جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات شخصی از عاشقان خدا

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    649
    حضور
    5 روز 7 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2877

    خونسرد خاطرات شخصی از عاشقان خدا





    بسم الله الرحمن الرحیم


    باسلام خدمت کاربران گرامی

    در این موضوع قصد دارم با همیاری شما خوبان، خاطرات شما رو از اولیای الهی جمع کنیم تا انشاء الله همه کاربران از نکاتی که در خاطرات هست فیض ببرند! شاید حتی یک کتاب شد!

    خاطرات دوستانم را از زبان خودشان در زیر نقل میکنم

    اخلاص عاشقان خدا
    زمانی که دبیرستان میرفتم(مشهد). یه روز معلم دینی مون شیخ بهلول رو به دبیراستان آورده بود. ایشان برای ما سخنرانی کردند و در آخر سخنرانی شعر "دیر بیدار شدیم" خودشون رو خوندند و بعد دعای باران را خواندند!

    فردای اون روز، صبح ما ورزش داشتیم و تو مجتمع ورزشی شهید بهشتی بودیم که دیدم ساعت 9 باران شروع شد!!! عجیب اینکه هم باران بود و هم آفتاب می تابید! هر دو با هم!
    زنگ آخر که میخواستم برم مدیرمون منو صدا زد و گفت امروز اخلاص رو دیدی؟ دیدی بارون بارید؟!!!
    گفتم بله دیدم و ....

    بصیرت
    روزی سوالی برام پیش اومده بود که تنها یه عارف جواب رو میدونست! برای همین از استادم خواستم که اگه عارفی مثل آیت الله بهجت را در مشهد می شناسند به بنده معرفی کنند!
    ایشان گفتند میدان شهدا مهر و چاپ فلان! اونجا جناب شیخ بساطی هست و.. !

    وقتی اونجا رفتم دیدم یه سیدی با یه پیر مردی روی پله ها دم در اون مهر و چاپ نشسته و بساطش هم پهن کرده! و ایشون منو ندید چون با هم صحبت میکردند!

    از مغازه کناری پرسیدم با شیخ بساطی کار دارم کجا میتونم ایشون رو بیابم؟
    گفتند: همین کنار هست. چیکارش دارید؟ این بنده خدا رو ناراحت و اذیت نکنید! همین دیشب یکی اومد و ایشون رو رنجیده خاطر کرده بود!
    گفتم: نه! فقط یه سوال دارم!

    بعد رفتم گفتم سلام! ایشون هم گفتند سلام و بعد سرشون رو به آسمان کردند و گفتند بالاخره پیدام کرد!!!!! ( میدونستند من دارم دنبالشون میگردم ) و منم سوالم رو پرسیدم و رفتم!

    بعدها فهمیدم ایشون حاج آقای موسوی و مستجاب الدعوه اند!

    حُسن و جمال ولی الله
    شبی خواب دیدم که رفتم به دیدار علامه ذوالفنون و ایشون مشغول عبادت هستند.
    نماز ایشان که تمام شد. نزدیک ایشان شدم ولی دیدم چهره ای بسیار زیبا و جوان با چشمانی درشت و آهویی و موها و ریش سیاه سیاه! دارند.

    پرسیدم شما آقای حسن زاده آملی هستید؟ فرمودند بله خودم هستم و ...
    ویرایش توسط اویس قرنی : ۱۳۹۱/۰۵/۰۵ در ساعت ۱۲:۳۴

  2. صلوات ها 16


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    علاقه
    تنهایی
    نوشته
    503
    حضور
    12 روز 6 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    3520



    با سلام
    از یکی از اقوام شنیدم که فرزندشون دچار بیماری شده بوده که هیچ درمانی براش پیدا نمیشه تهرون هم میان اما درمان بی فایده بوده یه روز می رن حوالی شهر شیراز تو دل طبیعت مادر بچه خیلی غمگین بوده یه چوپان میاد اونجا می فهمه مادر غمگین هست می پرسه که علت چیه مادر بچه میگه بچه ام مریض هست درمان نمیشه چوپان میگه یه کاغذ بهم بده بهش میدن یه چیزی مینویسه و میده میگه باید این رو بذارید زیر سر بچه و بازش نکنید.
    این ها هم همه چیز رو امتحان کرده بودند نا امید قبول می کنند.
    اون شب بچه بیدار نمیشه ( بیماریش خواب نرفتن و تشنج شدید بوده) راحت تا صبح می خوابه فردا شب هم همین طور و .... تا شش ماه کلا خوب خوب میشه کنجکاو میشن ببیند تو کاغذ چی نوشته بوده بازش می کنند یه جمله تو کاغذ نوشته بوده بسم الله الرحمن الرحیم.
    زهی مصطفی (ص) که در عین صفا از همه ی خیال ها فارغ...

  5. صلوات ها 10


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    علاقه
    تنهایی
    نوشته
    503
    حضور
    12 روز 6 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    3520



    با سلام
    از یکی از دوستام شنیدم که تو یه هیئت شیراز یکی از جوان ها از دنیا میره.... عکس و اگهی ترحیمش رو می زنن تو تابلو اعلانات هیئت. یه روز این دوستم داشته نگای این عکس و تابلو می کرده یکی از حاج آقاهای هیئت هم میاد کنارش به حاج آقا میگه نگاه کنید با چه سن کمی از دنیا رفته؟!! حاج آقا میگه مرگ که سن و سال نداره شاید منم از دنیا رفتم عکسم و زدید کنار همین آقا دستش رو میذاره کنار عکس جوان اشاره میکنه اینجا....
    هفته ی دیگه که مراسم هیئت برگزار می شه می فهمن همون حاج آقا از دنیا رفته دوستم میگفت عکسش رو زدیم همون جا که خودش انگشت گذاشته بود کنار عکس همون جوان
    ویرایش توسط مفتقر : ۱۳۹۱/۰۸/۰۹ در ساعت ۰۸:۲۰
    زهی مصطفی (ص) که در عین صفا از همه ی خیال ها فارغ...

  7. صلوات ها 10


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود