صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: کلاس عشق روزی (29 درس)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477

    کلاس عشق روزی (29 درس)




    بسم الله الرحمن الرحیم که هست کلید در گنج حکیم
    موضع عشق را در چهار قالب زیبا پی گرفته ایم:
    قالب نخست در تاپیک: http://www.askdin.com/thread20639.html
    قالب دوم در تاپیک: http://www.askdin.com/thread21290.html
    قالب سوم در تاپیک: http://www.askdin.com/thread21485.html
    قالب چهارم در همین تاپیک.


    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس اول: عشق مثل..
    مي­خواستم براي کودکي که از عشق پرسيده بود مثالي بزنم گفتم: «عشق مثل عسل شيرين است» و او يک قاشق عسل را در حلقومش ريخته بود تا هرچه زودتر مزّه عشق را بچشد، اگر مادرش بدادش نرسيده بود، آن مقدار عسل او را خفه کرده بود.
    وقتي دوباره او را ديدم به او گفتم: «عشق ظرفيّت لازم دارد» و بعد سريع از او دور شدم تا از من نپرسد: ظرفيّت يعني چه، و من مجبور شوم مثالي ديگر برايش بزنم و او خود را دچار مشکلي ديگر بکند.
    به دنبال عشق
    استاد فيلسوفي داشتم که ميخواست در کنار فلسفه از عرفان هم­ سر در بياورد.
    او معتقد بود که بايد اوّل رسم عاشقي را بداند و از من خواسته بود تا برايش عشقي را مهيا کنم!!
    بالاخره من جوان بودم و او فکر مي­کرد شايد چند نفري را زير سر داشته باشم. از قضا من عاشق استادم بودم لذا به ايشان گفتم: «من عاشق شما هستم! بياييد رسم عاشقي را با من تمرين کنيد!»
    ايشان آن­چنان فرمود: «تو؟!!» که من هرچه کردم کمي درباره­ي خودم اميدوار بمانم موفّق نشدم و استادم من را بيرون کرد و من هم­چنان دوستش مي­داشتم و او به دنبال کسي ديگر مي­گشت و حتماً آن کس هم به هواي زيدي ديگر دُم مي­جنباند.

  2. صلوات ها 6


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس دوم:جورِ جور
    رفته بودم صحرا و رسيده بودم به جوي آبي که از کنار درختي مي­گذشت و سرچشمه­اش آن دورها بود. آبِ جوي، آفتاب خورده بود و گرم بود، براي نوشيدن خيلي جالب نبود.
    ولي من تشنه بودم و از آن آب به مقداري كه تشنگيم رفع شود نوشيدم.
    دوست داشتم آب آن قدر سرد و گوارا مي­بود که حسابي از آن مي­خوردم، خب چه مي­شود کرد؟ قرار نيست همه چيز با هم جور شود.
    درخت و جوي و صحرا و سکوت و زمزمه آب، همه چيز براي استراحت آماده است، ولي آب کمي گرم است و من تصميم مي­گيرم به خانه برگردم.
    قبل از اين که به صحرا بيايم «خيال» مي­کردم چقدر به من خوش بگذرد! ولي وقتي برمي­گشتم بيش­تر باورم شد: «خيال جاي چشم را نمي­گيرد!» و اين نكته نيز در ذهنم مرور شد كه: «عشق يعني کمالِ جور بودن»، چيزي که فقط مي­شود آن را خوب خيال کرد.

  5. صلوات ها 7


  6. #3

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس سوم: فصل كوتاه سرودن
    در باغچه­ي خانه­امان درخت سيبي داشتيم که هر سال چند تا سيب مي­داد؛ ولي چندين برابر آن، شکوفه مي­کرد.
    و من از کودکي هميشه در اين فکر بودم، «چرا نبايد اين همه شکوفه به سيب بنشيند؟!»
    يادم هست کوچک­تر که بودم، وقتي مي­ديدم چه­گونه باد آن­همه شکوفه را به دور مي­ريزد، بغض مي­کردم. يک بار هم بغضم ترکيد و زدم زير گريه و وقتي با اصرار برادر بزرگ­ترم علّت گريه­ام را برايش توضيح دادم، آن­چنان خنديد که اشک در چشمانش جمع شد، مثل چشمان من!!
    حالا هم که بزرگ شده­ام دلم از اين همه شکوفه که قرار است قبل از به بار نشستن بميرند، حسابي مي­گيرد، به خودم مي­گويم: حتماً شکوفه­ها قبل از پرپر شدن بايد حرفي براي گفتن داشته باشند و شايد وصيتي!
    يک بار که باد آمده بود تا شکوفه­ها را زمين بزند، سريع آمدم در ميانشان تا شايد حرف آخرشان را به من بزنند.
    آن­چه شنيدم را هيچ­گاه از ياد نبردم، آن­ها گفتند:
    باد كه آمد به ما گفت: عروسي تمام شده است! درخت كار­هاي مهم­تري نيز دارد! در جدّي زندگي، ديگر جايي براي بازار عروسي و زيبايي، شمع و گل و شعر و سرود و هرچه از اين دست، نيست. تنها بعضي از شكوفه­ها مي­مانند و ثمر مي­دهند، همين قدر عشق براي زندگي بس است! بيش­تر از آن، مزاحمت است!.
    شكوفه­ها هنوز حرف مي­زدند و من ديگر ساكت بودم... شكوفه­ها هم ساكت شدند.

  7. صلوات ها 6


  8. #4

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس چهارم:براي تنهايي
    همه جا تاريک بود و من در حوضچه شکم مادرم، سرم رو به بالا بود و مثل ماهي با شش­هايم نفس مي­کشيدم.
    گاهي سر و دستي حرکت مي­دادم و احساس مي­کردم جهانِ هستي، يک موجود بيش­تر ندارد آن هم منم!
    هرچه بيش­تر زمان مي­گذشت، من بزرگ­تر مي­شدم و حرکت­هايم تنوعي بيش­تر مي­يافت و من بيش­تر نسبت به وضعيّت کنونيم احساس غرور مي­کردم، در سکوت و خلوت و تاريکي، بي هيچ دغدغه­اي و بي احساس نسبت به آمد و رفتِ آبي و غذايي و چرتي و خوابي، روزگار مي­گذراندم که...
    كه به ناگاه از صدايي آن­چنان وحشت کردم که سرم پايين افتاد و بعد ديدم، دو دست، صورتم را چسبيده­اند و بيرونم مي­کشند و يک نيرويي که نمي­دانم چه بود از داخل به من فشار مي­آورد که از جهان اختصاصي­ام بيرونم كند و من جز گريه راهي ديگري براي نشان دادن اعتراضم نداشتم، مي­گريستم و فرياد مي­زدم:
    من نمي­خواهم بميرم!
    دور و بري­هايم به جاي آن که هم­دردي کنند مي­خنديدند و به هم مي­گفتند: «از اين که گريه مي­کند معلوم است بچه سالمي است!».
    من تا الآن هم نفهميدم:
    آيا براي تنها بودن بايد گريست و اين نشان سلامتي است؟ و يا بايد براي تنها نبودن گريست و اين نشان زندگي است؟!
    راستي شما براي چه چيزي مي­گرييد؟!

  9. صلوات ها 4


  10. #5

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس پنجم: قصّه شمع
    روزي بود و روزگاري. شمعي بود و پروانه­اي.
    شمع به تاريکي زندگي خود مي­گريست و پروانه خيال مي­کرد براي او اشک مي­ريزد.
    مي­آمد نزديکش و مي­گفت:
    دورت بگردم، چقدر تو من را دوست داري!!
    و بعد دورش مي­گشت و مي­گشت. صبح که مي­شد شمع تمام گشته بود و پروانه در اشک­هاي شمع، دفن شده بود و قصّه­گو مانده بود بالاخره قضيه از چه قرار بوده است.
    قصّه­گو چيز­هايي را از خودش درآورد و قصّه را اين گونه تمام کرد:
    شمع كه آتش به جانش انداخته بود تا شب تار ديگران را روشن كند، پروانه را آن­چنان شيفته خود ساخته بود كه طواف کعبه­اش مي­نمود و پروانه در راه عشق آن­چنان خوار شده بود که به پايش افتاده بود و جان داده بود!
    عزل­سراها هم براي اين که از قافله عقب نمانند هر کدام دمي به اين آتش دميدند و کم کم قصّه شمع و پروانه، گل و بلبل هم پيدا کرد و شد همه­اش ماتم و­ اندوه.
    خب! گواراي عاشق­هاي بي­ يار و ديار.

  11. صلوات ها 4


  12. #6

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس ششم: عشق پاك
    مي­خواست براي تن يارش مثالي بزند به ياد حور و پري افتاد.
    آمد تن حور را در آغوش كشد، عهدي که براي عشق پاک بسته بود مانعش شد؛ ولي هم­چنان هوس زوزه مي­كشيد، گفت:
    «چون عشقمان لبالب شده بيا لب بر لبي بگذاريم».
    كه باز دختر احتياط کرد و گفت: «نچ».
    پسرک دستي روي دست عشقش گذاشت تا با بازي با انگشتان او بگويد: چقدر من در عشق نرم و مهربانم. که اين بار هم دخترک با کمي ناز، و آرام دستش را خلاص کرد و گفت: «مي­خواهم پاک­ترين عشق را داشته باشم».
    پسرِ عاشق گفت: «بيا تا به چشمان هم خوبِ خوب نگاه کنيم تا شايد کم­کم اشکمان بيايد و بعد بيش­تر عاشق هم شويم».
    آن وقت آن قدر به هم نگاه کردند و پلک نزدند تا چشمانشان به اشک نشست.
    تايم گرفته بودند ده دقيقه شده بود.
    خوش­حال از يک روز مفيد، قرار بعدي را گذاشتند و رفتند پي کارهاي ديگرشان.

  13. صلوات ها 3


  14. #7

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس هفتم: مثل تو فيلما
    امان از اين دل من که مدام دل مي­زند براي يک عشق شيرين، مثل تو فيلما،
    يکي که دستانش رو بگيرم و با هم بريم تو پارکا،
    وقتي به چشمانش نگاه مي­کنم با تمام وجودم برم تو رؤيا،
    و زماني که اون ميره به خونه­اش بشم رفيق غم­ها،
    توي شب­هاي مهتاب با هم بشينيم کنار يک حوض، الهي شب بشه اين روزها،
    همه فکر و خيالم، نمازم و دعايم شده اين جور حرف­ها،
    کي ميشه؟ يا من عاقل بشم يا قيدِ همه چيز و بزنم برم به صحرا،
    مثل فرهاد تيشه بردارم برم به کوه­ها،
    تيشه زنم تيشه زنم براي شيرين جاري بکنم رودها،
    آه از اين حرفاي تکراري اصلاً چرا آمدم به دنيا؟!
    اگر بايد مي­آمدم چرا نشدم مثل اين همه حيوون؟! اين­جا، آن­جا،
    چرا بايد فقط آدم مي­شدم بعد مي­موندم توي­ اندوه اين همه عشق­ها،
    يکي بياد منو ببره، دوباره بياره به اين­جا،
    تا از سر بگيرم زندگي رو، بزنم بوسه بر پاي عقل­ها،
    تا هيچ کس را نيارم تو عمق دلم، حرم امن خدا،
    با بقيه سلامي بکنم، لب­خندي بزنم، براشون دل­تنگ بشم، ولي يه کم، مثل بيش­تري­ها،
    حيفه که من با اين همه فرصت، گرماي دلم بشه همين فکرها،
    يا خدا! دلم باز، دل مي­زنه انگاري هيچ نميره تو کلّش­ اندزها،
    پس بزار بره به همون راهي که رفتند همه جوون­ها،
    نه همه شون، خسته­ها، بي هدفا، مرخّصا، بي­عرضه­ها، مريضا، ديوونه­ها،
    ذلّه­ها، بي­چاره­ها، بي­پدرا بي­مادرا، رُونده­ها، وامونده­ها.

  15. صلوات ها 2


  16. #8

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس هشتم:خرس و عسل (1)
    در يک جنگل تاريک و نمور يک خرس زندگي مي­کرد که به عسل خيلي علاقه داشت.
    ولي توي اون جنگل، گلي نبود تا زنبوري باشه و عسلي توليد کنه.
    آقا خرسه فقط توي خواب چند باري ديده بود داره عسل مي­خوره: به کندوي عسل­ها مي­رسيد و دستش را داخل مي­کرد و تا مي­خواست عسل مي­خورد و زنبورها نه تنها نيشش نمي­زدند که دورش هم مي­چرخيدند و بال مي­زدند تا خنک شود.
    خرس که از خواب بيدار مي­شد هرچه دنبال عسل مي­گشت هيچ نمي­يافت.
    تصميم گرفت از آن جنگل خارج شود، شنيده بود آن دورها جنگلي است که پر از گل است و يک عالمه زنبور دارد و تا دلش بخواهد مي­تواند عسل بخورد.
    کوله بارش را بست و از همه­ي خويشان و دوستانش خداحافظي کرد.
    آن­ها برايش نگران بودند و حتي چند نفري هم برايش اشک ريختند.
    ولي او در سرش هوايي جز عسل نبود.
    از جنگل خارج شد و رفت تا به جنگل موعود برسد. بعد از مدت­ها راه رفتن و سختي کشيدن بالاخره به جايي که مي­خواست رسيد.
    بي­ آن که استراحتي کند دنبال کندوي عسل گشت، مثل کندويي که در خواب ديده بود.
    بعد از کمي گشتن يک کندو روي يک درخت پيدا کرد. از درخت بالا رفت و با شادمانيي که تا به حال تجربه­اش را نکرده بود دست در کندو برد، دستش پر از عسل شد.
    وقتي خواست عسل را داخل دهانش کند، زنبورها از کندو خارج شدند و دور سرش جمع گشتند و او منتظر بود تا آن­ها با بال زدنشان، خنکش کنند.
    دستش را داخل دهانش برد، در همين زمان بود که زنبورها با نيش­هايشان هزينه عسل را از او گرفتند، هزينه­اي که خرس اصلاً فکرش را نمي­کرد.
    او به همان يک لقمه عسلي که خورده بود، اکتفاء کرد و از آن جا دور شد و تصميم گرفت ديگر سراغ عسل نرود.
    کم­کم که درد نيش زنبورها برطرف شد، مزّه عسل، هوس تجربه دوباره را در او تجديد نمود.
    به سراغ کندوي ديگري رفت تا مگر زنبورهاي متفاوت و مهرباني داشته باشد، به خيال خودش کندوي مناسب را يافته بود، ولي قصّه همان بود که قبلاً تجربه نموده بود.
    زنبورها مهربان­تر از يكديگر نبودند،... (ادامه دارد)

  17. صلوات ها 3


  18. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس نهم: خرس و عسل (2)
    گفتيم که:
    آقا خرسه به دنبال زنبورهاي مهربان مي­گشت، حدس مي­زد بشود زنبور­هايي را يافت که هرچه عسلشان را بخورد حرفي كه نداشته باشند، بادش هم بزنند.
    ولي فقط حدس بود و تخمين! و هر بار نيش­ها به او مي­آموختند که:
    نوشِ بي نيش خواب و رؤياست و نوشِ با نيش، بيداري است و چيزي است كه هست.
    و آقا خرسه هر بار اين را تجربه مي­کرد، تجربه­­هايي بي­خاصيت.
    آري زندگي در جنگل موعود هم­چنان مي­گذشت و هم­چنان تجربه­ها تکرار مي­شد و درد نيش­ها از ياد مي­رفت و مزّه نوش­ها به خاطر مي­آمد.
    و باز و باز و اين چنين شب از پس روز و روز از پي شب، سپري مي­گشت و خرس بي آن که از اين همه حکمتي که آموخته بود، حکيم شده باشد، در مبارزه نوش و نيش هم­چنان شکست مي­خورد و بيش­تر، آن وقت بود که به فکر خويشان و دوستانش مي­افتاد.
    ولي در خود پايي براي برگشتن نمي­ديد. بعضي وقت­ها بي آن که عسلي بخورد مي­گذاشت تا زنبورها فقط نيشش بزنند، ديوانه شده بود!
    شايد مي­خواست از خودش انتقام بگيرد! هر وقت احتمالي مي­داد، ـ اين كه شايد نوش بي نيش باشد! ـ لب­خندي تلخ بر لبانش ظاهر مي­شد و با گام­هاي سنگين مي­رفت تا عسل، نوش جان کند و با صورتي باد کرده از نيش زنبور بازگردد...
    هزاران سال از آن زمان مي­گذرد ولي هنوز خرسِ قصّه ما، در جنگل موعود، دنبال کند و مي­گردد، با اين تفاوت که انگار صورتش را از چوب تراشيده باشند: هيچ حسي ندارد نه آن وقت که عسل مي­خورد و نه آن وقت که نيشش مي­زنند.
    ديگر نه افسرده مي­شود و نه به ياد جنگلي كه از آن آمده بود مي­افتد، تکرار زندگي، از او مرده­ترين زنده را ساخته است.

  19. صلوات ها 4


  20. #10

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    کلاس عشق ورزی (29 درس)

    درس دهم: رنگ دروغ
    گل سرخي به او دادم گل زردي به من داد.
    در يک لحظه­ي ناتمام قلبم از حرکت ايستاد، به او گفتم: دوستم نداري؟!
    گفت: چرا، آن قدر دوستت دارم که نمي­خواهم در يافتن گل زرد، آن گاه که از من کام گرفتي به زحمت بيافتي.
    و من بعد از آن کام، گل سرخي به او دادم! و او لب­خند کوتاهي زد و گفت:
    رنگ زرد را بيش­تر از رنگ دروغ دوست داشتم!

  21. صلوات ها 3


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود