صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نگاه به زیر ساختهای حجاب (29 پرسش)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477

    نگاه به زیر ساختهای حجاب (29 پرسش)




    زیر ساختهای حجاب

    29 پرسش

    مقدمه

    حجاب را می خواهیم از منظری دیگر مورد بررسی قرار می دهیم، منظری که خود به مناظر مختلفی تقسیم شده و تابلوهای متعدد و زیبا و قابل تأملی را از موضوع حجاب به نمایش می گذارد.
    موضوعات مطرح شده در این مناظر به طور کامل مورد بررسی قرار نمی گیرد. بلکه تنها بر نیروی تفکر، تلنگری می زند تا خواننده خود بیاندیشد و موضوع را در ذهنش بپرواند و به نتیجه برسد. شاید او به نتیجه ای متفاوت بگیرد. مهم آن است که تفکر او، او را به این نتیجه رسانده است. و این ارمغانی مبارک است.

    29 پرسش عبارتند از:

    1. آیا شما تا به حال مرده اید؟!
    2. آیا هر تجربه ای سودمند است؟
    3. آیا در جوانی باید جوانی کرد؟
    4. چه رابطه ای بین جوانی و پیری انسان وجود دارد؟
    5. چه تفاوتی بین سایه خوشی و حقیقت آن وجود دارد؟
    6. عشقی ترین آموزه دینی چیست؟
    7. چرا والدین جوانی خود را فراموش می کنند؟
    8. دنیای نوجوانی چرا پیچیده است؟
    9. آیا «دیده شدن» یک نیاز است؟
    10. ملاک زیبایی چیست؟
    11. مد پرستی به کجا می انجامد؟
    12. فمینیسم به دنبال چیست؟
    13. شهوت جنسی چگونه مهار می شود؟
    14. لذت از چه قانونی تبعیت می کند؟
    15. آیا مبارزه با محیط امکان پذیر است؟
    16. آیا خنّاس را می شناسید؟
    17. آیا بهداشت روح، اهمیتی کمتر از بهداشت جسم و روان دارد؟
    18. چه تفاوتی بین زن و مرد وجود دارد؟
    19. آیا تساوی حقوق زنان و مردان، سخنی درست است؟
    20. مربی کیست؟
    21. چه تفاوتی بین اسلام و دیگر ادیان در «حرام» وجود دارد؟
    22. محیط تا چه اندازه تأثیر گذار است؟
    23. چه تفاوتی بین آراستگی و خودنمایی وجود دارد؟
    24. آیا حجاب اختصاص به زنان دارد؟
    25. چرا مردان و زنان باید از یکدیگر در هراس باشند؟
    26. آیا حجاب تنها به پوشش است؟
    27. زنان مظلوم ترند یا مردان!
    28. آیا حجاب حرص مردان را بیشتر نمی کند؟
    29. آیا حجاب اسارت زنان نیست؟


  2. صلوات ها 6


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    (29/1) آیا شما تا به حال مرده اید؟!


    اینجا جای مردگان است و من تازه به این جمع پیوسته ام. از بس به سختی، زندگی کردم که در آخر مُردم. قبل از مُردن خیلی دوست داشتم بمیرم. اصلا دوست نداشتم زندگی کنم. این اواخر از زنده بودن خودم شرم داشتم و متنفر بودم. اصلا از خودم خشمگین بودم. با خودم می گفتم: «اینقدر که زندگی کردی، که چی؟ خوردی و رفتی و آمدی و دیگر هیچ». آنقدر از خودم بیزار بودم که بالاخره یک روز تصمیم گرفتم خودم را از یک جای بلندی پایین بیاندازم. خودم را که پایین انداختم کمی به درد و بیهوشی و اطاق عمل و اینطور چیزها گذشت ولی در نهایت مُردم.
    حالا که مردم پشیمانم! کاشک هنوز زنده بودم. اینجا چیزهایی را متوجه شدم که قبل از مردن، به گوشم خورده بود ولی خیلی جدی اشان نمی گرفتم. کاشک هنوز زنده بودم. به خداوند گفتم: «من را برگردان!» گفت: «نمی شود». گفتم: «فقط چند روز» گفت: «اصلا بگو چند ثانیه، باز هم نمی شود» گفتم: «پس بگذار به خواب یکی بروم و به او چیزهایی بگویم» او قبول کرد. قرار شد خودم انتخاب کنم که به خواب چه کسی بروم. بالاخره به خواب همین آقای نویسنده آمدم. از او خواستم حرفهای من را از زبان خودم بنویسد و او گفت: «خوب موقعی به خوابم آمدی چون من دارم کتابی درباره حجاب می نویسم» و من گفتم: «چه جالب! من هم درباره همین موضوع حرف داشتم» خلاصه قرار شد من برایش بگویم و او هم گوش دهد.
    وقتی همه حرفهایم را به او گفتم او گفت: «حرفهایت خیلی هم جدید نیست. جدید که نیست تکرار هم هست». به او گفتم: «خودم هم می دانم تکراری است خودم هم وقتی هنوز نمرده بودم خیلی از این حرفها را شنیده بودم ولی متوجه آنها نبودم الان که مرده ام تازه متوجه عمقشان شده ام».
    از او خواستم که حرفهایم را بنویسد و چاپ کند. ولی او قبول نمی کرد و می گفت: «این چیزها خواهان ندارد. اصلا کسی پول به این جور کتابها نمی دهد. مردم گوششان پر از همین حرفهاست. اگر قرار بود کسی به این حرفها توجه کند تو خودت هم وقتی هنوز نمرده بودی، توجه می کردی. ولی توجه نکردی. دیگران هم توجه نمی کنند».
    من هر چی اصرار کردم که این حرفها را بنویس و او قبول نمی کرد حتی به او گفتم: «در اول یا آخر کتاب بنویس این ها حرفهای یک مرده است». ولی او گفت: «اگر من بنویسم، مردم خیال می کنند برای بازار گرمی این را نوشتم کسی باور نمی کند که واقعا تو به خوابم آمده ای و این حرفها را گفته ای. نه نه هیچ کس باور نمی کند».
    خلاصه من نتوانستم او را قانع کنم که حرفهایم را بنویسد وقتی که دیگر ناامید شدم به او گفتم: «می خواهی ننویسی ننویس، ولی همین که «من به تو اصرار کردم ولی تو قبول نکردی که بنویسی» را، بنویس! این را دیگر رد نکن!» و او گفت: «خب ببینم چه می شود شاید یکی از چند مطلبی را که قصد دارم در کتاب اخیرم بنویسم به گزارشی از این خواب اختصاص دادم ولی قول نمی دهم، اول می نویسم و به چند نفر می دهم بخوانند اگر گفتند جالب است آنوقت می نویسم. در ضمن شاید مجبور شوم چیزهایی از آن را عوض کنم» گفتم: «مثلا چه چیزهایی را» گفت: «این که چه کارهایی زشتی را قبل از مردنت انجام می دادی». گفتم: «چرا؟!» گفت: «آخر این حرفها بدآموزی دارد اصلا شاید اجازه نشر هم ندهند». گفتم: «اگر ننویسی خواننده از کجا بداند چقدر مثل من است یا نیست و اگر این را نفهیمد چطور می خواهد بفهمد که تا نمرده است خودش را از این منجلاب بیرون بکشد؟» او گفت: «اگر بخواهد کسی با خواندن این حرفها خودش را نجات دهد با همین مقدارش هم نجات پیدا می کند» و من قبول کردم و نمی دانم او بالاخره به قولش عمل کرد یا نه.
    خواننده عزیز، من به قولم عمل کردم. ولی فکر نمی کنم زیاد سود داشته باشد. توی بعضی گوشها آنقدر پنبه است که ... خب بالاخره ما به قول خودمان عمل کردیم باقی اش ربطی به ما ندارد.

  5. صلوات ها 3


  6. #3

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    (29/2) آیا هر تجربه ای سودمند است؟


    دختران فریبا و پسران گرم، مرغان عشقی هستند که روی هر شاخه ای در همه فصول سال، مشغول طنّازی می باشند. همه جای دنیا می شود آنها را دید. حتی می شود آنها را حس کرد. شاید زمانی هم گرمی یک پسر و فریبایی یک دختر را من و تو هم تجربه کرده باشیم.
    البته من شاد از این تجربه نیستم. زیرا معتقدم «تجربه»، با همه برتری که نسبت به علم دارد، حرف زور هم زیاد می زند! «تجربه»، سکّاندار زندگی می شود. چه بسیار از تجربه ها که مسیر یک زندگی را عوض نموده اند. شاید صاحب آن زندگی، برنامه دیگری برای خودش داشته است ولی تجربه و حوادثی که پیش می آید، برنامه زندگی را از نو می سازد و جاده آن را در جایی دیگر می کشد.
    قبل از هر کاری باید به تجربه بعد از آن اندیشید. تجربه ها مثل معلومات نیستند که به راحتی بشود آنها را فراموش نمود و اثرش را در ذهن و واقعیت از بین برد! تجربه ها می مانند و بسیار هم می مانند.
    لحظه های خوش، شاید فقط تنها مال زمانی، خوش باشند و اگر قرار باشد این لحظه ها - که حال خاطره شده اند - در زمانهای دیگر هم باشند، بیشتر خود را تحمیل خواهند نمود، هرچه بخواهی از آنها فاصله بگیری، بیشتر آنها به تو می چسبند.
    درختهایی که در ایام نهالی، بازیچه کودکان گشتند، حال نمی توانند از تنه­ی کجشان نزد کسی شکایت کنند و یا در پی درمانش باشند. هر چه باید شکل می گرفت، دیگر شکل گرفته است. گِل آدمی مثل گل سفال تا وقتی شکل پذیر است که وارد کوره زندگی نشده باشد و اما وقتی شد، دیگر تغییر پذیر نیست.
    هر چند توبه­ی هر کسی که بخواهد خود را تغییر اساسی دهد پذیرفته می شود. ولی توبه و تغییر شخصیت برخلاف اصول علمی بوده و یک معجزه محسوب می شود. البته توبه اتفاق می افتد و خداوند مهربان این معجزه را انجام می دهد ولی کسی نمی تواند به امید معجزه، خود را دچار درد بی درمان نماید.
    به تجربه های آغاز زندگی، انتهای نوجوانی و آغاز جوانی، باید بیشتر از دیگر تجربیات زندگی توجه نمود.
    جوان چون امید به تغییر دارد، از تغییرهای نامطلوب نیز استقبال می کند، زیرا مطمئن و یا لااقل امیدوار است که این «تغییر» هم، تغییر خواهد کرد. تغییرها مدام می آیند و هر کدام در وجود فرد پرسه ای می زنند و چند زمانی چند جایی از قلب و اندیشه را اشغال می کنند و بعد می روند. وقتی می روند جای خودشان را به مسافرانی دیگر می دهند. آنها هم هنوز جای نگرفته، باید بروند.
    جوان اگر سرشار از امید تغییر است. از تغییرات منفی هراس ندارد! از طرفی تغییرات مثبت را نیز غیر قابل تغییر می داند. این رویکرد دو حادثه غمبار را در پی دارد: اول این که جوان خود را از زمینه های منفی باز نمی دارد. آنها را برای خودش تجربه می داند. فکر می کند با رو دادن به هوس، بالاخره هوس از رو می رود. فکر می کند هوس هم محدودیتی دارد و زمانی که به اندازه کافی سیر شد دیگر قانع می شود. جوان فکر می کند آب دریا می تواند تشنگی را فرونشاند.
    دوم این که وقتی احساسها و تغییراتِ مثبت، سراغ او آمد، مطمئن می شود که دیگر همه چیز درست شده است. تغییرات مثبت را تغییر پذیر نمی داند. او فکر می کند دیگر شب، جایش را به روز داده است و شیطان کلا او را ترک نموده است و حال آن که عقب نشینی شیطان جزء نقشه و قسمتی از جنگ و مکر اوست.
    اطمینان از تغییر نپذیرفتن مثبت ها و تغییر پذیر بودن منفی ها، همه فرصتهای جوان را می سوزاند.

  7. صلوات ها 3


  8. #4

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    (29/3) آیا در جوانی باید جوانی کرد؟

    زندگی پر از لحظه های بی نظیر است مانند نسیم های شبهای گرم تابستان که بیخبر می آیند و بیخبر می روند. لحظه هایی در زندگی است که تصمیم درست و کار مقبول در آن لحظه ها، می تواند به همه زندگی رنگ بپاشد، رنگ زندگی؛ که اگر از دست برود، دریغش تا ابد می ماند.
    دخترانِ فریبا و پسرانِ گرم، در اوج شور جوانی، انرژی های بسیار قوی را از خود ساطع می کنند. هریک با «موی» و «بوی» و «نگاه» و «تن»، آن دیگری را به سوی خود فرا می خواند. همه تلاش می کنند تا دیده شوند و ببینند.
    تجربه­ی ارتباط «یواشکی»، تجربه­ای شیرین و پر هیجان است که همه هرمونهای درون ریز را در دورن انسان می ریزد و به همه زوایای روح و روان سرک می کشد و هیج لحظه ای را برای دیگر کارهای زندگی خالی نمی گذارد.
    انرژیهای جوانی مانند رودهای سرگردان و بی سرانجامی است که به دور هر درختی و باغی و مردابی و کویری سرک می کشد و کم هستند آنها که خود را پشت سدی محبوس کنند تا از نیرویشان برقی تولید شود و به نظم و قاعده در مسیری روان شود و محصولی بروید.
    در کوی و برزن به دنبال نگاه می گردند، نگاهی که به آنها نگاه کند، نگاهی که به او بگوید من تو را می بینم، اگر هیچ کس تو را نبیند، من تو را می بینم.
    هیجانات، روز و شب جوانان را در تسخیر خود دارد. هیجانات، لذتهای سطحی و گذرایی است که بهایی سنگین باید در قبالشان پرداخت نمود. بهایی به از بین رفتن فرصتهای طلایی عمر و لحظه های بی نظیر و پر دریغ جوانی.
    چقدر بی مسؤولیت حرف می زنند آنانی که به جوان حق می دهند برای هیجاناتش، مدام «طلای عمر» بپردازد. اینان که شاید در قالب سخنان روانشناسانه و یا حتی دینی هم سخن بگویند، «هوس» را در جوان به رسمیت می شناسند. هوس را در گروه سنی از جامعه رسمیت می دهند که بیشترین نیاز را برای مقابله با هوس دارد! زیرا شالوده آینده جوان، همینک در حال پی ریزی است.
    ببینید جوانان چقدر عمر در دیدن ورزشها و بازیهای رایانه ای و فیلمهای بی ارزش و موسیقیهای مبتذل هدر می دهند. البته ورزش کردن بسیار خوب است و ورزش قهرمانی تبلیغ خوبی برای ایران اسلامی است و همچنین بعضی بازیهای رایانه ای مغز افراد را رشد می دهد و می توان فرهنگی دگر زیستی را تعمیق کند و یا فیلم های ارزشمند کار چند کتاب و ساعتها موعظه را انجام می دهد و همچنین موسیقیهای فاخر ارزش خودش را دارد ولی آنچه اکنون قابل مشاهده است چیز دیگری است. عمر به رایگان می رود.
    «شابّ عابد»، یعنی جوانی که اختیار خویش را به خداوند و عقل سپرده است. خداوند «شاب عابد» را به شدت دوست دارد. در مقابل، «شابّ اسیر» عنان خود را به دست شیطان و هوس داده است، او از چشم خداوند افتاده است. افتادن از چشم خداوند و یا برعکس، منزلت پیدا نمودن نزد او، اموری جعلی، قرار دادی و بی ربط به علل های واقعی نیست. زیرا «شاب عابد» که در عین طغیان هوس، عنان به دست او نسپرده است، گام در مسیری گذاشته است که در آینده بیشترین خدمات را به خود و به پیرامون خود و حتی شهر و کشور و جهان خواهد نمود. و این چنین انسانهایی جایگاهی رفیع نزد خداوند خواهند داشت.

  9. صلوات ها 3


  10. #5

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    (29/4) چه رابطه ای بین جوانی و پیری انسان وجود دارد؟

    در فصل بهارِ زندگی، هم باید کاشت و هم نباید برداشت. اگر به برداشت فکر کنی افق را نخواهی دید و به دیگر فصول زندگی نخواهی اندیشید. ولی خاصیت «شتابزرگی» مگر خواهد گذاشت که انسان در فصل کاشتن فقط بکارد و به نتیجه های سریع و آنی نیاندیشد و لذتهای نزدیک را به هیچ انگارد تا انگاره­ی فرداهای روشن را واقعیت دهد؟!
    این همه زلفهایی که چنگ می اندازد، بو های خوشی که مسموم می کند، چشمان پر نازی که امان می برد، اندام ژله ای با لباسهای تنگ و کوتاه که هوس را می خوراشاند، مگر بهاری برای زندگی می گذارد؟! پس کشتی هم صورت نمی گیرد و امید به برداشت را نیز از بین می برد.
    دختران و پسران در گذر از کنار هم، به بوس و کنار می اندیشند و بارانی از «تیرِ مژه» را روی قلب خود تجربه می کنند و به دهلیزهای قلبشان هر ابرو کمندی را راه می دهند و به نامش و به یادش جرعه های غصه و رؤیا را سر می کشند و «اکنونهای فرصت» را همچنان به «دیروزهای حسرت» بدل می سازند و «آینده های دلگیر» را به انتظار می نشینند.
    پیرهایی هستند که از تجربه های جاهلی جوانی خود به مستی و خوشی یاد می کنند! آنها می گویند: «جوانها باید جوانی کنند و خوش باشند که وقتی به سن ما رسیدند کمتر حسرت روزهای از دست رفته را بخورند!!» این جور پیرها از لذت بردن جوانها، سرکیف می شوند و با «دیدن» ارضاء می شوند.
    پیرهای ناکام، وقتی از بد روزگار پرفسور می شوند، برای زندگی فلسفه می سازند که بله: «زندگی همه اش لذت است. اگر می خواهی در پیری غمگین نباشی تا می توانی در جوانی لذت ببر! و الا عقده های جنسی، تولیدِ مِثل نموده و انواع توله هایی از عقده های دیگر را می زاید آنوقت تو می مانی و دنیایی از حسرت و آه و اندوه و شاید هم، آنقدر رویت فشار بیاید که وقتی از جایی پرت شدی و مُردی، بگویند: «با این همه «علم» و «موقعیت»، درست نبود خود را بکشد!»
    حتی اگر آخرتی هم نباشد و زندگی در همین دنیا تمام شود، باز باید هوس را کنترل نمود تا شیب لذت را ملایم شود و بتوان عمر بیشتری را لذت برد و جامعه آرام داشت تا امنیت به انسانها برگردد. فلسفه بعضی از پیرهای ناکام، امنیت دنیا را بیشتر به خاطره می اندازد.
    فلسفه ای دیگر می گوید: دنیا دو فصل دارد: جوانی و جهل، پیری و عجز. آنگاه که می توانست ندانست و وقتی دانست دیگر نتوانست. این فلسفه هر چند راضی به جهل جوان و عجز پیر نیست، ولی ایندو را لازمه زندگی انسان در دنیا می داند.
    به نظر می رسد فسفه درست این باشد که: زندگی یک فصل بیش ندارد: بهار یا پاییز! اگر تِرَن زندگی بر ریل هدف و برنامه پیش رود، جوانی، پشت پوست چروکیده هم نبض می زند و اگر قطار بر ریل پیش نرود، پیری، زیر پوست جوانی، خمیازه می کشد. بهاری که پاییز را در خود مخفی نموده است و یا پاییزی که بهار در آن دمیده شده است.
    زندگی، شاید دو «تن» داشته باشد ولی یک «روح» دارد و آن بهار یا پاییز است. لذا آدمها را می شود در چهار قاب دید:
    جوانان هوسی: تنِ بهاری، روانِ پاییزی.
    جوانان عقلی: تنِ بهاری، روانِ بهاری.
    پیران عقلی: تنِ پاییزی، روانِ بهاری.
    پیران هوسی: تنِ پاییزی، روانِ پاییزی.

  11. صلوات ها 3


  12. #6

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    (29/5) چه تفاوتی بین سایه خوشی و حقیقت آن وجود دارد؟


    دوست من! خوش باش! ولی برای بدست آوردنش، نه عجله کن و نه وقتی به دست آوردی، حرص بزن! خوشیِ زیاد و سریع، سریع تمام می شود و بقیه زندگی، تو می مانی و ناخوشی.
    هر چیزی سایه دارد، بدل دارد، هر حقیقتی مَجاز دارد، چیزی شبیه خودش دارد، عکسی دارد روی کاغذ، توی آینه، توی برکه، خودی دارد که خودش نیست. برای هر چیزی مثلی است.
    چشمه ای که ریشه در ناکجا آباد دارد، بدلش، اقیانوسی است به عمق یک وجب!
    خوشی و ناخوشی هم، هم اصل دارد و هم سایه.
    اصل خوشی، کم و دیر، ولی عمیق و ماندگار است و سایه خوشی، زیاد و زود، ولی سطحی و فرّار است.
    سایه، همیشه فریبنده است؛ زیرا زود می آید، زیاد هم می آید، و به انگار، آینده را پر از امید می سازد! و بازهم به انگار، همه چیز را تحت کنترل می داند!
    سایه، خودش را سایه نمی داند. اصل می داند. همه چیزهای بدلی اینطور هستند. خودشان را دقیقا شبیه اصل می سازند. ولی حرفه ای ها می دانند که آنها بدل هستند. در عالم معنا و معنویت، این حرفه ایها، همان «حکیمان» هستند.
    لذتهای سایه ای، خوشیهای بدلی، مستیهای مجازی، عشقهای شهوی و همه­ی چیزهای الکی، اگر کنار روند، پس زده شوند، راه داده نشوند، به آنها پشت شود، روی از آنها برگردد ... آنگاه است که شب به پایان می رسد، آسمان آبی از ابرهای سیاه رها می گردد، سگهای دریوزه­ی هوس، آرام می گیرند، جغدهای خرابه، که خراب انسان را به انتظار نشسته اند، نومید می گردند و بعد همه چیز، واقعی، اصیل، عمیق و جاودانه می شود.
    آنگاه لبخندی می ماند که هیچ گاه جایش را به چروک ابرو نمی دهد و ابرویی که هیچ گاه کمانش را به لبانت نمی بخشد. تنها سرور می ماند بی هیچ اندوهی.
    باید با چیزهای الکی گلاویز شد. باید با آنها ستیزه نمود، جهاد کرد و در این جهاد هم نباید کشته شد و حتی نباید صدمه دید! این جهاد، با دشمن درون است. کشته آن هلاک است. اگر جهاد با دشمن بیرون بود، کشته اش شهید بود. می رفت آسمان و از دست خدا شراب می نوشید (سقاهم ربهم). ولی کشته­ی هوس، باید از پستان شیطان، شیر غلیظ بنوشد و بعد که شیطان بزرگش کرد، بشود عمله اش، کارگزارش، مزدورش، خلیفه اش. بشود خود او (من الجنة و الناس).
    اکبرترین جهاد، مبارزه با هوسهایی است که ادعا دارند می خواهند مشکل انسان را حل کنند! به انسان آرامش ببخشند! او را در نیل به اهدافش موفق نمایند! بی زحمت، او را به بهشت رسانده و بی فرار، او را از دوزخ دور کنند! کمکش کنند که بی رنج، گنج به دست آورد! از یک سوراخ برای هزارمین بار گزیده شود با این تلقین که: «این بار فرق می کند!»، کمکش کنند برای پر ساختن چاله هایش چاه بکند!
    جهاد اکبر در مبارزه با «هوسِ عقل» نماست! جهاد اصغر در مبارزه با «دشمنِ معلوم» است و جهاد اکبر در مبارزه با «دشمن مجهول» یعنی منافق است. هوس نیز، کافر و منافق دارد. هوسِ کافر، روشن است که هوس است همه مردم دنیا می گویند: «این هوس است و نباید». هوس منافق، اهمیت ندادن به شریعت است. در مبارزه با این نوع از هوس، انسان تنها است. مثلا مبارزه با اعتیاد را همه تأیید می کنند و جدی می گیرند. پس اعتیاد، هوس کافر است؛ زیرا زشت بودنش آشکار است. ولی مبارزه با بی حجابی و بد حجابی، مبارزه با هوس منافق است زیرا خیلی ها، هوس تماشا کردن و یا به تماشا گذاشتن زیباییهای تن را اصلا هوس نمی دانند و اگر هم بدانند آن را هوسِ مؤمن! می شمارند یعنی هوسی که زشت نیست و اگر هم زشت باشد برای جوان زشت نیست و اگر باز هم زشت باشد، آنقدرها زشت نیست و اگر بازهم آنقدر زشت باشد، چاره ای نیست!
    هوس، هوس است، کافر و منافق و مؤمنش یکسان است. ارضاء هوس، هیچ نفعی را نمی آورد و هیچ ضرری را دفع نمی سازد. ادعای غیر این، توهم است. انسان خیال می کند نفعی حاصل شده و حال آن که نشده و اگر شده نفعی بیشتر از دست رفته و اگر از دست نرفته ضرری بیشتر واقع شده است.

  13. صلوات ها 2


  14. #7

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    (29/6) عشقی ترین آموزه دینی چیست؟


    لا اله الا الله، هر دوازده حرفش تکرار سه حرف است: «ل»، «ا» و «ه». «لاه» یعنی کسی که هرکس او را بشناسد واله و شیدای و مست او می شود. یعنی کسی که همه در شناخت عمیقش حیران و سرگردانند. تنها «الله» - که همه نامهای نیکو مال اوست - لایق اینهمه شدایی و عشق است. ولی انسان، سایه پرست است. آنچه را در آینه می بیند بیشتر از بیرون آن می ستاید. گل را بر خالق گل و باغ را بر باغبان ترجیح می دهد. آبِ رود را زلالتر از آب چشمه می داند و آفتاب را روشن تر از خورشید می پندارد و ماه برکه را زیباتر از مهتاب می انگارد.
    لا اله الا الله، هنگامی که تلفظ می شود لبها تکان نمی خورد، وقتی این سخن را می گویی هیچ کس نمی تواند لب خوانی کند. می توانی در سکوت هم زبانت به این کلمه بگردد. زیرا سخن از دلدادگی است و سخن از کلامی است که این حقیقت را برساند. لذا حروف آن نیز باید همانقدر دلداده و آرام و ساکت باشد. اظهارِ عشق است و اظهار عشق، هرچه لطیف­تر، صادق­تر و هر چه صادق­تر، ماندگارتر.
    لا اله الا الله، می گوید: آیا چند ارباب داشتن بهتر است یا بنده یک ارباب بودن؟! آیا هر زمان بر آستانی جُبّه ساییدن بهتر است یا تنها بر آستان یک شوکت، رکوع و سجده نمودن؟! آیا آواره هر کوی و برزن بودن بهتر است یا معتکف یک کوی بودن؟! انسان چاره ی ندارد جز این که استمداد کند، و وقتی به او کمک شد، ستایش کند؛ کلمه توحید می گوید: از یک نفر استمداد کن! تا مجبور نشوی افراد زیادی را ستایش کنی! اگر هم قرار شد کسی غیر او را بستایی، به فرمان همو این کار را انجام بده!
    لا اله الا الله، با نفی شروع می شود و با حصر پایان می یابد. نفیِ همه چیز و اثباتِ تنها یک چیز. تنها یک حقیقت است که بودِ من بخواست اوست. و هرآنچه که «غیر» اوست، نه خواستنش به بودِ من مرتبط است و نه نخواستنش. همه جهان اگر بخواهند من عزیز باشم، اگر او نخواهد هیچ تلاشی سرانجامی ندارد و اگر همانها که عزتم را می خواستند، اینبار ذلتم را بخواهند و برای ذلیل کردنم از هیچ تلاشی مضایقه نکنند، باز تا او نخواهد من ذلیل نخواهم شد.
    امیدم به اوست، ترسم از اوست، اشکم برای اوست، قلبم مال اوست. تنها اوست که در عین قدرت، من را می بخشد و در عین مهربانی، مصلحتم را از یاد نمی برد.
    الا اله الا الله را در ابتدایی که به دنیا آمدی در گوشِ راست و چپت نجوا نمودند و با جملات دیگرِ اذان و اقامه، آن را تفسیر نمودند و در آخر هم که داری می روی با همین کلام، بدرقه ات می کنند؛ با این فرق که وقتی آمدی نگفتند: «بگو!» بیشتر قرار بود بشنوی یا لااقل به گوشت بخورد ولی وقتی می روی به تو می گویند: «بگو!» و تو اگر نگویی، نتوانی بگویی، ندانی چه بگویی، یا اصلا نخواهی که بگویی، آنوقت به تو خواهند گفت: «پس در این همه روز و شب عمر، چه می گفتی؟ چه می خواندی؟ چه می اندیشیدی؟ چه می شنیدی؟ چه می نوشتی؟ ...» آنوقت به تو خواهند گفت، نه نخواهند گفت، هیچ نخواهند گفت، دیگر کاری به کارت ندارند، هرچه التماس هم کنی دیگر کاری به کارت ندارند. وقتی زنده بودی آنها التماس می کردند و ثمری نداشت و اینک تو التماس می کنی و فائده ای ندارد. ای کاش دوباره زنده می شدی و قلبت را حریم او می دانستی و هرکس که با او نمی ساخت، به حریم کبریائیش راه نمی دادی، ای کاش دوباره به تو فرصت می دادند!

  15. صلوات ها 2


  16. #8

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    (29/7) چرا والدین جوانی خود را فراموش می کنند؟


    وقتی به خانه بر می گشت، انگار که مرخصی ساعتی اش از زندان قصر، تمام شده بود و حال باید دوباره بر می گشت به قصر، آنهم چه قصری؟! قبل از ورود از درب بزرگ، نگاهی به دیوارهای بلند زندان می انداخت و منتظر بود تا پاسخ زندان بانی که اتفاقا پدرش بود و مأمور سلولی که او هم اتفاقا مادرش بود را بدهد که: تا حالا کجا بوده است؟ چرا بوده است؟ با که بوده است؟ و این که دیگر نباید باشد. و او هم چیزهایی با خشم و خستگی و بیزاری می گفت و راهی اتاقش می شد و آنها دوباره و صدباره سوزن گرامافونشان گیر می کرد و حرفهای تکراری از پس هم در فضای خانه بیجهت پخش می شد. انگار این حرفها، ذکر بود که برای گفتنش نیاز به شنونده نداشت!
    او پناه به آهنگی که صمیم تنهایی اش بود می برد، انیس بغضها و بعد اشکهایش و گاهی هم، کار به هق هق می کشید و اینبار نوبت مادرش بود که آرام درب اتاقش را باز کند و همان حرفهای باد هوا را، کنار تختش بزند. با این فرق که این بار بنشیند و شمرده شمرده با ترحم و کمی توبیخِ نرم بگوید. و او همچنان رویش به دیوار بود و اشک می ریخت و شاید هم نمی ریخت این اواخر که اصلا چیزی از چشمش نمی آمد حتی خشمگین هم نمی شد. از دو ماه پیش تصمیم گرفته بود فقط لبخند بزند آنهم از نوع نیشخند و ریشخند.
    زمان گذشت و گذشت تا این که در آخر ازدواج کرد، مهم نبود با همونی که می خواست و یا همونی که برایش می خواستند، مهم آن بود که بعد از مدتی صاحب فرزند گشت، و فرزندش بزرگ و بزرگ تر شد و برای بار اول که فرزندش دیر به خانه آمده بود، او و همسرش آماده شدند تا به بگویند: تا حالا کجا بوده است؟ چرا بوده است؟ با که بوده است؟ و این که دیگر نباید باشد.
    در این دنیای گِرد، باید همه چیز اینچنین بگردد و کسی تا خود، والدین نشود، حرف والدین را نفهمد و وقتی والدین شد، سخن فرزند را درک نکند.
    خیلی ها بودند که می گفتند: اگر من پدر شوم، مادرم شوم، با فرزندم این کنم و آن کنم، این نکنم و آن نکنم! ولی وقتی نوبت به آنها رسید نه این کردند و نه آن کردند و هم این کردند و آن کردند!
    دنیا موجود گردی است. آنها که بیرون گودند مدام غر می زنند و ایراد می گیرد. ولی وقتی خودشان وارد گود می شوند حال هر گودی: سیاست، تربیت، ورزش ... می بییند انگار آنها حق داشتند و نباید خیلی ایراد گرفت.
    منِ نویسنده هم یکی از همان نوجوانها و یکی از همین پدرها هستم. البته خیلی سعی می کنم اینگونه نباشم و مقداری هم موفق بودم ولی گرفتاریهای زندگی نمی گذارد آنطور که در شأن فرزند نوجوان و جوانم هست با آنها برخورد داشته باشم. امیدوارم من را ببخشند. امیدوارم خیلی به من ایراد نگیرند زیرا ایرادهای غیر منصفانه، بر سر ایراد گیرنده آوار می شود.

  17. صلوات ها 2


  18. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    (29/8) دنیای نوجوانی چرا پیچید ه است؟


    هر انسانی دوبار به دنیا می آید. یکبار به دنیای کودکی، باری دیگر به دنیای نوجوانی. وقتی به دنیای کودکی وارد می شوی همه انتظارت را می کشند و از قبل همه چیز را آماده نموده اند و اگر بچه­ی اول باشی، خانواده­ی عروس، یعنی خانواده­ی مادرت، سیسمونی برایت آماده ساخته و حتی لباسهای چند سال بعدت را هم فراهم نموده اند. مادرت حسابی از طرف مادر بزرگت و خاله هایت پر شده تا بتواند به درستی تو را مادری کند و پدرت چند کتاب روانشناسی خریده که شاید وقت کند آنها را بخواند تا بخوبی بتواند تو را تربیت کند. هرکس که به خانه شما می آید اول سراغ تو را می گیرد و تو را می بوید و می بوسد و نوازش می کند و بالا می اندازد و دهنش را کج و کوله می کند و صداهای عجیب و غریب از خودش در می آورد تا تو بخندی! و تو هم می خندی!
    اما همین تو، وقتی به سیزده، چهارده می رسی کم کم آماده می شوی دوباره به دنیا بیایی، به دنیای نوجوانی. اینبار کسی منتظر تو نیست، حتی خودت هم نمی دانی دوباره به دنیا آمدی، کم کم احساس می کنی از دنیای کودکی خبری نیست:
    دنیای کودکی حرفها به راحتی شنیده می شد و بحثی نبود ولی حالا همه اش بحث و جدل است.
    دنیای کودکی همبازی داشتی از دختر و پسر، ولی حالا اصرار دارند فقط با همجنست بازی کنی! تو هم احساس می کنی بازی با غیر همجنس بیشتر جدی است تا بازی.
    دنیای کودکی پر از نوازش است ولی الان بیخود و بیجهت مدام توبیخ میشوی و تحقیر می گردی.
    دنیای کودکی اصلا معلوم نبود چی بود ولی الان کلمات نقطه پیدا کرده و حقائقی رخ نموده و چشمها در حال بازشدن و گوشها در حال تیز شدن است.
    دنیای کودکی نماز و ادب، چند رفتار و کلام بود که معلوم نبود چه بود ولی حالا باید انتخاب کرد، زمانِ تقلید دارد به پایان می رسد.
    دنیای کودکی نیازهایی بود مثل گرسنگی و خواب و حالا نیازی مبهم، کم کم آشکار می شود به نام «نیاز جنسی».
    از دنیای کودکی بیرونت کرده اند و به دنیای بزرگی راهت نمی دهند، از آنجا رانده از اینجا مانده، برزخی که همه در تحلیلش وامانده اند. بیشترین کتابها مال کودکان و بزرگان است، بیشترین فیلمها مال کودکان و بزرگان است. بیشترین سخنان از کودکان و بزرگان است. و این وسط تو مانده ای که پس من چی؟ هیچی! به جرم نوجوانی باید بسوزی و بسازی و فعلا زمان بگذارنی تا بعد ببینی چه می شود.
    نه کسی نوجوان را می شناسد و نه می تواند به خوبی با او ارتبط بر قرار کند و نه خودش می تواند بفهمد که چه می خواهد.
    دنیای نوجوانی آغاز دنیای اصیل است. دنیای اصیل همه اش آرزوهای تعریف نشده و تأیید نگشته است.
    من میخواهم بیاد بیاورم نوجوانی ام را، شاید بتوانم بدانم که بودم؟ و چه می خواستم؟ شاید بتوانم بفهمانم که کیستی و چه می خواهی. دستم را رها نکن!

  19. صلوات ها 2


  20. #10

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    (29/9) آیا «دیده شدن» یک نیاز است؟


    دیده شدن نیاز است. شاید هم نباشد. اصلا مهم نیست که نیاز است یا نیاز نیست. مهم آن است که همه برای دیده شدن تلاش می کنند. همه می خواهند دیده شوند و شنیده گردند و مورد توجه باشند و به آنچه دارند بقیه هم اعتراف کنند. همه می خواهند نداشته هایشان کمتر دیده شود و مردم از نقصهایشان کمتر بگویند. ولی عجیب است که زیبائیهای دیگران را نمی بینند و به دنبال زشتی های آنهایند.
    دیده شدن برای هر سن و سال و رتبه و درجه ای، یک جور نیست. دیده شدن برای جوان، قبول «توان» او و دیدن «تن» اوست.
    «توان» و «تن»، بزرگترین دارایی جوان است که اگر از او بگیرند و به او بگویند تو هیچ کدام را نداری و او هم باور کند، از بین خواهد رفت. چندی بعد او را به جای «در هاله نور»، «در هاله دود» خواهی یافت که به قلقلکی بلند می خندد و بعد هم می گرید، شایدهم بلند بلند بگرید. از اندوه، از پوچی، از هیچی.
    «توان» را کمتر می توان نشان داد. باید آن را اثبات نمود و برای اثباتش شرایطی لازم است که آن شرایط را هم باید فراهم نمود و برای فراهم کردنش باید کوشید و ناامید نشد و این همه، از همه بر نمی آید. و وقتی برنیامد حرف دیگران ثابت می شود، دیگرانی که می گفتند: «تو نمی توانی!» و جوان همچنان مدعی هست که می تواند و شاید هم دیگر مدعی نباشد و بعد از کمی و یا بیشتری آن «هاله دود» اتفاق بیافتد.
    «تن» را می توان نشان داد. اگر نتوان «توان» را اثبات کرد، «تن» را به راحتی می توان اثبات نمود. مویی که چپ و راست می شود، و عطری که خالی می گردد و ابرویی که برداشته می شود، عضلاتی که به فرم می آید، برجسته های بدن - با تنگ و کوتاهی که پوشیده می شود - بیرون می زند. موبایلی که بهترش خریده و یا به عاریه گرفته می شود، چند اسم که نشان از با خبر بودن از دنیای مدرن مصرف و یا هنر باشد حفظ می گردد و آن وقت جوان در کوی و برزن پلاس می شود. این چنین است که «تن»، در خیابان، در نمایشگاه دائمی و بین المللی «تن»، به نمایش گذاشته می شود. «بازدید برای عموم آزاد و رایگان است.»
    جوانی که بتواند «توان» خود را ثابت کند به اثبات «تن» نیازی ندارد. و کسی که در پی اثبات «تن» است نتوانسته است «توان» خود را به اثبات برساند.
    البته همیشه کمی از «توان» به اثبات نمی رسد و کمی از «تن» باید اثبات شود. نباید از آن کلا ناامید شد و از این کلا منصرف گشت. مهم تلاش برای بکارگیری «توان» برای ریختن شالوده زندگی است، شالوده ای که سازه آینده بر آن سوار می شود. در سایه «توان»، «تن» هم به نوایی خواهد رسید و در محدوده ای دیده خواهد شد.

  21. صلوات ها 3


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود