صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    علاقه
    ورزش،مطالعه،تفریح،فیلم
    نوشته
    394
    حضور
    13 روز 21 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    21
    صلوات
    2303

    ❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀




    چه تاپیک قشنگییییی
    یادمه کوچیک بودم اون موقع خیابون نبود هر موقع بارون میومد کل اطرافمون رو آب می گرفت و اصلا نمی تونستیم بریم مدرسه یا جایی
    یه روز که خیلی بارون زده بود و اون موقع خونه داییمون تلویزیون سیاه سفید داشتن یه کارتون می ذاشت اسمش یادم نمیاد بعد دو خواهر بزرگترم که 10یا11 سالشون می شد خیلی کارتونو دوست داشتن
    من فداکاری کردم یه بشکه بزرگ پیدا کردم خواهرامو توش گذاشتم و زدم به آب و اونا رو بردم خونه داییم آب تا زیر چانه ام میومد و فقط سرم پیدا بود طفلی خواهرامم هیچی نمی گفتن و نگاه می کردن (تصور کنین از دور یه پسر فقط سرش پیدا باشه و دوتا دختر هم تو یا قایق مانندی)خلاصه بردمشون نگاه کردن بعد هم برگشتیم
    الان که فکر می کنم می گم چه جراتی داشتما اگه یه چاه کوچیک زیر پام میومد می رفتم اون دنیا

  2. صلوات ها 15


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    علاقه
    تدریس،تحصیل،تهذیب،ورزش
    نوشته
    219
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    69
    صلوات
    1804



    روزه کله گنجشکی:
    یادمه بچه که بودم باکلی اصراربه مادرم اخرش اجازه دادندروزه بگیرم اونم مثلا کله گنجشکی!بله دل سیرسحری خوردم وبخواب تانزدیکای ظهر بعدشم باتیرکمونم بلندشدم رفتم توکوچه هادنبال گنجشک که چی؟که بله فکرمیکردم حالاکه روزه کله گنجشکی گرفتم بایدافطارموباگنجشک جان بازکنم خلاصه هی سنگ وهی خطا تااین که یه گنجشک چاق وچله پیداکردم ونشونه گرفتم وچشمتون روزبدنبینه شیشه پنجره یه خونه رواوردم پایین..دبدومن بدوصاحب خونه بدوتارسیدیم خونه وبابام همه چیزوفهمیدوازاون بنده خدامعذرت خواهی وبعدشم یه پس گردنی واون روزه گله گنجشکی........


  5. صلوات ها 12


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912

    ❀◕ ‿ ◕❀منتظر شنیدن خاطرات خوش شما از اولین روزهای روزه داری هستیم ❀◕ ‿ ◕❀





    ❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀




    ❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀



    ❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀

    سلام خدمت همه ی شما بزرگواران

    واقعا چه روزهایی بود روزهای اول روزه داری


    قطعا همه ی شما از آن روزها خاطرات خوشی دارید


    بیایید با هم آن خاطرات شیرین را مرور کنیم




    ❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀



  7. صلوات ها 30


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    985
    حضور
    2 روز 22 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    48
    آپلود
    4
    گالری
    183
    صلوات
    9113



    سلام
    نیایش جان ممنون بخاطر موضوع قشنگت
    یادمه اون وقتا که هنوز روزه بهمون واجب نبود ولی دوست داشتیم مثل بزرگترا روزه بگیریم میگفتن میتونید روزه کلّه گنجشکی بگیرید به این صورت که از بعد از سحری هیچی نخوریم تاااااااااااااااااااا اذان ظهر
    البته هنوزم که هنوزه یاد نگرفتم ناهاره رو قبل اذان ظهر باید میخوردیم یا بعدش

       
    این فقط برای شروع بود
    منتظر خاطرات دوستان هستیم


  9. صلوات ها 18


  10. #5

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    علاقه
    وبگردی
    نوشته
    224
    حضور
    4 روز 6 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    14
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    1999



    سلام
    من خاطره جالبی یادم نیست ولی داداشم یه خاطره خیلی جالب داره:
    داداش محمدم از همون حدود 9-10 سالگیش روزه می گرفته ( حدود سال های58-59).خودش می گه اوایل که روزه می گرفتم فکر می کردم- گلاب به روتون - دستشویی رفتن هم روزه رو باطل می کنه. واسه همین از اذان صبح تا نماز مغرب دستشویی نمی رفتم.می گفت: یه روز ظهر خیلی بهم داشت فشار می اومد، اونقدر که دلم رو محکم گرفته بودم و راه می رفتم.( اون موقع ها داداشم توی یه سماور سازی کار می کرده و اتفاقا با اوستاش هم خیلی رفیق بوده) می گه اوستام ازم سوال کرد که چته؟ می گه گفتم دستشویی دارم. اونم گفت خب برو دستشویی. اینم گفته خب روزه ام. اوستاش کلی بهش خندیده بود و براش توضیح داده بود که چه مواردی باعث ابطال روزه اس!!!
    دائم دلم از این و از آن سیر می شود ... دارد زمان رفتن من دیر می شود ... یک کربلا ببر که حسرت به دل شدم ... دارد گدای مادرتان پیر می شود ...

  11. صلوات ها 20


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    ❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀

    واقعا چه روزهایی بود روزهای اول روزه داری

    قطعا همه ی شما از آن روزها خاطرات خوشی دارید

    بیایید با هم آن خاطرات شیرین را مرور کنیم



    ❀◕ ‿ ◕❀خاطرات خوش روزه داری شما، از کودکی تا حالا :)❀◕ ‿ ◕❀





  13. صلوات ها 13


  14. #7

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۱
    علاقه
    زیست شناسی و مشاوره
    نوشته
    320
    حضور
    4 روز 8 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    10
    گالری
    7
    صلوات
    2215



    سلام

    مرسی از موضوع زیباتون


    از مدرسه اومدم خونه تا دم در خونه ام یادم بود روزه گرفتم

    تا رسیدم خونه هیچکس نبود دیدم وای یه دبه ترشی لب باغچه بود پریدم سرش یه دله سیر ترشی خوردم


    بعد یک لیوان آب

    و بعد ضعف آوردم دوتا شیرینی روش تا لیوان آب بعدی را خوردم

    یادم افتاد وای خاک برسرم روزه بودم

    تا یکی دو ساعت گریه میکردم


    تادیگه مامانم اومدو گفت طوری نیست.....


  15. صلوات ها 18


  16. #8

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۰
    علاقه
    امام رضا-امام رضا-امام رضا
    نوشته
    451
    حضور
    6 روز 54 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    10
    صلوات
    4119



    سلامممممممممممم و درود

    منم یادمه فکر کنم اول ابتدایی بودم

    اولین روزی بود که داشتم کامل روزه می گرفتم. تا عصر تا حدود یک ساعت مونده به افطار روزه رو نگه داشتم خوب من خیلی کوچیک بودم . همه تشویقم میکردند.

    یادمه اون روز خونه پدربزرگم بودم.

    یک ساعت مونده به افطار همراه عمه داشتیم میرفتیم مغازه چیز بخریم.

    یهو پدربزرگمو سر راه دیدیم. عمه ام به پدربزرگم گفت: وه امروز اولین باره روزه دارنه و ....

    پدربزرگمم هی آفرین و اینا داشت مثلا تشویق میکرد. بعد بهم پول داد به عنوان تشویق.

    منم تا رفتم مغازه نمیدونم شکلات و آدامس و از این چیزا خریدم که بعد افطار بخورم.
    یادم رفت و تو راه آدامس رو خوردم. اصلا حواسم نبود.
    نمیدونم رفتیم خونه بود که یادم اومد.

    واااااااااااااااااای حالا عین نی نی ها گریه گریهههههههههههههههههههههه هههه (ابنجوری) چه خبره

    خانواده گفتند چی شده و اینا....

    من با همون حال گفتم این همه زحمت کشیدم تا الان روزه داشتم پدرجونی(خدابیامرزدش. نزدیک عید فوت کرد) پول داد بردم آدمس خریدم خوردم روزه ام باطل شد

    که بعد فهمیدم چون فراموش کرده بودم اشکالی نداشت.

    امان از دست این شکم
    هر چی میبینه میخواد
    ...................

    یه چیز دیگه بگم

    چند روز پیشم قبل رفتن به مشهد، روزه گرفته بودم

    داییم اومد خونمون. مامانم از اون خیارهای درختی تر و تازه باغمون آورده بود واسه داییم

    منم که زیادد اهل خیار نبودم نتونستم از اون خیارها بگذرم

    داییم گفت بیا زیاده

    حالا مامان و آبجیم هم یادشون رفته بود که من روزه ام (خودمم که حواسم نبود)

    2 تا خیار رو خوردم. عین خیالم هم نبود. آخرین گاز خیار دوم تازه مامانم یادش اومد گفت:

    دختر تو روزه نداشتیییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی یی

    گفتم:


    وااااااااااااااااای خدا مرگم بده. گذاشتی همشو بخورم تازه میگی روزه ای؟؟؟/

    مامانم گفت : ما باید یادمون باشه یا تو

    گفتم:

    ای ول. خیار رو که خوردیم یادمون هم که نبود پس روزه هم درسته تو این گرما یکم خنک هم شدیم


    البته با اجازه خدا


    خوب بود؟ تشویق تشویق

    قابل نداشت






    شیعه یعنی یک بیابان بی کسی
    غربت صد ساله بی دلواپسی



    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


  17. صلوات ها 18


  18. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    ترجمه متون اسلامی
    نوشته
    13
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    92



    یادم نمیاد کلاس چندم دبستان بودم روزه بودم کله گنجشکی هم نه (ما توی خونه وادمون مادروپدرم الحمدولله بهم یاد دادن از 7سالگی نماز بخونم و کلاس قرآن میرفتمو سوره های کوچیک رو یاد میگرفتم هنوز اون کلاس قرآنمون هست با همون شکل و شمایل وای خدایا وقتی از اونجا رد میشم یه حس خوبی دارم بگذریم توی هفت سالگی کنار مامانم وایمیستادم نماز میخوندم البته بیشتر صلوات میدادم:)بعدش که دیگه بزرگتر شده بودم میتونستم سوره ها رو خوب بخونم خلاصه بگم غصه اینو ندارم که وصیت کنم برام نماز قضا بخونن کلی نماز خوندم :)خدا انشاءالله قبول کنه) اما روزه همونطور که گفتم نمیدونم چندم دبستان بودم روزه بودم رفتم از کلاس بیرون کنار شیر آبخوری تا میتونستم آب خوردم یهو یکی از بچه ها که اومده بود تخته پاک کن رو بشوره گفت وای روزه نیستی اگه به خانوم معلم نگفتم :)انقدر گریه کردم فکر میکردم روزه ام باطل شده ولی وقتی بهم گفتند چون یادت نبود روزه ات باطل نیست خیلی خوشحال شدم راستش از اینکه سیراب شده بودم خوشحال بودم موقع افطارهم زیاد آب نخوردم چون به اندازه کافی توی مدرسه آب خورده بودم.:)

  19. صلوات ها 18


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    مطالعه بازی و دین و بحث
    نوشته
    6,441
    حضور
    98 روز 19 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    95
    آپلود
    0
    گالری
    33
    صلوات
    27323



    نقل قول نوشته اصلی توسط نیایش نمایش پست ها
    واقعا چه روزهایی بود روزهای اول روزه داری

    قطعا همه ی شما از آن روزها خاطرات خوشی دارید

    بیایید با هم آن خاطرات شیرین را مرور کنیم
    سلام

    آره زیبا است

    اما ما بچه بودیم یادمون نمیاد خب

    اسلام درخشانترین راه است
    غررالحکم امدی ترجمه ادیب فقید محمد علی انصاریحدیث505

    موسسه انتشاراتی امام عصر(عج)
    عقل آدمی را به گفتار نیک و نهاد پاکیزه و کردار نیکو دلیل آورند
    (همان ح-10811)



  21. صلوات ها 15


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود