صفحه 1 از 11 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8192

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿




    بسم الله الرحمن الرحیم



    سلام بر مهدی موعود عج و منتظرانش

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

    دوستان بزرگوار قرار است در این تاپیک خاطرات یک سری بانویی که تغییر مسیر دادن به زندگیشون و حجاب برتر رو انتخاب کردن قرار داده بشه.
    امیدوارم دراین خاطرات نکات مفیدی وجود داشته باشه و مورد استفاده قرار بگیره
    بزرگواران ،خوشحال میشم منو همراهی کنید!


    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    لینک خاطرات تا


    لینک خاطرات تا

    ویرایش توسط تا ساحل آرامش : ۱۳۹۲/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۳:۲۴ دلیل: افزودن لینک خاطرات

    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  2. صلوات ها 32


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8192



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    چی شد که چادری شدم ...

    من سیده نرگس هستم و 21 سال سن دارم .

    بعضی از اوقات از خودم میپرسم واقعا چی شد نرگس مانتویی دیروز تبدیل به یه دختر محجبه چادری شد ؟
    اعتقاد دارم که معجزه الهی بوده تا من تو سن 21 سالگی متحول بشم و خداوند اینقدر دوسم داشته که اینطوری راه درست رو بهم نشون داده ..
    من همیشه به الهامات الهی اعتقاد داشتم و مطمئن هستم حتما روزنه ای در قلبم بوده که نور الهی این طوری به قلبم تابیده ..
    چون تا بحال ندیده یا نشنیده بودم دختری به سن من یک دفعه و بدون این که کسی ازش خواسته باشه محجبه و چادری بشه ..

    قبلا وقتی دخترهای چادری رو میدیدم میگفتم این چه کاریه که کسی یه پارچه سیاه بیاندازه رو خودش و اون موقع اصلا فکر نمیکردم خودم زمانی چادر به سر کنم ....
    ولی الان عاشق چادرم هستم و دلم نمیخواد زمانی از چادرم دور بشم ... واقعا هیچ کس نمی تونه احساس منو وقتی چادر سرمه درک کنه
    تصمیم به چادر پوشیدنم از اونجایی شروع میشه که احساس کردم اون پوششی که خداوند ازم میخواد رو ندارم . این موضوع رو وقتی متوجه شدم که در حال خوندن قران کریم بودم که به ایه ای رسیدم که خداوند میفرماید

    "وَقُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الإرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ( نور/ ٣١) " .

    معنی این ایه خیلی منو به فکر وا داشت که ایا من پوششم همونی هست که خداوند الرحمن الراحمین از من دختر میخواد ؟؟ . خداوند خیلی مهربونه و واسه بنده اش از هیچ چیزی دریغ نمیکنه . مگه خدایی به این خوبی و مهربونی از من بنده اش چی خواسته ؟؟ مگر این که هر چی هست واسه راحتی و صلاح بنده شه ؟؟؟؟
    من هم مثل خیلی از هم سن هایم از این دسته ادما هستم که اگه کسی بهم بگه این کارو بکن بخاطر این که لج کنم هیچ وقت انجام نمیدم، خانوادم هیچ وقت بهم گیر نمیدادند و بابت نوع پوشش قبلی ام هی نصیحتم نمیکردن ..
    پدرم یه اعتقاد خوبی داره که همیشه میگه با زور و اجبار کسی به راه نمیاد، فقط وقتی میفهمه که با تمام وجود درکش کرده باشه و عاشقش بشه .. اره من همونی بودم که به اختیار خودم عاشق چادر شدم که قبلا فقط یه تکه پارچه مشکی بود ولی الان واسم همه چیز هست ...
    و اینطوری شد که من شدم تنها دختر چادری فامیل .... وقتی تصمیمم قطعی شد -که بنده ای بشم که خداوند به فرشته هاش بگه نگاش کنید این همون نرگسی هست که من دوسش دارم که بخاطر من این تصمیم رو گرفته - خیلی میترسیدم که هر کی این دختر جدید رو با حجاب و چادر میبینه چی فکر میکنه و بهم چی میگه؟ ولی زمانی که یاد خداوند می افتادم یه ارامش عجیبی بهم دست میداد چون من اول و اخر فقط و فقط خداوند رو دارم و رضایتش واسم از همه چی بالاتره .
    هر چند حرف های زیادی شنیدم و خیلی ها میخواستن منصرفم کنن چون اونا فکر غلط قبل منو داشتن ولی هیچ چیز باعث نشد منو از این هدفم منصرف کنه ...
    البته حرف بعضی ها خیلی ازارم داد .بازم با توکل به خداوند گوش ندادم ...
    ولی موضوع رو که با مادرم درمیان گذاشتم خیلی خوشحال شد و بهم گفت به خاطر داشتن چنین دختری افتخار میکنم و مادرم زودتر از خودم از شادیش این موضوع رو به پدرم گفت ...

    عاشق اون لبخند بابام هستم وقتی که گفت خیلی دوسم داره ....

    وقتی بار اول با چادرم رفتم سر کلاس این قدر همه تعجب کرده بودن که فقط نگام میکردن و بعدش یه سری ها تبریک می گفتن و یه سری ها همش دلیل پوشیدن چادر رو میپرسیدن که چی شد چادری شدم و این که حدس می زدن حتما کسی ازم خواسته تا این جوری محجبه و چادری بشم! ولی هیچ کدومشون نمیدونستن من واسه کسی این کارو کردم که همه کسمه و منو از خودم بیشتر دوست داره و به خاطر او دیگه نه نگاه کسی رو میدیدم و نه حرف کسی واسم مهم بود چون اونی که باید ازم راضی باشه رو میدیدم ...
    راستی تازه متوجه میشم که نوع برخورد دیگران و متلک انداختن پسرا واقعا مربوط به نوع پوشش اون دختر میشه .. یه دختر محجه و چادری دیگه چیزی برای نمایان کردن نداره و اون موقع هیچ چشم هوس الودی روی اون دختر نیست .. در این مدت حقیقتا فهمیدم که حجاب هیچ وقت محدودیت نمیاره تازه باعث ارامش خاطر و فعالیت بیشتر زن در جامعه میشه .... احترامم نزد بقیه خیلی بالا رفته و واسم یه جور خاصی ارزش میزارن ...
    الان تو این 6 ماهی که چادری شدم جز خوبی و برکت و معجزه تو زندگیم هیچی از چادر عزیزم ندیدم ..
    چادرم دوستت دارم و ثواب پوشیدنتو به شهدای با غیرت مخصوصا گمنامشون که مادرشون نمیدونه سر کدام قبر واسه بچه اش گریه و درد دل کنه ، تقدیم میکنم که بخاطر من و بقیه هم وطنانشون جون عزیزشون را این قدر خالصانه در راه خداوند دادن تا من الان راحت تو کشورم زندگی کنم ...
    خدایا عاشقتم
    چادرم خیلی دوست دارم
    شهدای عزیزم انشاالله با این کارم تونسته باشم قطره ای از خون پاک شما رو جواب بدم ....



    منبع
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


  5. صلوات ها 39


  6. #3

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8192



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    من هنوز یه هفته هم نشده که چادری شدم ولی انگار یه عمر چادری بودم و دوسش دارم.
    می خوام اعتراف کنم که قبل از این اصلا دخترخوبی نبودم تا پارسال که رفتم پابوس امام رضا بهش قول دادم نمازم رو سروقت بخونم . سر قولم موندم با کمک آقای مهربونم نمازم رو سروقت میخونم بیشترشو میرم مسجد و به جماعت میخونم.
    اون زمان یه پسری رو دوست داشتم سه سال باهم دوست بودیم یه هفته قبل از عقدمون همه چی بهم خورد سر لجبازی های اون چون خانواده ها هم مخالف بودن همه چی دست به دست هم داد تا اونم پاپس بکشه من موندم و یه عالمه حرف از خانوادم و اطرافیان. نیش وکنایه ها تمومی نداشت شب و روز کارم شده بود گریه با اینکه این همه بهم ضربه زده بود و پیش همه خوارم کرده بود بازم دوسش داشتم و به خدا التماس میکردم بهم بدتش
    دلم واسه خودم میسوزه وقتی یاد اشکام دعاهام می افتم چه نمازایی که نخوندم چه کارایی که نکردم خدا منو ببخشه حتی پیش دعانویسم رفتم
    حتی وقتی رفتم زیارت امام رضا از او هم فقط اون پسر رو خواستم بماند که اون چه بلاهایی سرم آورد و من چه محبتایی بهش کردم فقط انقد بگم که واسه اون بی معرفت و همه اعضای خانوادش ازمشهد سوغات آوردم و بهشون دادم ولی دریغ از یه تشکر یافهم و درک.
    خیلی روزای بدی بود حریف دلم نمیشدم با اینکه میدونستم او به دردم نمیخوره ولی اراده نداشتم جلو دلم وایسم. هرکی منو میدید میگفت اون لیاقت تورو نداره ولی گوش من بدهکار نبود تا اینکه یکی ازدوستام با یه آقایی واسه ازدواج آشنا شد که ادعا کرده بود زنش طلاق گرفته و زن و بچه اش رفتن خارج ازکشور
    بعداز چندوقت معلوم شد همه حرفاش دروغ بوده و زنش چقدر ماهه. رفتم دیدن دوستم، برام از زندگیش و فداکاری هایی که کرده بود گفت. یاد خودم و اون آقا افتادم انگار خدافیلم زندگیمو چندسال برد جلو و بهم آینده ام رو با او نشون داد. اون موقع تازه چشمم به لطف و محبت خدا باز شد اینکه چقدر براش عزیزم چقدر دوسم داره و حواسش بهم هست که اون گریه هامو ندیده گرفته تا تو آینده همیشه چشمام گریون نباشه
    دلم از محبت خدا پرشد و محبت تو خالی اون آقا کامل از دلم رفت.
    از اون موقع تصمیم گرفتم هرکاری او گفت انجام بدم. یکی ازکارایی که گفته بود حجاب بود منی که اصلا به حجاب اعتقاد نداشتنم حالا بدون چادر احساس بدی داشتم. سریع چادر خریدم و از تو همون مغازه سرم کردم.
    میدونستم چادر حجاب برتره امااراده نداشتم که سرش کنم اما محبت خدا انقدر دلمو پر کرده که اگه الآن بگه بمیر باکمال میل میپذیرم. قبلا میدونستم آهنگهای تحریک کننده گناهه ولی اراده نداشتم که گوش ندم ولی الآن کسی هم میذاره ازش میخوام قطعش کنه خلاصه تصمیم گرفتم مومن واقعی باشم وهمه چی رو باهم رعایت کنم نه اینکه هرکدوم رو خوشم اومد فقط همون رو رعایت کنم.
    من خانواده مذهبی ندارم مادرم مانتویی هستش ولی همه استقبال کردن مخصوصاپدرم . هرکی منو با قیافه جدید دیده ازم تعریف کرده تنهاکسی که باهام برخورد کردهمون آقایی بود که گفتم دوسش داشتم البته نه مستقیم یه روز اتفاقی توخیابان دیدمش از نگاهش فهمیدم که داره به حالم تاسف میخوره چون اون خیلی بی اعتقاد بود.
    الآن آرامشی دارم که باهیچی تو این دنیا عوضش نمیکنم تازه الآن فهمیدم چقدرخوبه مرد زندگی آدم مومن باشه خواستم لایق یه مرد مومن بشم و از خودم شروع کردم الآن باتمام وجود راضیم به رضای خدا و فقط ازش همسر مومن و خداترس می خوام برام دعاکنید.
    من عاشق حضرت زهرا بودم ولی الآن بشتر دوستش دارم وقتی میدونم بهم نگاه میکنه و بهم افتخارمی کنه.
    خیلی حس خوبیه وقتی سرمو روبالش میذارم باخیال راحت میخوابم ازاینکه روزمو بدون گناه و نافرمانی خدا و نگاه شیفته حضرت زهرا و آقام امام زمان گذروندم.
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


  7. صلوات ها 38


  8. #4

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8192



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

    آن زمان که نفس خود را به قربان گاه عشق می بردم فقط یک کلمه مرا دگرگون ساخت "شهید"
    مادرم بعد فرزند اولش بچه هاش فوت می کردن وقتی دوباره باردار شد خیلی نگران بود شبی تو عالم خواب می بینه که حامله هست و دارن تو قبر می زارنش هر چی میگه من زنده هستم کسی صداش رو نمی شنید مادرم فریاد میزنه: یا فاطمه زهرا (س) که یه خانوم نورانی دستشون رو می گیرن و از قبر بیرونشون میارن...
    مادرم تصمیم میگیره اگه فرزندش دختر بود و زنده ماند اسمش رو بزاره فاطمه
    و به همین دلیل اسم من شد فاطمه و مادرم نذر حضرت زهرا هر سال ایام فاطمیه تو خونه مون آش حضرت زهرا بار می زاره
    کم کم بزرگ می شدم مادرم خیلی تلاش می کرد که حجاب برتر رو به من هدیه بده اما تاثیر هم سن و سالان اجازه این کار رو نمی داد تا دانشگاه قبول شدم. پدرم گرون ترین چادر رو به عنوان هدیه بهم داد و ازم خواست حداقل زمانهایی که دانشگاه میریم، سرم کنم و من با اکراه قبول کردم...
    روز ها می گذشت یه روز که همینطوری برا عضویت عادی بسیج رفتم تو دفتر بسیج دانشگاه شنیدم کسی برای تایپ کردن لازم دارن منم که یه کمی تو این زمینه سر رشته داشتم رفتم جلو و قبول کردم کارشونو انجام بدم باید چادر سر کردنم رو میدیدن این رو بعد ها از زبون همون دوست های خوبم شنیدم که همه متعجب بودن ...
    کم کم با اونا دوست شدم تایپ اولم در بسیج یه بروشور برا سفر زیارتی به حرم حضرت معصومه (س) بود همون روزها شنیدم که می برن راهیان نور، بچه ها اصرار که تو هم بیا منم که یکی یه دونه و ته تغاری خونه بودم بالاخره با راضی کردن خانواده رفتم اما اینقدر که برام سخت بود شب قبل حرکت مریض شدم و بیمارستان و باقی ماجرا .
    بالاخره خودم رو به همسفرانم رسوندم و سوار اتوبوس شدم به سمت سرزمینی آن سوی آسمان ها اما آنقدر برام سنگین بود و مریضیم بدتر و بدتر شد که هیچی از مسیری که رفته بودیم رو یادم نمیاد. اکثر مسیرها خواب بودم حتی وقتی طلائیه رفتیم یا هویزه ، در واقع هیچی نفهمیدم تا شلمچه اونجا من بودم و یه مشت خاک و شهید و شهادت حضرت رقیه .
    عمه ام مریض بود سرطان داشت روز شهادت حضرت رقیه ورودی شلمچه سردرگم و بی حال فقط تنها چیزی که یادمه یه مشت خاک بود سرمو بلند کردم و گفتم یا حضرت رقیه قسم به خون این شهیدان یه نگاه ...
    خاک رو برداشتم بعد اون همه مریضی اولین روز عید برگشتم و اولین خونه، خونه ی عمه ام بود سوغاتی ام خاک و یه آیت الکرسی فقط می خواستم خوب بشه اون سفری رو که می خواد بره، اره سوریه ...
    بعدا خبر اوردن عمم که حتی قادر نبود قاشق رو برداره بلند شده و سر حال ازمایش جواب منفی سالم و سرحال رفت و برگشت و بعد رفت همونجا که باید می رفت تنهامون گذاشت ...
    کمی ایمانم قوی تر شد نمازام سر وقت شد چادر برام حجابی شده بود که با نبودنش انگار همه چیزمو گم کرده بودم اینقدر بهم عزت داد که تو قم- شهری که در آن تحصیل می کردم- شدم خادم حضرت معصومه (س) "افتخاری جوری که هر وقت برم کمک می کنم "همه رو از اون خاک شلمچه و شهدا دارم...
    و اما از اون روز گرم تابستون بگم که همراه چند نفر از اقوام مشغول خرید بودیم انقدر گرم بود هوا و شرجی که تحمل هیچی رو نداشتم اطرافیانم اینقدر اصرار داشتن که چادرمو بردارم ولی خودم دو دل بود انگار شیطان کمر بسته بود به قتل نفسم و می خواست من رو از پا در بیاره یه لحظه نگاهم خورد به چشمای مادرم همون بود که منو به خودم اورد چادرمو محکم تر گرفتم و رفتیم. همون شب تو عالم خواب اقا فرموند دو روز مهمان خانه شما هستیم :) بعد ی باغی رو بهم نشون دادن که پر بود از گل های لاله :)

    خیلی پر حرفی کردم الان حدود 6 سال چادر سرمه و افتخارمه

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


  9. صلوات ها 30


  10. #5

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8192



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

    جنوب! همه چیز زیر سر جنوب است، اگر چه قبل از رفتن به راهیان نور هم سودای چادر به سر داشتم و یکسال اول دبیرستان چادری بودم و بعد به خاطر سختی کنار گذاشتم، اما با دیدن دخترهای محجبه که حجاب لطف و زیبایی خاصی به چهره شان می دهد و با چهره طبیعی و معصومانه خود در جامعه ظاهر می شوند و نیازی به رنگ و لعاب تصنعی برای زیباتر شدن ندارند، دیدن زوج های جوان مؤمن و خدایی دلم پر می کشید برای چادر؛ این حرم امن الهی و حسرت عجیبی در وجودم شعله می کشید.
    حسی خوب و آشنا، آرامش و امنیتی عجیب با سرکردن چادر در زیارتگاه، ایام محرم و جنوب دوست داشتنی به من دست می داد که جاذبه شدیدی در دلم ایجاد می کرد و حسرت تصمیم نگرفته دلم را آتش می زد اما بهانه ها، وسوسه ها، دلایل پوچ و فرافکنی هایی که می کردم مانع بود، من خودم مانع بودم! خودم حجاب بودم، دوستی در مترو به من گفت!
    نشانه های خدا برای من فراوان بود، دختران فامیل، دوستان خوب، موفق و ارزشمند چادری که داشتم و دارم، بچه های دانشگاه که بعد از سفر جنوب چادر را انتخاب کردند و زندگی متفاوتی را از سر گرفتند، دوستانم که در دوره دانشگاه چادری شدند و ماندند و کسانی که به حکمت خدا همچون نشانه سر راهم قرار می گرفتند و چیزی را به دلم می انداختند. قرآن و چادر نمازی که در اردوی راهیان از بسیج دانشگاه هدیه گرفتم، سخنان راوی که می گفت خواهرم خاک جنوب را از چادرتان نتکانید، این خاک تن شهداست که بر چادرتان نشسته، رسالت تو بعد از شهدا حجاب توست، این پوشش حضرت زهراست، سیاهی چادر تو از سرخی خون من کوبنده تر است! بیرق ما چادر خاکی تو و...
    تصاویر و جملات زیبا و اتفاقات و نشانه های معناداری که در ذهنم رژه می رفتند عطشم را چند برابر می کرد، مجنونم می کرد اما می خواستم با فکر چادر را انتخاب کنم نه از سر احساس ...!
    و چه خواب بودم، مگر حجاب از احساس یک دختر جداست، مگر تصمیم از حس انسان جداست و چه بهایی داده بودم این بهانه های ساختگی را، این بت بزرگی که از سختی چادر ساخته بودم.
    و آن جملات، تصاویر و نشانه ها دیوانه ام می کرد. بعد از هر سفر جنوب، با هر نشانه و اتفاق جدیدی داغ دلم تازه می شد و هوای چادر به سرم می زد و این من و دل بودیم که به کشمکش می پرداختیم. مثلاً نمی خواستم که تصمیم از سر احساسم را بعد مدتی کنار بگذارم و به بهانه احساسی شدن حسرت به دل می ماندم تا سال بعد... و مدام ماجرا را به وقت دیگری موکول می کردم.
    این اواخر در گیرودار تصمیمم جوانب را می سنجیدم، توانم برای این کار، جو اطرافم، بازخوردها، بهانه های الکی دلم و آخرین کوشش های شیطان را برای منصرف کردنم بررسی می کردم که قانون پوشیدن چادر در محل کار هم دلیل حکمت آمیز و تمرین لذت بخشی شد در مسیر رفت و برگشت خانه و بررسی دوباره. تا آن دختر دانشجو در اتوبوس که تازه چادر به سر کرده بود، تا آن دختری که بعد از تصادف و به کما رفتن متحول شده بود، وبلاگ شما که اتفاقی پیدا کرده بودم و می خواندمش، این نشانه های پشت سر هم، و آن دختر خانم در مترو درست قبل سفر که ازش پرسیدم تازه چادری شدید؟ گفت بله، چطور؟ و سر حرف باز شد و تیر خلاص را زد.
    مُردم و دوباره متولد شدم، دل آگاه شدم، قلبم را روشن کرد آن حوری بهشتی که حرفهایش به سنش نمی خورد و گفت: اینها همه بهانه ست، تو خود مانعی!
    و امسال جنوب، بهشت، شلمچه، عقد آسمانی ام با همسرم در آن خاک مقدس... چادر نماز سفیدی که هدیه بسیج دانشگاه بود به سر کردم و قرآن هم در دست...هیچ چیز بی حکمت نیست...
    وقتی برگشتم به دوستانم پیامک زدم که من چادری شدم و تبریک های جانانه شان قلبم را روشن کرد، یکی گفت تاج به سر شدی مبارک باشد و دیگری گفت باید صورت ماهت رو ببینم که به لطف خانم فاطمه زهرا ماه تر هم شده و روحم از خوشی این تصمیم آرام شد. کاش زودتر این کار را کرده بودم.
    از فاطمه زهرا، از زینب کبری از شهدا می خواهم کمکم کنند که این موهبت الهی را حفظ کنم و این هدیه خدایی و تاج بندگی را از سر برندارم.
    شهدای عزیز... ممنونم. شهید چمران عزیز و بهاره نازنین که روحم را در هنگامه آغاز سال نو بهاری کردی ممنون
    میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
    تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


  11. صلوات ها 20


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    3,236
    حضور
    3 روز 23 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    27
    گالری
    193
    صلوات
    11114



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

  13. صلوات ها 17


  14. #7

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    198
    حضور
    6 روز 9 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    19
    صلوات
    801



    سلام منتظر منتقم جان! خيلي خوشحال شدم وقتي مطالبتو مي خوندم. من خودم مدتيه در ترديدم اينكه چادري بشم يا نه خودم مي دونم با مانتو حجابم رعايت نيست من اصلا موهامو بيرون نميزنم گاهي هم ساق و جوراب كلفت مي پوشم آرايش غليظ هم نمي كنم ولي چادري شدن برام سخته .فكر مي كنم سنمو بزرگ نشون ميده .يا اينكه اگه چادري بشم تو زمستونا كه پالتو مي پوشم چي كار كنم و گاهي هم ميگم كه چيزاي مهم تري هست مث نمازيا اخلاق خوب چون بعضي آدماي چادري مي بينم كه حتي حروم خوري هم مي كنن و به مردم تهمت مي زنن و غيبت و دروغ و آرايش و دوستي با نامحرم پشيمون مي شم بضي از آدماي مانتويي ساده از اونا آدم ترن اينطوري سست ميشم گاهي ميگم خدايا اگه من با مانتو حجاب ندارم يه طوري بهم بگو.كلا در شك و ترديدم حالا اگه چادري بشم شك مي كنم واقعا براي خدا چادري شدم يا بابت احترام بقيه جواب بقيه رو چي بگم شايد فكر كنن آقايي ازنم خواسته تا چادري بشم .

  15. صلوات ها 16


  16. #8

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8192



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

    من و مادرم تو مساله ی حجاب، درست برعکس همه مادر و دخترای امروزی ایم. اگر ما دو تا رو از پشت سر تو خیابون ببینی دقیقاً حکم می کنی که من مادرم و کنار دستیم(مادرم) دخترمه!

    مامانم سنگین می پوشه و شیک اما چادری نیست

    من چادری ام، ساده تیپ می زنم و شیک پوشیامو فقط مرهون خریدای با وسواس مادرمم!!!!

    بگذریم بزارید از اولش تعریف کنم:

    تصور کن دختری 8-9ساله بودم. مامانم مانتویی، موقر، سنگین و شیک پوش و همیشه هم خودش برام خرید می کرد تا من هم تیپم شیک باشه.

    من اما در اندیشه ام، چادر رو ستایش می کردم!

    یه روز بالاخره به بابا که افکارش از مامان بهم نزدیک تره، گفتم که منم می خوام مث فلان دوستم، چادر سر کنم. اما حتی از بابا هم جواب شنیدم:
    نه! هنوز زوده. الآن سرت کنی، خسته میشی؛ ازش زده میشی.

    و چادر، برای ماه ها، شد فقط مایه ی حسرتم!
    بعدش هواش از سرم افتاد و یواش یواش دل بستم به شیک پوشی های مامان پسندم!

    تا اینکه داداشم جذب ارگانی شد به نام بسیج

    وای خدای من! عجب آدمایی! اولاش از بعضی دوستای داداشم بدم می اومد. خب سلیقه ام هم یه کم بچگونه بود. قبول دارم. آخه همش10-11 ساله بودم اون موقعها!
    و بعد، این برادر بسیجی شده، پاشو کرد تو یه کفش که چادر سرت کن.
    و جواب من چی بود؟!؟ نه
    ...چند وقتی میشد که با کمک و هدایت به موقع مادرم، تونسته بودم پوششی رو انتخاب کنم که در عین "پوشیدگی کامل"، شیک و امروزی هم باشه. درست مث تیپای خودش. کاملاً پوشیده اما نه ساده. این پوششی بود که بهش عادت کرده بودم و کم کم هم داشت ازش خوشم می اومد.اون روزا فک می کردم حد حجاب، همین پوشیدگی کامله و بقیش، دیگه بستگی داره به سلیقه ی افراد و پذیرش عرف و... واسه همین اصلاً دلیل اصرارای برادرمو بر چادر نمی فهمیدم. و فقط مخالفت می کردم.

    مدت ها بحثمون، بی نتیجه می موند فقط و فقط بخاطر اینکه درک نمی کردم، حجاب اسلامی چند تا آیتم باید توش رعایت بشه و صرف پوشیدگی کامل، ممکنه کافی نباشه.

    مامان و بابا هم که دست ما رو تو انتخابامون باز می ذاشتن، و اینم مزید علت می شد که چندسال بحث و مشاجره ی لفظی با داداشم، هم نتونه چادر رو به سرم بشونه؛ چادری که اوایل کودکیام رو با ذوق اینکه زودتر بزرگ بشم تا به سرم بذارمش، سر کرده بودم!!!

    چند سالی گذشت تا بالاخره کمی از حجم اصرارای داداش کم شد و من هم که دیگه با تیپم کامل اخت گرفته بودم. هیچ کمبودی احساس نمی کردم. اون موقعا تازه دبیرستانی شده بودم.

    سال اول داشت تموم میشد که بردنمون راهیان.

    قبل عید که خبرش رو بهمون دادن خیلی عادی برخورد کردم.

    سر کلاس بودیم که من و چندتا از دوستام رو صدا زدن تا بریم دفتر پرورشی. خانوم پرورشی ذوقش از ما بیشتر بود وقتی داشت می گفت شماها انتخاب شدین برا اردوی راهیان نور. با خونواده هاتون صحبت کنین واسه رضایت نامه و...

    شب هم که تو خونه مطرحش کردم انگار که قراره ببرنمون پارک ارم! همینقدر بی احساس بودم نسبت بهش.

    حتی شب هم ذوق بابا و داداشم بیش از من بود. خب آخه اونا می دونستن فرق این اردو رو با بقیه اردوها؛ و از پیش، حدس میزدن چه نتایجی رو برای من و دوستام در بر خواهد داشت.

    بعدِ عید رفتیم راهیان.

    خیلی عادی؛ مث بقیه اردوها؛ با همون احساس؛ اما فقط به احترام شهدا، این اردو، با چادر.

    ... از بين دوستام که همسفر راهيان نور هم شده بوديم، بعضيا واقعاً چادري بودن و خيلي سختشون نبود. اون موقعا هم که چادر ملي به اين راحتي نبود که رسماً مانتو رو با تيکه پارچه هاي اضافه تبديل به نوعي چادرش کنن؛ (حالا اين بحثم بماند بعضي چادر مليا خوب و سنگينه اما بعضياشون...) خلاصه يا بايد چادر معمولي رو با تموم سختياش سر مي کرديم يا نهايتاً چادر عربي؛ البته اونم خيلي راحت نبود اما شايد واسه بي تجربه هايي مث من، تو سفر، راحت تر بود. که انصافاً هم همين شد. تجربه ي اولين سفرم با چادر عربي، از شيرين ترين خاطرات همه ي عمرمه. حتي تيکه هايي که بهم مينداختن بابت همين چادرم، تو ذهنم موندگار شده.

    رفتيم راهيان، بي احساس ولي با چادر؛ برگشتيم؛ با احساسي خاص به چادر. انگار عطر پوشش محبوب حضرت ياس(س)، شامه مونو تا تونست تو اين سفر چند روزه نوازش کرد.

    اولاش که هيچ حس متفاوتي نبود. حتي رسيديم به مناطق جنگي و حرفاي اوليه راوي رو هم شنيديم اما شنيدن کي بود مانند ديدن. پام نرمي رملاي فکه رو که حس کرد، يه چيزي تو دلم تکون خورد. انگار همهمه ي شهداي جنگ رو واسه لحظاتي شنيدم. دلم رفت پيش دايي ام که انيس سال هاي کودکي ام بود و البته چند سالي ميشد انگار فراموشش کرده بودم؛ خيلي وقت بود حتي يه جمله ام باهاش درددل نکرده بودم. دلم تنگش شده بود. البته خون او رو خاکاي جبهه هاي غرب ريخته بود اما جبهه همون جبهه اس، و شهيد همون شهيد. و همشون مث هم مي تونن رو آدما اثر بذارن. فقط کافيه باور کني اين خون، اين خاک، مقدسه. همين و همين.

    کم کم حس مي کردم اينجا يه جاي ديگه اس. مث همون وادي مقدس که بايد سردر ورودي اش نوشت: فاخلع نعليک.

    واي خداي من؛ وقتي حجاب کفش، اين حائل بين پاي تو و قداست خاک، برداشته ميشه؛ تازه تازه ميتوني کمي از بوي بهشت رو نفس بکشي. نرم شدم و از قالب قبلي در اومدم اما قالب جديد؟ مي خواستم تا بي شکل، بي هويت، دوباره سخت و سفت نشم. ديگه نوبت خود شهدا بود. بايد به من که مث برگي سرگردون تو اون وادي مقدس شده بودم، جهت ميدادن تا باز طوفان بعدي به بيراهه نبردم. و چه زيبا جهت دادن! الان فک مي کنم شايد تو همون فکه و طلائيه حوالمو نوشتن؛ و سپردنم به دوستاشون تو زيد.

    ... تو مسير، ناهماهنگي پيش اومد. پاسگاه زيد اصلاً تو برنامه هيچ کارواني نبود. فقط يه ناهماهنگي بود. گفتن شايد صداتون کردن. شايد حکمت جاموندن ما از بقيه کاروان و همزمان پيدا شدن چند شهيد تو پاسگاه، اين باشه که شهدا خواستنتون. حرفاش رو کامل نمي فهميدم اما ميشد حس کرد که اتفاقي داره مي افته که اتفاقي نيس.

    تموم زيد، يه کانتينر داغ کوچيک بود و يه وضوخونه. بقيش وسعت خاکي بود از جنس آسمون که با تن شهدا انس گرفته بود و انگار خودش نمي خواست که همه شهدا رو يه جا ازش بگيرن. هر سال، فقط چند تاشونو به زميني ها هديه مي داد.

    با سختي وضو گرفتيم و بزور خودمونو تو کانتينر جا کرديم. واي خداي من، دست کثيف من و لمس پاکي استخوناي شهيد، از روي يه تيکه پارچه ي کوچيک سفيد؟ واي خداي من، يعني از یک بدن مطهر همين مونده؟ فقط چند تا استخون؟

    نشستيم به عاشورا خوندن. آخه کربلايي شده بود اونجا واسه خودش. بايد از عاشورا مي خونديم.

    گريه امونم نمي داد که يواش يواش حس کردم دايي بالاخره داره جواب درددلامو ميده. بعد اين همه سال انتظار، تو زيد داشتيم با هم حرف مي زديم. مي فهميدم اون چي مي خواد بهم بگه.

    ... قشنگي اين احساس، واقعاً وصف شدني نيس. فقط اينو بگم وقتي برگشتم و به فاصله ي چند روز، خبر فوت يکي از اقوام رو شنيدم. نتونستم واسه بيرون رفتن، چادر برندارم. داداشمم بالاخره سکوت چند ماهشو شکست و با اشاره به چادرم پرسيد: حالا نظرت چيه؟ جوابي نداشتم جز اينکه تازه فهميدم زيبايي يعني چي!

    ...

    البته اين فقط آغاز راه چادري شدنم بود. اوايل که انتخابش کردم، مادرم به خودش مي سنجيد که چقدر اذيت ميشه موقع سرکردنش و دوس نداشت منم خودمو اذيت کنم. اما خب زمان مي خواست تا مادرم هم به باور برسه که من و چادرم رو خون شهيد، بهم گره زده.

    اين هديه ي دوس داشتني، حتي اذيت کردنش هم برام شيرين تر از عسله. اما خب بهر حال، تا مدتي هنوز اون پايبندي رو که يه چادري واقعي به چادرش داره نداشتم؛ اما هم تيپم ساده تر شده بود و هم اينکه در مقام اعتقاد، حتي يه لحظه هم از اين سياه دوست داشتني، دست نکشيدم. تو عمل، فقط آداب درست سر کردنش رو بلد نبودم که خدا رو شکر، با تصميمات بعديم، اونم مرتفع شد. الان خدا رو شکر، نه فقط تو اعتقاد، که عملاً چادر، جزئي از من شده.

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


  17. صلوات ها 21


  18. #9

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل تهذیب ورزش
    نوشته
    133
    حضور
    20 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    549



    آفرین واقعا تاثیر گذار بود فکر میکنم هر کدوم از اما زیاد طعم این هدایت های خدارو تو زندگیمون چشیده باشیم.

    هدایت هایی که خدا باهاشون بهمون میگه من همیشه به یادتم و دوست دارم.

    به نظر من درد همه ی جوونای ما بی معرفتی هستش و غرب هم خوب داری از این بی معرفتی سو استفاده میکنه.این همون معرفت هستش که عشق به خدا میاره و سختی های سر کردن چادرو برای یه جوون مثل عسل شیرین میکنه.هر چقدر رو دیوارها بنویسیم حجاب مصونیت است فایده نداره.باید روحانیون و جامعه ی طلبه بیشتر تو این زمینه فعالیت فرهنگی کنند و جوونارو جذب کنند.

    برای جذب جوونایی که قربانی تهاجم فرهنگی شدند لازم نیست آدم بشه دلقکی مثل دکتر انوشه.بنظرم اگر یه روحانی یا استاد دینی با معرفت و باخدای حقیقی با دلیل و منطق و ریاضیات الهی معارف الهی رو به جوونا تزریق کنه اون جوونا برای همیشه از شر بیماری های روحی که از غرب بهشون منتقل میشه واکسینه میشن.
    .::یار دلارام دل برده از ما آرام و آرام الحمدالله::.

  19. صلوات ها 15


  20. #10

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    نوشته
    1
    حضور
    28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    21



    سلام منم خیلی وقت نیست که چادری شدم ومنم دقیقا همین فکرایی که تو داری میکنی رو می کردم ولی بدون اگه چادری بشی خداوند خودش همه شکاتو از بین می بره اون موقع نه از این می ترسی که مبادا زیر چادر چاق تر نشون بدی یا بقیه بخوان در مورد تو چی فکر کنن چون اصلا درکت از زندگی اینقدر زیاد میشه که اصلا اینابه چشمت نمی آد وتمام فکرت میشه خدا واین که ببینی چیکار کنی که پیش اون قشنگتر باشی واون دوست داشته باشدت ومطمئن باش به حرف من نمی رسی تا انجامش ندی

  21. صلوات ها 21


صفحه 1 از 11 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 11
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۱/۲۹, ۲۰:۳۱

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۳/۱۰/۲۵, ۰۳:۳۰ : 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود