صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: در محضر حضرت مولانا

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    مطالعه و تحقیق در زمینه های فرهنگ، رسانه، روانشناسی جم
    نوشته
    244
    حضور
    3 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    17
    آپلود
    1
    گالری
    11
    صلوات
    1134

    راهنما در محضر حضرت مولانا




    کتاب مثنوی معنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی از کتاب های بی نظیر عرفانی است که گنجینه داستانها و حکمت های فراوان است. به یاری خداوند و مساعدت دوستان، در این جستار حکایت های این کتاب ارزشمند را جمع آوری خواهیم کرد.
    ویرایش توسط ضرب المثل : ۱۳۹۱/۰۴/۲۸ در ساعت ۱۶:۳۰
    خداوند نزدیکتر از انسان به او و دورترین از ذهن اوست.



  2. صلوات ها 14


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    مطالعه و تحقیق در زمینه های فرهنگ، رسانه، روانشناسی جم
    نوشته
    244
    حضور
    3 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    17
    آپلود
    1
    گالری
    11
    صلوات
    1134



    جاذبه جنسیت در کلام مولانا

    مولوی معتقد است که پیامبران و برگزیدگان الهی در باطن از جنس روح و ملک اند،هر چند صورت جسمانی دارند تا به مقتضای جاذبه جنسیت جامعه بشری را هدایت نمایند.
    در دفتر چهارم در داستان آن طفلی که در ناودان در خطر افتادن بود و از حضرت علی (ع) چاره کار را می جستند ، امام فرمود : تا طفلی را بر بام
    برند و کودک به هوای آن طفل از ناودان پایین آید.

    گفت طفلی را بر آور هم ز بام//تا ببیند جنس خود را آن غلام
    سوی جنس آید سبک زان ناودان//جاذب هر جنس را هم جنس دان

    از آن رو پیامبران از جنس بشرند تا مردم به بوی جنسیت از رنج و خطر در امان باشند و گم نگردند.

    زان بود جنس بشر پیغمبران//تا به جنسیت رهند از ناودان
    پس بشر فرمود خود را مثلکم//تا به جنس آیند و کم گردند گم
    زانکه جنسیت عجایب جاذبی است//جاذب جنس است هر جا طالبی است

    این جاذبه جنسیت نه تنها در انبیاء و پیروان او وجود دارد ،بلکه دایره شمولش کفر و دین و خوی نیک و بد را نیز در بر دارد.

    جاذبه جنسیت است اکنون ببین//که تو جنس کیستی از کفر و دین
    گر به هامان مایلی ،هامانی ای//ور به موسی مایلی ، سبحانی ای

    جاذبه جنسیت عیسی و ادریس را به گردون برد ،هاروت و ماروت را بر زمین آوردوکافران را هم جنس شیطان قرار داد.

    عیسی و ادریس بر گردون شدند//با ملایک چونکه هم جنس آمدند
    باز آن هاروت و ماروت از بلند//جنس تن بودند ،زان زیر آمدند
    کافران هم جنس شیطان آمده//جانشان هم جنس شیطانان شده

    همچنین مولانا معتقد است جاذبه جنسیت بین همه موجودات عالم نیز گسترده است.

    ذره ذره کاندرین ارض و سماست//جنس خود را همچو کاه و کهرباست
    در جهان هر چیز چیزی می کشد//کفر کافر را و مرشد را رشد
    کهربا هم هست و مغناطیس هست//تا تو آهن یا کهی آید به دست

    ویرایش توسط ضرب المثل : ۱۳۹۱/۰۴/۲۸ در ساعت ۱۶:۳۵
    خداوند نزدیکتر از انسان به او و دورترین از ذهن اوست.



  5. صلوات ها 8


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    مطالعه و تحقیق در زمینه های فرهنگ، رسانه، روانشناسی جم
    نوشته
    244
    حضور
    3 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    17
    آپلود
    1
    گالری
    11
    صلوات
    1134

    کر و عیادت مریض




    مرد کری بود که می‌خواست به عیادت همسایه مریضش برود. با خود گفت: من کر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تکان می‌خورد. می‌فهمم که مثل خود من احوالپرسی می‌کند. کر در ذهن خود، یک گفتگو آماده کرد.

    آن کری را گفت افزون مایه‌ای//که ترا رنجور شد همسایه‌ای
    گفت با خود کر که با گوش گران//من چه دریابم ز گفت آن جوان
    خاصه رنجور و ضعیف آواز شد//لیک باید رفت آنجا نیست بد
    چون ببینم کان لبش جنبان شود//من قیاسی گیرم آن را هم ز خود

    من می‌گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شکر خدا بهترم.
    من می‌گویم: خدا را شکر چه خورده‌ای؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا، یا سوپ یا دارو.
    من می‌گویم: نوش جان باشد. پزشک تو کیست؟ او خواهد گفت: فلان حکیم.
    من می‌گویم: قدم او مبارک است. همه بیماران را درمان می‌کند. ما او را می‌شناسیم. طبیب توانایی است. کر پس از اینکه این پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده کرد. به عیادت همسایه رفت. و کنار بستر مریض نشست.

    گفت چونی گفت مُردم گفت شکر//شد ازین رنجور پر آزار و نکر
    کین چه شکرست او مگر با ما بدست//کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
    بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر//گفت نوشت باد افزون گشت قهر
    بعد از آن گفت از طبیبان کیست او//که همی‌آید به چاره پیش تو
    گفت عزرائیل می‌آید برو//گفت پایش بس مبارک شاد شو

    پرسید: حالت چطور است؟ بیمار گفت: از درد می‌میرم. کر گفت: خدا را شکر. مریض بسیار بدحال شد. گفت این مرد دشمن من است. کر گفت: چه می‌خوری؟ بیمار گفت: زهر کشنده، کر گفت: نوش جان باد. بیمار عصبانی شد. کر پرسید پزشکت کیست. بیمار گفت: عزراییل(1). کر گفت: قدم او مبارک است. حال بیمار خراب شد، کر از خانه همسایه بیرون آمد و خوشحال بود که عیادت خوبی از مریض به عمل آورده است. بیمار ناله می‌کرد که این همسایه دشمن جان من است و دوستی آنها پایان یافت.

    از قیـاسی که بـکرد آن کـر گـزین//صحبت ده ساله باطل شد بدین

    بسیاری از مردم می‌پندارند خدا را ستایش می‌کنند, اما در واقع گناه می‌کنند. گمان می‌کنند راه درست می‌روند. اما مثل این کر راه خلاف می‌روند. در جای دیگری مولوی میگوید شیطان هم چنین قیاسهای باطلی نمود و مغضوب درگاه حق شد.

    اول آنـکس کـاین قیـاسکـها نـمود//پـیش انـوار خـدا ابـلیس بـود
    گفت نار از خاک بی شک بهتر است//من ز نـار و او خاک اکـدّر است
    ویرایش توسط ضرب المثل : ۱۳۹۱/۰۴/۲۸ در ساعت ۱۶:۴۱
    خداوند نزدیکتر از انسان به او و دورترین از ذهن اوست.



  7. صلوات ها 8


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    مطالعه و تحقیق در زمینه های فرهنگ، رسانه، روانشناسی جم
    نوشته
    244
    حضور
    3 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    17
    آپلود
    1
    گالری
    11
    صلوات
    1134

    داستان تیرانداز و گنج




    داستان تیرانداز یکی از داستانهای جالب مثنوی است.
    جوانی مفلس و بی پول از شدت نداری و فقر دست به دعا می برد و از خداوند تقاضای ثروت می کند.

    آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد//که ز بی‌چیزی هزاران زهر خورد
    لابه کردی در نماز و در دعا//کای خداوند و نگهبان رعا
    بی ز جهدی آفریدی مر مرا//بی فن من روزیم ده زین سرا
    پنج گوهر دادیم در درج سر//پنج حس دیگری هم مستتر

    در خواب هاتف غیبی خبر از نقشه گنجی می دهد و خداوند به او می گوید این گنج از آن تست حتی اگر دیگران از این نقشه گنج با خبر شوند.

    دید در خواب او شبی و خواب کو//واقعهٔ بی‌خواب صوفی‌راست خو
    هاتفی گفتش کای دیده تعب//رقعه‌ای در مشق وراقان طلب
    تو بخوان آن را به خود در خلوتی//هین مجو در خواندن آن شرکتی
    ور شود آن فاش هم غمگین مشو//که نیابد غیر تو زان نیم جو

    جوان بعد از دیدن این خواب آن چنان خوشحال شد که در پوست خود نمی گنجید، با شادی و شعف به دنبال نقشه رفت و آن را پیدا کرد.

    چون به خویش آمد ز غیبت آن جوان//می‌نگنجید از فرح اندر جهان
    زهرهٔ او بر دریدی از قلق//گر نبودی رفق و حفظ و لطف حق
    یک فرح آن کز پس شصد حجاب//گوش او بشنید از حضرت جواب
    جانب دکان وراق آمد او//دست می‌برد او به مشقش سو به سو
    پیش چشمش آمد آن مکتوب زود//با علاماتی که هاتف گفته بود
    در بغل زد گفت خواجه خیر باد//این زمان وا می‌رسم ای اوستاد
    رفت کنج خلوتی و آن را بخواند//وز تحیر واله و حیران بماند
    که بدین سان گنج‌نامهٔ بی‌بها//چون فتاده ماند اندر مشقها
    باز اندر خاطرش این فکر جست//کز پی هر چیز یزدان حافظست

    در آن نقشه گفته شده بود که در جایی خاص رو به قبله، تیری در کمان بگذار و هر جا تیر افتاد آنجا را حفر کن و گنج خویش را بردار!

    اندر آن رقعه نبشته بود این//که برون شهر گنجی دان دفین
    آن فلان قبه که در وی مشهدست//پشت او در شهر و در در فدفدست
    پشت با وی کن تو رو در قبله آر//وانگهان از قوس تیری بر گذار
    چون فکندی تیر از قوس ای سعاد//بر کن آن موضع که تیرت اوفتاد

    تیرانداز تیری در کمان گذشت و زه را کشید و جایی که تیر افتاده بود را فورا حفر کرد اما گنجی نیافت. با خود گفت بایستی با قدرت بیشتری زه کمان را بکشم. مجددا تیری دیگری در کمان گذاشت ولی این بار نیز گنج را نیافت. خلاصه هر بار با قدرت بیشتری زه را می کشید و تیر را دورتر می انداخت ولی از گنج خبری نبود، هر بار تیرها دورتر می افتاد ولی باز هم از گنج خبری نبود!

    پس کمان سخت آورد آن فتی//تیر پرانید در صحن فضا
    زو تبر آورد و بیل او شاد شاد//کند آن موضع که تیرش اوفتاد
    کند شد هم او و هم بیل و تبر//خود ندید از گنج پنهانی اثر
    هم‌چنین هر روز تیر انداختی//لیک جای گنج را نشناختی

    این کار آن قدر ادامه پیدا کرد که مردم شهر به او مشکوک شده و خبر به پادشاه رسید، پادشاه که جریان گنج را فهمیده بود کمانداران ماهر را جمع کرد و آنها با تمام قدرت تیر می انداختند و بعد زمین را می کندند. آنها شش ماه این کار را ادامه دادند اما گنجی در کار نبود!

    چونک این را پیشه کرد او بر دوام//فجفجی در شهر افتاد و عوام
    پس خبر کردند سلطان را ازين//آن گروهي که بدند اندر کمين
    عرضه کردند آن سخن را زيردست//که فلاني گنج‌نامه يافتست
    چون شنيد اين شخص کين باشه رسيد//جز که تسليم و رضا چاره نديد
    پيش از آنک اشکنجه بيندزان قباد//رقعه را آن شخص پيش او نهاد
    گفت تا اين رقعه را يابيده‌ام//گنج نه و رنج بي‌حد ديده‌ام
    خود نشد يک حبه از گنج آشکار//ليک پيچيدم بسي من هم‌چو مار
    مدت ماهي چنينم تلخ‌ کام//که زيان و سود اين بر من حرام
    بوک بختت بر کند زين کانغطا//اي شه پيروزجنگ و دزگشا
    مدت شش ماه و افزون پادشاه//تير مي‌انداخت و برمي‌کند چاه
    هرکجا سخته کماني بود چست//تير داد انداخت و هر سو گنج جست
    غير تشويش و غم و طامات ني//هم‌چو عنقا نام فاش و ذات ني

    بعد شاه گفت که این مرد دیوانه است او را رها کنید و اگر گنجی هم پیدا کرد به او کاری نداشته باشید.

    چونک تعويق آمد اندر عرض وطول//شاه شد زان گنج دل سير و ملول
    دشتها را گز گز آن شه چاه کند//رقعه را از خشم پيش او فکند
    گفت گير اين رقعه کش آثار نيست//تو بدين اوليتري کت کار نيست
    نيست اين کار کسي کش هستکار//که بسوزد گل بگردد گرد خار
    نادر افتد اهل اين ماخوليا//منتظر که رويد از آهن گيا

    مرد فقیر باز به خداوند پناه برد که خدایا نه تنها گنج ندادی بلکه رنج هم افزون شد و مردم مرا دیوانه می دانند. باز هاتف در خواب او آمد و گفت تو فضولی کردی و نصفه نیمه به پیغام ما گوش دادی. ما گفتیم تیر را در کمان بنه، نگفتیم که زه را بکش! اما تو زه را کشیدی و خود را در رنج انداختی و به گنج هم نرسیدی. بدین سان راز گنج بر مرد آشکار شد.

    گفت آن درویش ای دانای راز//از پی این گنج کردم یاوه‌تاز
    دیو حرص و آز و مستعجل تگی//نی تانی جست و نی آهستگی
    من ز دیگی لقمه‌ای نندوختم//کف سیه کردم دهان را سوختم
    اندرین بود او که الهام آمدش//کشف شد این مشکلات از ایزدش
    کو بگفتت در کمان تیری بنه//کی بگفتندت که اندر کش تو زه

    و مولوی نتیجه نهایی داستان را اینگونه بیان میکند که:

    آنچ حقست اقرب از حبل الورید//تو فکنده تیر فکرت را بعید
    ای کمان و تیرها بر ساخته//صید نزدیک و تو دور انداخته
    هرکه دوراندازتر او دورتر//وز چنین گنجست او مهجورتر

    گنج در کنار آدمی و شاید خود آدمی است، همانجایی که او ایستاده است. در نهایت هم بیان میکند که راه رسیدن به گنجینه معرفت حق فلسفه بافی نیست.

    فلسفی خود را از اندیشه بکشت//گو بدو کوراست سوی گنج پشت
    گو بدو چندانک افزون می‌دود//از مراد دل جداتر می‌شود
    جاهدوا فینا بگفت آن شهریار//جاهدوا عنا نگفت ای بی‌قرار

    این داستان از حکایات پرمغز مثنوی است که حاوی فرازهای عارفانه بلندی است که در اینجا دستچینی از ابیات آن آورده شد. دوستان میتوانند برای بهره بردن کامل به خود مثنوی رجوع کنند.

    ویرایش توسط ضرب المثل : ۱۳۹۱/۰۴/۳۱ در ساعت ۱۶:۵۸
    خداوند نزدیکتر از انسان به او و دورترین از ذهن اوست.



  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    مطالعه و تحقیق در زمینه های فرهنگ، رسانه، روانشناسی جم
    نوشته
    244
    حضور
    3 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    17
    آپلود
    1
    گالری
    11
    صلوات
    1134

    پادشاه و كنيزك




    مولوی این داستان را شرح حال عارفان میداند.
    پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد.

    بشنوید ای دوستان این داستان//خود حقیقت نقد حال ماست آن
    بود شاهی در زمانی پیش ازین//ملک دنیا بودش و هم ملک دین
    اتفاقا شاه روزی شد سوار//با خواص خویش از بهر شکار
    یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه//شد غلام آن کنیزک پادشاه
    مرغ جانش در قفس چون می‌طپید//داد مال و آن کنیزک را خرید

    پادشاه پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, اما پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. مولوی از قضا و قدر این روزگار اظهار شگفتی میکند:

    آن یکی خر داشت و پالانش نبود//یافت پالان گرگ خر را در ربود
    کوزه بودش آب می‌نامد بدست//آب را چون یافت خود کوزه شکست

    پادشاه از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد.

    از قضا سرکنگبین صفرا فزود//روغن بادام خشکی می‌نمود
    از هلیله قبض شد اطلاق رفت//آب آتش را مدد شد همچو نفت

    شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
    فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
    شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصه بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجه تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. کنیزک عاشق است.
    و در اینجا توصیفات مشهور مولوی در باب عشق میآید:

    عاشقی پیداست از زاری دل//نیست بیماری چو بیماری دل
    علت عاشق ز علتها جداست//عشق اصطرلاب اسرار خداست
    عاشقی گر زین سر و گر زان سرست//عاقبت ما را بدان سر رهبرست
    هرچه گویم عشق را شرح و بیان//چون به عشق آیم خجل باشم از آن
    گرچه تفسیر زبان روشنگرست//لیک عشق بی‌زبان روشنترست
    چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت//چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
    عقل در شرحش چو خر در گل بخفت//شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

    درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك.

    خار در پا شد چنین دشواریاب//خار در دل چون بود وا ده جواب
    خار در دل گر بدیدی هر خسی//دست کی بودی غمان را بر کسی

    آن حکیم خارچین استاد بود//دست می‌زد جابجا می‌آزمود

    حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود.

    گفت دانستم که رنجت چیست زود//در خلاصت سحرها خواهم نمود
    شاد باش و فارغ و آمن که من//آن کنم با تو که باران با چمن
    من غم تو می‌خورم تو غم مخور//بر تو من مشفق‌ترم از صد پدر

    خانه‌ی اسرار تو چون دل شود//آن مرادت زودتر حاصل شود
    گفت پیغامبر که هر که سر نهفت//زود گردد با مراد خویش جفت
    دانه چون اندر زمین پنهان شود//سر او سرسبزی بستان شود

    وعده‌ها و لطفهای آن حکیم//کرد آن رنجور را آمن ز بیم
    وعده‌ی اهل کرم گنج روان//وعده‌ی نا اهل شد رنج روان

    حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:

    بعد از آن از بهر او شربت بساخت//تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت
    چون ز رنجوری جمال او نماند//جان دختر در وبال او نماند
    چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد//اندک‌اندک در دل او سرد شد
    عشقهايي كز پي رنگي بود//عشق نبود عاقبت ننگي بود

    زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.

    خون دوید از چشم همچون جوی او//دشمن جان وی آمد روی او
    دشمن طاووس آمد پر او//ای بسی شه را بکشته فر او
    گفت من آن آهوم کز ناف من//ریخت این صیاد خون صاف من

    این بگفت و رفت در دم زیر خاک//آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک

    در نهایت توصیه مولوی این است که ای انسان عشق حقيقي را انتخاب کن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب کن كه همه پيامبران و بزرگان از عشقِ او به عرش راه يافتند و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.

    زانک عشق مردگان پاینده نیست//زانک مرده سوی ما آینده نیست
    عشق زنده در روان و در بصر//هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر
    عشق آن زنده گزین کو باقیست//کز شراب جان‌فزایت ساقیست
    عشق آن بگزین که جمله انبیا//یافتند از عشق او کار و کیا
    تو مگو ما را بدان شه بار نیست//با کریمان کارها دشوار نیست
    ویرایش توسط ضرب المثل : ۱۳۹۱/۰۵/۰۶ در ساعت ۱۲:۰۰
    خداوند نزدیکتر از انسان به او و دورترین از ذهن اوست.



  11. صلوات ها 7


  12. #6

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    مطالعه و تحقیق در زمینه های فرهنگ، رسانه، روانشناسی جم
    نوشته
    244
    حضور
    3 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    17
    آپلود
    1
    گالری
    11
    صلوات
    1134

    دانای راز




    صاحبدلی دانای راز، سوار بر اسب، از راهی می‌گذشت، از دور دید كه ماری به طرف دهان خفته‌یی میرود او شتافت تا ما را دورکند ولی نتوانست و مار بر دهان خفته فرو رفت. سوار آگاه و رازدان، با گرزی كه به كف داشت ضربه‌یی‌چند به خفته نواخت. خفته از خواب برجست و حیران و پریشان، سواری گرز بر‌كف در برابر خود دید. سوار باردیگر ضربتی بر او كوفت و بی‌آن‌كه فرصتی دهد، او را ضربه‌باران كرد. مرد، به‌ناچار، پا به فرار نهاد و سوار در پی او تازان و ضربه‌زنان، تا به درخت سیبی رسیدند كه در پای آن سیبهای گندیده فراوانی پراكنده بود. سوار او را ناگزیر كرد كه از آن سیبهای گندیده بخورد. مرد سیبهای گندیده را میخورد و پیاپی به سوار نفرین می‌فرستاد و بی‌تابی می‌كرد:

    بانگ می‌زد، ای امیر آخر چرا//قصدِ من كردی، چه كردم مر‌ترا؟
    شوم ساعت كه شدم بر تو پدید//ای خُنُك آن را كه رویِ تو ندید
    می‌جهد خون از دهانم با سُخُن//ای خدا، آخر مكافاتش تو كن

    وقتی مرد از آن سیبها، تا آن‌جا كه توان داشت، بلعید، سوار او را ناگزیر كرد كه در آن صحرا، با‌شتاب، بدود. مرد شتابان سر‌به‌دویدن نهاد. دوان‌دوان به‌پیش می‌رفت، به زمین می‌غلتید و باز برمی‌خاست و باز می دوید، به گونه‌یی كه «پا و رویش صد هزاران زخم شد».

    این ضربتها و دویدنها چندان ادامه یافت تا مرد به حال «قی» افتاد و آن سیبهای گندیده و به‌همراه آن مار از دهانش بیرون ریخت. مرد ناسزاگو و خشمگین وقتی چنین دید به راز آن ضربه‌ها و آزارها پی برد و زبان به ‌پوزشخواهی گشود:

    چون بدید از خود برون آن مار را//سجده آورد آن نكو‌كردار را
    گفت تو‌خود جبرئیل رحمتی//یا خدایی كه ولیّ نعمتی
    ای مبارك ساعتی كه دیدیَم//مرده بودم جانِ نو بخشیدیَم
    ای خُنُك آن را كه بیند رویِ تو//یا درافتد ناگهان در كوی تو
    تو مرا جویان مثالِ مادران//من گریزان از تو مانندِ خَران
    ای روانِ پاك بستوده، ترا//چند گفتم ژاژ و بیهوده، ترا
    ای خداوند و شهنشاه‌ و امیر//من نگفتم، جهل من گفت، این مگیر
    شمّه‌یی زین حال اگر دانستمی//گفتنِ بیهوده كی تانستمی
    عفو كن ای خوبرویِ خوب‌كار//آن‌چه گفتم از جنون، اندر‌ گذار

    مولانا در اين قصه از مقام والاي راهنما، رهبر و پير و دليلِ راه سخن مي‌گويد، كه درراه‌ماندگان بي‌خبر را «راه و رسم منزلها» مي‌آموزد، «مرغ سليماني» كه «در شب ظلمت و بيابان»، «سر‌منزل عنقا» و «گذرگاه عافيت» را نشان مي‌دهد. در راه هولناك «معراجِ» انسان كه از او تا به خداي هستي‌بخش امتداد مي‌يابد‌، تنها مدد اين دليل راه و راهنماست كه مي‌تواند «وسوسه اهريمن» را بي‌اثرسازد و سالك را به «كوي عشق» رهنمون شود:
    اَمرِ حق را بازجو از واصلي//امر حق را در‌نيابد هر دلي
    گر تو بي‌رهبر فروآيي به راه//گر همه شيري فروافتي به چاه
    خداوند نزدیکتر از انسان به او و دورترین از ذهن اوست.



  13. صلوات ها 6


  14. #7

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    3,816
    حضور
    47 روز 14 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    16428



    باسمه تعالی
    باسلام:
    دربیان اینکه در هر کار ی از جمله خودسازی استقامت شرط است ،حکایت آن جوان قزوینی ای که پیش دلاکی رفت تا نقش شیر را بر بدن او خالکوبی کند واو طاقت نیاورد شیرین وخواندنی است(البته با کمی تخلیص):
    این حکایت بشنو از صاحب بیان /در طریق وعادت قزوینیان
    سوی دلاکی بشد قزوینیی/که کبودم زن بکن شیرینیی
    گفت چه صورت زنم ای پهلوان/گفت بر زن صورت شیر ژیان
    گفت بر چه موضعت صورت زنم/گفت بر شانه گهم زن آن رقم
    چونک او سوزن فرو بردن گرفت/درد آن در شانه گه مسکن گرفت
    پهلوان در ناله آمد کای سنی/مر مرا کشتی چه صورن می زنی
    گفت آخر شیر فرمودی مرا/گفت از چه عضو کردی ابتدا
    گفت از دمگاه آغازیده ام/گفت دم بگذار ای دو دیده ام
    از دم و دمگاه شیرم دم گرفت/دمگه اودمگهم محکم گرفت
    شیر بی دم باش گو ای شیر ساز/که دلم سستی گرفت از زخم گاز
    جانب دیگر گرفت آن شخص زخم/بی محابا و مواسایی ورحم
    بانگ کرد او کین چه اندامست از او/گفت این گوش است ای مرد نکو
    گفت تا گوشش نباشد ای حکیم /گوش را بگذار وکوته کن گلیم
    جانب دیگر خلش آغاز کرد /باز قزوینی فغان را ساز کرد
    کین سوم جانب چه اندامست نیز/گفت اینست اشکم شیر ای عزیز
    گفت تا اشکم نباشد شیر را/گشت افزون درد کم زن زخمها
    خیره شد دلاک و پس حیران بماند/تا بدیر انگشت در دندان بماند
    بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد /گفت در عالم کسی را این فتاد
    شیر بی دم و سر و اشکم که دید/این چنین شیری خدا خود نا فرید
    ای برادر صبر کن بر درد نیش/تا رهی از نیش نفس گیر خویش


  15. صلوات ها 10


  16. #8

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    3,816
    حضور
    47 روز 14 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    16428



    باسمه تعالی
    باسلام:
    دربیان اینکه هر علمی برای خود اصطلاحاتی دارد حکایتی را که جناب مولانا آورده، بسیار شیرین است .
    متاسفانه افرادی که به راحتی نسبت ناروایی مانند کفر را به عرفای اسلامی می دهند ، در واقع یکی از دلائلش این است که با اصطلاحات این طائفه آشنا نیستند.
    حالا توجه شما را به حکایتی که جناب مولانا آورده است جلب می نمایم:
    چار کس را داد مردی یک درم/هر یکی از شهری افتاده به هم
    فارسی وترک ورومی وعرب/جمله با هم در نزاع و در غضب
    فارسی گفتا از این چون وارهیم/هم بیا کاین را به انگوری دهیم
    آن عرب گفتا معاذ الله لا/من عنب (1)خواهم نه انگور ای دغا
    آن یکی کز ترک بود گفت ای گزم(2)/من نمی خواهم عنب خواهم ازوم(3)
    آنکه رومی بود گفت این قیل را/ترک کن خواهم من استافیل(4)را
    در تنازع مشت بر هم می زدند/که ز سرّ نامها غافل بدند
    مشت بر هم می زدند از ابلهی/پر بدند از جهل واز دانش تهی
    صاحب سرّی عزیزی صد زبان/گر بدی آنجا بدادی صلحشان
    پس بگفتی او که من زین یک درم/آرزوی جمله تان را می خرم
    پی نوشت:
    1-انگور
    2-نور چشم
    3-انگور
    4-انگور
    موفق باشید
    ویرایش توسط سمیع : ۱۳۹۱/۰۷/۰۴ در ساعت ۱۵:۵۳

  17. صلوات ها 9


  18. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    3,816
    حضور
    47 روز 14 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    16428



    باسمه تعالی
    باسلام:
    حکایتی که مولانا در باب معاد می آورد که حضرت موسی علیه السلام از خداوند فلسفه مرگ را سوال می کند وحق تعالی هم چه زیبا به او جواب می دهد:
    اما اصل حکایت:
    گفت موسی ای خداوند حساب/نقش ها کردی باز چون کردی خراب
    نرّ وماده نقش های جان فزا/وانگهی ویران کنی آن را چرا
    گفت حق دانم که این پرسش تورا/نیست ز انکار و غفلت و زهوا
    ورنه تادیب و عتابت کردمی /بهر این پرسش تو را آزردمی
    لیک می خواهی که در افعال ما/باز جویی حکمت و سرّ قضا
    تا از آن واقف کنی مر عام را/پخته گردانی بدین هر خام را
    پس بفرمودش خدای ذولباب/چون بپرسیدی بیا بشنو جواب
    موسیا تخمی بکار اندر زمین/تا خود هم وادهی انصاف این
    چونکه موسی کشت و شد کشتش تمام/خوشه هایش یافت خوبی و نظام
    داس بگرفت و مر آنها را برید/پس ندا از غیب در گوشش رسید
    که چرا کشتی کنی وپروری/چون کمالی یافت آن را می بری
    گفت یا رب زین کنم ویران وپست/که در اینجا دانه هست وکاه هست
    دانه لایق نیست در انبار کاه/کاه در انبار گندم هم تباه
    نیست حکمت این دو را آمیختن/فرق واجب می کند در بیختن
    گفت این دانش زکه آموختی/نور این شمع از کجا افروختی
    گفت تمییزم تو دادی ای خدا/گفت پس تمییز چون نبود مرا
    در خلایق روحهای پاک هست/روحهای تیره گلناک هست
    این صدف ها نیست در یک مرتبه در یکی درّ است و در دیگرشبه
    واجبست اظهار این نیک و تباه/همچنان کاظهار گندمها ز کاه
    ویرایش توسط سمیع : ۱۳۹۱/۰۷/۰۴ در ساعت ۱۶:۰۴

  19. صلوات ها 9


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    مطالعه و تحقیق در زمینه های فرهنگ، رسانه، روانشناسی جم
    نوشته
    244
    حضور
    3 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    17
    آپلود
    1
    گالری
    11
    صلوات
    1134

    مجنون و ناقه




    مجنون كه چند فرسخ دور از ليلي زندگي مي كرد، هر روز ناقه اش را سوار مي شد تا به ديدار معشوق برود. طي راه از فكر ليلي بي طاقت مي شد و مهار شتر از دستش رها مي گشت. ناقه(شتر ماده) از قضاي روزگار كره‌اي داشت، پس چون خود را رها شده از مهار مي‌ديد، روي برمي‌گرداند و به همان مكان اول خود به سوي بچه‌اش بازمي‌گشت. مجنون و ناقه هر يك مطلوب خود را مي‌طلبيد كه در دو نقطه مخالف قرار داشتند.

    همچو مجنونند و چون ناقه‌ش يقين//مي‌كشد آن پيش و، اين واپس به كين

    ميل مجنون پيش آن ليلي روان//ميل ناقه پس پي كره دوان

    يك دم ار مجنون زخود غافل بدي//ناقه گر ديدي و واپس آمدي

    عشق و سودا چونكه پربودش بدن//مي نبودش چاره از بي خود شدن

    آنك او باشد مراقب، عقل بود//عقل را سوداي ليلي در ربود

    ليك ناقه بي مراقب بود و چست//چون بديدي او مهار خويش سست

    فهم كردي زو كه غافل گشت و دنگ//رو سپس كردي به كره بي درنگ

    چون به خود بازآمدي ديدي زجا//كو سپس رفته است بس فرسنگ‌ها

    هر روز همين بازي بود: مجنون به منزل ليلي عازم مي‌گشت، در راه از خود بي خود مي‌شد و ناقه سربرمي‌گرداند. سرانجام مجنون طاقتش تمام شد، از پشت شتر خود را به زير افكند كه منجر به شكستن دست و پايش گشت؛ چند بيت مولانا اين است:

    در سه روزه ره بدين احوال ها//ماند مجنون در تردد سال ها

    گفت اي ناقه چو هر دو عاشقيم//ما دو ضد پس همره نالايقيم

    سرنگون خود را زاشتر درفكند//گفت سوزيدم زغم، تا چند چند؟

    تنگ شد بر وی بیابان فراخ//خویشتن افکند اندر سنگلاخ!

    آنچنان افکند خود را سخت زیر//که مخلخل گشت جسم آن دلیر

    چون چنان افکند خود را سوی پست//از قضا آن لحظه پایش هم شکست

    مجنون عزم خود را جزم میکند و ناقه را رها کرده و افتان و خیزان به سوی معشوق راهی میشود:

    پای را بربست و گفتا گو شوم//در خم چوگانش غلطان میروم

    مولانا نفس اماره انسان را همانند ناقه ای میداند که سر به سوی خواسته های دنیایی دارد و انسان تا عزم خود را جزم می کند که مراحل کمال را طی کند نفس اماره انسان را به سوی پستی سوق می دهد و سالها عمر انسان بدین منوال سپری می شود.

    این دو همره همدگر را راهزن//گمره آن جان ، کاو فرو ناید زتن

    جان ز هجر عرش، اندر فاقه ای//تن زعشق خاربن، چون ناقه ای

    جان گشاید سوی بالا،بال ها//در زده تن در زمین، چنگالها

    تا تو با من باشی ای مرده وطن//پس زلیلی دور ماند جان من

    راه به سوی خدا دو گام بیشتر نیست و ما انسانها سالهای سال در این مسیر نوسان میکنیم، تا حالی میگیریم و متوجه وادی توحید میشویم در چشم بر هم زدنی شتر نفس امّاره ما را به منزل اول بازمیگرداند و دوباره باید از نو شروع کنیم. مولانا در این حکایت با بیانی لطیف احوال درونی انسان در مسیر سیر و سلوک به سمت خداوند را بیان میکند. درگیری مجنون و ناقه بیانگر کشمکش درونی انسان بین تمایلات نفسانی و میل به حقیقت طلبی است. مولانا میگوید انسان باید در مسیر حقیقت سخت جانی کند:

    عشق مولا،کی کم از لیلا بود//گوی گشتن بهر او اولی، بود

    گوی شو میگردبر پهلوی صدق//غلط غلطان در خم چوگان عشق

    کاین سفر زین پس بود، جذب خدا//و آن سفر بر ناقه باشد سیر ما

    این چنین جذبی است، نی هر جذب عام//که نهادش فضل احمد، والسلام
    ویرایش توسط ضرب المثل : ۱۳۹۱/۰۷/۰۴ در ساعت ۱۷:۴۵
    خداوند نزدیکتر از انسان به او و دورترین از ذهن اوست.



  21. صلوات ها 5


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود