید هرکسی به خودش مربوط است و خلاص! البته با احترام!
    این ها را گفتم که از فضای اطرافم بدانید
    به جایش خانواده ی مادرم! همیشه مرا برای حجاب داشتن تشویق میکردن و قربان صدقه ام می رفتند.
    بزرگتر که شدم دلم خواست از حجاب بیشتر بدانم. به سخنرانی ها گوش کردم و بیشتر فهمیدم. اما معتقدم که هنوز هم کم میدانم. حکیم ملا صدرا فرموده است :«اگر میخواهید از عبادت خسته نشوید و از آن لذت ببرید ، با عقل خود خدا را بندگی کنید.» و من انگار قسمت عشقیم بیشتر فعال است و در صدد هستم که بیشتر راجع به حجاب بدانم و قصدم این است که انشالله کتاب حجاب آیت الله مطهری را مطالعه کنم. هم چنین کتاب زن در آیینه ی جمال و جلال آیت الله جوادی آملی
    و اما چادر!
    مادرم همیشه در گوشم میخواند و هم چنین می خوانَد که چادر حرمت دارد!برای همین هیچ وقت خوشش نمی آمد که من چادرم را از مدرسه تا خانه مچاله کنم زیر بغلم یا توی کیفم.همیشه میگوید باید تا کنی چادرت را.
    علاقه مند شدم به چادر!
    هر وقت پیاده از مدرسه به خانه یا به عکس میرفتم دلم نمی خواست چادرم را در بیاورم. دوستش داشتم! یک حس امنیت...
    عقیده ام این است که قلبت هیچ گاه به تو دروغ نمیگوید! سند هم دارم!
    ""پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله:
    «تُفْتيكَ نَـفْسُكَ، ضَعْ يَدَكَ عَلى صَدْرِكَ، فَإنَّهُ يَسْكُنُ لِلْحَلالِ وَ يَضْطَرِبُ مِنَ الْحَرامِ دَعْ ما يُريبُكَ اِلَى ما لا يُريبُكَ، وَ اِنْ اَفْتاكَ الْمُفْتُونُ، اِنَّ الْمُؤمِنَ يَذَرُ الصَّغيرَ مَخافَةَ اَنْ يَقَعَ فِى الْكَبيرِ»
    قلبت (وجدانت)، حقيقت را براى تو مى‏گويد. دستت را بر روى سينه‏ ات بگذار، زيرا قلبت از حلال، آرامش و از حرام تشويش پيدا مى ‏كند. آنچه تو را به ترديد مى ‏اندازد ـ هر چند كه صاحبان فتوا، فتوا دهند ـ رها كن و به سراغ چيزى برو كه تو را به ترديد نمى ‏اندازد. مؤمن از ترس گناه بزرگ، گناه كوچك را هم رها مى ‏كند.
    كنزالعمّال، ح 7306"
    برای همین اولش نذر کردم که اگر در دانشگاه قبول شوم چادر سرم کنم.
    یک بار وقتی در کوچه داشتم با چادر راه میرفتم، حس عجیبی داشتم! انگار کن خداوند دارد به من لبخند میزند... حسابی دوستم دارد! هیچ وقت دلم نمی خواسته برای خدا یک بنده ی معمولی باشم! همیشه دوست داشتم که سوگلی در گاهش بشوم انشالله...و احساس کردم این چادر مرا به این هدف نزدیک می کند.
    به مادرم گفتم که دلم چادر میخواهد...
    گفت چادر حرمت دارد! دلم نمی خواهد که چادرت را هی در بیاوری و سرت کنی!!!
    پس قرار شد وقتی وارد دانشگاه شدم و عقل رس تر و تحقیقاتم را تکمیل کردم چادری شوم، اما ... از وقتی در خیابان چادر سرم می کردم دیگر مانتو و روسری به دلم نمی چسبید!
    مانتوی گشاد مشکی می پوشیدم و روسری های تیره! انگار کن دلم نمی خواست که آن نگاههای که چادرم دفعشان می کند با مانتو جذبم شوند!
    همیشه همه ایراد به من میگرفتند که چرا این طور لباس میپوشی؟
    چرا عین پیرزنها؟
    خلاصه یک روز جایی بودیم در محفلی و بحث خرید پیش آمد.
    مادرم گفت می واهد برایم شلوار جین بخرد. گفتم نه! من شلوار مشکی میخواهم!
    خاله ام گفت:وا! تو چرا انقدر دگم شدی؟
    از آن طرف خاله ی بزرگترم رو به مادرم گفت:چرا انقدر این بچه رو اذیت میکنی؟دوست داره چادر سرش کنه، بذار بکنه!
    خلاصه بحث بالا گرفت و کلی حرف شنیدم
    موافق و مخالف!
    خلاصه حسابی سر در گم شدم! محاسباتم به هم ریخته بود...
    ایام،ایام فاطمیه بود و من با خودم عهد کردم که اگر تا روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به نتیجه رسیدم به نام نامی ایشان در همان روز چادری شوم و اگر نه که بماند برای بعد...
    خلاصه حرف زیاد شنیدم و راستش را بخواهید بد جوری از عکس العمل عمه هایم نگران بودم.
    خلاصه روزی که دلم حسابی گرفته بودم...یادم نیست دقیقا کی...فکر میکنم یکی دو روز قبل از شهادت حضرت بود که قرآن را برداشتم و گفتم: «خدایا!تو دانی و توانی! من که ندانم و نتوانم! سپردم دست خودت... اگر اونی که می خوای چادره بهم بگو...»
    در ذهنم بود که آیه ی ۵۹ سوره ی احزاب باشد و کلمه جلابیب...
    با دلی شکسته و دستانی لرزان و قلبی پر از شک و محاسباتی به هم ریخته قرآن کریم را گشودم و...
    «یا ایها النبی قل لازواجک و بناتک و نساء المومنین یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یؤذین و کان الله غفورا رحیما»
    حال آن لحظه هایم وصف ناشدنی است...انگار با زبان گفتنش از حسش می کاهد.
    تصمیمم را مصمم گرفتم!گفتم خدایا!من دیگر صبر نمی کنم...توکل بر تو...و به یمن حضرت زهرا سلام الله علیها و قرآن کریم شروع کردم.
    امروز که این خاطره را مینویسم(23 اردیبهشت 1391) ۱۷ روز است که چادری شده ام!
    و...
    وجودم پر از عشق است گوش شیطان و چشمش کر وکور!!!!
    از شما هم که این خاطره را میخوانید صمیمانه می خواهم که برای منو امثال من حسابی دعا کنید تا در راهمان بسیاااااار ثابت قدم بمانیم.
    اللهم عجل لولیک الفرج
    التماس دعای شهادت
    یا زهرا
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  12. صلوات ها 11


  13. #17

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    علاقه
    روانشناسي ومشاوره،پژوهش درعلوم مختلف
    نوشته
    970
    حضور
    1 روز 7 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    5447



    واقعا بگم...؟؟؟

    يعني ميشه راحت حرفمون رو بزنيم..فردا به ما نگن رياكار...

    خالصانه ميگم...هرطور دوست داريد تصور كنيد...اما من چادر دوست نداشتم واصلا خوشم نميومد ازحجاب به خاطر تربيت غلط خانواده ام...

    اتفاقي9سالگي خواب خانمي نوراني ديدم يه چادربهم هديه داد و گفت كه به حرمت اون چادرسركنم..

    من نميدونستم كيه....اما وقتي فهميدم كيه ازروي عشق ديگه چادري شدم..ازاول راهنمايي چادرزدم..

    مادر سادات كيه؟

    اللهم عجل لولیک الفرج
    السلام علیک یا ابا صالح المهدی



  14. صلوات ها 17


  15. #18

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    سلام

    من واقعا دوست نداشتم چادر بپوشم . اونم تو این سنم که هنوز زیاد بزرگ نشدم (تازه اردیبهشت امسال 15 ساله شدم )

    چادر پوشیدن من یه خاطره شیرینه برام .

    همیشه خواهرم می گفت که چادر عزت خانوما رو بالا می بره ولی من گوشم بدهکار نبود .

    من اصولا هر پنجشنبه میرم سر مزار شهدا . هر وقتی که مساعد باشه سعی میکنم برم . اون روز هم اولین پنج شنبه ی سال بود. همینطوری داشتم بین مزار شهدا میرفتم چشمم به عکس مزار یک شهید افتاد. نمیدونم انگار داشت صدام می کرد که یه چند لحظه ای مهمونش بشم .

    گفتم یه فاتحه برای آن شهید بخوانم .
    نشستم فاتحه رو که خواندم یه حس خیلی عجیبی بهم دست داد که تا اون زمان تجربه اش نکرده بودم . یه حس دلبستگی و ارادت به اون شهید .

    دیگه داشتم کم کم میرفتم که مادر اون شهید اومد؛ یه خانوم مسن بود . اومد و منم نمیشناخت خیلی گرم باهام احوالپرسی کرد و بعد دستامو گرفت و گفت : تو پسرمو میشناسی؟

    گفتم : نه اولین باره میام سر مزارشون .

    گفت : میخوای یه هدیه بدی به پسرم ؟ تو این ایام عید

    گفتم : بله چرا که نه

    گفت : اگه پسرم شهید شده و خونشو به مردم وطنش هدیه داده ؛ تو هم میتونی چادر بپوشی و حجابتو به پسرم هدیه بدی؟

    واقعا حرفای اون خانوم خیلی به دلم نشست گریه مون گرفت و من قول دادم

    روز اولی که چادر پوشیدم اتفاقا کلاس زبان داشتم . اصلا نمیتونستم جمع و جورش کنم هی از تصمیمم منصرف می شدم ولی وقتی یاد اون روز می افتادم به خودم میگفتم : تو هدیه دادی حجابتو، نمیتونی پس بگیری.

    یه مدت که گذشت عادت کردم و حالا خیلی برام راحته که چادر بپوشم . فکر میکنم با اینکارم دیدگاه دیگران هم دربارم عوض شد . احساس میکنم حالا دیگه بیشتر بهم احترام میدارن .

    و حالا میبینم چادری شدن چه عزتی داره !
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  16. صلوات ها 11


  17. #19

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    سلام به همه
    من هم دوست دارم با تقسیم این خاطره خانم فاطمه زهرا واسم یه لبخند از اون لبخندای نورانیش بزنه

    امیدوارم این خاطره باعث بشه یه خانم با شرایطی مثل شرایط من، به چادر فکر کنه!

    سوم دبیرستان بودم که برای تحصیل پدرم به انگلستان رفتیم. خانواده معتقدی داشتم. اما خودم آزاد بودم برای انتخاب روش زندگیم. اونا فقط گاهی گوشزد میکردن. من اصلاً به خدا و نماز و دین اعتقاد چندانی نداشتم. بر حسب عادت روسری سرم می کردم ولی حجاب برام مهم نبود.

    تا اینکه یک حاجت مسیر زندگیمو عوض کرد. می دونستم خدایی هست که دعای بنده هاشو می شنوه و اجابت میکنه. تو انگلستان گاهی اوقات از اینترنت سریال ها و فیلم های ایرانی رو دانلود می کردیم می دیدیم. از این طریق بود که یک آهنگی رو شنیدم که یک جمله اش انگار جواب سوال من بود. آهنگ آقای اخشابی که واسه سریال گمگشته خونده بود یادتونه؟ میگفت " نماز حاجت بخونین، حاجتتون روا میشه" این جمله باعث شد تو نت سرچ کنم که چیه این نماز حاجت؟ و این شد شروع تلاش من برای شناخت خدا
    وقتی نتایج سرچ رو دیدم با یه مطالبی روبه رو شدم که تا اون موقع نشنیده بودم. منی که 4 سال بود تو خود انگلیس پر بودم از مادی گرایی... با یه دریا مطالب تازه و زیبا مواجه شدم.
    از همون موقع شروع کردم به خوندن یه دور کامل ترجمه قرآن، زندگیم متحول شد. اما هنوز با حجاب نبودم تا اینکه اومدیم ایران.
    وارد دانشگاه شدم. بنا به دلایلی مجبور شدم به دانشگاه آزاد برم. اون واحدی که من بودم چادر اجباری بود اما فقط واسه دانشگاه چادر می پوشیدم و متاسفانه در دانشگاه ما چادر وسیله ای شده بود که ما هر طور خواستیم زیرش لباس بپوشیم و فقط برای رد شدن از حراستی های ورودی، چادرو بکشیم رو موهامون. سر کلاسم که چادرارو در میاوردیم.
    متاسفانه الان تو جامعه چادریهای بدحجاب هم زیاد می بینم یه حرکاتی از چادری ها می بینیم که مو به بدنمون سیخ میشه، صد البته عمومیت نداره ولی هستن این جور چادری هایی ......اون موقع که من تازه اومده بودم به ایران، زیاد مدگرا نبودم و حجابم خیلی بد نبود. چشم و همچشمی تو دانشگاه و کلاس اومدن واسه همدیگه باعث شد رو بیارم به آرایش های آنچنانی و مدگرایی و اسراف و بی قیدی نسبت به حجاب و خلاصه با ورودم به دانشگاه وضع حجابم بدتر شد و به شدت رو آوردم به مدگرایی...
    هر چند روز یه ست کامل عوض می کردم. کارم به جایی کشید که از دوست و آشنا واسه تنوع لباس قرض می گرفتم. اما خدارو شکر هیچوقت با پسری رابطه نداشتم. همه اش رو هم مدیون خدا می دونم. چون از بچگی خودش مانع من شده بود. در هر حال دوباره از خدا فاصله گرفتم. خدا منو ببجشه، چقدر آدم فراموشکاره....
    یه ترم واحد اندیشه داشتم. کتابشو که میخوندم اون تلنگر دوباره به من زده شد. جملاتی که از ذهنم گذشت یادمه: "اگه من الان بمیرم چی می خوام جواب خدا رو بدم؟" دیدم هیچ بهونه ای ندارم. از همون لحظه تصمیم گرفتم با حجاب بشم و نماز بخونم.
    برا شروع هد گذاشتم. قیافم خیلی عوض شد. همه تو دانشگاه یه جوری نگام می کردن. من که تا اون لحظه با یه مد و قیافه میومدم، این دیگه براشون خیلی عجیب بود. دوستای دوروبرم هم گاهی متلک می پروندن...
    خلاصه واسم خیلیییی سخت بود. هر شب قبل از خواب کارم شده بود گریه کردن. آرزو میکردم ای کاش از اولش با حجاب بودم که این سختی ها رو تحمل نمی کردم.
    شب شهادت امام صادق (ع) طبق معمول با گریه خوابیدم. اون شب پیامبر (ص) و امام علی (ع) اومدن به خوابم. پیامبر با یه لبخندی اومد طرفم که هیچ کس تا الآن اون طوری برام ذوق نکرده بود. دستشو گذاشت رو شونم و کلی برام حرف زد. ولی وقتی بیدار شدم یه کلمه هم یادم نبود. شد یه دلخوشی و امید واسم. اما واقعاً آدم فراموشکاره و ناسپاس. خودم رو عرض می کنم. نمی دونم، من زیاد میشه که تو جنگ با نفسم شکست می خورم. اون موقعی هم که هد رو گذاشتم کنار، اون خوابم رو فراموش کرده بودم.
    یادمه اون روزا وسوسه شیطان چی بود! میگفت که تو با این ظاهرت ازدواج نمی کنی و کسی دیگه ازت خواستگاری نمی کنه. این قضایا تو زمستون اتفاق افتاد و جند ماهی از هد گذاشتنم می گذشت به هر حال من دوباره تو جنگ با نفسم شکست خوردم و هدو گذاشتم کنار.
    همون شب خواب دیدم روی یه کوه فوق العاده بلندی بودم که مثل برج میلاد نازک بود و تاب می خورد که تو تاب آخرش منو گذاشت زمین. بیدار که شدم فهمیدم واقعاً سقوط کردم و از چشم خدا افتادم. تو این فاصله که خیلی از خودم بدم میومد و دائم خودمو سرزنش می کردم، خودمو با دوستام که جلو نامحرم با لباس ناجور میرقصیدن مقایسه کردم. گفتم چه فرقی با اونا داری؟
    توی شب قدر همون سال تصمیم گرفتم برای همیشه با حجاب شم. ولی آروم آروم، نه یه دفعه ای که مثل سری قبل کمرم زیر اون همه فشار بشکنه. خوشبختانه جواب داد. . تو شب قدر در جواب وسوسه ی شیطان با خودم گفتم، من همسری که منو با این قیافه (بدحجاب) انتخاب کنه نمی خوام، حتی اگه تا آخر عمر مجرد بمونم. ولی این حرفارو که خانوهای محجبه شانس ازدواجشون پایینتره رو الان دیگه اصلاً قبول ندارم. اتفاقاً خدا براشون بهتر می خواد. همش حیله شیطان بود. واسه اینکه با حجاب بشم هم چندین بار زمین خوردم. اما به لطف خدا و توسل به معصومین بالاخره مهارش کردم نفسم رو. حداقل در این زمینه.
    حدود یک سال گذشت یه روز داشتم به سخنرانی آقای پناهیان گوش میدادم ایشون گفتن: " آهای خانومی که با چادرت فرش برا اومدن آقا امام زمان (عج) پهن می کنی ......"
    گفتم منم میخوام برا آقا و سرورم فرش قرمر پهن کنم. از اون موقع چادری شدم و با افتخار میگم که اولین و تا مدتها تنها کسی بودم که تو خونواده چادریه!
    چادری شدن من رو 2 تا خواهر دیگرم که قبلاً بدحجاب بودن هم اثر گذاشته. من دختر بزرگم و ما 3 تا خواهریم. خواهر دوم من که 1.5 سال از من کوچیکتره تا حدی چادری شده. و خواهر کوچیکم که دبیرستانیه موهاشو کامل داده تو.
    خدا رو هزاران بار شکر می کنم، که تو آخرالزمان، موقعی که به قولی خداوند شیعیان رو الک می کنه، تا اونایی که ثابت قدم هستن مشخص بشن، من رو نه یه بار نه دو بار، بلکه چندین بار تلنگر زد که بیدار بشم و مجذوب خودش کرد و از اون تاریکی ها نجات داد.
    اطرافیان برخوردای متفاوتی در مورد چادرم دارن. بعضی ها فکر می کنن من ریا می کنم! بعضی ها به فکر واداشته شدن که من چرا عوض شدم. چون من "نماد" کلاس بودم برا فامیل! بعضی ها هم خدارو شکر از من تأثیر گرفتن و می خوان چادری بشن و یا شدن. بعضی ها از شنیدن خبر تغییر من اشک شوق ریختن. تو دانشگاه هم بعضی ها گفتن که حجاب بهم میاد و کسایی رو که دورادور میشناختم با نگاه هایی که نمی دونم چه طور تعبیر کنم نگام می کردن. دوست نداشتم نگاهاشونو. بعضی ها هم عقیده دارن که من اشتباه کردم.
    از وقتی که چادری شدم حدود یک سال میگذره و خدا در این مدت رحمت زیادی به من نازل کرده. توفیق دارم جمعه ها نماز جمعه برم. برا اولین بار رجب پارسال به اعتکاف رفتم که تجربه ای بی نظیر بود واسم. دانسته های دینیم خیلی زیاد شده. مراسمات و روضه ها و.... رو هم شرکت می کنم. چند تا از گناهان و خصلت های بد دیگه رو گذاشتم کنار. مثل اسراف و .... با بعضی از خصلت هام هم دارم مبارزه می کنم..
    ببخشید که طولانی شد.
    خدایا این نعمت بزرگی که به من دادی ازم نگیر، و طعم این زیبایی رو به دیگران هم بچشون.
    آمین

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  18. صلوات ها 7


  19. #20

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    الهیات-عرفان-حدیث-علوم قرآن-شعر-سیاست
    نوشته
    65
    حضور
    2 روز 11 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    449



    تو آخرالزمان، موقعی که به قولی خداوند شیعیان رو الک می کنه، تا اونایی که ثابت قدم هستن مشخص بشن،


    این جمله تون خیلی زیبا بود.تشکر از پست زیباتون
    انا لله و انا الیه راجعون

    از آن ترسم که روزی آید و من آماده نباشم

  20. صلوات ها 14


صفحه 2 از 11 نخست 1234 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 11
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۱/۲۹, ۲۰:۳۱

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۷/۰۸/۱۵, ۱۳:۲۹ : 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود