جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: روانکاوی عشق در دیوان حافظ

  1. #1

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477

    روانکاوی عشق در دیوان حافظ




    روانکاوی عشق در ديوان حافظ (قسمت اول)

    عقل و عشق

    عشق نه با علم كه با تجربه درك مي­گردد[1]؛ لذا عاشقي را جز عاشق نمي­داند[2]. و بر همين اساس است كه حلّ مشكل آن، در حوصله دانش بشري نيست[3].
    عشق هيچ­گاه تن به استدلال نمي­دهد[4] و عقل را قاضي ناداني در رابطه­ي با خودش مي­پندارد[5]؛ لذا از او مي­خواهد تا با ملاك­هاي ديگري سخن دل را ارزيابي كند[6]. ملاك­هايي كه شبيه گفتگو­هاي علمي نبوده[7] و مانند سخنان مدرسه­اي نباشد[8]. و الا عقل نمي­تواند از سرگرداني و حيرت درباره­ي عشق رهايي يابد[9].
    چون عشق اين چنين است، عاشق احساس مي­كند هيچ­كس توان درك او را ندارد[10]؛ حتّي خودش نيز در بيان احساسش زباني الكن دارد[11]؛ هرچه در توصيف شيدايي­اش مي­گويد، باز فكر مي­كند هنوز حرفش را كامل نزده است[12].
    لذا هركس كه در پي پند عاشق باشد، از نظر عاشق، تنها مدّعي فهم و درك است. واعظ، دشمني است كه نبايد با او حشر و نشر داشت[13]؛ لذا بحث با او ثمري نداشته و بايد قضاوت در اين رابطه را به گذشت زمان سپرد[14].
    عاشق، كار دل را به جز عاشقي نمي­داند[15]. حيات از نظر عاشق به عشق است و آن­ها كه عشق ندارند زند­گان مرده­اند[16]. عاشق، زندگيِ بدون عشق را، هرز­گي و بطالت[17]، بي­حاصلي و بي­خبري[18]، و بوالهوسي[19] مي­داند.
    *********
    پاورقی
    [1] بشوي اوراق اگر هم­درس مايي * که علم عشق در دفتر نباشد

    [2] ز آشفتگي حال من آگاه کي شود * آن را که دل نگشت گرفتار اين کمند

    [3] مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست * حلّ اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد

    [4] حديث از مطرب و مي گو و راز دهر کمتر جو * که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معمّا را

    [5] عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است * عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما

    [6] چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست * سخن شناس نه‌اي جان من خطا اين جاست

    [7] بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير * چه وقت مدرسه و بحث کشف کشّاف است

    [8] از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت * يک چند نيز خدمت معشوق و مي­کنم

    [9] عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي * عشق داند که در اين دايره سرگردانند

    [10] محرم راز دل شيداي خود * کس نمي‌بينم ز خاصّ و عام را

    [11] سخن عشق نه آن است که آيد به زبان * ساقيا مي ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت

    [12] شرح شکن زلف خم اندر خم جانان * کوته نتوان کرد که اين قصّه دراز است

    [13] اي مدّعي برو که مرا با تو کار نيست * احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

    [14] حافظ تو ختم کن که هنر خود عيان شود * با مدّعي نزاع و محاکا چه حاجت است

    [15] از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است * غرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست

    [16] هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق * بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد

    [17] به هرزه بي مي و معشوق عمر مي‌گذرد * بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

    [18] اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت * باقي همه بي‌حاصلي و بي‌خبري بود

    [19] عمر بگذشت به بي‌حاصلي و بوالهوسي * اي پسر جام مي‌ام ده که به پيري برسي

  2. صلوات ها 2


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    روانکاوی عشق در ديوان حافظ (قسمت دوم)

    معشوق از نگاه عاشق

    ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است؛ يكي اهل ناز است و ديگري اهل نياز[1]؛ يكي شاد از اين كه يارش گل است، ديگري در فكر عشوه است[2].
    از نگاه عاشق، بدترين گناهِ زيبا رويان[3]، غرور و تندخويي[4]و بي­وفايي آن­هاست [5]؛ كه اگر معشوق با وفا مي­بود، عاشق مال و جان را فداي او مي­كرد[6].
    آن­ها چشماني مست، و در عين حال چون كودكي معصوم[7]، ولي رفتاري متكبّرانه دارند[8].
    وقتي ناله­­هاي عاشق را مي­شنوند، لب­خندي از خرسندي مي­زنند و آسوده و بي هيچ­ اندوهي[9]، تنها دل خوش مي­دارند كه عاشقي شيفته دارند[10] و هر زمان هم كه اراده كنند، بدون هيچ هراسي و حتّي بي­خبر، عاشق را ترك مي­كنند[11].
    معشوق، كم­تر از عمق شيدايي عاشق با خبر است. او نمي­تواند عاشق را به درستي درك كند[12]. لذا به آه و ناله­­هاي او توجّهي ندارد[13] و اگر توجّهي هم بكند به نيّت دل­سوزي و نصيحت است[14] و در اين ميان بيش­تر ديگران هستند كه براي عاشق هم­دردي مي­كنند[15].
    عاشق هميشه خود را اهل وفا مي­داند؛ هرچند در بي­وفاييِ معشوق مي­سوزد[16]. از معشوق هرچه بيش­تر وفا را بجويد، او بيش­تر جفا خواهد نمود[17]؛ زماني هم كه وعده­اي مي­دهد، عاشق به سختي نگران است كه آيا او به وعده خويش عمل خواهد كرد؟![18]
    عاشق دليل بي­تفاوتي معشوق را سخت دلي او مي­داند[19]؛ دلي سنگ كه در عين آينه بودن، اشك و آهي در او كارگر نمي­افتد[20]؛ ولي عاشق متحيّر است كه اگر معشوق اين قدر سخت دل است، چرا كمي كه با او درشت سخن مي­گويد دلش مي­رنجد؟![21] و وقتي دلش برنجد ديگر عاشق آرام ندارد[22].
    با اين همه، معشوق تنها براي عاشق بدخو و مغرور است و الا داراي «رويي زيبا» و «روحي رشيد» است.

    ********
    پاورقی

    [1] ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است * چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

    [2] فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش * گل در انديشه که چون عشوه کند از کارش

    [3] مباش در پي آزار و هرچه خواهي کن * که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست

    [4] اگر چه رسم خوبان تندخوييست * چه باشد گر بسازد با غميني

    [5] جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب * که وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را

    [6] سر و زر و دل و جانم فداي آن ياري * که حقّ صحبت مهر و وفا نگه دارد

    [7] مي‌چکد شير هنوز از لب هم­چون شکرش * گر چه در شيوه گري هر مژه‌اش قتّاليست

    [8] از وي همه مستي و غرور است و تکبّر * وز ما همه بي­چارگي و عجز و نياز است

    [9] زير بارند درختان که تعلّق دارند * اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

    [10] مرغ خوش­خوان را بشارت باد کاندر راه عشق * دوست را با ناله شب‌هاي بيداران خوش است

    [11] ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد * به وداعي دل غم­ديده ما شاد نکرد

    [12] غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل * که پرسشي نکني عندليب شيدا را

    [13] هر ناله و فرياد که کردم نشنيدي * پيداست نگارا که بلند است جنابت

    [14] دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست * گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست

    [15] آشنايي نه غريب است که دلسوز من است *چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

    [16] بسوخت حافظ و در شرط عشق­بازي او * هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است

    [17] گر از سلطان طمع کردم خطا بود * ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

    [18] دوش مي‌گفت که فردا بدهم کام دلت * سببي ساز خدايا که پشيمان نشود

    [19] گفتم مگر به گريه دلش مهربان کنم * چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

    [20] يا رب اين آينه حسن چه جوهر دارد * که در او آه مرا قوّت تأثير نبود

    [21] صبح­دم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت * ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت
    گل بخنديد که از راست نرنجيم ولي * هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

    [22] مرا به بند تو دوران چرخ راضي کرد * ولي چه سود که سررشته در رضاي تو بست

  5. صلوات ها 2


  6. #3

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    روانکاوی عشق در ديوان حافظ (قسمت سوم)


    أ) روي زيبا

    معشوق زيبا است[1]. هر چند تنها از نگاه عاشق، زيبا باشد[2] و از نظر ديگران سيه چرده و زشت بنمايد[3].
    معشوق از نظر عاشق به­تر از خورشيد و ماه است[4]. به­تر از هرچيزي است كه خداوند خلق نموده است[5].
    رخ معشوق بيش­ترين نقش را در دل­ربايي عاشق دارد[6]. رخ معشوق داراي نقش و نگار­هايي است كه تنها عاشق از پسِ تفسير هنر­مندانه آن برمي­آيد[7].
    آن­ها كه معتقد به «عشقِ مجازي پاك» هستند، بيش­ترين خواسته­اشان از معشوق همين است كه بتوانند او را به خوبي تماشا كنند[8]. عاشق، هميشه بُعدي تازه از زيبايي معشوق كشف مي­كند[9].
    ب) روح رشيد

    معشوق از نظر عاشق داراي نشانه­­هايي از كمال هست كه در ديگران يافت نمي­شود. او داراي اخلاقي نيكو[10]، دورني پاك،[11] و عادات و فضايلي بس پسنديده است[12].

    **********

    پاورقی

    [1] به رغم مدّعياني که منع عشق کنند * جمال چهره تو حجّت موجّه ماست

    [2] ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است * به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

    [3] آن سيه چرده که شيريني عالم با اوست * چشم مي­گون لب خندان دل خرّم با اوست

    [4] نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر * نهادم آينه‌ها در مقابل رخ دوست

    [5] با هيچ کس نشاني زان دل­ستان نديدم * يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد

    [6] محتاج قصّه نيست گرت قصد خون ماست * چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است

    [7] به لطف خال و خط از عارفان ربودي دل * لطيفه‌هاي عجب زير دام و دانه توست

    [8] رواق منظر چشم من آشيانه توست * کرم نما و فرود آ که خانه خانه­ي توست

    [9] مرا از توست هر دم تازه عشقي * تو را هر ساعتي حسني دگر باد

    [10] به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد * تو را در اين سخن انکار کار ما نرسد

    [11] گر من آلوده دامنم چه عجب * همه عالم گواه عصمت اوست

    [12] دل داده‌ام به ياري شوخي کشي نگاري * مرضيةُ السَّجايا محمودةُ الخِصال

  7. صلوات ها 2


  8. #4

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    روانکاوی عشق در ديوان حافظ (قسمت چهارم)

    کامروايي و وصال

    ارزشِ بودنِ با هر فردي بسته به ميزان علاقه و عشقي است كه يكي به ديگري دارد[1]. و عاشق تصوّر مي­كند اين لياقت را دارد؛ لذا انتظار دارد معشوق بدون تقاضا، دلش را به دست بياورد[2].
    ولي عاشق بد اقبال[3]، با هزار چاره­اي كه مي­انديشد، از معشوق كامي نمي­گيرد[4]، آخر به دعا روي مي­آورد[5] و از هر فرصتي جهت دعا استفاده مي­كند و براي استجابت يكي از هزار دعايش به انتظار مي­نشيند[6].
    عاشق در انتظار وصال، دل خود را مشغول مي­كند با:
    حضور دايم معشوق در ذهنش[7] و نقشي از او كه هيچ از لوح دل پاك نمي­شود[8]، هر چند روزگار ناسازگاري كند و غصّه­ها فراوان باشد[9].
    با خاطره­اي كه از اوّلين وصالش داشته است[10].
    به خواب پناه مي­برد كه در آن هميشه رؤياي وصال است[11].
    حكايت اين انتظار به صد رساله نشايد[12] و دركش تنها از عاشق پيشه­گان برآيد[13] و غصّه، بيش­تر آن زمان است كه عاشق تلاش خود را براي وصال، كافي نداند[14].
    ولي عاشق با همه­ي مشكلات مي­سازد تا بالاخره انتظارش به سرآمده و به وصال برسد[15].
    البتّه عاشق هم، ظرفيتش محدود است؛ لذا اگر راه وصال، رنج فراوان داشته باشد، وقتي انتظار به پايان برسد ديگر كم­تر احساس كامروايي مي­كند[16].
    عاملي ديگر نيز در كم­تر شدن كامراويي مؤثّر است و آن هراس فراق و هجران است[17]؛ زيرا كه يكي شاه است و ديگري گدا؛ و شاهان فرصتي زيادي براي گدا ندارند[18].
    شِكوه از هجران موجب مي­شود تا وصال دورتر شود و يا دورتر به نظر رسد[19] و درد دل كردن عاشق نزد معشوق براي وصالِ زودتر، نيز تنها هوسي پوچ است كه هيچ ثمري ندارد[20]؛ از اين رو عاشق را چاره­اي جز خيال و شكيب و سوزش هجران و هم­­راهي با فراق نيست[21].
    عاشق هر چند براي خلوت­گزيني به كوه و دشت مي­رود[22]، ولي آن جا برايش چيزي تماشايي ندارد[23] و اصولاً عاشق هيچ زيبايي را بدون معشوق، زيبا نمي­بيند[24] و هيچ عيشي را بدون او لذّت­بخش احساس نمي­كند[25]، نه خنده­اي مي­كند و نه ضيافتي را شركت مي­كند[26]، و نه آبي را بدون دوست، گوارا مي­نوشد[27].
    عاشق وقتي به وصال مي­رسد:
    بويي از گيسوان معشوق [28] خون حيات را در رگ­هايش به جوش مي­آورد[29].
    شايد بوسه­اي نيز نصيبش شود. بوسيدن معشوق، خونِ قدرت را در دل عاشق جاري مي­كند[30] و به او احساس سلطنت جهان را مي­دهد[31].
    در اين ميان لب به راز مي­گشايد و هرچه را از ديگران مخفي داشته است به زبان مي­آورد[32].
    البتّه آن­چه از هجران و وصال گفته شد، تنها در حوزه­ي عشقِ مجازي است و الا در عشقِ حقيقي، بين عاشق و معشوق حايلي وجود ندارد[33] و اگر هم باشد مربوط به نفس سركش است.
    **********
    پاورقی

    [1] حافظ! هر آن که عشق نورزيد و وصل خواست * احرام طواف کعبه دل بي وضو ببست

    [2] اي عاشق گدا چو لب روح بخش يار * مي‌داندت وظيفه تقاضا چه حاجت است

    [3] اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد * گناه بخت پريشان و دست کوته ماست

    [4] هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر * در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

    [5] دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت * عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت

    [6] از هر کرانه تير دعا کرده‌ام روان * باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود

    [7] در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست * مي‌بينمت عيان و دعا مي‌فرستمت

    [8] هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود * هرگز از ياد من آن سرو خرامان رود

    [9] از دماغ من سرگشته خيال دهنت * به جفاي فلک و غصّه دوران نرود

    [10] شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو * ابرو نمود و جلوه گري کرد و رو ببست

    [11] مکن از خواب بيدارم خدا را * که دارم خلوتي خوش با خيالش

    [12] حکايت شب هجران نه آن حکايت حاليست * که شمه‌اي ز بيانش به صد رساله برآيد

    [13] ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست * حال هجران تو چه داني که چه مشکل حاليست

    [14] نه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس * ملالت علما هم ز علم بي عمل است

    [15] گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند * ما و چراغ چشم و ره انتظار اوست

    [16] دولت آن است که بي خون دل آيد به کنار * ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست

    [17] مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم * جرس فرياد مي‌دارد که بربنديد محمل‌ها

    [18] حافظ دوام وصل ميسر نمي‌شود * شاهان کم التفات به حال گدا کنند

    [19] حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهي * زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالي

    [20] حال دل با تو گفتنم هوس است * خبر دل شنفتنم هوس است

    [21] رفيق خيل خياليم و هم­نشين شکيب * قرين آتش هجران و هم قران فراق

    [22] صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را * که سر به کوه و بيابان تو داده‌اي ما را

    [23] خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است * چون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است

    [24] ننگرد ديگر به سرو اندر چمن * هر که ديد آن سرو سيم اندام را

    [25] ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي * عيش بي يار مهيا نشود يار کجاست

    [26] حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده * ماتم زده را داعيه­ي سور نماندست

    [27] گر خمر بهشت است بريزيد که بي دوست * هر شربت عذبم که دهي عين عذاب است

    [28] در مجلس ما عطر مياميز که ما را * هر لحظه ز گيسوي تو خوش بوي مشام است

    [29] دل را که مرده بود حياتي به جان رسيد * تا بويي از نسيم مي‌اش در مشام رفت

    [30] علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن * که اين مفرّح ياقوت در خزانه توست

    [31] گل در بر و مي در کف و معشوق به کام است * سلطان جهانم به چنين روز غلام است

    [32] رازي که بر غير نگفتيم و نگوييم * با دوست بگوييم که او محرم راز است

    [33] ميان عاشق و معشوق هيچ حال نيست * تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

  9. صلوات ها 2


  10. #5

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    روانکاوی عشق در ديوان حافظ (قسمت پنجم)
    حسادت عاشق

    عاشق تنها هنگامي معشوق را دشنام مي­دهد، كه معشوق با رقيب گرم گيرد و با او راز گويد[1] و عاشق را وانهد[2]؛ اين، غيرت عاشق را به سختي تهييج مي­كند[3]. عاشق مي­گويد اگر قرار است وفايي نباشد و وصالي صورت نگيرد، رقيبي هم نباشد[4]. بيش­ترين رنج عاشق در همين رابطه است[5].
    عاشق مدام مي­خواهد به اين هنر برسد كه تمام اموري كه معشوق به آن ميل دارد را در خود ايجاد كند، تا او را در انحصار خودش داشته باشد[6]آري عاشق مي­خواهد، معشوق آنقدر هوش­مند باشد[7] كه كسي را جز او لايق خود نداند[8].
    عاشق مي­داند كه از عشق خودش با كسي سخن نبايد بگويد، تا ديگران را نسبت به معشوق حسّاس ننمايد؛ چون آن وقت رقيبان يافت خواهند شد و او مجبور است كينه آنان را در دل بگيرد و اين با لطافتي كه عشق در دل عاشق ايجاد مي­كند منافات دارد[9].

    **********

    پاورقی

    [1] روا مدار خدايا که در حريم وصال * رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

    [2] خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس * که مي با ديگري خورده‌ست و با من سر گران دارد

    [3] غيرتم کشت که محبوب جهاني ليکن * روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

    [4] يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب * بود آيا که فلک زين دو سه کاري بکند

    [5] در شگفتم که در اين مدّت ايام فراق * برگرفتي ز حريفان دل و دل مي‌دادت

    [6] مي‌دهد هر کسش افسوني و معلوم نشد * که دل نازک او مايل افسانه کيست

    [7] من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش * که تو خود داني اگر زيرک و عاقل باشي

    [8] ز رقيب ديو سيرت به خداي خود پناهم * مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را

    [9] غم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيب * که نيست سينه ارباب کينه محرم راز

  11. صلوات


  12. #6

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    روانکاوی عشق در ديوان حافظ (قسمت ششم)
    قانون عشق

    قصّه عشق قصّه­اي عجيب و غريب است[1] و آن را هركس به گونه­ي تصوير مي­كشد[2]؛ ولي قانون آن از روز ازل يك­سان است[3].
    عشق، پرستش غير خود است[4]؛ پرستشِ تنها يك معشوق[5]و سرچشمه آن، روز «الست» مي­­باشد؛ عالم ذرّ؛ عالم ارواح.[6] لذا عشق، پيشينه­ي فطري دارد[7] و آغازي براي آن در دنيا متصوّر نيست[8]. هر چند اين آشنايي در دنيا با يك نگاهِ عاشق[9] و با يك لب­خندِ معشوق[10]، تجديد مي­شود.
    بر اين اساس همه طفيل عشقند[11] و عشق مطلوب همه است[12]؛ حتّي آن­ها كه اهل نظر[13] و علم و فضلند و يا سِنّي از آنان گذشته است[14] و يا داراي وجهه ديني هستند[15]و يا عمري را به پارسايي گذرانده­اند[16].
    هرچند غالباً عشق سراغ «جوان» مي­آيد[17] و آن وقتي هم كه سراغ «پير» بيايد، به «پير» احساس جواني مي­دهد[18].
    عشق چون بي­تزوير و ريا است[19]؛ با پنهان كاري سازش ندارد و به زودي رخ مي­نمايد[20] و عاشق را رسواي كوي و برزن مي­كند[21].
    عشق سبب مي­شود تا سخن، هميشه با نكته­اي هم­­راه باشد[22]؛ صدا طنين خوش داشته باشد[23]و هرچه عشوه معشوق بيش­تر شود، لطافت سخن بيش­تر خودش را نشان مي­دهد[24].
    عشق موجب بيش­ترين رنج روحي و بالتَّبَع جسمي است.
    تمام فراز و نشيب­­هاي عشق با بلا هم­­راه است؛ گذر از آن­ها دل شير مي­خواهد[25]. بلا و مشكلاتي كه درآغاز، هيچ تصوّر نمي­رفت اين قدر فراوان باشد[26].
    عاشق، حكايت طوفان را به قطره­اي نيز نمي­دانست[27]؛ به همين خاطر، حال آرزو مي­كند: «­اي كاش خود را به اين دريا نمي­زد»[28].
    ولي اين آرزويي بيش نيست؛ چيزي كه الآن واقعيّت دارد اين است كه عاشق آماده است براي رسيدن به معشوق هر گونه خسارت را بپذيرد[29].
    **********
    پاورقی

    [1] فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست * هم قصّه‌اي غريب و حديثي عجيب ست

    [2] در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز * هر کسي بر حسب فکر گماني دارد

    [3] از دم صبح ازل تا آخر شام ابد * دوستي و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود

    [4] با مدّعي مگوييد اسرار عشق و مستي * تا بي‌خبر بميرد در درد خودپرستي

    [5] خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد * ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

    [6] حافظ گمشده را با غمت اي يار عزيز * اتحاديست که در عهد قديم افتادست

    [7] مي خور که عاشقي نه به کسب است و اختيار * اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم

    [8] ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست * هرچه آغاز ندارد نپذيرد انجام

    [9] از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير * اي ديده نگه کن که به دام که درافتاد

    [10] در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ * آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

    [11] طفيل هستي عشقند آدمي و پري * ارادتي بنما تا سعادتي ببري

    [12] همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست * همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

    [13] به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر * به بند و دام نگيرند مرغ دانا را

    [14] علم و فضلي که به چل سال دلم جمع آورد * ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد

    [15] هر آبروي که اندوختم ز دانش و دين * نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

    [16] ديدي دلا که آخر پيري و زهد و علم * با من چه کرد ديده معشوقه باز من

    [17]عشق و شباب و رندي مجموعه مراد است * چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد

    [18] هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم * هر گه که ياد روي تو کردم جوان شدم

    [19] در مي­خانه ببستند خدايا مپسند * که در خانه تزوير و ريا بگشايند

    [20] دل مي‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را * دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

    [21] از آن حسن روز افزون که يوسف داشت دانستم * که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را

    [22] مرا تا عشق تعليم سخن کرد * حديثم نکته هر محفلي بود

    [23] بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود * اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

    [24] نکته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار * عشوه‌اي فرماي تا من طبع را موزون کنم

    [25] فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست * کجاست شيردلي کز بلا نپرهيزد

    [26] الا يا أيّها السّاقي أدر کأساً و ناولها * که عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشکل‌ها

    [27] پيش چشمم کمتر است از قطره‌اي * اين حکايت‌ها که از طوفان کنند

    [28] چه آسان مي‌نمود اوّل غم دريا به بوي سود * غلط کردم که اين طوفان به صد گوهر نمي‌ارزد

    [29] سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست * از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد

  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    روانکاوی عشق در ديوان حافظ (قسمت هفتم)
    مصائب عشق

    مصائب عشق عبارتند از: سرگشتگي، ملامت، اسارت، اشك و­ اندوه، و تناقض­هاي رواني.
    أ) سرگشتگي
    عشق، عاشق را در سرگشتگي پا برجا مي­كند[1]؛ زندگي عادي را از او گرفته[2] و او را از انس و گفت و شنود با ديگران باز مي­دارد[3]. كارش را تنها مهروزي نموده[4]؛ فرصت فكر كردن درباره­ي خودش را از او مي­ستاند[5].
    اين سرگشتگي، او را نسبت به همه چيز بي قيد مي­كند[6]، نسبت به گناه[7]، نسبت به دنيا و آخرت[8] و نسبت به هر آن­چه هست و نيست[9] و لذا پناه به موسيقي[10] و شراب (و كلاً مخدّر) مي­برد[11].
    سرگشتگيِ عاشق، بيش­تر به خاطر اين است كه او مي­داند سرانجامي براي درد عشق وجود نداشته[12] و لذا اين درد درمان ناپذير است[13].
    اين سرگشتگي­ها، مخصوص عشقِ مجازي است و الا در عشقِ حقيقي، بي­قيدي، به معناي عدم تعلّق به جلوه­­هاي رنگين دنيا است[14].
    ب) ملامت

    عشق در جامعه، يك ناهنجاري شمرده مي­شود[15]؛ لذا عشق، مدام با ملامت هم­­راه است[16]؛ براي «جوان» عيب و براي «پير» موجب سرزنش خواهد بود[17].
    ولي مع ذلك عاشق از عشق خود تحت هيچ شرايطي دست بر نمي­دارد؛ حتّي اگر طردش كنند و يا سنگش زنند[18].
    عاشق نه گوش به سخنان حسودان مي­دهد و نه از رنجش رفيقان مي­رنجد؛ چه اين كه همه را در عشق احمق مي­پندارد[19].
    ج) اسارت

    عاشق خود را سراپا بي­چارگي و عجز و نياز مي­بيند[20]؛ ولي مع الوصف اين عجز و اسارت را تنها راه خلاصي خود مي­پندارد[21].
    عاشق هيچ اختياري از خود در راه عشقي كه مي­پويد نمي­بيند[22]. او ناخودآگاه و انگار اجباراً­ اندوهگين معشوق است[23]و بودن با معشوق و بودن با نازها و عشوه­­هاي او را[24]، تنها مرهم دل خود مي­پندارد[25].
    عاشق هميشه پيش­قدم در رفع كدورت­ها است. او چاره­اي جز ثنا گويي معشوق و تحمّل بد خلقي­­هاي او را ندارد[26] و براي خود حتّي حقّ رنجيدن را هم قايل نيست[27].
    دل عاشق مانند: غبار نسيم زده[28]، روز بي نور و شب ديجور[29]، مگس قند پرست[30]، آتشي بر كاه[31]و موري افتاده بر پاي پيل[32] است.
    د) اشك و­ اندوه

    اندوه، انسان را پناهنده­ي عشق مي­سازد[33]؛ ولي همين عشق اندوهش را افزايش داده و از اشكش سيلاب مي­سازد.
    اندوه نخستين، با عشق از ميان رفته است[34]؛ ولي عشق اندوهي تازه و بسيار سهمگين را جاي­گزين­ اندوه اوّلي مي­سازد؛ آن­چنا­ن كه اشك بسيار، چشمي براي عاشق نمي­گذارد[35].
    اين اشك بر عشق مي­افزايد[36] و وصال را نويد مي­دهد[37] و هم­چنان اين قصّه­ي پر غصّه ادامه دارد.
    ه) حالات متضاد

    عاشق داراي حالات متضاد است:
    گريه و شادي­اش پياپي است[38].
    گاهي عشق را مُنجي خود[39] و موجب ر­هايي از دل مردگي مي­پندارد[40]؛ ولي با اين حال آني از دل ريشي و پريشاني جدا نمي­گردد[41]. و باز اين دل پريشي و نابساماني را بسيار دوست داشته و اساس هستي­اش را همين خرابي دل[42] و نشاطش را، همين غم و­ اندوه مي­پندارد[43].
    با اين كه عاشق، عشق را عين زندگي، و حيات را بدون آن، اصل مرگ مي­داند[44]؛ ولي بارها با خود عهد مي­كند كه ديگر مدهوش معشوق نباشد؛ ولي باز پيمان شكني مي­كند[45].
    هرچند بعد از همه­ي اين تناقض­ها عاشق حرف آخرش را مي­زند:
    «هركسي به دنبال لذّت كامل از زندگي است و لذّت كامل من، عشق ورزي است[46]؛ هركس گريزان از بدنامي است و نام من در همين بدنامي است[47]».
    *********
    پاورقی

    [1] دل چو پرگار به هر سو دوراني مي‌کرد * و اندر آن دايره سرگشته پابرجا بود

    [2] قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست * قرار چيست صبوري کدام و خواب کجا

    [3] چنان کرشمه ساقي دلم ز دست ببرد * که با کسي دگرم نيست برگ گفت و شنيد

    [4] نامم ز کارخانه عشّاق محو باد * گر جز محبّت تو بود شغل ديگرم

    [5] چنان پر شد فضاي سينه از دوست * که فکر خويش گم شد از ضميرم

    [6] من همان دم که وضو ساختم از چشمه­ي عشق * چار تکبير زدم يک سره بر هرچه که هست

    [7] کمال سر محبّت ببين نه نقص گناه * که هر که بي‌هنر افتد نظر به عيب کند

    [8] گداي کوي تو از هشت خلد مستغنيست * اسير عشق تو از هر دو عالم آزادست

    [9] اي دل مباش يک دم خالي ز عشق و مستي * وان گه برو که رستي از نيستي و هستي

    [10] گوشم همه بر قول ني و نغمه چنگ است * چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

    [11] شراب تلخ مي‌خواهم که مردافکن بود زورش * که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش

    [12] گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد * هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور

    [13] حافظ اندر درد او مي‌سوز و بي‌درمان بساز * زان که درماني ندارد درد بي‌آرام دوست

    [14] غلام همّت آنم که زير چرخ کبود * ز هرچه رنگ تعلّق پذيرد آزادست

    [15] در کوي نيک نامي ما را گذر ندادند * گر تو نمي‌پسندي تغيير کن قضا را

    [16] گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم * و الله ما رأينا حبّاً بلا ملامة

    [17] ناموس عشق و رونق عشّاق مي‌برند * عيب جوان و سرزنش پير مي‌کنند

    [18] من از رندي نخواهم کرد توبه * و لو آذيتني بالهجر و الحجر

    [19] گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد * گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم

    [20] از وي همه مستي و غرور است و تکبّر * وز ما همه بي­چارگي و عجز و نياز است

    [21] اسير عشق شدن چاره خلاص من است * ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين

    [22] بارها گفته‌ام و بار دگر مي‌گويم * که من دلشده اين ره نه به خود مي‌پويم

    [23] چه گونه شاد شود اندرون غمگينم * به اختيار که از اختيار بيرون است

    [24] علاج ضعف دل ما کرشمه ساقيست * برآر سر که طبيب آمد و دوا آورد

    [25] دلبرم عزم سفر کرد خدا را ياران * چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

    [26] اگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم * جواب تلخ مي‌زيبد لب لعل شکرخا را

    [27] وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم * که در طريقت ما کافريست رنجيدن

    [28] دل من در هوس روي تو اي مونس جان * خاک راهيست که در دست نسيم افتادست

    [29] بي مهر رخت روز مرا نور نماندست * وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست

    [30] محترم دار دلم کاين مگس قندپرست * تا هواخواه تو شد فر همايي دارد

    [31] ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق * همان رسيد کز آتش به برگ کاه رسيد

    [32] حافظ از سرپنجه عشق نگار * همچو مور افتاده شد در پاي پيل

    [33] سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي * دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي

    [34] غم جهان مخور و پند من مبر از ياد * که اين لطيفه عشقم ز ره روي يادست

    [35] ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است * ببين که در طلبت حال مردمان چون است

    [36] مي‌گريم و مرادم از اين سيل اشک­بار * تخم محبّت است که در دل بکارمت

    [37] چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب * که به اميد تو خوش آب رواني دارد

    [38] خنده و گريه عشّاق ز جايي دگر است * مي‌سرايم به شب و وقت سحر مي‌مويم

    [39] حافظ از دست مده دولت اين کشتي نوح * ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت

    [40] هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق * ثبت است بر جريده عالم دوام ما

    [41] در اندرون من خسته دل ندانم کيست * که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

    [42] اگر چه مستي عشقم خراب کرد ولي * اساس هستي من زان خراب آبادست

    [43] روزگاريست که سوداي بتان دين من است * غم اين کار نشاط دل غمگين من است

    [44] هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق * بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد

    [45] الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز مي­خانه * که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم

    [46] با محتسبم عيب مگوييد که او نيز * پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است

    [47] از ننگ چه گويي که مرا نام ز ننگ است * وز نام چه پرسي که مرا ننگ ز نام است

  15. صلوات


  16. #8

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    دوستان امیدوارم بخش دوم از مباحث عشق را مفید انگاشته باشید. بخش اول آن بنام «از عشق چه می دانی» در تاپیک مستقلی ارائه شد.
    ان شاء در فرصتی دیگر بخشهای دیگری را تقدیمتان می کنم!
    زنده باشید!

  17. صلوات ها 2


  18. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    در این تاپیک از شما استفاده خواهیم کرد:
    تجربه تهذیب


  19. صلوات ها 2


  20. #10

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    موضع عشق را در چهار قالب زیبا پی گرفته ایم:
    قالب نخست در تاپیک: http://www.askdin.com/thread20639.html
    قالب دوم همین تاپیک.
    قالب سوم در تاپیک: http://www.askdin.com/thread21485.html
    قالب چهارم در تاپیک: http://www.askdin.com/thread21490.html

  21. صلوات ها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود