صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: از عشق چه می دانی؟

  1. #1

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477

    از عشق چه می دانی؟




    پاسخ به سيزده سؤال درباره عشق
    اين سيزده سؤال عبارتند از: انسان كيست؟ عشق چيست؟ چه رابطه­اي بين عشق مجازي و عشق حقيقي وجود دارد؟ عشق چه­گونه مي­آيد؟ عشق چه­گونه مي­رود؟ نشانه­­­هاي حضور عشق چيست؟ عشق وقتي مي­آيد چه چيز­­هايي با او مي­رويد؟ چه چيز­­هايي با عشق ديگر نمي­رويد؟ چه رابطه­اي بين عشق، محبّت و ترحّم وجود دارد؟ چه رابطه­ي منطقي بين عشق و شهوت وجود دارد؟ آيا لازمه ازدواج عشق است؟ آيا عشق در تمام استعمالات، از يك وحدت معنايي برخوردار است؟ نظر خداوند درباره­ي عشق چيست؟
    سؤال اوّل: انسان كيست؟

    ضروررت طرح اين سؤال در ابتداي بحث عشق، به خاطر اين است كه انسان، تنها موجود عاشق پيشه در جهان هستي است.
    وقتي سخن از عشق مي­رو­د مدام سخن از انسان و خصوصيّات روحي او به ميان مي­آيد. اين خصوصيّات روحي چيست؟ مثبت و منفي آن كدام است؟ راه تقويت خوبي­ها و كاستن از بدي­ها چه­گونه است؟ پاسخ به اين سؤالات مجموعه شناخت ما را درباره­ي انسان تشكيل مي­دهد.
    وحشت نكن! قرار نيست به اسم عشق حرف­­هاي ديگري بزنم و تو را از آن­چه در پي آن هستي باز دارم. منظور من اين است كه با كمي گفتگو مي­خواهم ذهنيّت يكديگر را درباره­ي انسان هم­سان نماييم تا بعد بتوانيم گزاره­­­هاي مباحث آتي كتاب را به درستي تصديق كنيم.
    هر انساني وقتي پايش را به اين كره پر از خاك مي­گذارد، رتبه­اش پايين­تر از حيوان است. زيرا او داراي همه­ي خصوصيّات منفي حيوان است و علاوه بر آن از آگاهي غريزي كه حيوان دارد نيز كم­بهره است، بي­چاره انسان!
    انسان وقتي رشد مي­كند و به آگاهي­­­هاي اوّليه مي­رسد به مرور به حيوان نزديك مي­شود و بعد به او مي­رسد و بعد از او مي­گذرد. او تنها با «كنترل خويشتن» از او مي­گذرد و هم­چنان رشد مي­كند؛ بازهم رشد مي­كند تا آن ­جا كه از فرشتگان هم سبقت مي­گيرد.
    فرشتگان آن­چه از پاكي دارند براي اين است كه چيزي نيست كه آلوده­ي­شان سازد، نه خشمي نه شهوتي نه جواني و نه ابليسي.
    ولي انسان در درجات بالاي رشد هم، از «هوسي كه مدام با عقل در ستيز است» در امان نيست.
    كودك مظهر انساني خود نساخته است. سراسر ناداني و حماقت است. به شدّت ناسپاس است. به سختي حرص مي­ورزد و چشم به اموال ديگران دارد. حسادت، او را به تنش­­هاي شديد عاطفي وا­ مي­دارد. آن قدر واقعيّت و وهم نزد او در آميخته است كه به صورتْ راست؛ ولي دروغ مي­گويد. يعني دروغ­­هايش را خودش نيز باور دارد. خيلي چيز­ها، در او احساس وحشت و ترس و يا تنهايي و بي­كسي مي­كند...
    خصوصيّات منفي انسان

    قرآن يازده خصوصيّت منفي براي انسان شماره مي­كند. اين خصوصيّات با انسان زاده مي­شوند؛ ولي قرار نيست با انسان بمانند كه نبايد بمانند. وظيفه انسان و اصلاً هدف از آفرينشش اين است كه خود را از اين خصوصيّات رها نمايد.
    رسالت انسان در اين گذر دنيا، حَرَس و تزكيه خود از اين ناپاكي­­هاست. وقتي درختِ جان او تزكيه شد، آن­چنان شكوفه­اي خواهد كرد كه مصداق بارز «شجره­ي طيّبه، درخت پاك»، خواهد شد.
    اين خصوصيات عبارتند از:
    1.انسان­ها وقتي زاده مي­شوند از هر موجود زنده ديگري ناتوان­تر هستند.
    2.انسان­ها كم­تر نمك­گير مي­شوند، اگر اين چنين نبود نسبت به والدين خود اين قدر ناسپاس نبودند.
    3.انسان­ها درباره­ي آن­چه نخواهند بپذيرند مدام جدل مي­كنند. و استدلال­­هاي واهي را مطرح مي­سازند.
    4.انسان­ها زياده­خواه و حريص هستند. هميشه بيش از نيازشان را مي­خواهند. آن­­ها مي­خواهند مطمئن شوند كه همه­ي نياز­­هاي آينده­هاي دورشان نيز برآورده مي­شود.
    5.انسان­ها به خاطر حرصي كه دارند بخيل نيز هستند. نياز موهومِ فرداي خود را مهم­تر از نياز واقعيِ اكنونِ انساني ديگر مي­پندارند.
    6.انسان­ها بسيار كم طاقت هستند. با كمي سختي بي­تابي مي­كنند. مدام غر زده و ناسزا مي­گويند. گريان و خشمگين مي­شوند.
    7.انسان­ها ستم­گر هستند. يعني به حقوق ديگران تجاوز مي­نمايند؛ ولي از آن طرف به دنبال استيفاي همه­ي حقوق خود هستند.
    8.انسان­ها با كمي تغيير شرايطِ ايده­آل خود، احساس نااميدي نموده و سست و بي­نشاط مي­شوند.
    9.انسان­ها آن قدر در همه­ي امور زندگي خود شتاب­زده عمل مي­كنند كه انگار، نه از خاك كه از عجله آفريده شده­اند.
    10.انسان­ها به موانع مختلفي كه سر راه خواسته­­­هاي خود مي­بينند حساسيّت نشان داده و آن­­ها را مخلّ آزادي خود مي­پندارند؛ خصوصاً وقتي از تمكّن رفاهي بيش­تري برخوردار باشند.
    11.انسان­ها لطف خداوند را محدود به امور مادّي مي­دانند؛ لذا تنها زماني كه در رفاه باشند احساس مي­كنند مورد تكريم خداوند هستند[1].
    شايد بتوان همه­ي خصوصيّات فوق را در يك ويژ­گي جمع نمود و آن «وهمي بودن» انسان است.
    انسان موجودي است وهمي

    حيوانات و گياهان به عنوان دو رقيب زنده انسان، براساس غريزه و طبيعتي كه خداوند برايشان در نظر گرفته است، همه­ي آن­چه بايد بدانند مي­دانند. آن­­ها نه چيزي را اضافه بر نيازشان مي­دانند و نه از ناداني نسبت به آن­چه بايد بدانند رنج مي­برند و از طرفي آن­چه را كه مي­دانند دانشي زلال است يعني:
    وهمي را علم نمي­پندارند، همچنين باطلي را حق، و يا خيالي را واقعيّت و مجازي را حقيقت، و دروغي را راست؛ دانش آن­­ها عين واقعيّت است.
    به همين خاطر در تشخيص نياز و اين كه بايد آن را چه­گونه رفع نمود كاملاً موفّق عمل مي­كنند.
    موجودات زنده­ي غير از انسان، چيزي به نام «خود» و «ذهن» ندارند. چيزي را «شبيه واقعيّت» براي خود نمي­سازند؛ لذا اشتباه نمي­كنند. چيزي را كه نبايد بخورند نمي­خورند. اگر بايد بخورند، خب مي­خورند. وقتي كه بايد بخوابند مي­خوابند، اگر نه، نمي­خوابند. آميزششان برنامه ريزي شده و طبق غريزه­اشان است. آن­ها چيزي به نام هوس ندارند.
    ولي انسان هنگام تولّد، هيچ دانشي را با خود هم­­راه نياورده است و تنها به او ابزار كسب دانش ـ چشم و گوش و قلب (فهم) ـ داده شده است؛ تا آن­چه را كه مي­بيند و يا مي­شنود با قدرت فهم و توان تشخيصي كه دارد، مورد نقد و ارزيابي قرار دهد و پس از تميز حق از باطل، تنها حق را بپذيرد و فريب جلوه باطل را نخورد و با تلخيِ حق، خو بگيرد. تلخي حق به خاطر اين است كه: حق، مدام به انسان راستش را مي­گويد؛ ولي باطل هميشه مي­گويد: «تو راست مي­گويي!».
    براساس آن­چه گفته شد دانش انسان ـ بر خلاف ديگر موجودات ـ اكتسابي است و لذا دانشي زلال نيست. وقتي انسان درباره­ي موضوعي مي­گويد: «من مي­دانم»، «باور دارم»، «درستش اين است»، «من احساس مي­كنم كه بايد اين­طور باشد» و... همه ذهنياتي است كه ممكن است با حقيقت هماهنگ نباشد.
    ذهن انسان به گونه­اي است كه بسياري از وقت­ها به جاي تابش واقعيّت در آن، چيزي «شبيه واقعيّت» روي آن نقّاشي مي­شود.
    بيش­تر اختلافاتي كه انسان­ها با يكديگر دارند به همين سبب است؛ اختلاف در بينش­­ها، روش­­ها و دانش­­ها.
    اختلاف­ها آن قدر شديد است كه بسيار مي­شود درباره­ي موضوعي دو نظر ـ كاملاً متضّاد ـ وجود داشته باشد و هر نظر نيز پيروان زيادي را به خود اختصاص دهد. پديد­ه­اي را عدّ­ه­اي مصداق بارز عدالت بدانند و عدّ­ه­اي آن را ظلم محض ببينند.
    انسان­­هاي كامل، ذهنشان كاملاً آينه­ي واقعيّت است. لذا با هم اختلافي ندارند. همه مثل هم فكر مي­كنند. در تشخيص زيبايي و زشتي تفاوت ندارند. با مسائل مختلف، يكسان برخورد مي­كنند. آدابي را كه در زندگي فردي و اجتماعي به آن پاي­بند هستند همه يكسان است.
    احساسات انسان­­هاي كامل، مثل يكديگر است؛ زيرا چيزي كه احساسِ آن­­ها را تحريك نموده است، يك واقعيّت است؛ درست مثل امور طبيعي. مثلاً اگر به يك ليتر آب، صد درجه حرارت برسد، آب جوش مي­آيد؛ اين ديگر فرق نمي­كند در كدام كشور باشد و چه كسي آتش را روشن نموده باشد؛ در زمان قديم باشد يا آيند­ه­اي دور. واقعيّت، واقعيّت است. اگر قرار است مسئله­اي خشمي را برافروزد، اصل فروزش خشم و ميزان آن بايد يكسان باشد. اگر واقعيّتي بايد عشقي برافروزد، اصل و ميزان آن ثابت است. و همچنين ديگر عواطف.
    اگر انسان­ها در موقعيّت­­هاي مشابه داراي عواطف مختلفي هستند. به خاطر همين است كه آن­­ها ذهنشان آينه­ي تمام نماي واقعيّت نيست. بل­كه قسمتي از آن را خود ساخته­اند. «درست» و «نادرست» را خود، نام­­ نهاده­اند. «حقّ» و «باطل» را خود لباس پوشانده­اند. آفتاب و سايه را خود نقّاشي كرده­اند. تلخ و شيرين را خود تلقين نموده­اند. زشت و زيبا را خود تعريف كرده­اند.
    اختلاف انسان­ها با يكديگر، واقعيّتي تلخ است كه نشان موهوم پرستي انسان است.
    انسان هرچه بيش­تر در اين باره بيانديشد، وادار مي­شود تا كم­تر جزم­ انديش بوده و احساسات و باور­­هاي خود را بيش­تر مورد بررسي و نقد قرار دهد.
    حال سؤال اين جاست كه چرا به انسان همانند ديگر موجودات، دانش غريزي داده نشده است تا اين قدر دچار وهم نشده و نياز­­هايش را آن گونه كه هست ببيند و آن طور كه بايد در پي رفع آن­­ها برآيد؟
    پاسخ اين است كه اگر انسان نيز از دانش غريزي بهره مي­برد، ديگر چه فرقي با ديگر موجودات داشت؟! انسان همه­ي امتيازش اين است كه خود، سرنوشتش را بسازد! و سرنوشت انسان چيزي جز مجموعه «دانش­ها، بينش­ها و روش­ها»يي كه كسب كرده­است نيست[2].
    و همين سرنوشت، ابديّت انسان را رقم مي­زند. يعني پس از مرگ، چيزي كه انسان را عذاب مي­دهد وهم­­­هايي است كه واقعيّت مي­انگاشته، سايه­­­هايي است كه آفتاب مي­پنداشته، خلأ­­هايي است كه پُر مي­ديده و تاريكي­­­هايي است كه نورشان مي­دانسته و لذا جذب باطل مي­شده است و از آن طرف واقعيّات را وهم مي­ديده و از حق روي بر مي­تافته است.
    اين جذب و دفعِ تأسّف­بار، ـ جذب باطل و دفع حقيقت ـ انسان را دچار آن­چنان حسرتي مي­كند كه دردش را تا آن سوي ابديّت با خود هم­راه خواهد داشت.
    خصوصيّات منفي كه قرآن براي انسان مي­شمارد اختصاص به «انسان وهمي» دارد نه «انسان واقعي». هرچه انسان با واقعيّت در ارتباط باشد كم­تر وهمي بوده و از زشتي انسان­­هاي رشد نيافته دورتر مي­شود.
    همه­ي حكيمان و عالمان و مصلحان و ناصحان و واعظان و آموزگاران، در پي اين هستند كه انسان را بيدار كنند تا رؤيايش را حقيقت نبيند و دنيايش را خود نسازد و واقعيّات را وادار نكند تا برگِرد خواست او بگردند.
    واقعيّت چيزي است كه از قبل بوده و انسان بايد آن را بيابد و بعد خواسته­­­هايش را با آن هماهنگ نمايد.
    همه­ي آزمون انسان در اين عمر كوتاهش اين است كه چه­گونه به حقيقت مي­رسد. مهم­ترين سؤال بشريّت اين است كه «حقيقت چيست؟».
    به راستي حقيقت چيست؟ و از اين ميان حقيقت عشق چيست؟
    آيا با من هم­­راه خواهي شد تا اين حقيقت را كشف كنيم؟
    قلم اين نوشتار اگر خسته­ات كرد، از هم­­راهي باز نمان! تلاشم را نموده­ام تا خسته نشوي، تو هم تلاشت را بكن تا كتاب را يك نفس بخواني!

    [1] مي­توانيد به آيات زير مراجعه كن: إسراء: 67، كهف: 54، معارج: 19 ـ 21، إبراهيم: 34، هود: 9، أنبياء: 37، قيامت: 5، علق: 6 و 7، فجر: 15 و 16

    [2] در آغاز آفرينش نيز ملائكه تنها زماني تفوّق آدم را بر خود قبول كردند و سجده تعظيم در مقابلش نمودند كه باور كردند انسان چقدر مي­تواند بياموزد! و بر اساس آموزه­هايش، بينش و نگاه صحيح به پديده­­هاي پيرامونش داشته باشد و با اين بينش به­ترين روش­ها را براي انجام كارها و رسيدن به خواسته­­هايش برگزيند.

  2. صلوات ها 16


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    سؤال دوّم: عشق چيست؟
    تعريف عشق

    عشق، به معناي تمركز كامل ذهني و عاطفيِ مثبت روي يك موضوع است. اين تمركز اگر منفي باشد «نفرت» نام دارد.
    عشق تمركزي كششي است! تمركزِ كششيِ همه­ي قواي مغزي و عاطفي روي يك موضوع. اين موضوع مي­تواند يك انسان باشد و يا يك حيوان و يا هر چيز ديگري و يا يك تحقيق علمي­­ باشد. اين موضوع مي­تواند خدا باشد.
    تمركز كششي، يك نيروي رواني است كه در اختيار بشر گذاشته شده است تا بتواند از قوايش ـ در كامل­ترين ظرفيتي كه دارند ـ بهره ببرد.
    عشق و نفرت تنها راهي است كه مي­تواند بالاترين تمركز را در انسان به وجود بياورد. عشق، تمركز براي جذب و كشش و يگانگي با معشوق است.
    و عشق كه از يك توجّه ساده شروع شده است، به مرور اين توجّه بيش­تر گشته و همه­ي زواياي ذهن را پر مي­سازد؛ تا آن ­جا كه جايي براي تمركز امور ديگر باقي نمي­ماند.
    عشق، دل را كويري تشنه مي­كند كه چشمي جز به يك آسمان ندارد. و بذر وجودش جز در يك زمين نمي­رويد و ديواره­ي عاطفه­اش جز با يك ياس، طروات نمي­گيرد. و هسته­ي احساسش جز در يك مدار نمي­چرخد.
    عشق، وحدت؛ و نفرت، كثرت است! احساس عشقي، ميل شديد به يگانگي با معشوق است؛ آن قدر كه يك روح بر دو جسم مي­تابد؛ ولي نفرت، تمايل زياد براي جدا بودن كامل از منفور است؛ از نام او، از جاي او، از اخلاق او، از كيش او، از...
    عشق، علاقه شديد براي بودن با معشوق است. اين «بودن»، با خود هيچ چيز ديگري ندارد. از بودن با معشوق، نمي­خواهد به چيزي برسد؛ توقّعي ندارد؛ هدفي ندارد؛ توضيحي ندارد؛ براي بودنش فلسفه­اي را به درستي نمي­داند. فلسفه، مربوط به انتخاب است؛ عشق انتخاب نيست. عشق يك اتّفاق است. اتّفاقي مبارك و يا نامبارك.
    حقيقتِ تدريجيِ عشق

    عشق، حقيقتي تدريجي دارد. آرام­تر از نخل مي­رويد و ساكت­تر از خورشيدِ قطب، طلوع مي­كند.
    عشق مثل ديگر هيجان­هاي دروني نيست. مثل ترس و شرم نيست كه به يك­باره به وجود بيايد. عشق نياز­مند زماني طولاني است تا به درستي ريشه كند و عمق يابد، جوانه زند و برگ و بار گيرد و به ميوه نشيند. ميوه­اي به شيريني تاك و يا به تلخي حَنْظل.
    ممكن است عشق در زمان كوتاهي شعله كشد! ولي در آن صورت هم باز عشق به صورت تدريجي ايجاد شده و زمانِ لازمِ خود را برده است. منتها بيش­ترِ اين زمان، چون جنيني در رحمِ خيال عاشق بوده است، بر ديواره رؤيا­­هاي او چسبيده است و از آرزو­­هاي او تغذيه نموده و بزرگ و بزرگ­تر شده است، تا وقتي كه معشوقش را در واقعيّتِ بيرون ديده است. آن وقت تولّد جنينِ عشق، به يك­باره اتّفاق افتاده است. تولّد يك­باره عشق، رشد يك­باره آن نيست.
    شايد بايد بيش­تر توضيح بدهم:
    ذهن پر از قضاوت درباره­ي شخصيّت ديگران است؛ كار­­هايي كه انجام مي­دهند، افكاري كه ابراز مي­دارند، احساس­­هايي كه بروز مي­دهند.
    و در اين ميان، الگو­­هايي در ذهن ما وجود دارد كه بر اساس آن شخصيّتي را ستوده، رفتاري را تمجيد نموده، فكري را پذيرفته و يا از احساسي تأثير مي­گيرد.
    حال زماني كه شخصي را يافتي كه شخصيّت آن بيش­تر از ديگران مورد ستايش، تمجيد و پذيرشت قرار گرفت، به او توجّه مي­نمايي. اين توجّه بيش­تر و بيش­تر مي­شود. كم كَمك دريچه لايه­هاي دروني­تر قلبت را به رو­يش مي­گشايي.
    وقتي كه به عشق مي­رسي، آن را به يك­باره احساس مي­كني. احساس مي­كني به رگ حياتت گره خورده؛ آن قدر كه بي او نفست به سختي بالا مي­آيد.
    معشوق نيز تا تو را بشناسد و هماهنگ با رؤياهايش ببيند، زماني طولاني لازم است. هرچند عشّاق اين زمان را به معشوق نمي­دهند و بسيار شتاب­زده از او مي­خواهند تا تنِ سرمازده­اشان را در كلبه قلبش، بستري گرم بخشد!
    در آينده بيش­تر توضيح خواهم داد كه «كُندي معشوق در هم­راهي عاطفي با عاشق» مالِ عشق­هاي مجازي است و الا در عشق معنايي، جايي كه خدا معشوق قرار مي­گيرد، معشوق، عاشق­تر از عاشق عمل مي­كند![1]
    پس عشق، پديده­اي تدريجي است. آشنايي ما با الگوي عشق ديرينه است. هر چند مورد خارجي آن تازگي دارد. به عبارت ديگر معشوق از زمان­­هاي گذشته به صورت ذهنيّتي كلّي وارد احساس ما شده است، كوبه­ي دلمان را زده و چندي ميهمان بوده و بعد اجاره نشين قلبمان شده و حالا مي­خواهد صاحب خانه شود.
    آيا عشق يك نياز است؟

    همه­ي انسان­ها در مسير زندگي تحت تأثير عواطف يكديگر قرار دارند. باران عاطفه همه­ي را خيس محبّت كرده است.
    از پدر و مادر گرفته تا خواهر و برادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ و خويشان و دوستانِ محلّه و مدرسه و بعد هم هم­سر و فرزندان. و حتّي خاكِ ميهن و در و ديوار محلّه و شبستان مسجدِ نزديك خانه و حتّي حيوان دست آموز و يك گلدان با گياه سبز و گل­­هاي شب بو...
    ... يك خودنويس، يك يادگاري، يك كتاب كه پشتش را كسي امضا كرده، يك بوي خوش و يك نقّاشي كه زحمتش را كشيده­اي و...
    آن قدر چيز در اين دنيا هست كه انسان به آن­­ها دل­بسته، يا دل­بسته بوده است كه تعجب آور است. انگار آدمي جز مهر و قهر كاري در اين دنيا ندارد!
    ولي دل­بستگي­­­هاي رايج غير از عشق است. عشق عواملي غير طبيعي دارد. عواملي كه الزاماً در مسير زندگيِ همه­ي انسان­ها قرار نمي­گيرد. بسياري از انسان­ها از اين عوامل به دور هستند.
    من قبول دارم كه تخيّل عشقي و رؤياي داشتن يك معشوق براي بسياري وجود دارد، رؤيايي كه انبوهي از آثار ادبي و داستاني را در قالب شعر و رمّان و فيلم و عكس و نقّاشي خلق نموده است.
    جوانان زيادي در تخيّل خود دستشان در دست ياري است. پسري با دختري، دختري با پسري، پسري با پسري، دختري با دختري. خصوصاً دختران، رؤياي عشقي با هم­جنس خود را، بسيار در تخيّل مي­پرورانند.
    رؤياي عشقي، خلسه و تخديري را در فرد ايجاد مي­كند كه حتّي نوشتنِ از آن هم، شوقِ تازه­اي را در نويسنده باعث مي­شود. منظور اين است كه من هم كه مي­خواهم اين بحث را به پايان ببرم دوست دارم كمي بيش­تر در اين باره بنويسم.
    چقدر زيبا و پر شُكوه است كه دلم با نگاهي گرم شود و با صدايي بلرزد و با قراري نبض گيرد. خزيدن در آغوش ياري كه با نازي همه­ي وجودم را پر از نياز كند.
    چقدر دير محو مي­شود خاطره­ي قدم زدنت زير درختان بلوط، در يك سكوت ممتد، بي هيچ سخني و تنها بغضي كه مدام مي­آيد و مي­رود و تنها دستان توست كه انگشتانش را مي­فشارد و او هم با نيم نگاهي پاسخي عميق مي­دهد.
    وه چه مستم مي­كند وقتي كه زير درختان پاييززده، روي نيمكتي غريب، تنها من و تو، دستانت را با دو دستم گرم مي­كنم، آن­­ها را آن­چنان عميق مي­بوسم كه يك قطره اشك زودتر از ديگري دستت را خيس مي­كند و تو سر بر شانه­ام مي­گذاري و انگشتانم را به سختي مي­فشاري و من با همه­ي هوسِ آغوشي كه در وجودم شعله مي­كشد، خودم را نگه مي­دارم كه نكند اوج مستي­ام به يك­باره فرو نشيند.
    آ­­هاي نويسنده!... بيدار شو! زمان عاشقي، با خورشيد عقل، به صبح رسيده و شب­­هاي دل انگيز را، صبح هوشياري، تبديل به خاطره نموده است.
    خواننده­ي تو مي­خواهد از عشق بداند نه كه آن را احساس كند. او آن را شايد بار­ها احساس كرده باشد. به او بگو عشق خوب است يا بد! اگر خوب است چه­گونه عميقش كند؟ و اگر بد است چه­گونه ر­هايش شود؟
    به بحث خودمان برگرديم، چندي قلم لغزيد و از دست رميد و آهوي چمنزار خيال شد...
    برايت مي­گفتم كه من قبول دارم كه تخيّل عشقي لذّت بخش است؛ ولي با اين لذّت، اكثر انسان­ها آشنا نيستند و همين عدم آشنايي دليل بر اين است كه عشق يك نياز نيست. نياز چيزي است كه همه­ آن را درك مي­كنند و در پي پاسخ به آن بر مي­آيند. اكثر انسان­هاي پيرامون ما، اصلاً به دنبال عشق نيستند. آن­ها درگير مسائل روز مرّه­ي خود هستند. آن­ها به همين مقدار كه يكديگر را دوست داشته باشند بسنده مي­كنند.
    بله «محبّت» يك نياز است! نه «عشق». نيازِ به محبّت را مي­توان در محبّت همه­ي انسان­ها به پديده­­­هاي پيرامونشان ديد. ولي نيازِ به عشق، فرا گير نيست. بنا بر اين عشق اصلاً نياز نيست.
    نياز بايد فراگير باشد. و الا اگر اختصاص به بعضي از انسان­ها داشته باشد، بايد بررسي كرد اين انسان­ها داراي چه خصوصيّاتي بوده­اند كه اين نياز را احساس مي­كنند؟ و بعد از بررسي بايد نتيجه گرفت كه اين نياز مربوط به آن خصوصيّات است نه اين كه مربوط به خصوصيّت انساني آن­ها باشد.

    [1]قبل از اين كه تو قلبت را بگشايي او آغوشش را گشوده است.
    قبل از اين كه تو صدايش بزني، او تو را خوانده است.
    قبل از اين كه تو او را بشناسي، او عاشقتو بوده است.
    قبل از اين كه تو نيازت را بداني، او نيازت را بر طرف ساخته است.
    اصلاً انگار او به تو رسيده است تا تو به او رسيده باشي.

  5. صلوات ها 12


  6. #3

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    سؤال سوّم: چه رابطه­اي بين عشق مجازي و عشق حقيقي وجود دارد؟ (قسمت اول)
    هر چيزي كه مجاز باشد، شبيه حقيقت است؛ ولي خود حقيقت نيست. مجاز، سايه حقيقت است. سايه چقدر بايد شبيه صاحبش باشد؟ خيلي كم.
    وقتي به لطيفه­اي مي­خندي، شاد هستي و وقتي به وصال مي­رسي هم، شاد هستي. امّا اين كجا و آن كجا؟! آن قدر بين اين دو تفاوت است كه آن خنده تنها شباهتي به اين شادي دارد! تنها سايه­اي از اوست! هر چند شاديِ وصال هم مي­تواند با شادي بس بزرگ­تر مقايسه شود و خنده­اي را مانند شود كه سايه­اي بيش نبود.
    عشق مجازي شبيه عشق است امّا خود عشق نيست. زيرا عشق مجازي داراي تفاوت­­هاي اساسي با عشق حقيقي مي­­باشد[1].
    عشق مجازي

    عشق مجازي شبيه عشق حقيقي است. بسياري از علايم عشق حقيقي را با خود هم­­راه دارد؛ ولي تفاوت­­هاي اصولي­اش با آن بيش­تر از وجوه اشتراك آن است. اين تفاوت­ها را در ادامه به بحث خواهيم نشست.
    نقطه مركزي اين تفاوت­ها، گسترش «من» در عشق مجازي و اعدام «من» در عشق حقيقي است.
    «من» همه­ي آن چيزي است كه هركسي از­ انديشه­­ها و عواطف و وابستگي­­ها دارد.
    وقتي كسي به يكي از انديشه­هايت توهين مي­كند و يا يكي ازسليقه­هايت را پسنديده و از آن تعريف مي­نمايد و يا احساست را بي­پاسخ مي­گذارد، آن وقت تو مي­تواني به خوبي «منِ» خود را حسّ كني. ميزان تأثير تعريف و توهين، نشانه­ي وجود «من» و حاكي از مقدار گستره آن است.
    عاشق در عشق حقيقي، «منِ» خود را فاني در «منِ» معشوق مي­كند؛ ولي در عشق مجازي اين معشوق است كه از او خواسته مي­شود تا «منِ» خود را فداي «منِ» عاشق كند.
    عشق پيروز، از نظر عاشق، عشقي است كه معشوق خود را محو عاشق كند. و هيچ «من»ي را از خود بروز ندهد و تنها خود را محو در «منِ» عاشق نمايد و همه­ي آن­چه مربوط به «منِ» عاشق مي­شود، درست شمرده و هميشه همان را بروز دهد.
    عاشق فقط مي­خواهد آفتابي باشد كه گُلِ معشوق، تنها به او روي كند. مي­خواهد كه معشوق مال او باشد. مِلك او باشد. هرچه را كه او مي­خواهد بپسندد. هر كه را او مي­خواهد دوست داشته باشد. آن طور كه او مي­خواهد بيانديشد. و هر زمان كه غير از اين اتّفاق بيافتد، عاشق احساس مي­كند در عشق شكست خورده است.
    عاشق مي­خواهد دارايي­هايش را گسترش دهد، به معشوق مي­گويد: «تو مال من باش! تا من مال تو باشم». در اين كه مي­گويد «مال تو باشم» راست مي­گويد. او حاضر است جان و مال و آبرو و همه­ي فرصت­­هاي عمر و حتّي دينش را نثار معشوق كند! ولي به يك شرط و آن اين كه معشوق آينه­ي تمام نماي همه­ي آن چيزي باشد كه عاشق مي­خواهد و معشوق بايد خواسته­­­هاي عاشق را در تمام لحظه لحظه­ي نگاه و گام و لحن و حركتي كه مي­كند در نظر بگيرد، تا از رنجيدگي او جلوگيري كند.
    عاشق، ديگري را «رقيب» مي­پندارد. شايد ديگري بيش­تر به درد معشوق بخورد و يا معشوق، ديگري را بيش­تر دوست بدارد؛ ولي عاشق نه كاري به مصلحت معشوق دارد و نه به نظر او اهميّت مي­دهد.
    هر چند عاشق خيال مي­كند مصلحت معشوق را در نظر مي­گيرد؛ ولي خيال، كه هميشه واقعيّت نيست.
    او خودش را به معشوق تحميل مي­كند. او را وا مي­دارد تا دوستش بدارد. زياد هم دوستش بدارد. به دوستيِ كم قانع نيست. اصلاً در دوستي، حدّي را نمي­شناسد. كوچك­ترين كم مهري، او را طوفان زده مي­كند، غمگين و افسرده­اش مي­سازد. حتّي از معشوق خشمگين مي­شود. خيلي وقت­ها تنها خيال مي­كند معشوق او را كم دوست داشته و يا اصلاً دوست ندارد.
    بعضي وقت­ها عاشق و معشوق، جايشان عوض مي­شود. باز اين معشوق است كه مي­خواهد عاشق مال او باشد. رابطه­ي عشقي الاكلنگ است. هر زمان يكي از بالا نگاه كرده و ديگري از پايين التماس مي­كند.
    معشوق در عشق مجازي، بيش­تر، عاشق را دوست مي­دارد، تا عاشقمعشوق را! زيرا محبّتِ معشوق به عاشق، هر چند به عشق نرسيده؛ ولي واقعي است. هم­­­راه با مصلحت عاشق است. هم­­راه با احترام به نظرات عاشق است.
    عاشق اين چنين خلوصي در محبّتش ندارد؛ ولي متأسّفانه هميشه اين معشوق است كه مورد تاخت و تاز و شِكوه و توبيخ عاشق است.
    بي­چاره معشوق كه چقدر بايد به خاطر عاشق زجر بكشد. اين را عاشق هم قبول دارد. خيلي وقت­ها قبول دارد كه معشوق را عذاب داده است.
    اصلاً هر زمان كه عاشق به شدّت از معشوق ناراحت است، وقتي به مظلوميّت معشوق مي­انديشد، از ناراحتي­اش كاسته مي­شود. حتّي از خودش ناراحت مي­شود. خودش را سركوفت مي­زند. به خودش مي­گويد: «آخه اون بي­چاره چه تقصيري داره؟! چقدر بايد به ساز تو برقصّه؟! چرا همه­اش بايد با توقّعات بچه­گانه­ات او را غمگين كني و مدام بينتان شكرآب باشه؟!».
    در عشق مجاز، هر انتقادي كه معشوق به عاشق بكند، موجب دل­گرفتگي شديد او مي­شود. هر تفاوتي را كه بين خود و معشوق ببيند، نسبت به او خشمگين مي­شود. مدام از او انتظار دارد تا او را بفهمد؛ درك كند. به او در شرايطي كه دارد حق دهد. اگر هم قرار است ايرادي گرفته شود در لطيف­ترين قالب و با هنر­مندي تمام و با توجّه به روحيه­ي ظريف عاشق باشد.
    به اين عشق از اين روي، مجازي گفته شده است چون عاشق خيال مي­كند عاشق است! خيال مي­كند به غير از معشوق به چيز ديگري نمي­انديشد! خيال مي­كند معشوق براي او مهم­ترين فرد در زندگي­اش مي­­باشد! خب اين­­ها همه خيالات است!
    واقعيّت اين است كه عاشق تنها به خودش مي­انديشد. همه­ي اندوه و غصّه عاشق هم به اين خاطر است كه معشوق به عاشق اهميّت لازم را نمي­دهد.
    هيچ­كس نمي­تواند آن­چه را كه گفتم منكر شود. تو هم منكر اين جقيقت نيستي. منكري؟ نه جداً آن­چه را كه گفتم قبول نداري؟ اگر قبول نداري پس تا به حال عاشق نشدي و اگر عاشق شدي تجربه­­­هاي عشق­ات را به خوبي مطالعه نكرده­­اي. اگر خوب فكري كني مي­بيني حقيقت همان است كه گفته شد.
    به هر حال من فكر مي­كنم مهم­ترين فرق بين عشق مجازي و حقيقي در ادّعاي «فنا» و واقعيّت آن است. هر عاشقي مي­گويد: «من فاني معشوقم». يكي ادّعا مي­كند و يكي حقيقت را مي­گويد.
    اگر عاشق مي­خواهد از مصائب عشق ر­هايي يابد، بايد واقعاً عاشق همان فردي شود كه تا حال فكر مي­كرده عاشقش بوده است. همه­ي اين مصائب از بي عشقي است. عشق بزرگ­ترين كام جهان است. عاشقان وقتي كامروا مي­شوند كه «با خود» نباشند. بايد «بي­خود» شوند و «دگرخواهي» را تا بلندترين قلّه­ي ايثار بالا بروند.
    همه­ي مصائب عشق از خودخواهي عاشق و توجه نكردن به مصلحت معشوق است. او فقط به كام خود مي­انديشد. وقتي هوس بودن با معشوق، در او اوج مي­گيرد، ديگر چيزي جلودارش نيست. معشوق در هر وضعيتي كه باشد بايد به اين هوس شعله كشيده توجه كند، و الا زخم­ها دوباره دهان باز مي­كند. و مصائب عشق رخ مي­نمايد.
    عشق حقيقي

    هيچ موضوعي مانند سخن گفتن در باب عشق حقيقي، انسان را دچار شعف نمي­كند؛ و با اين شعف و ذوق زدگي، خيلي نمي­توان انتظار نظمي منطقي در سخن را داشت. زيرا همه­ي فلسفه خلقتِ اين گنبد دوّار و ساكنينش، رسيدن به عشق حقيقي است. رؤيايي كه براي رسيدن به آن بايد بيش­ترين تلاش را انجام داد و سخت­ترين صبر­ها را نمود و تلخ­ترين جام­ها را نوشيد.
    عشق حقيقي روي آوردن به مبدأ آفرينش است و دل­بستن به همه­ي آن­چه كه او را زيباترين نموده است.
    وقتي گفته مي­شود «الحمد لله»، يعني اين كه در جهان آفرينش هر ستايشي كه صورت مي­گيرد بايد از آنِ خداوند باشد، زيرا او «زيباي كلّ» است. نبايد زيبايي خداوند توسط مخلوقات زيبايش، از نظر­ها مخفي شود. آفتاب هرچه گرم و روشن باشد باز پرتو خورشيد است. دريا هرچه آبي باشد باز آينه آسمان است. نسيم هرچه خوش­بو باشد باز گذركرده­ي باغ است. معشوق­هاي زميني هرچه عشق برانگيز باشند باز تجلّي او هستند.
    حمد مخصوص خداوند است؛ زيرا او «ربّ العالمين» است؛ مالك همه­ي جهانيان است. هرچه هست از اوست و به اوست. زيرا او رحمن و رحيم است. رحمت­­هاي مادّي و معنويش همه را بهاري نموده است.
    تمام زيبايي­­هاي خلقت، تنها زماني زلال و زيبا هستند كه از خالق خود سخن بگويند و خود را مطرح نكنند. نشانه و آيه او باشند. انگشت اشاره­اشان رو به آسمان باشد. يوسف به زليخا مي­گفت: «اگر چون زيبايم دوستم مي­داري، چرا آني كه زيبايم نموده دوست نداري؟! قوس ابرو­­هايم از اوست؛ خوش­رنگي صورتم از اوست؛ او لبانم را به اين زيبايي برآمده و سرخ فام نموده و زلفم را چنگ اين همه دل نموده است و چشمان سياهم را باعث شب گردي خيل مشتاقانم ساخته است».
    خداوند را «الله» مي­گويند. كسي كه همه والِه و حيران اويند، محتاج و خوا­هان اويند.
    اين كه گفته شده است: «همه با فطرت خدايي به دنيا آمده­اند» يعني همه، ارزش­­هاي انساني را دوست مي­دارند و فريفته اوصاف جوانمردي هستند و زيبايي­­­هاي اخلاقي را به شدّت مي­ستايند و خصلت­ها ايماني را كرنش مي­كنند و در يك كلام، همه آفريده شده­اند تا خداوند را پرستش كنند. و پرستش خداوند چيزي جز عشق ورزي به مفاهيم آسماني و آدم­­هاي غير زميني نيست.
    قرآن بخوان و ببين عاشقان آسماني با معشوقش خود­ چه رابطه­اي داشتند. خوب دقّت كن! دوباره بخوان و دوباره. هر بار كه بخواني روزني ديگر به رويت گشوده مي­شود. ببين زمينيان زميني، با دوستان خداوند چه­گونه معامله مي­كنند! آن­­ها را از خود مي­رانند و دروغ­گويشان مي­نا­مند و از شهر بيرونشان مي­كنند و حتّي آن­ها را مي­كشند؛ ولي آن­­ها باز هم سخن از معشوقشان مي­گويند و با اين همه آزار، خم به ابرو نمي­آورند.
    ببين خداوند با انسان­ها چه­گونه سخن مي­گويد! و چه كريمانه به آن­­ها اصرار مي­كند تا به سويش بيايند! و از خرمن عشقش خوشه برچينند! گاهي اين درخواست را آرام مي­گويد. گاهي نشانه­­­هاي محبّت خدايي را مي­شمارد. گاهي از بهشتش مي­گويد. گاهي با خشم از دوزخش مي­گويد. گاهي با تأسّف از عذاب­­هايي مي­گويد كه بر امت­­هاي ناسپاس پيشين نازل شده است. گاهي انسان را نفرين مي­كند. مي­گويد: «قُتِلَ الآنسانُ مَا أكْفَرَه!!»[2] مرگ بر انسان، او چقدر ناسپاس است! «يَا أيّهَا الآنسانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الكريمِ»[3] آ­­هاي انسان، چه چيز باعث شده است اين قدر در مقابل پروردگارِ كريمت مغرور باشي؟!
    ناسپاسي از اين بالاتر كه انسان به راحتي قلبش را در اختيار هر «ابرو كمان» و «گيسو بلند»ي بگذارد؛ ولي از زيباي كل، غافل باشد ؟!
    خداوند مي­خواهد انسان را عاشق خودش كند؛ در اين عشق تا ناكجاآباد ابديّت اوج خواهد گرفت. تا پشت كوه قاف، قاف قرب، قربِ ربّ. ربِّ وَدُود.
    انسان­ها همان گونه كه عاشق خداوند هستند، به آن­ها كه به او نزديك­تر هستند نيز عشق مي­ورزند.
    چه بسيار انسان­ها كه در وجود خود علاقه شديدي نسبت به امام علي (عليه­السّلام) و فرزندان ايشان به خصوص امام حسين (عليه­السّلام) حس مي­كنند! عشق به امام حسين (عليه­السّلام) را مي­توان در اشك­ها و ماتم­­­هاي انسان­­هاي بي­شماري ديد. بعضي وقت­ها كه اين عشق شعله مي­كشد به انسان خلسه­اي دست مي­دهد كه غير قابل توصيف است.
    وقتي انسان كاملي با انسان كامل ديگري آشنا مي­شود در اين ميان رابطه­ي از عشق و محبّت ايجاد مي­شود كه تنها انسان كامل مي­تواند آن را به درستي درك كند و از لذّتش مدهوش نشود.
    چه كسي مي­تواند عمق علاقه پيامبر اسلام را به اهل بيتش بفهمد؟! و همچنين علاقه فاطمه زهرا (عليها­السّلام) را به امام علي (عليه­السّلام) و يا علاقه حضرت زينب (عليها­السّلام) به برادر بزرگوارش امام حسين (عليه­السّلام).
    صحنه عاشورا پر از دلدادگي انسان­­­هاي كامل به يكديگر است. كافي است در اين دلدادگي­­ها كه به خوبي در تاريخ ثبت شده است، تفكّر و تدبّر شود تا معناي عشق حقيقي قابل درك گردد.
    در ميان انسان­­هايي كه داراي كمالات و شاخصه­­­هاي روحي و ايماني بسيار ارزنده­اي هستند نيز، مي­توان اين عشق حقيقي را بخوبي ديد.
    مثل علاقه­اي كه بسياري از مردم به امام راحل و يا مقام معظّم رهبري دارند. نويسنده، علاقه­اي بس عميق به اين دو بزرگوار دارد. عشقي كه بار­ها موجش، چشمانش را باراني ساخته و گونه­­­هايش را خيس ساخته است.
    علاقه نويسنده به اين اسطوره­­­هاي انسانيّت به خاطر مطالعات زيادي است كه در اين باره نموده است. هرچند سخنان بدخواهان را هم زياد شنيده و خوانده است. او با چشماني باز، قلبش را به رويشان گشوده­ است. به عبارت صحيح­تر آن كه اسطوره­­­هاي عشق از ابتدا در قلب و فطرتش جاي داشته­اند. او خداوند را شاكر است كه آن­­ها را بيرون نرانده­ است.
    عشق تعميم يافته

    يكي از جلوه­­­هاي عشق حقيقي[4]، عشق ورزيدنِ بدون انحصار به همه­ي موجودات جهان هستي و مفاهيم بلند آسماني است.
    هنر عشق ورزيدن «تعميم يافته» و «بدون انحصار در يك شخص»، خصوصيّاتي را در انسان به وجود مي­آورد كه حيرت آور است. حيرت از اين كه عشق به ديگران چقدر مي­تواند معجزه كند و بركت داشته باشد. (ادامه دارد ...)

    [1] براي مطالعه بيش­تر در موضوع «چيستي حقيقت» به فصل آخر، پيوست 6 مراجعه كن.

    [2] عبس: 17

    [3] انفطار: 6

    [4] البتّه صاحبان نظريه «مقّدمه بودن عشقِ مجازي براي عشقِ حقيقي»، عشق «تعميم يافته بدون انحصار» را نياز دوّم عارف به عشقِ مجازي مي­دانند، آن­ها مي­گويند در مرتبه اوّل سالك، نيازمند عشقِ مجازي است تا بتواند سلوك را آغاز كند و بعد كه به كمال و به عشقِ حقيقي رسيد، دوباره به عشقِ مجازي نياز­مند مي­شوند. منتها اين عشقِ مجازي انحصارگرا نبوده و نسبت به همه موجودات هستي است. ولي از نظر ما عشق به مخلوقات هستي نشان عشقِ حقيقي به خالق آن­هاست و نبايد نام آن را عشقِ مجازي گذاشت.

  7. صلوات ها 11


  8. #4

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    سؤال سوّم: چه رابطه­اي بين عشق مجازي و عشق حقيقي وجود دارد؟ (قسمت دوم)
    مظاهر عشق حقيقي

    انساني كه حقيقتاً عاشق است...:
    1.دلش از ستم به درد مي­آيد. ستم به انسان­ها، به حيوانات، حتّي به گيا­هان و شكستن يك شاخه­ي درخت. ستم كثيف­ترين كاري است كه بشر انجام مي­دهد و بسيار هم انجام مي­دهد. انسان تنها موجودي است كه خون هم­نوعش را بسيار مي­ريزد.
    2.نياز­منداني را كه سويش مي­آيند، يا بي­نياز مي­كند و يا با سخني راست و مهربان، عذر خواهي مي­نمايد.
    3.به پدر و مادر خود با چشماني خُرام! نيم باز و به شدّت مهربان مي­نگرد. اگر مادر نبود، خداوند چه­گونه به او مهرباني مي­نمود. پدر و مادر اگر به او ستم هم بكنند باز هم به آنان با خشم نمي­نگرد.
    4.هم­سرش را هديه خداوند مي­داند. ارمغاني كه بايد تكريمش نمود و قدرش را به خوبي دانست. و اگر از او بدي ديد، به او ستم نمي­كند.
    5.فرزندانش را گل­­هاي بهشتي مي­شمارد، كه بايد از آن­­ها به سختي مواظبت نمايد تا هم­چنان بوي بهشت دهند؛ صالح بمانند. فرزندان صالح بهترين يادگار انسان بعد از مرگ است.
    6.براي همه­ي انسان­ها، دل­سوزي مي­كند؛ لذا از دعايش هيچ­كس را محروم نمي­سازد.
    7.نفرين او حتّي براي ستمگران نيز نشان خيرخواهي اوست، زيرا او مي­خواهد آنان بيش­تر نمانند تا دوزخ خويش را عميق­تر كنند!
    8.نفرت و خشمش را تنها براي آن­­هايي دارد كه انسان­ها را دوست نمي­دارند.
    9.ديگران را در آتش حرص و شهوت و خشمش قرباني نمي­كند.
    10.به وعده­­­هايش كاملاً وفادار است. مي­داند خُلف وعده چقدر ديگران را رنجانيده، تحقير نموده و بر مشكلاتشان مي­افزايد.
    11.كسي را به سُخريه نگرفته، تحقير ننموده و بدگوي­اش را نمي­كند، چه اين كه خود نيز از سوژه شدن براي اين امور آزرده مي­شود.
    12.تا بتواند و موقعيّت اجازه دهد، درباره­ي همه خوب مي­انديشد.
    13.از اين كه ديگري هزينه زندگي­اش را پرداخت نمايد، احساس ذلّت و خواري مي­كند.
    14.به اطرافيانِ مهربانش فرصت نمي­دهد تا خواسته­­­هايشان را مطرح كنند، خود نياز آن­­ها را تشخيص داده و به­ اندازه امكاناتش به آن­­ها كمك مي­كند.
    15.توقّع ندارد تا ديگران لطفش را پاسخ بگويند؛ هرچند لطف ديگران را بي پاسخ نمي­گذارد.
    16.نه تنها به حقوق ديگران تجاوز نمي­كند، كه از حقّ خود نيز به نفع ديگران مي­گذرد.
    17.كم­تر، ديگران را از درد­ها و مشكلاتش با خبر مي­كند؛ مگر اين كه كاري از آن­­ها ساخته باشد. او تنها شادي­هايش را با ديگران تقسيم مي­كند.
    18.افت و اوج­­­هاي زندگي، اخلاق مهربانش را تغيير نمي­دهد. خوبي­هايش عاريه­اي نيست؛ ريشه دارد.
    19.با لب­خند، صورتش را زيباتر مي­سازد. او براي نشان دادن ناراحتي­­­هاي شخصي­اش فقط لب­خندش را محو مي­سازد. ولي در دفاع از ستمديدگان، تا درفش و خون پيش مي­رود
    20.با سلامِ گرمش همه را گرم مي­كند و بعد حالشان را مي­پرسد!
    21.از هركس كه باشد حق را مي­پذيرد. قشنگي حق را بر زشتي گوينده­اش ترجيح مي­دهد.
    22.در روابط اقتصاديش، انصاف را رعايت مي­كند. نابساماني بازار را فرصتي براي زياد نمودن ثروت نمي­داند.
    23.به خودش ستم نمي­كند؛ لذا در استفاده از لذايذ، راه ميانه را انتخاب مي­كند.
    24.خودش را ناكام نمي­گذارد، پس از فرصت­­هايش به­ترين استفاده را براي رسيدن به آرزو­­هايش مي­نمايد.
    25.همه­ي تلاشش را مي­كند تا خود و خانواده­اش را از آتش دوزخ بر­هاند.
    26.ارتباطات خويشاونديش را هرچه بيش­تر حفظ نموده و كيفي مي­سازد.
    27.كينه كسي را در دل ندارد. اگر نتواند ببخشد خشمش را اظهار مي­كند تا با پنهان ساختن آن، كينه­توز نشود.
    28.نسبت به كسي حسادت نمي­كند، يعني از شكست انسان­ها خرسند نشده و پيروزي آن­­ها، شادش مي­كند.
    29.با ديگران مهربان سخن مي­گويد؛ لذا از توهين به آن­­ها در هر سنّ و موقعيّتي كه باشند به شدّت پرهيز مي­كند.
    30.وقتي مي­پرسد، مي­خواهد بداند؛ نمي­خواهد ديگران را بيازمايد.
    31.وقتي ياد مي­گيرد، خوب گوش مي­دهد؛ تا معلّمش را دچار زحمت نكند.
    32.وقتي ياد مي­دهد، شكيبايي مي­كند، تا شاگردش خوب بفهمد.
    33.مهربانيش مانع سخت­گيري­­­هاي درستش نمي­شود؛ او مي­داند سخت­گيري­­­هاي مناسب، رشد ديگران را به دنبال دارد.
    34.كمك­­هايش را به ديگران با پنهان نمودن، و كم جلوه داده و شتاب نمودن، ارزشي مضاعف مي­بخشد.
    35.در قضاوت­­هايش هرچند موضوع ساده­اي باشد، دقّت لازم را مبذول مي­دارد.
    36.از اسم گذاشتن روي شخصيّت ديگران، به شدّت پرهيز مي­كند. مثلاً­ً با شنيدن دروغي از يك فرد او را دروغ­گو خطاب نمي­كند.
    37.در ميهماني رفتن و يا ميهماني دادن، به گونه­اي رفتار مي­كند كه ديگران به زحمت نيافتند.
    38.در بحث با ديگران، آن قدر پيش نمي­رود تا آن­­ها اقرار به اشتباهشان كنند؛ بل­كه­ قبل از پايان بحث، با شوخي مناسب از جدّيّت بحث مي­كاهد.
    39.با ديگران، به خصوص با هم­سر و فرزندانش، بسيار شوخي مي­كند. شوخي­­هايش نه كسي را آزار مي­دهد و نه حريم ادب را مي­شكند.
    40.شرمش باعث مي­شود تا ديگران در برخورد با او گستاخ نباشند.
    41.در كار ديگران دخالت­­هاي بي­جا نمي­كند.
    42.هنگام بروز حادثه با آرمشش به ديگران آرامش مي­بخشد.
    43.براي بخشيدن ديگران خصوصاً هم­سرش، منتظر عذر خواهي آن­­ها نمي­ماند.
    44.وقتي مي­بخشد، پرونده­هاي مختومه را بازخواني نمي­كند.
    45.در ستايش ديگران، موجب غرور آن­­ها نمي­شود؛ او مي­داند مغرور نمودن ديگران، بدترين ستمي است كه به آن­­ها روا مي­دارد.
    46.خصوصاً تهي­دستان را دوست مي­دارد و از بودن با آن­­ها احساس راحتي مي­كند.
    47.به كسي دروغ نمي­گويد، او مي­داند دروغ به ديگران، بارزترين مصداق توهين به شعور و اعتماد انسان­هاست.
    48.ممكن است رابطه­اش را با اطرافيان سرد كند؛ ولي با آن­ها قهر نمي­كند. او مي­داند قهر نمودن هيچ­گاه سازنده نبوده است.
    49.هيچ­كس را فريب نمي­دهد، نه با زبانش، نه با لباسش، نه با قيافه­اش، نه با رفتارش، نه با لب­خندش. او در همه­ي ابعاد درست و راست است.
    50.ديگران را نمي­ترساند؛ نه با نگاهش، نه با صدايش، نه با... حتّي بوق ماشينش!
    51.رفتار و گفتار و نگاه و­ انديشه و احساسش، همه لطيف و مهربان است.
    او مؤمني است كه ديگران در پناه او احساس امنيّت مي­كنند. به همين خاطر نام انسان كامل را «مؤمن» گذاشته­اند. مؤمن كسي است كه ايمان دارد. ايمان به معناي امنيّت است. شخص مؤمن از طرفي با حضور خداوند، احساس امنيّت مي­كند و از طرفي، ديگران نيز با حضور مؤمن اين چنين احساسي را تجربه مي­نمايند.
    معشوق­هاي حقيقي

    در تاريخ، نام معشوق­هاي را مي­بينيم كه بسياري از انسان­ها به آن­­ها حقيقتاً عشق ورزيده­اند:
    انبياي بزرگوار، امامان شيعه، شهداي راه خدا، دانش­مندان فروتن و نيكوكاران جامعه.
    همچنين در اطراف خود، به انسان­­هايي عشق مي­ورزيم كه حقيقتاً استحقاق اين عشق را دارند؛ مانند والدين، معلّمان و دوستان معنوي.
    معشوق­هاي معنوي نه تنها مانع عشق انسان به خداوند نمي­شوند كه بيش­تر اين عشق را شعله­ور مي­سازند. زيرا عشق به اينان، در طول عشق به خداوند است، نه در عرض آن.
    توضيح اين كه:
    وقتي تو دوستانِ دوستت را به خاطر رابطه­اي كه با دوستت دارند دوست مي­داري، آن­ها جايي جدا در قلبت اشغال نمي­كنند. در واقع دوستي با دوستت آن قدر عميق شده است كه محبّت به او، به ديگر دوستانش نيز سرايت نموده است. به تعبير ديگر، محبّت با دوستان دوست در طول علاقه به دوست مي­باشد. اين دوستي نشان رابطه­ي قوي با دوست خواهد بود.
    كسي كه ادّعاي عشق حقيقي را دارد، بايد ديگرِ دوستانش، همه دوستان خداوند باشند تا جايي را در قلب به خود اختصاص ندهند و در نتيجه جاي خداوند را تنگ نكنند. و الا دوستان انسان، در عرض و كنار خداوند قرار مي­گيرند و اين شريك نمودن خداوند با ديگران است.
    شرك عاطفي و قلبي، ستمي بزرگ به قلب و عاطفه است[1]. و علّت ممنوعيّت شرك نيز همين است كه انسان غير خداوند را مثل خداوند دوست نداشته باشد[2]؛ بل­كه دوستيش با بقيه، در طول و تابشي از دوستي با خداوند باشد.
    وقتي چراغي روشن است چراغي ديگر كه روشن مي­شود نورش با نور اوّلي وحدت پيدا مي­كند. سر ستيز با آن را ندارد. ستيزي هم باشد با تاريكي است.
    نشانه­ي عشق به خداوند، مهرورزي به معشوق­هاي معنوي است. شايد نشانه هم نباشد، بل­كه اين دو عشق يكي باشد.
    عشق حقيقي و مجازي داراي مشتركات و همچنين داراي تفاوت­هايي هستند. وجود اشتراكات نبايد ما را غافل از تفاوت­ها نمايد.
    اشتراكات عشق حقيقي و عشق مجازي

    1.هر دو عشق، بالاترين نقطه برانگيخته شدن هيجانات رواني يك انسان است. و پاياني براي اين اوج متصوّر نيست و به خاطر محدوديّت توان روحي انسان، ممكن است كار عاشق به جنون و يا حتّي به مرگ بيانجامد. و در اين ميان جسم به شدّت نحيف و لاغر شده و سيستم بدن مختل مي­شود.
    علّت چنين تأثيري اين است كه عشق، شكار خود را رها از هر تعلّقي مي­كند و او را تنها متوجّه يك قبله مي­سازد. روح، مانند يك زنداني مي­گردد كه قرار آزاديش صادر شده است. او ديگر تحمّل يك ساعت زندان را نيز نخواهد داشت. بي­طاقتي روح براي ماندن در محدوده­ي جسم، تأثير بسيار مخرّبي روي بدن دارد.
    2.هر دو عشق، سبب مي­شود تا رؤيايي­ترين زمان، لحظه­اي باشد كه معشوق نيز خود را دوست­دار عاشق بنمايد. و چون اين دغدغه سرانجامي ندارد و هيچ زمان عاشق نسبت به رضايت معشوق مطمئن نمي­شود، اندوهي نهاني و يا آشكار هيچ­گاه عاشق را رها نمي­سازد؛ ولي به هرحال عاشق همه­ي تلاشش را انجام مي­دهد تا گل رضايت بر لبان معشوق برويد.
    اين رضايت زماني به دست مي­آيد كه براي معشوق ثابت شود كه عاشق تنها به او و به آنچه او مي­پسندد توجّه دارد و بس. و هرچه رابطه­ي عشقي شديد­تر شود اين حساسيّت افزايش پيدا مي­كند.
    اندوهِ تقصير و كوتاهي كردن در مقابل خواسته­هاي معشوق آني عاشق را راحت نمي­گذارد. هم عشّاق مجازي اين گونه­اند و هم اولياي خداوند. حتّي در نيايش­ها به ما آموخته­اند كه بگوييد: خدايا ما را از «مقصّرين»، آن­ها كه هميشه احساس كوتاهي در مقابل معبودشان دارند، خارج نكن!
    تفاوت­­هاي عشق حقيقي و عشق مجازي

    1.در عشق مجازي، معشوق يك فرد و يا يك شيء است؛ ولي در عشق حقيقي، معشوق يك مفهوم و معنا است. يك صفت و خصلت و سجيّه است. هر چند اشخاص، به عشق حقيقي واقعيّت خارجي مي­دهند؛ ولي اين افراد تا زماني معشوق هستند كه مصداق آن مفاهيمي باشند كه عاشق، آن­­ها را مي­ستايد.
    2.در عشق مجازي، رقابت وجود دارد و معشوق، از آنِ كسي است كه بيش­ترين فداكاري را از خود بروز داده باشد؛ ولي در عشق حقيقي، رقابت معنا ندارد؛ هركسي مي­تواند به­ اندازه عشقش، از معشوق بهره ببرد. اصلاً عاشق، عشق به معشوق را ترويج مي­دهد.
    3.وصال در عشق مجازي مفهومي فيزيكي و مادّي دارد؛ لذا بسته به ميل و خواست عاشق صورت نمي­گيرد و بايد شرايطي خاص مهيّا شود تا وصال صورت گيرد؛ ولي وصال در عشق حقيقي، به يك توجّه و ذكر و روي نمودن قلب و برگشتن از راه غفلت، محقّق مي­شود.
    بر همين اساس هجران نيز در عشق حقيقي بي­معنا است. زيرا هجران به معناي دوري از معشوق است. و در عشق حقيقي اين دوري نمي­تواند مادّي باشد؛ زيرا خداوند كه در نقطه هِرَم اين عشق قرار دارد، همه جا هست و از رگ گردن انسان به او نزديك­تر است.
    هجران در اين عشق به معناي كم رنگ شدن عشق و از بين رفتن آن است. به عبارت ديگر عشق حقيقي با هجران در تضاد است. يا عشق هست و وصال است؛ يا عشق نيست و هجران است. عاشق در اين عشق نمي­تواند هم­چنان عاشق بماند و در هجران از معشوق بسوزد؛ ولي در عشق مجازي، عاشق هم­چنان كه احساس عشقي­اش شديد است، ممكن است امكان وصال نداشته و در هجران آه و ناله سر دهد.
    البتّه ممكن است هجران در عشق حقيقي را اين گونه ترسيم كنيم كه: روح، تا زماني كه در بدن هست، مجبور است به خاطر رفع نيازمندي­هاي جسم، فعاليّت­هايي را انجام دهد. اين فعاليّت­ها، زمينه­هاي غفلت را در او تشديد مي­نمايد. لذا انسان كامل كه عاشق خداست هميشه آرزو مي­كند: «اي كاش روحش از حصار تن رها شود و او ديگر وحشت از غفلت نداشته باشد و با آزادي روح، به لقاء محبوبش نائل گردد».
    البتّه در اين ترسيم نيز وقتي غفلت و احساس هجران به عاشق دست مي­دهد ديگر خبري از عشق نيست.
    تصوير ديگر از هجران عشق حقيقي اين است كه عاشق با نزول از هر مرحله عشق به مرتبه نازل­تر آن، احساس دوري از آغوش معشوق خويش را دارد. و چون هنوز عاشق است اين دوري را بخوبي در مي­يابد و از درون به شدّت مي­سوزد.
    به نظر مي­رسد اين تصوير آخر، به­ترين توضيح براي هجران در عشق حقيقي باشد. خصوصاً با توجّه به اين حقيقت كه عشق مجازي با مرگ، مي­ميرد؛ ولي عشق حقيقي تازه جان گرفته و زنده مي­شود. و لذا تا ابديّت افت و خيزهاي عشقي و اندوه و سرورهاي آن، تار و پود زندگي ابدي انسان كامل را تشكيل مي­دهد.
    به هرحال در عشق مجازي، اين معشوق است كه از عاشق دور مي­شود و اين چنين او را خاكستر نشين مي­كند؛ ولي در عشق حقيقي اين عاشق است كه قدر معشوق را نمي­شناسد، از او روي تافته و مفتون جلوه­هاي دروغ مي­شود. و الا معشوق نه تنها از او دور نشده كه مدام او را به توبه و بازگشت فرا­مي­خواند.
    در عشق مجازي عاشق مدام مي­گريد كه چرا معشوق به او توجّه ندارد؛ ولي در عشق حقيقي، عاشق مدام خود را ملامت مي­كند كه چرا به معشوق توجّه كامل ندارد.
    4.در عشق مجازي، «منِ» عاشق گسترش مي­يابد؛ ولي در عشق حقيقي «منِ» معشوق وسعت مي­گيرد. به عبارت ديگر، عاشق در عشق مجازي به دنبال هم­راه نمودن معشوق با خود است. مي­خواهد كه معشوق در او محو شود؛ ولي عاشقعشق حقيقي، به دنبال اين است تا در معشوق فاني گردد.
    بر همين اساس ايرادي­هايي كه معشوق به عاشق مي­گيرد نيز تأثير متفاوتي در عاشق مي­گذارد. در عشق مجازي اين ايرادها موجب دل­خوري شديد عاشق مي­شود. او احساس مي­كند اين ايرادها دليل بر قبول نشدنش نزد معشوق است.
    ولي در عشق حقيقي نه تنها عاشق ازاين ايرادها نمي­رنجد بل­كه آن را موجب اميدواري خود مي­داند. او احساس مي­كند معشوق به او خوش­بين است. او را فراموش نكرده است. او را رها ننموده تا در چمن­زار دنيا مثل حيواني بچرد. او مي­خواهد بنده­اش نگاهش به آسمان باشد و هر بار كه نگاهش را به زمين بدوزد و خوي زمينيان را بگيرد به او به سختي هشدار مي­دهد. (ادامه دارد ...)

    [1] لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ (لقمان: 13) ترجمه: به خداوند شرك نورز زيرا شرك، ستمي بس بزرگ است.‏0

    [2] وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه‏ (بقره: 165) ترجمه: و برخي از مردم، در برابر خدا، همانندهايي (براي او) برمي‏گزينند، و آن­ها را چون دوستي خدا، دوست مي‏دارند ولي كساني كه ايمان آورده‏اند، به خدا محبّت بيشتري دارند.

  9. صلوات ها 11


  10. #5

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    سؤال سوّم: چه رابطه­اي بين عشق مجازي و عشق حقيقي وجود دارد؟ (قسمت سوم)
    عشق مجازي خدايي!!
    خدا و دوستان او نيز از معشوق مجازي بودن ايمن نيستند.
    انسان­ها اگر در مقابل هجوم هوس­ها تن به رياضت ندهند و بخواهند با جاريِ هوس جريان يابند به مرور اعتقادشان را به خداوند از دست خواهند داد، البتّه انسان هميشه امكان اظهار كفر را به صورت صريح ندارد بلكه خدا را به گونه­اي ديگر و سخنانش را به صورتي ديگر و ملاك قرب و بُعد به ساحتش را به قسمي ديگر تفسير مي­نمايند و به تعبيري ساده­تر «دين» مي­سازند و هوس بازان مدرن ديگر را نيز با خود هم­سو نموده و به مرور زمان، مكتبي كه آميزه­اي از حرف­­هاي درست با تفسير­­هاي غلط است درست مي­كنند و نام آن را در كنار صد­ها و هزاران مكتب باطل ديگر ثبت مي­كنند.
    مكتب سازان حرفه­اي و هوس بازان مدرن، سياست خويش را در انكار فيزيكي بزرگان دين نمي­بينند بل­كه شخصيّت آن­­ها را تحريف نموده و آن­­ها را هم­سو با خود قلمداد مي­كنند.
    آن­ها به اولياي خداوند حتّي عشق مي­ورزند! عشقي كه معشوقش را خود ساخته­اند. شخصيّت آن­­ها را خود به تصوير كشيده­اند.
    اين مدّعيان عشق خود مشخّص مي­كنند كه معشوق­ها از چه اموري رضايت داشته و يا نسبت به چه اموري ديگر ناخرسند هستند. عشق به معشوق­هاي اين چنين عشق به «خود» است.
    معشوق در عشق مجازي واقعيّت بيروني ندارد. چيزي است خود ساخته. لذا اين عشق تبلور عشق به خود و گسترش «من» است. به تعبير قرآن آن­­ها چيزي را كه خود تراشيده­اند عبادت مي­كنند.

    آيا عشق مجازي مقدّمه عشق حقيقي است؟
    يك نظريّه مي­گويد: براي رسيدن به عشق حقيقي بايد ابتداءً عشق مجازي را تجربه نمود. به اين صورت كه صورتي زيبا و فريبا را دلبسته شد آن گونه كه با مشاهده و وصال هيچ شهوتي برانگيخته نشود و بعد فراق را بر وصال ترجيح داد و سوز عاشقي را با همه­ي زواياي دل تجربه كرد. آن گاه به فراق آن قدر ادامه داد كه صورت زيبا از ذهن محو شده و تنها عشق به زيبايي بي­صورت باقي بماند كه همان اتصال به ذات لايتناهي است.
    المجاز قنطرة الحقيقة

    اين تفكّر را در يك جمله خلاصه مي­كنند: «المجازُ قَنْطَرَةُ الْحقيقةِ، مجاز پلي به سوي حقيقت است». اين جمله از اين جهت بيان كننده «مقدّمه بودن عشق مجازي براي رسيدن به عشق حقيقي» است كه:
    وقتي معاني معقول بدون تشبيه به معناني محسوس، قابل درك نيستند و به كمك معاني مجازي مي­توان آنان را تصوّر نمود، پس درك عشق حقيقي كه بارزترين معناي معقول است نيز، بدون شبيه قابل احساس نخواهد بود. عاشق، با توفيق در عشق مجازي، عشق را تجربه مي­كند و سپس از اين تجربه براي عشق حقيقي، كه دل­باختگي به ذات احديّت باشد بهره مي­گيرد.
    رابطه­ي وحدت وجود و عشق مجازي

    آن­ها كه معتقد به اين تفكّر هستند براساس اعتقاد به وحدت وجود (يكي بودن وجود خداوند با وجود ديگر موجودات!!)، داراي اين تفكّر شده­اند. زيرا آن­­ها صورت زيبا را، محل تجلّي صورت خداوند و حتّي آن دو صورت را يكي مي­دانند. منتها با اين فرق كه اين صورت از وجود بهره­اي ناچيز برده است و لذا زيبايي­اش بسيار ناقص است.
    عاشق، يا به عبارت خودشان، سالك، در مسير تجربه عشقي، اين صورت را مجرّد نموده و به اين وسيله نقص وجودي آن را به مرور برطرف مي­نمايد. و زماني كه در «سلوك الي الله»! به «فناء في الله» رسيد، اين صورت، «وجه الله» مي­شود و عارفِ سالك، به معرفت خداوند از نوع «حق اليقين» آن نايل مي­گردد.
    آن­ها كه اين تفكّر را دارند، براي اين كه مشكل شرعي ارتباط با نامحرم را نداشته باشند، بيش­تر پسران زيبا! را براي عشق ورزي برمي­گزينند[1].
    ادله نظريّه «مقدّمه بودن عشق مجازي براي عشق حقيقي» و نقد آن

    دليل اوّل: كشش روحي
    طبع انسان­ها به سوي صورت­­هاي زيبا كشش دارد. اين كشش را بايد قطعاً خداوند در انسان­ها قرار داده باشد و آن­چه را خداوند در انسان قرار داده است عبث و بي­فايده نيست. و فايده اين كشش چيزي جز آغاز كمال انساني به سوي زيباي كل، نمي­­باشد. براي رسيدن به زيباي كل بايد از ميان مخلوقات زيباي او عبور نمود. لذا احساس عاشقانه داشتن در رابطه با صورت­­هاي زيبا، نشان آدميّت انسان است. بر همين اساس گفته شده است:
    كُلُّ مَنْ لَمْ يعشق الْوَجْهَ الْحَسَنَ قَرِّبْ الْجُلَّ إلَيهِ وَ الرَّسَنَ
    يعني: هركس را نباشد عشق يار بهر او پالآن و افساري بيار!
    بررسي:
    سه نكته را در بررسي اين دليل مطرح مي­كنم:
    نكته اوّل: اعتراف مي­كنم كه كشش به سمت زيبارويان، اگر نه در همه­ي انسان­ها، در بسياري از آن­­ها وجود دارد؛ ولي صرف وجود اين كشش دليل نمي­شود كه به آن توجّه كامل شود بل­كه بايد كنترل شده و بعضي مواقع سركوب گردد.
    توضيح اين كه:
    كشش­­هاي رواني بايد مديريّت شود تا تنها خير آن براي انسان بماند. مديريّت كشش­ها ايجاب مي­كند گاهي يك كشش و خواست دروني تعديل شود و در آن افراط و زياده روي صورت نگيرد، مثل كشش جنسي به هم­سر و گاهي اين كشش بايد سركوب شود مثل همين كشش جنسي نسبت به مورد حرام.
    كشش نسبت به زيبايي نيز اين چنين است. لذّت بردن از طبيعت، نشان طبيعي بودن انسان است. صورت زيبا نيز اين چنين است. اين كشش اگر راه افراط را پيش گيرد بايد تعديل شود. و اگر كشش به سمت صورت زيبا با تحريكات جنسي هم­­راه باشد بايد سركوب گردد.
    كشش به سوي صورت زيبا دليل بر جواز عشق به آن مي­شود و اين گونه نيست كه اگر عشق و افراط در محبّت به صورت زيبا مذموم شمرده شود اصل كشش عاطل و بي­فايده انگاشته گردد.
    و از طرفي اگر هر كششي را بايد سويش رفت، پس «هوس» چه جايگاهي دارد؟! آيا بايد خود را در بست در اختيار «هوس» گذاشت؟! آيا انسان­­هايي كه به صرف دوست داشتن و خواستن و هوس كردن، كاري را انجام و يا كاري را ترك مي­كنند انسان­­هاي سعادت­مندي هستند؟!
    نكته دوّم: «نظريّه مقدّمه بودن عشق مجازي براي عشق حقيقي» پيش­نهادي براي كمال مطمئن است. سؤالي كه اين جا مطرح مي­شود اين است كه اين پيش­نهاد چرا بايد توسط غير انبياء و ائمه معصومين (عليهم­السّلام) مطرح شود؟ آيا در زمان اين بزرگواران عشق مجازي وجود نداشته است؟ آيا اينان نبايد همه­ي راه­­­هاي كمال را براي انسان­ها توضيح دهند؟ آن­چه از امامان معصومِ ما رسيده، همه در ردّ اين نظريّه است (به اين نكته در مباحث آتي بيش­تر خواهم پرداخت).
    نكته سوّم: آن­­ها كه از طريق عشق مجازي به عشق حقيقي رسيده­اند چه كساني هستند؟ آيا كسي را سراغ داريد كه از عشق به يك دختر و يا پسر زيبا عاشق خدا شده باشد؟! جالب است كه اين نظريّه بيش­تر بين عرفاي اهل سنّت ديده مي­شود. عرفايي كه هم عشق خدا را در سينه دارند هم به دشمنان اهل البيت عشق مي­ورزند؟!!

    دليل دوّم: تمرين براي تحمّل زحمات عشق حقيقي
    گفته شده است كه عشق حقيقي داراي مشكلات زيادي است كه بسياري را از رسيدن به نقطه كمال آن­ كه «فناء في الله!» باشد باز داشته و مأيوس مي­سازد. عمده اين مشكلات به خاطر تصوّر صحيح نداشتن از همين مشكلات در مسير كمال است. پرداختن به عشق مجازي مي­تواند مقداري انسان را نسبت به اين مشكلات آگاه سازد.
    بررسي:
    در بررسي اين دليل نيز به سه نكته اشاره مي­كنم:
    نكته اوّل: چه كسي گفته است با تمرين عشق مجازي مي­توان از پسِ مشكلات عشق حقيقي برآمد؟
    آيا اين افرادي كه اين نظريّه مطرح مي­كنند، به كمال رسيده­اند؟ اگر به كمال رسيده­اند، آيا از طريق عشق مجازي رسيده­اند؟ اگر اين چنين است پس هنوز اين كمال را بدون عشق مجازي تجربه نكرده­اند. حال چه­گونه ضرورت اين تمرين را مطرح مي­كنند؟
    اگر از غير عشق مجازي به عشق حقيقي رسيده­اند، از كجا مي­دانند از راه عشق مجازي به­تر مي­توان به كمال رسيد؟
    و امّا اگر افرادي كه پيش­نهاد اين تمرين را مي­دهند خود هنوز به عشق حقيقي دست نيافته­اند بر اساس چه مستندي اين چنين عشقي را تجويز مي­كنند؟!
    خلاصه اين كه به چه دليل عشق مجازي مي­تواند تمريني براي رسيدن به عشق حقيقي باشد؟
    نكته دوّم: آيا بزرگان طريقت انبياء و اوصياي آن­­ها از همين راه به مقام قرب و وليّ اللهي رسيده­اند؟ اگر اين چنين است بايد نامي از معشوقه­­­هاي آن­­ها در تاريخ ثبت شده باشد! آيا اين همه انسان­­هاي فرهيخته در طول تاريخ معشوق­هاي را زير سر داشته­اند؟
    نكته سوّم: اگر بحث تجربه را كنار بگذاريم، و مسئله را تنها از بُعد نظري آن بررسي كنيم، باز هم به اشكال جدّي برخورد مي­كنيم. براي طرح اين اشكال ابتداءً توضيح دو مقدّمه ضروري مي­نمايد:
    انسان در زندگي به دنبال آرامش است، آرامش چيزي غير از بي­خبري است. آن­چه در حيوانات و كودكان ديده مي­شود بي­خبري است. مثلاً كسي كه از حادثه مصيبت باري هنوز با خبر نشده است نمي­توان نام «شكيبايي» و «آرامش» بر بي­تابي نكردنش گذاشت. آرامش به معناي احساس امنيّت است. احساس امنيّت در شرايط ناامني و اطّلاع كامل از اين شرايط معني دارد.
    آرامش زماني اتّفاق مي­افتد كه فرد معتقد باشد كه همه­ي نيرو­ها به دست خداوند است، همه­ي شادي­ها، ترس­ها،­ اندوه­­ها. هيچ­كس بدون خواست او نمي­تواند به كسي ضرر بزند. هر چند انسان­ها براي ضربه زدن و يا نفع رساندن به يكديگر اقدام مي­كنند؛ ولي نتيجه اقدامات آن­­ها به خواست خداوند مربوط است. البتّه انسان­ها به خاطر اقدامات صلح جويانه و يا مفسده آميزشان پاداش داده مي­شوند و يا عقوبت خواهند ديد.
    قلب، حرم الهي است. به اين معني كه دوست داشتن و نفرت داشتن كه يكي ازكار­­هاي اصلي قلب است، بايد با دوستي خداوند و نفرت از دشمنان خداوند، تضاد نداشته باشد. اگر اين تضاد به وجود بيايد، قلب آرامشش را از دست خواهد داد. وقتي آرامش قلب مختل شود، كارايي ديگر قلب نيز مختل مي­شود. كارايي ديگر قلب تشخيص «درست» از «نادرست» است. تشخيص «زشت» از «زيبا» است. تشيخص «بايد­ها» از «نبايد­ها» است. قلب به صورت فطري داراي توان تشخيص حق از باطل است؛ ولي زماني كه آرامش قلب از بين برود اين تشخيص دچار اشكال اساسي مي­شود.
    قلبِ مريض، قلبي است كه از مسير فطري خودش بازمانده است. محبّت­ها آرامش نمي­كند و نفرت­ها برايش دلهره مي­آورد. او نمي­تواند به درستي اطمينان داشته باشد كه دوستي­­ها و نفرت­­هايش به جا و درست است.
    از نگاه توحيدي، عشق به فردي كه در آن زيبايي­­­هاي معنوي انگيزه اصلي عشق نبوده است، يك شرك محسوب مي­شود، شرك قلبي. در قلب، كسي كنار خداوند نشسته است. معشوق­هاي معنوي كنار خداوند ننشسته­اند. آن­­ها به پيشگاه او سر به سجده دارند. قسمتي از جاي او را در قلب نگرفته­اند. پادشاهي خداوند را در قلمرو قلب به مخاطره نيافكنده­اند.
    فرض كنيد مردمان كشوري، حكومت پادشاهي دادگر را ديگر قبول نكنند، چه بر سر آن كشور خواهد آمد؟! هرج و مرج همه جا را فرا مي­گيرد. هيچ­كس احساس امنيّت نمي­كند. در آن كشور آرامش وجود ندارد.
    قلب، كشوري است كه اگر سلطان عشق، زيباي كل، مهرورز­ترين مهربان، در آن صدر نشين نباشد روي آرامش را نخواهد ديد.
    اين مقدّمه را دوباره و دقيق مطالعه كن.
    عشق مجازي شرك قلبي است. يعني اين كه قلب، در عرض و كنار خداوند ـ نه در طول و ادامه آن ـ كسي را در خود جاي داده است. با اين اتّفاق نامبارك قلب مريض شده است. قرآن درباره­ي آن­­ها كه قلب­­هايشان مريض است مي­فرمايد: «زادَهُمُ اللهُ مَرَضاً، خداوند بر بيماري قلب هم­چنان مي­افزايد».
    يعني هرچه محبّت انسان در عشق مجازي بيش­تر شود، خداوند از قلب انسان بيش­تر خارج شده و در نتيجه بيماري، قسمت­­هاي بيش­تري از قلب را در بر مي­گيرد. قلب دل­تنگ خداوند مي­شود. قلب دل­تنگي خود را با اضطراب و افسردگي و دل مردگي و آه و اشك و ­اندوه و افسوس نشان مي­دهد. آرامش زماني به قلب بر مي­گردد كه «غريبه» از قلب بيرون برود. معشوق مجازي مثل يك ميكرب و و يروس عمل مي­كند. همه چيز را مختل مي­كند و تا ازبدن خارج نشود سلامتي و كارايي به بدن بر نخواهد گشت.
    قلب با معشوق مجاز، مريض و مريض­تر مي­شود. حال چه­گونه است كه بعضي به ظاهر عارف، مي­گويند: «قلب در ادامه عشق مجازي به سلامت مي­رسد. آن هم سالم­­تر از اوّلش، او فاني در خدا مي­شود!!».
    در واقع نظريّه اينان مي­گويد: انسان با شرك به توحيد مي­رسد! با گذاشتن كسي كنار خداوند، نه تنها خداوند از قلب خارج نمي­شود كه او به مرور همه­ي قلب را دربر خواهد گرفت!! آيا اين نظريّه تعارضي صريح با نص قرآن ندارد؟! آيا قرآن چيزي جز حقيقت را مي­گويد؟!
    با اين نظريّه بايد حق را به مشركان داد، زيرا آن­­ها بت­­هاي خود را موجب قرب خود به خداوند مي­دانستند[2]. آن­­ها بت­­هاي سنگي و چوبي داشتند، بت­­هايي كه خود ساخته بودند و اين «مثلاً عارفان» نيز صورت زيبايي را مي­پرستند. صورتي كه در ذهن خود مشغول تراش دادن آن و بي صورت نمودن و مجرّد ساختنش شده­اند.
    دليل سوّم: عشق مجازي عامل فهم زبان عرفا
    بي‌ترديد، عرفاي اسلام براي طرح مسائل عشق حقيقي از عشق مجازي و مسائل آن بهره گرفته‌اند. به تعبير مولوي «سرّ دلبران» را در «حديث ديگران» گفته‌اند. بنابراين، تجربه عشق مجازي مي­تواند عامل مؤثّري در فهم مسائل عشق حقيقي باشد.
    بررسي:
    مفيد بودن مطالب كتب عرفاني چه ربطي به ضرورت پرداختن به عشق مجازي دارد؟ فوقش چند واژه خاص است كه شخصي كه مي­خواهد اين كتاب­ها را مطالعه كند مي­رود آن­­ها را ياد مي­گيرد، چه نيازي كه خود را درگير عشق مجازي بكند؟!
    شايد گفته شود احساس دقيق مطالب نياز­مند عشق مجازي است! ولي سؤال اين جاست كه آيا نويسندگان كتب عرفاني با تجربه عشق مجازي اين مطالب نغز را نوشته­اند؟! آيا كسي خبري از معشوق و يا معشوقه حافظ، غزل­سراي نامي ايران دارد؟! آيا آن­­ها كه غزل­­هاي ديوان حافظ را فهميده و شرح داده­اند و يا اساتيدي كه اين همه شرح بر كتب عرفاني زده­اند تجربه عشق دختر خانم و يا آقا پسري را داشته­اند كه سر از مطالب پيچيده عرفاني درآورده­اند؟!
    البتّه ناگفته نماند كه هميشه اين سؤال براي نويسنده وجود داشته است كه چرا بايد مطالب بلند عرفاني با ادبيّات عشق­هاي زميني مطرح شود؟
    يقيناً اين ادبيّات اگر هم در صدر اسلام وجود داشته است، ولي يقيناً مورد استفاده پيشوايان ديني قرار نگرفته است. اين سنّت بايد بعد­ها باب شده باشد. سنّتي كه نه تنها از آن جلوگيري نشد كه بيش­تر به آن هم پرداخته شد. حال سؤال اين جاست كه چرا؟ عجيب است كه بزرگان زيادي در طرح يافته­­­هاي گران­سنگ عرفاني خويش از همين سنّت و از همين ادبيّات بهره گرفته­اند. البتّه نويسنده در اين باره پاسخ­­هايي را خوانده است، ولي هيچ كدام او را قانع ننموده، زيرا اين پاسخ­ها داراي اشكالات جدّي هستند. نويسنده اميدوار است روزي اين راز بر او آشكار شود. البتّه اگر رازي باشد.
    جالب است كه قرآن در جايي كه از شراب بهشتي سخن مي­گويد توضيح مي­دهد كه «لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ، آن خمر و شراب نه مايه فساد عقل است و نه موجب مستي مي‏شود»[3].
    قرآن به عنوان عرفاني­ترين كتاب هيچ­گاه نمي­گذارد تا ذهن خواننده­اش به بي­راهه رود. حال چه­گونه است كه حافظ، كه حافظ قرآن است از سنّت قرآن براي طرح مطالب عرفاني بهره نگرفته است؟!
    دليل چهارم: عشق زمينه تربيت
    عشق ورزي به انسان­­هاي زيبا موجب مي­شود تا زمينه تربيتي آن­­ها به­تر فراهم شود! اگر اين عشق نمي­بود امر تربيت مختل مي­شد!
    بررسي:
    خداوند را شاكريم كه انسان­­هايي كه داراي زيبايي خير كننده هستند را از هوش­مندي كم­تري برخوردار نموده است و الا معلّمين خوش سليقه! تنها به آن­­ها مي­پرداختند و ديگر كسي رغبت نمي­كرد ديگر انسان­ها را تربيت كند!!
    خداوند را شاكريم كه بسياري از­ انديش­مندان، شكل و قيافه جذّابي ندارند و الا اكثريّت غالب انسان­ها كه از زيبايي خاصي برخوردار نيستند هيچ اميدي براي ترقّي و رشد نداشتند!
    اين آقايان كه داراي اين نوع تفكّر هستند حتماً مدافع رابطه­­­هاي خاص بعضي از معلّمين با دانش آموزان زيباروي هستند. آن­­ها كه از اين رابطه­­ها باخبرند، مي­دانند اين گونه روابط چقدر فضا­­هاي آموزشي را آلوده نموده است!
    دليل پنجم: عشق موجب تلطيف نفس
    عشق مجازي موجب تلطيف نفس و نوراني شدن قلب مي­گردد. لذا اين عشق نشان رقّت قلب و مهرباني شخص است و نبودش حكايت از قساوت دل مي­كند.
    بررسي:
    اين را قبول داريم كه انسان وقتي مهربان مي­شود، رفتارش لطيف مي­گردد، توجّه به زيبايي­­هاي خاصي مي­كند و آمادگي براي انجام كار­­هاي ايثارگرايانه دارد.
    ولي نكته اين جاست كه مهرباني و دوستي غير از عشق است. تفاوت بين اين دو را قبلاً توضيح داده­ايم. عشق نمي­تواند نفس را براي همه كس تلطيف كند و شخص، زيبايي همه كس را ببيند، و رفتار­­هاي مهربانانه، نسبت به همه كس داشته باشد.
    چه بسيار خانواده­­ها كه از رفتار­­هاي خشن فرزند خود رنج مي­برند؛ ولي همين فرزند، در برخورد با معشوق و يا معشوقه اش، به نرمي برخورد مي­كند، رفتاري نرم، صدايي نرم، دركي منصفانه، گذشتن از حقّ خود و... اموري كه والدينش، در رؤيايشان نيز نمي­بينند كه او با آنان اين گونه برخورد نمايد. آيا والدين استحقاق عشق ورزي را ندارند؟!
    اگر عشق، قلب را نوراني مي­كند پس عاشق به راحتي بايد بتواند عيوب معشوق خود را ببيند و از نور قلبش براي اين درك، بهره ببرد. آيا اين چنين است؟! همه اين سخن را قبول دارند كه عشق، انسان را نسبت به عيوب معشوق كور و كر مي­سازد.
    حتّي گفته شده است: انسان تنها عاشق عيوب معشوق مي­شود، عيوبي كه موجب طرد معشوق شده و عاشق خود را منجي او وانمود مي­كند و الا امتيازات معشوق را همه دوست دارند و عاشق نمي­تواند در اين رابطه ادّعاي خاصي داشته باشد.
    دليل ششم: احاديثي كه عشق مجازي را تأييد مي­كنند
    احاديثي به عنوان تأييد اين نظريّه مطرح شده است كه­ مي­­توانيد بررسي آن­ها را در پيوست 4 مطالعه كنيد.

    [1] در گلستان سعدي بابي وجود دارد به نام «عشق و جواني» در ابن باب هجده حكايت وجود دارد كه هشت حكايت در موضوع عشق مرد به پسر است، دو حكايت در موضوع عشق به دختر و چهار حكايت مشترك بين عشق به دختر و پسر و چهار حكايت آن مربوط به رابطه­­هاي دوستانه و جوان­مردانه است.

    [2] ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيقَرِّبُونا إِلَي اللَّهِ زُلْفي‏ (زمر: 3). ترجمه: ما آن­ها را جز براي اين كه ما را هرچه بيشتر به خدا نزديك گردانند، نمي‏پرستيم‏.

    [3] صافات: 47

  11. صلوات ها 10


  12. #6

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    سؤال چهارم: چه رابطه­اي بين عشق و محبّت و ترحّم وجود دارد؟
    از ميان واژگان مترادف عشق دو واژه بيش­تر خود مي­نمايانند، «محبّت» و «ترحّم».
    تبيين درست مفهوم عشق نياز­مند شناخت دقيق مرز بين «عشق» و «محبّت» و «ترحّم» است.
    محبّت، رابطه­ي طبيعي و خصوصي با انسان­ها است.
    ترحّم، رابطه­ي طبيعي و عمومي با انسان­ها و ديگر مخلوقات خداوند است.
    عشق حقيقي، محبّت و يا ترحّم تشديد شده است.
    عشق مجازي، رابطه غير طبيعي با ديگري است.
    محبّت

    محبّت با وجودي كه مقدّمه و پي­رنگ عشق حقيقي است؛ ولي با عشق مجازي سر ناسازگاري داشته و حتّي در تضاد با آن قرار مي­گيرد.
    به­تر است براي توضيح و مستدلّ ساختن اين مطلب، فرق­­هاي محبّت و عشق مجازي را بررسي كنيم.
    فرق­­هاي محبّت و عشق مجازي

    فرق­­هايي كه ذيلاً براي محبّت و عشق شماره مي­كنيم مي­توانند شمارگاني كم­تر از آن­چه ذكر شده است داشته باشند؛ ولي ترجيحاً لازم مي­دانيم تا اين فرق­ها در يكديگر ادغام نشود تا زاويه­­­هاي مختلف بحث، به خوبي مورد توجّه قرار گيرد و حقّ بحث ادا شود.
    ôعشق مجازي، بر خلاف محبّت، انحصارگرا است.
    دوست، علاقه دارد ديگران نيز محبوبش را دوست بدارند و گلش را ببويند و آسمانش را نظاره كنند و اصلاً در اين باره حسادت نمي­كند. او نه تنها از اين كه ديگران نيز محبوب او را بستايند و او را دوست بدارند لذّت مي­برد، حتّي در اين باره تلاش هم مي­كند.
    همه جا جار مي­زند كه: «بياييد محبوبم را آن طور كه استحقاقش هست دوست بداريد كه من آن گونه كه بايد دوستش نداشتم».
    خيلي وقت­ها انسان به اين خاطر دوست­دار كسي مي­شود كه مي­بيند ديگران او را دوست داشته و درباره­اش حرف مي­زنند و او را مي­ستايند.
    ولي عاشق، نه مي­گذارد كسي به معشوقش عشق بورزد و نه خودش دلش را با كسي قسمت مي­كند. او همه را رقيب و دزد عاطفه مي­پندارد.
    از نظر او فقط خودش باغبان است و بقيه گل چين هستند. او خود را خوار و خار گل و پاسبان او مي­داند.
    محبّت به شدّت بخشنده است. هركس كه لياقت مهرورزي داشته باشد، محبّت سراغش مي­آيد. مهر مي­ورزد و مهر مي­بيند؛ مثل آسمان كه بر همه مي­بارد.
    رحمت آسمان براي همه­ي جهانيان است. بوي عطر گل از آنِ كسي نيست. گلبرگ­هايش را هركسي مي­تواند نوازش كند و از تركيب رنگش لذّت ببرد.
    ولي عشق، ظالم و ستمگر است. عاشق، معشوق را از مهر ديگران و ديگران را از مهر خود محروم مي­كند.
    او بايد سهم عاطفي هر يك از اطرافيانش را طبق استحقاقي كه دارند داده و جايي در قلبش براي آن­­ها باز كند؛ ولي او آن­چنان معشوق را هرجايي دلش نموده كه جايي براي ديگران باقي نگذاشته است.
    انحصار­گرايي در عشق، مثل بخل در دارايي است. كساني كه بخيل هستند، ارتباطات مالي سختي دارند. به هيچ وجه بر خلاف قانوني كه براي خود تعريف نموده­اند عمل نمي­كنند.
    عاشق نيز در نوع رابطه با معشوق بسيار سخت­گير است. واي اگر معشوق در ابراز علاقه به عاشق نكته سنجي نكند و ظرافتي را از قلم بياندازد! عاشق چه قشقرقي را برپا خواهد نمود و چه بگومگو­­هاي بچه­گانه­اي به ميان خواهد آمد!!
    ôدر محبّت، «شخصيّتِ» محبوب مورد توجّه است و در عشق مجازي «شخصِ» معشوق.
    هميشه صفات ارزشي هر انساني توجّه ديگران را به خود جلب نموده و به طور طبيعي محبّت او را در قلب ديگران جاي مي­دهد. فرق نمي­كند اين انسان زنده باشد يا مرده، در اين جاي زمين زندگي كند و يا در دورترين جاي زمين. داراي تفكّرات مذهبيِ هم­ساني با ما باشد و يا نباشد. حتّي فرق نمي­كند اين انسان تخيّلي باشد يا واقعي. مهم آن است فردي، تجسّم بعضي صفات ارزشي شده است.
    بوي خاكِ نمناك، شامّه را آن چنان نوازش مي­دهد كه عطر سوسن و ياس اين چنين تأثيري ندارد. خاكي بودن و بوترابي گشتن، حس زيباپرستي را به شدّت تحريك مي­كند.
    محبّت به دوست، تا زماني باقي است كه صفات زيبا نيز باقي باشد. به محض اين كه دوست متوجّه شود، طرف محبّتش، آن صفات را از دست داده يا در او كم­رنگ شده و يا متوجّه زشتي­­هايي در او شود، از محبّتش كاسته شده و حتّي ممكن است علاقه­اش به او كلاً از بين برود و شايد هم تبديل به نفرت شود.
    ولي قانون عشق مجازي به گونه­اي ديگر است. در اين عشق، شخصِ معشوق مورد توجّه است. عاشق از اين شخص، تصويري خودساخته در ذهن دارد، و به همين تصوير خودساخته، دل مي­بندد.
    او از نگاه نگارش چيزي را بر صفحه خيالش نگاشته كه هوش را مي­برد و از لب­خنده­­­هاي او نقشي بر بوم دلش كشيده كه عقل را خاموش مي­كند.
    او سخنان فاخته­اش را همه شعر مي­شنود. و طنين صداي او آن­چنان بر تار عصبش فرود مي­آيد كه انگار انگشت حوري بر چنگ جادو.
    او گلبرگ­­هاي گلش را آن­چنان نرم و مخملي لمس مي­كند كه انگار تنِ تنها ابرك آسمان را مي­نوازد.
    دلبرش كه نازش مي­كند، نرم­ترين باران بر صورتش مي­بارد. و او را كه مي­بوسد ديگر تا به كي اين خاطره ازيادش برود؟! و او بيدار نخواهد شد!
    عشق، همه روي است و موي است و بوي.
    شايد در آغاز، صفات ارزشي بهانه عشق بوده است؛ ولي در ادامه نه تنها اين چنين نيست كه ضد ارزش­ها جايش را به بهانه عشق مي­دهد!...
    ôمحبّت، خوبي­­­ها را جلوه مي­دهد و عشق مجازي بيش­تر زشتي­ها را آفتابي مي­سازد.
    داشتن دوستانِ زياد، دليل بر اين است كه فرد واقعاً دوست داشتني است. داراي اخلاق خوب و ايمان عميق است. به همين خاطر گفته شده است كه هزار دوست كم و يك دشمن بسيار.
    ولي كسي كه مورد عشق قرار مي­گيرد، شايد انسان خوبي باشد؛ ولي خوبي او سبب نشده است كه كسي به او عشق بورزد.
    چند باري ديگر نيز اين نكته را گفته­ام كه عاشق هيچ­گاه از زشتي­­هاي معشوق رنجيده نمي­شود، بل­كه بيش­تر جذب آن­­ها شده و تصوّر مي­كند درك درست­تري از ديگران نسبت به او دارد. او فكر مي­كند توانسته است پشت صحنه­ي بدي­­هاي معشوق را ببيند. و به معشوق حق بدهد. اين درك را حتّي با تحسين اين زشتي­ها ابراز مي­دارد. عاشق در ورطه­اي از «زشت پرستي» افتاده است.
    بنا بر اين اگر گفته شود عاشق بيش­تر فريفته عيوب معشوق مي­شود تا محاسنش، حرفي به گزاف گفته نشده است[1].
    توضيح ديگري كه براي تفاوت ذكر شده وجود دارد اين است كه:
    محبّت، انسان را نسبت به همه، لطيف و مهربان مي­سازد. انسان مهربان، به همه لب­خند مي­زند، سلام گرمش، همه را گرم مي­كند، از دستش هر كاري براي ديگران برآيد دريغ نمي­كند. خصوصاً نسبت به اطرافيانش و باز خصوصاً نسبت به اعضاء خانواده و به ويژه درباره­­ي پدر و مادرش بسيار مهربان است.
    ولي عشق، تنها فرد را نسبت به معشوق مهربان مي­كند و در عوض نسبت به ديگران پرخاشگر و نامهربان مي­سازد.
    البتّه لطفش به معشوق نيز بي­منّت و بي­توقّع نيست. ايثار، توجّه ننمودن به نياز خود و تنها توجّه كردن به نياز ديگري است. عاشق ايثار نمي­كند، او هر لطفي كه به معشوق مي­كند انتظاراتش را نسبت به او بالا مي­برد. با ايثار، نياز خودش را به توجّه معشوق، افزايش مي­دهد. عاشق به خاطر نياز خودش در فكر رفع نياز معشوق است. به همين خاطر اگر معشوق واقعاً نيازي هم به احسان­­هاي او نداشته باشد؛ ولي عاشق هم­چنان به هر بهانه­اي براي او كاري انجام مي­دهد.
    بنا بر اين عشق، زشتي­­هاي شخصيّتي عاشق را نمودار مي­سازد؛ ولي محبّت خصلت­­هاي خوب دوست را نمايان مي­كند.
    با توجّه به همين تفاوت است كه اگر دوستي بين دو نفر قطع شود، رشد شخصيّتي كه محبّت به وجود آورده است از بين نمي­رود؛ ولي عشق وقتي به آخر مي­رسد جز حسرت و افسوس نسبت به آن­چه از دست رفته است، چيزي از خود باقي نمي­گذارد.
    البتّه عشق كه به پايان مي­رسد، عاشق، تجارب مفيدي از دنياي عشق و عاشقي به دست آورده است؛ ولي اين تجارب لزوماً به معناي جلوگيري از عشق دوباره نيست. زيرا عاشق ممكن است هنوز از آن­چه برايش اتّفاق افتاده است درس درستي نگرفته باشد. و لذا خود را در معرض عشقي تازه قرار دهد تا خلأيي كه آن را به شدّت آزار مي­دهد بپوشاند. شايد او فكر مي­كند اين بار كه عاشق شود به گونه­اي عمل خواهد كرد كه دچار مشكلات عشق قبلي نشود.
    به همين خاطر گفته شده است: «عاشق، هر عشقي را اوّلين و آخرين عشق خود مي­پندارد».
    يعني عاشق، عشق­هاي قبلي را عشق نمي­داند و وقتي دوباره عاشق مي­گويد: «حالا به عشق واقعي دست يافته­ام!» و بر همين اساس تصوّر مي­كند كه اين عشق برايش خواهد ماند و اين آخرين عشقي خواهد بود كه از بين نرفته و او مجبور نخواهد بود تا عشقي ديگر را تجربه كند. هر چند او دوباره و چند باره بايد اين سخن را درباره­ي عشق­هاي بعدي خواهد گفت.
    شايد اين همه، تقصير گِردي زمين باشد كه اين چنين انسان­ها به گِرد اين گردون دون، مي­گردند و تا زمين مي­چرخد هم­چنان سرگردانِ پريشان گويي­­­هاي خود هستند!!
    البته علت ديگر عشق دوباره، ممكن است لذت ويژه­اي باشد كه از عشق قبلي در كام عاشق مانده است. عشق واقعاً فريباترين پديده اين دنياي پر فريب است! بسياري در عين آگاهي به فرجام عشق، سراغ آن مي­روند. مثل زشتي­هاي ديگر. متأسّفانه صرف علم و آگاهي نمي­تواند انسان را از پرداختن به گناهان منع كند.
    ôعلل محبّت قابل توضيح است؛ ولي دلايل عشق مجازي كم­تر قابل درك مي­باشد.
    چنان­چه قبلاً گفته شد، وجود صفات ارزشي علّت محبّت و دوستي است. اين صفات اموري پيچيده نيست كه بعضي آن را درك كنند و بعضي درك نكنند. شايد عدّه­اي به خاطر غرور و حسادتشان صفاتي را كه موجب دوستي است منكر شده و با فرد ارزنده­اي دشمني كنند؛ ولي در خلوت خود، آن­­ها را تصديق مي­نمايند. اصلاً حسادت مربوط به صفات ارزشي است.
    اما علّت و يا علل عشق براي عموم قابل درك نيست. كسي به عاشق حق نمي­دهد. شايد اگر عشق نبود و تنها محبّت بود، كسي به او حق مي­داد؛ ولي عشق معقول، معشوقي لايق مي­خواهد. عموماً معشوق­هاي مجازي، تنها از ديدگاه عشّاق لياقت عشق ورزي را دارند. به همين خاطر عاشق مدام توسط اطرافيانش مورد توبيخ قرار مي­گيرد.
    عاشق در مقابل توبيخ­­­هاي پي­در­پي، بيش­تر در لاك خود فرو مي­رود و به مرور رفتاري منزويانه را در پيش مي­گيرد. اين حالت او را بيش­تر نياز­مند معشوق مي­سازد. او به عشق به صورت يك پناهگاه نگاه مي­كند.
    عاشق در مقابلِ همه­ي توبيخ­ها، تنها يك سخن مي­گويد: عشق دل مي­خواهد نه دليل!!
    آن­چه در ادبيّات عرفاني در موضوع «تقابل عقل و عشق» گفته شده است نيز، دست­آويز اين عاشق قرار مي­گيرد و با نگاه تحقيرآميزِ بيش­تري به اطرافيانِ توبيخ كننده خود، مي­نگرد.
    او آنان را كودكاني مي­بيند كه هنوز از عقل گذر نكرده­اند! و به وادي عشق كه مرد افكن است و معرفتي در اوج مي­طلبد، گام ننهاده­اند!!
    شلوغ بازاري است اين دنياي آدم­ها! خيلي شلوغ! من از «عقل» كه همه­ي برتري انسان از همه مخلوقات جهان است، به خاطر اين همه ستمي كه به او مي­شود عذر خواهي مي­كنم!
    ôمحبّت، دو طرفي است؛ ولي عشق يك سويه است.
    محبّتِ بين دو دوست، متوازن است. شايد يكي ادبِ بيش­تري از ديگري داشته باشد و لذا دوستش را بيش­تر مورد لطف خود قرار دهد؛ ولي اين لطف بيش­تر نه به خاطر دوست داشتن بيش­تر است.
    قانون دوستي مي­گويد: دوستي دوستي مي­آورد. با نگاه به قلبت مي­تواني ميزان دوستي ديگري را نسبت به خودت بداني. يعني اگر مي­خواهي جايگاهت را در قلب ديگري بداني، كافي است بداني جايگاه او در قلبت كجاست.
    ولي عشق يك سويه است. هميشه يكي عاشق و ديگري معشوق است. همه­ي مصائب عشق هم به خاطر همين يك سويه بودن آن است.
    منظور از يك سويه بودن عشق اين است كه اگر وارد لحظات عشقي بشوي مي­بيني يكي به ديگري بيش­تر عشق مي­ورزد. هر چند ممكن است در لحظات بعد عاشق و معشوق جايشان را به يكديگر بدهند؛ ولي در «لحظه»، هميشه يكي توقّعاتي بيش­تر از ديگري داشته و نيازي بيش­تر به «توجّه» ديگري دارد.
    يك سويه بودن عشق، دليلي ديگر بر شخصي بودن انگيزه­­­هاي عشق ورزي است. عاشق دلايلي براي عشق دارد كه اين دلايل براي معشوق انگيزه لازم را براي عشق ورزيِ مورد انتظار، ايجاد نمي­كند.
    ôدوستي نشاط آور و عشق اندوه بار است.
    نشاط براي محبّت و ­اندوه براي عشق، مهم­ترين خصوصيّت اين دو مي­­باشد.
    چيزي كه موجب نشاط در دوستي مي­شود اين است كه دوستي يك انتخاب است و عشق يك اتّفاق.
    دوستي به مرور و با شناخت به وجود مي­آيد؛ ولي عشق ناگهان و بدون شناخت پديد مي­آيد.
    دوستي هنگامي به وجود مي­آيد كه انسان متوجّه اشتراكاتي بين خود و انسان ديگر مي­شود. اشتراكاتي كه تفاوت­ها را نيز به دنبال دارد. با توجّه به اشتراكات و تفاوت­ها ميزان دوستي مشخّص مي­شود.
    دو دوست هيچ­گاه به دنبال اين نيستند كه حتماً تفاوت­­­هايشان از بين برود و يكي به نفع ديگري كنار رفته و در او حلّ شود و كلاً به همان چيز­­هايي رضايت دهد كه ديگري راضي است.
    دوستان به يكديگر اجازه نمي­دهند وارد حريم هم شوند. دو دوست براي خود راز­­هايي دارند و سليقه­­­هايي و تفكّراتي و دوستاني. ديگري اصرار ندارد: «حتماً اين رازها را به من بگو! سليقه­­هايت مثل من باشد، دست از اين تفكّرات متفاوتت بردار و دوستان ديگرت را رها كن!» اين اصرار، ورود غير مجاز به حريم شخصي ديگري است.
    دوستي، جاده­اي دو طرفه است. به هر ميزان يكي لطف كند، لطف مي­بيند. توقّع­ها معقول است. انتظارات طبق امكانات و به ميزان علاقه دو طرف تنظيم مي­شود.
    زماني كه اشتراكات شناخته شود و تفاوت­ها مشخّص شود و به حريم­­هاي شخصي احترام گذاشته شود و توقّعات سامان يابد، اصطكاك­ها به حدّاقل رسيده و كدورت­ها جاي خود را به صفا و نشاط مي­دهد.
    اما عشق مجازي، پديده­اي بسيار نامنظّم است. هيچ چيز در جاي خود نيست. اصلاً معلوم نيست وجود چه مشتركاتي باعث عشق شده است؟ معشوق به چه ميزان عاشق را دوست دارد؟ و چقدر امكان اين را دارد كه به نفع او كوتاه آمده و دست از خصوصيّات اخلاقي متفاوتش بردارد؟ اصلاً چرا بايد فقط معشوق اين كار را بكند، چرا نبايد عاشق اين كار را انجام دهد؟
    به خاطر همين بي­نظمي و نامعقول بودن عشق است كه توقّعات آن سامان ندارد و انتظارات آن را حدّي نيست.
    وقتي اشتراكات، شناخته شده نيست و تفاوت­­ها مشخّص نمي­­باشد و حريم­­هاي شخصي پاسداري نمي­شود و توقّعات بي­مرز است، اصطكاكات روز به روز بيش­تر مي­شود و صفا و نشاط جاي خود را به كدورت­ها و ­اندوه­ها مي­دهد.
    ساختمان عشق بدون پي­ريزي مناسب، بالا رفته است؛ بالاتر از همه­ي دودكش­­هاي شهر! هراس سقوطِ اين بنا، مدام لرز بر جان عاشق مي­اندازد. اين لرز، همان احساس­ اندوه مداوم است.
    اين كدورت­ها، اگر در دوستي پيش مي­آمد، سريع چاره­انديشي مي­شد و هريك از دو دوست به فكر برطرف كردن آن برمي­آمد. زيرا دوستانِ مسلمان، چاره ننمودن كدورت­ها و قهرها را بر خلاف تعاليم اسلام مي­دانند[2].
    ولي در عشق، نه تنها براي كدورت­ها، غم­ها و دل­مردگي­ها چاره­اي انديشيده نمي­شود كه اصلاً زشت نيز انگاشته نمي­گردد. حتّي لذّت عشق را در همين نابساماني­­هاي روحي تعريف مي­كنند!
    به راستي اگر اين كدورت­ها نبود و اگر عشق اين قدر با اشك و آه عجين نمي­شد چه اتّفاقي مي­افتاد؟!
    ترانه­سرايان چه موضوعي براي ترانه سرايي داشتند؟!
    آهنگ­سازان با الهام از كدام­ اندوه، نُتي را مي­نوشتند؟!
    دِرام­نويسان از كجا سوژه­ي سوزِ داستان خويش را مي­يافتند؟!
    نقّاشان رابطه نياز و ناز را چه­گونه به تصوير مي­كشيدند؟!
    فيلم­سازان چه آثار دراماتيكي را ارائه مي­دادند؟!
    غزل­سرايان با كدام تجربه، شور مي­گرفتند و شعر مي­سرودند؟!
    عارفان چه زباني را براي يافته­­هاي عرفاني خود در اختيار داشتند؟!
    عجب موجودي است اين بشر!! اگر حيوانات اين چيزها را از انسان­ها مي­فهميدند، اين قدر حسرت انسان نبودن خود را نداشتند!!
    همان طور كه گفته شد، دوستي يك انتخاب و بر اساس اختيار است. اين انتخاب و اختيار در ادامه رفاقت و دوستي نيز وجود دارد. لذا هر زمان دوستي ببيند بذر محبّتش را در زميني نامناسب كشت نموده است، ديگر آن بذر را رها نموده و تلاشي براي رويش و پهناوريش نمي­كند.
    ولي عاشق نمي­تواند به راحتي از خير اين بذر بگذرد. اين بذر آن قدر ريشه دوانده كه اگر بخواهد همه­ي ريشه­­هايش را قطع نمايد، انگار كه بايد رگ حياتش را ببرد. لذا عاشق خود را مجبور مي­بيند كه با اين اتّفاق ناخواسته بسازد.
    ôمحبّت نيازي طبيعي است؛ ولي عشق بازتابِ عدم ارضاء نياز طبيعي است.
    محبّت، نشان تعادل رواني انسان است؛ ولي عشق بيش­تر گريبان­گير انسان­­هايي مي­شود كه داراي كاستي در ارضاء طبيعي نياز­هاي خود شده­اند. مثلاً تحقير شده­اند؛ از مهر مادري به درستي برخوردار نبوده­اند؛ با پدر خود احساس صميميّت نكرده­اند؛ بارها در طول زندگي شكست خورده­اند و...
    نيازعاطفي انسان، از طريق افراد مختلفي تامين مي­شود. به عبارت ديگر انسان داري نياز­هاي متفاوت عاطفي است كه برآورده شدن هر نوع از اين نيازها توسط فردي خاص صورت مي­گيرد. فردي با فردي ديگر جاي­گزين نمي­شود. مثلاً نياز عاطفيِ به مادر، از طريق پدر ارضا نمي­شود و يا نياز عاطفي به رفيق از طريق مادر قابل برطرف نمودن نيست.
    عاشق به دنبال رفع همه­ي نياز­هاي عاطفي از طريق يك نفر به نام معشوق است و حال آن كه معشوق تنها مي­تواند نياز عاطفي هم­سري و يا رفاقتي را تامين كند نه بيش­تر.
    عاشق از معشوق مي­خواهد كه او نقشي را ايفاء كند كه در قاموس طبيعت تعريفي براي آن نشده است. لذا نه عاشق دقيقاً مي­داند كه چه مي­خواهد و نه معشوق متوجّه مي­شود بايد چه كند تا عاشق ديگر اين قدر احساس نياز و درماندگي نكند.
    به عبارت ديگر كسي كه از محبّت محروم است، سراغ عشق مي­رود.
    عشق سايه و پندار محبّت است؛ آب شوري است كه تنها ظاهرش سيراب كننده است؛ نعره­اي است زميني كه آواي آسماني مي­نمايد.
    پس عشق نه خُرامِ معنا، كه مستي تاك است.
    ترحّم
    ترحّم و يا دل­سوزي، يك تحريك عاطفي به صورتي مقطعي است كه انسان را وا مي­دارد تا با ديگري احساس هم­دردي كند و اين احساس در مرتبه ابتدايي، تأثّر ظاهري را برمي­انگيزاند و در رتبه­­هاي بعدي، انسان را به عمل تشويق مي­كند. عملي كه از درد فرد مقابل كمي و يا بيش­تر بكاهد.
    هرچه قلب يك انسان رقيق­تر باشد و در همان طبيعتي كه دارد رشد بيش­تري نموده باشد، انفعالات عاطفي او در برخورد با مشكلات ديگران بيش­تر است و از او كاري بيش­تر در رفع مشكلات ديگر انسان­­هاي نياز­مند، برمي­آيد.
    در مقابل، انسان­­هايي را مي­توان سراغ داشت كه از كم­ترين ترحّم نسبت به ديگران برخوردار هستند؛ با اين استدلال كه:
    ‌أ.مشكلات ديگران مال خودشان است! ماهم مشكلات خودمان را داريم! قرار نيست كه بار همه­ي مردم دنيا را ما به دوش بكشيم!
    ‌ب.اصلاً خودشان مقصّر بودند كه به اين مشكل دچار شده­اند!
    ‌ج.حالا مگر چه شده؟! سخت­تر از اين را ما هم تجربه كرديم بالاخره زندگي است! براي همه­ مشكلات هست بايد خودشان به تنهايي با آن مقابله كنند تا تجربه پيدا كنند و قوي شوند!
    ‌د.ما كه نمي­توانيم با اين پولي كه به زحمت به دست آورديم مدام مشكل اين و آن را حلّ كنيم! پس كي به زندگي خودمان برسيم؟!
    ‌ه.اصلاً خداوند بعضي­ها را با مشكلات بيش­تر آفريده تا آن­ها را بيازمايد ما نبايد در كار خدا دخالت كنيم!
    ‌و.آدم­­هاي دل نازك هميشه بايد غصّه اين و آن را بخورند پس كي بايد شاد بود؟!
    ‌ز....
    البتّه هميشه انسان براي پوشش گذاشتن روي ضعف­­هايش حرف­­هاي پوچ مي­زند، حرف­­هايي كه خودش هم نمي­تواند هميشه به آن معتقد باشد.
    اگر انساني كه ترحّم ندارد خودش داراي مشكلاتي شود كه نياز­مند كمك ديگران باشد و يا لااقل انتظار داشته باشد كه ديگران با هم­دردي ساده، او را در تحمّل مشكلات ياري دهند آيا آن وقت هم اين چنين استدلال مي­كند ؟!
    انسان را انسان گفته­اند چون اهل انس با ديگران است و مشكلات آن­ها را مشكل خودش مي­داند؛ لذا علاوه بر اين كه براي ديگران مشكل درست نمي­كند، از كنار مشكلات ديگران نيز به راحتي نمي­گذرد.
    قانون طبيعت اين است كه انسان قسمتي از اموال خود را اگر صرف حلّ مشكلات ديگران نكند، مجبور خواهد شد بيش از آن را هزينه رفع مشكلات خودش كند.
    وقتي انسان­ها مشكلات ديگران را مشكل خودشان دانستند از بسياري از مشكلات ايمن هستند. اين كه گفته مي­شود «صدقه از بروز هفتاد بلا جلوگيري مي­كند» به همين معناست.
    آن­ها كه اهل ترحّم هستند، دل خود را در انحصار يك نفر قرار نمي­دهند چون در آن صورت نمي­توانند:
    ‌أ.براي ديگران هم، دل بسوزانند.
    ‌ب.به ديگران هم، بيانديشيند.
    ‌ج.براي ديگران هم، شبي را نخوابند.
    ‌د.براي رفع مشكلات ديگران هم، خود را به آب و آتش بزنند.
    ‌ه.براي ديگران هم از سوز دل دعا كنند و اشكي هم براي آن­ها بريزند.

    [1] جالب است وقتي خوبان عالم، مورد عشقِ مجازي قرار مي­گيرند ابتداء يك عيب و زشتي به آن­ها نسبت داده مي­شود سپس موضوع عشق قرار مي­گيرند. مثل بعضي از اولياء خداوند كه عدّه­اي درباره آنان معتقد به «الوهيّت» شدند و بعد شيفته­اشان گشتند و حال آن كه براي عبد خدا، هيچ چيز
    زشت­تر از انكار عبوديّت و ادّعاي «الوهيّت» نيست.
    و يا زماني به بزرگان دين عشق مي­ورزد كه آن­ها را مؤيّد تفكّرات ناصحيح خود بداند. هم­سويي آن بزرگ با اين تفكّرات، عيبي بسيار زشت است! عيبي كه علت عشق بسياري از انسان­ها به او شده است.
    لذا عشق به خوبان نيز، مي­تواند مجازي باشد و به همين خاطر بسياري، از عشق به خوبان سودي نبرده بل­كه بيشتر در دوري از حقيقت غوطه­ور مي­شوند.

    [2] به همين دليل است كه پاسخ به سلام هركسي واجب است.

  13. صلوات ها 10


  14. #7

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    سؤال پنجم: عشق چه­گونه مي­آيد؟ (قسمت اول)
    عشق چه­گونه مي­آيد و رشد مي­كند؟ علل به وجود آمدن عشق كدا­مند؟ آيا مي­توان اين علل را در اختيار گرفت و از قدرتشان كاست و يا بر آن افزود؟ علم، كشف علّت­ها و در اختيار گرفتن آن­هاست؛ آيا عشق را مي­توان با علم تسخير نمود و بعد آن را مديريّت كرد؟ يعني از نيرويش استفاده كرد و از طغيانش جلوگيري نمود؟ و يا عشق حرف دل است و علم حرف عقل و سخن عقل را گوشِ دل نمي­شنود؟! آيا دل و عقل دشمنان ديرينه­اند؟!
    پاسخ به تمامي سؤالات فوق، پاسخ به يك سؤال است. عشق چه­گونه مي­آيد؟
    عشق مانند ديگر پديده­ها براي آمدن، نياز­مند به دو چيز است: «زمينه» و «عامل».
    مثلاً پديده­ي ترس زماني شكل مي­گيرد كه هم كسي باشد كه بترسد و هم چيزي و يا كسي باشد كه بترساند. حال اگر كسي از شجاعت زيادي برخوردار بود آن وقت بسياري از عواملي كه در ديگران ايجاد ترس مي­كند در او وحشتي را باعث نمي­شود و يا اگر فردي ترسو بود؛ ولي چيزي براي ترسيدن و كسي براي ترساندن نبود باز هم ترس تحقق پيدا نمي­كند.
    عشق نيز اين چنين است: براي به وجود آمدنِ پديده عشق، بايد كسي باشد كه زمينه عشق را داشته باشد و كسي و يا چيزي هم باشد كه بتواند اين زمينه را اشباع سازد و در آن برويد. حال اگر به هر علّتي زمينه­­هاي عشق در فردي وجود نداشت، هرچه عامل عشق، قوي هم باشد عشقي محقّق نخواهد شد و يا اگر زمينه عشق وجود داشته باشد؛ ولي كسي يا چيزي كه قابل معشوق بودن باشد وجود نداشته باشد، باز عشق صورت نمي­گيرد.
    هركدام از «زمينه» و «عامل» كه قوي­تر باشد ضعف ديگري را جبران مي­سازد، لذا انسان­­هايي كه آمادگي عشق ورزي زيادي دارند، اموري در آن­ها مي­تواند عشق را بيافريند، كه در انسان­­هاي ديگر يا هيچ تأثيري ندارد و يا تأثيرش در حدّ ايجاد عشق نيست؛ ممكن است آن امور تنها ميزاني از عاطفه را برانگيزاند.
    زمينه­­هاي عشق ورزي

    دل كويري لب خشكيده است كه هر چند بر آن باران ببارد باز هم بايد باران ببارد. باراني از آسمان، آبي كه هر قطره­اش را فرشته­اي هم­راه مي­شود و وقتي به زمين مي­رسد انگار آسمان، كوير را بوسه زده است. انسان، عطش عشقش هيچ فرو نمي­نشيند.
    زمينه­ي عشق ورزي در همه­ي انسان­ها وجود دارد؛ منتها ميزان آن متفاوت است. اين زمينه­ها كه بعضي مشترك بين عشق حقيقي و مجازي است و بعضي به يكي از اين دو اختصاص دارد، عبارتند از: فطرت كمال خواهي، مورد لطف واقع شدن، كمبود­هاي عاطفي و فوران انگيزه­­هاي جنسي.
    الف) فطرت زيبا خواهي و كمال جويي

    عشق حقيقي كه هيچ رنگ و بوي مادّي ندارد، از فطرت زيباخواهي و كمال جوي انسان سرچشمه مي­گيرد. ميزان علاقه هركس به معشوق­هاي حقيقي بسته به ميزان آلوده نشده انسان به پليدي­هاي مادّي از طرفي و رشد يافتگي فطرت او، از طرفي ديگرست.
    انسان از ابتداي تولّد بدون آن كه كسي به او چيزي بياموزد «دل­زده شدن از امور تكراري» را آموخته است.
    كودك بعد از مدّتي، از اسباب بازي­­هايش خسته مي­شود، مي­خواهد براي او مدام اسباب بازي نو بخرند. از حضور مدام در خانه افسرده مي­شود، مي­خواهد به كوچه و خيابان برود. از آشنايي با انسان­­هاي محدود پيرامونش دل­زده مي­شود، مي­خواهد با ديگران نيز آشنا شود، از ديدن فيلم­­هاي تكراري، خواندن چند بار يك كتاب، خوردن پي يا پي يك غذا، خسته مي­شود.
    انسان به دنبال چيز­هاي تازه است. از ابتدا تنوّع طلب و كمال جو خلق شده است.
    وقتي انسان بزرگ­تر مي­شود، زيبايي­ها را به­تر درك مي­كند. زيبايي به معناي تناسب اجزاء يك مجموعه است. هرچه تناسب بيش­تر باشد، زيبايي آن خيره كننده­تر مي­شود. درك تناسب و زيبايي، انسان را به تحسين بسياري از امور وا مي­دارد.
    او گل را دوست دارد. باران نرم، صورتش را نوازش مي­دهد. طراوت بهاري روحش را تازه مي­كند. تابش انديشه، قلبش را مطمئن مي­سازد. لب­خندِ ساده، جانش را گرما مي­دهد. معمّاي طبيعت كنجكاويش را بر مي­انگيزاند.
    صدها و هزاران پديده­ي زيبا وجود دارد كه انسان، آن­ها را درك مي­كند و هيجان زده مي­شود و دهان به تعجّب و تحسين مي­گشايد. اين­ها همه نشان زمينه­ي عشق ورزي در انسان است.
    انسانِ عشق ورز، خستگي و حسّ تكرار ندارد؛ ولي عشق مجازي به خاطر ماهيّت انحصارگرايي كه دارد حسّ تكرار را تشديد مي­كند.
    چقدر دل آزار است كه همه­ي قلب انسان را يك نفر پر كند! نفري كه يك انسان معمولي است. لايه­هاي دروني هم ندارد كه كشفش حسّ تنوّع خواهي را ارضاء نمايد.
    بر اين اساس نيروي كمال جويي، انسان را از عشق مجازي دل­زده نموده و او را به عشق حقيقي دعوت مي­كند. دعوت به عشق «زيباي كل» با آن همه مراتب معرفتي­اش و عشق به انسان­­هاي عميق و يا عشق به انسان­­هايي كه داراي عنواني عميق هستند؛ مثل والدين و معلّمين. اين­ها همه مي­تواند حس كمال جويي انسان را، هم رشد دهد و هم اشباع نمايد.
    هرچند معشوق­هاي معنوي نيز از تير راس عشق مجازي مصون نيستند. چه بسيار شاگرداني كه به معلّم خود عشق مجازي ورزيده­اند؛ خصوصاً دختران زيادي در آرزوي ازدواج با استاد خود هستند و به همين منظور با آن­ها رابطه عشقي ايجاد مي­كنند.
    و يا بعضي با مادر خود آن­قدر رابطه عاطفي شديد و افراطي دارند كه موجب حسادت همسر خود شده و زمينه­ي دخالت بيش­تر مادر را در زندگي خصوصي­اشان فراهم مي­كنند.
    اصولاً عشق مجازي سبب غلوّ انديشي درباره­ي معشوق مي­شود. اين غلوّ انديشي مي­تواند درباره­ي يك معلّم باشد و يا درباره­ي پيامبري صورت بگيرد و آن را فرزند خداوند بداند و يا خدا را حلول كرده­ي در جسم امامي بپندارد.
    ب) مورد لطف قرار گرفتن

    بدون شك همه­ي انسان­هاي سالم و فطري، وقتي مورد لطف ديگران قرار گيرند، نمك­گير مي­گردند و دست و دلشان در بند مي­شود؛ هر چند در اظهار اين علاقه با هم مختلف هستند.
    هديه­اي ساده، كينه­اي را مي­برد. سلامي گرم، قلبي را گرما مي­بخشد. لبخندي زيبا، كالبدي را روح مي­دهد. كلامي خوش، رابطه­اي را نزديك مي­كند. كمكي ناچيز، نيازمندي را مديون مي­سازد.
    و خداوند اين چنين محبوب فطرت­ها، و مادر، تجسّم مهرباني، و دوست، چشمه­ي انس گرديده است. انسان­هاي سالم كه هنوز از فطرت انساني بهره­مندند، اهل تشكّر هستند و به اين وسيله محبّت خود را نسبت به كسي كه به او مديون هستند ابراز مي­نمايند.
    شكر نمودن موجب اين مي­شود كه لطف ديگران بيش­تر شود و اين به مرور موجب تشديد علاقه و در­ نهايت ممكن است به عشق منجر گردد. اين عشق در ابتدا مادّي نبوده و حقيقي است؛ ولي ممكن است در ادامه رنگ مادّي به خود بگيرد. سرآغاز عشق شايد لب­خندي «به هنگام» باشد.
    محبّتِ انسان­­هاي رشد يافته به خداوند، و علاقه­اشان به مصلحان و راهنمايان بشر، والدين، معلّمين و انسان­­هايي كه مدام خيرشان به ديگران مي­رسد، همه نشان از اين دارد كه: «الانسانُ عبدُ الإحسان»، انسان بنده كَرَم ديگران و غلام بخشش آن­ها و مفتون جودشان است.
    تشكّر نكردن از ديگران و علاقه­­مند نشدن به آن­ها، برخلاف فطرت انسان است. هم­راه نشدن با فطرت و مخالفت با نيروي آن، انسان را به تناقضي آشكار مي­كشاند. اين تناقض او را مدام تحت فشار قرار مي­دهد. فطرتش به او مي­گويد: «بايد از اين فرد تشكّر كني»؛ ولي غرورش نمي­گذارد اين تشكر صورت گيرد.
    اين تناقضِ زجر دهنده، باعث مي­شود كه فرد نه تنها از لطف ديگري خرسند گردد بل­كه نسبت به آن خشمگين نيز بشود و حتّي راضي­تر باشد كه بيش­تر به او بدي شود تا لطفي درباره­اش صورت گيرد.
    اين افراد در توجيه بيماري خود، اصل لطف ديگري را مورد سؤال قرار مي­دهند. به اين صورت كه يا لطف ديگران را حقّي مي­دانند كه بايد درباره­ي آن­ها اداء مي­شده است، يعني كار ديگران را اصلاً لطف نمي­دانند، بل­كه آن را تكليف مي­پندارند و يا خدمات ديگران را خيلي مهم تلقّي نمي­كنند و مي­گويند: «فلاني براي من كار مهمّي انجام نداده! اگر هم انجام داده خودش انجام داده، من كه از او نخواسته بودم، مي­خواست كاري براي من انجام ندهد».
    ج) كمبود­هاي عاطفي

    فردي كه دچار كمبود عاطفه شده است و نتوانسته است از راه­­هاي طبيعي نياز­مندي­­هاي احساسي خود را تامين نمايد، به ناچار كسي را مي­ماند كه به شدّت تشنه است. او به دنبال آب گوارايي مي­گردد كه تشنگي­اش را مرتفع سازد. كافي است گرماي دستي به دلش بچسبد و يا نگاهش به نگاهي دوخته شود، و يا كلامي با لحني آرام، گوشش را نوازش دهد، كسي به او بگويد و حتّي نگويد و او بفهمد كه: «دوستت دارم» و يا...
    خلاصه فرق نمي­كند «چه­گونه؟»، فقط احساس كند چشمه­اي يافت شده است كه مي­تواند كام تشنه­اش را سيراب سازد، آن وقت دل مي­بازد. آن قدر در قمار عاطفه دل مي­بازد كه تصوّر مي­كند اگر جايش برسد سرش را هم خواهد باخت!
    كمبود عاطفي خود به دو قسم طبيعي و غير طبيعي تقسيم مي­شود. قسم طبيعي آن زمينه عشق حقيقي است و قسم غير طبيعي آن زمينه عشق مجازي مي­­باشد. با اين توضيح كه:
    انسان نمي­تواند در اين دنيا احساس آرامش دايمي داشته باشد. آرامش­­هاي انسان مقطعي، سطحي و بسيار ضربه پذير است.
    تو كدام انسان را ديده­اي كه با وجود داشتن همه­ي امكانات يك زندگي مادّي برتر، داراي آرامشي دايم باشد؟!
    انسان در دنيا غريبه است. اين جا محلّ زندگي حيوانات است. نگاه كن ببين حيوانات چقدر در آرامش زندگي مي­كنند! ولي انسان هرچه براي خودش اسباب تفريح و امكانات مختلف آماده مي­كند تا راحت و بدون دغدغه زندگي كند؛ ولي باز هم اموري او را هميشه مي­رنجاند.
    در مقابل، حيوانات با حدّاقل امكانات رفاهي، هم­چنان در آرامشي مطلق زندگي مي­كنند و بعد مي­ميرند و براي هميشه از عرصه­ي هستي خارج مي­گردند؛ ولي انسان با مردن، تازه متولّد مي­شود و وارد جهاني مي­گردد كه متعلّق به آن جاست. انسان متعلّق به ابديّت است.
    اين جا را براي حيوان ساخته­اند. هرچه لازم بوده است به او ياد داده­اند و بدنش را مقابل انواع بيماري­ها مقاوم نموده­اند و قبل وقوع حوادث او را مطّلع كرده­اند. حرص و طمع را به دلش راه نداده­اند و حسد و كينه و دل­بستگي شديد را از دل او بيرون نموده­اند و اين چنين اين جا را برايش محلّي براي زندگي قرار داده­اند.
    اما انسان هرچه تلاش كند و هرچه شرايط رفاه و آرامش را براي خود مهيّا سازد، باز اندوه و اضطراب، راهي به قلبش باز مي­نمايد و تن و روحش را چيزي آزار مي­دهد.
    از اين منظر، كمبود عاطفي در همه­ي انسان­ها وجود دارد. علّت اين كمبود عاطفي را انسان­­هاي رشد يافته به خوبي درك نموده و با ايجاد ارتباط با خداوند و ديگر معشوق­هاي حقيقي و معنوي در خود آرامشي دايمي به وجود مي­آورند.
    اما كسي كه علّت اين كمبود را به درستي درك نكند و به غلط تصوّر نمايد كه بي­بهره بودن از محبّت­­هاي خانوادگي و يا نداشتن دوستان مهرورز، موجب كمبود عاطفي او شده است، به دنبال عشقي زميني مي­گردد تا اين كمبود را جبران كند. او مي­خواهد با آب شور، شور درونيش را فرونشانده و تشنگي­اش را بر طرف سازد! او موفّق نخواهد شد.
    البتّه ما هم قبول داريم كه نداشتن والديني مهربان و يا اعضاء خانواده­اي دل­سوز و همچنين نداشتن دوستاني با صفا موجب كاستي­­هايي در رشد موزون شخصيّت مي­شود؛ ولي اين مشكل قابل حلّ است؛ ولي راه حلّ آن پناه بردن به عشق مجازي نيست. بل­كه ارتباط با معشوق­هاي حقيقي است كه مي­تواند اين مشكل را و ديگر مشكلات رواني انسان­ها را درمان نمايد.
    د) انگيزه­ي قوي شده جنسي

    فردي كه به سنّ بلوغ جنسي مي­رسد به طور طبيعي رفتارش با جنس مخالف و در بعضي اشخاص حتّي نسبت به جنس موافق، متفاوت از گذشته مي­شود، اين تفاوت­ها بسيار گسترده و در عين حال داراي شدّت و ضعف است.
    انسان هرچه از دوران اوّليه­ي بلوغش فاصله مي­گيرد، هنگام برخورد با جنس مخالف، كشش خاص­تري را در تن و روان خود نسبت به او حس مي­كند، به گونه­اي كه: همه­ي اموري كه مربوط به جنس مخالف است ممكن است براي او هيجان آور باشد و اين هيجان با نبض بيش­ترِ قلب نمود مي­يابد.
    آن­چه گفته شد اگر تكرار شود موجب وابستگي ذهني شده و به مرور احساس شيفتگي و عشق به وجود مي­آيد. (براي توضيح بيش­تر به عنوان: «عشق مجازي چه­گونه شكل مي­گيرد» مراجعه شود).
    دو نفر كه داري ارتباط عشق مجازي هستند، احساسات عشقي­اشان با تحريكات جنسي بيش­تر مي­شود. و از طرفي كاهش اين تحريكات موجب كاهش اين احساسات مي­گردد.
    پيوند احساسات عشقي با تحريكات جنسي را مي­توان در ميزان تحمّل دوري از معشوق به راحتي درك نمود. وقتي عاشق تخليه جنسي شده باشد به راحتي مي­تواند دوري معشوق را براي مدّتي تحمّل كند؛ ولي اگر اين تخليه صورت نگرفته باشد جنون عشق به سراغش مي­آيد.
    البتّه منظور نويسنده اين نيست كه احساسات عشقي با تحريكات جنسي رابطه­اي دو سويه دارد. منظور اين است كه تحريكات جنسي تأثير زيادي روي اين احساسات مي­گذارد؛ ولي هميشه اين گونه نيست كه عشق مجازي نيز انگيزه­هاي جنسي را تحريك كند.
    و اين نكته يكي از مرز­هاي بارز بازشناسي عشق مجازي از عشق حقيقي است.
    عشق حقيقي چه­گونه شكل مي­گيرد؟

    عشق حقيقي هم­چنان كه قبلاً گفته شد، تنها نوع عشق است. عشق مجازي شبيه عشق است نه خود آن. علّت اين شباهت نيز همانندي بعضي از نشانه­­هاي آن با عشق حقيقي است. اين شباهت­ها قبلاً توضيح داده شده است.
    حال سؤال اين است كه وقتي كسي عشق حقيقي را تجربه مي­كند چه تحوّلي در روح او ايجاد مي­شود؟ و اين تحوّل چه مراحلي را پشت سر گذاشته است؟
    عشق حقيقي رابطه خاصّ بين انسان و خداوند است. اين رابطه در علاقه شديد انسان نسبت به دوستان خداوند نمود پيدا مي­كند.
    اگر حقيقت رابطه انسان با اولياي خداوند به درستي شناخته شود، حقيقت عشق انسان به خداوند نيز درك مي­گردد.
    وقتي صحبت از عشق انسان به اولياي خداوند مي­شود، منظور ارتباط انسان معمولي و رشد نيافته با اين بزرگواران نيست. بل­كه منظور ارتباط انساني است كه با پاي­بندي به ارزش­­هاي انساني و ايماني به ميزاني از رشد و كمال رسيده و توانسته است با دوستان خداوند ارتباطي تنگاتنگ بر قرار سازد.
    بنا بر اين بررسي نحوه شكل­گيري عشق حقيقي، معطوف به دقّت در نوع ارتباط بين انسان­­هاي كامل مي­شود.
    عشق حقيقي و تلاقي اسماء خداوند

    با مطالعه و دقّت در ارتباطات عشقي بين انسان­­هاي كامل، اين حقيقت كشف مي­شود كه عشق حقيقي، درخششي است كه از تلاقي اسماء خداوند به وجود مي­آيد. توضيح اين كه:
    اسم­­هاي خداوند مجموعه­ي همه­ي صفات ارزش­مندي است كه حسّ زيبا پرستي انسان­ها را در بالاترين مرتبه آن ارضاء مي­كند. اين صفات به دو قسم تقسيم مي­شود: بعضي از آن­ها مختصّ به خداوند است، مانند قديم و ازلي بودن، و بعضي از آن­ها به انسان­ها نيز داده شده است.
    وقتي انسان داراي ميزاني از صفات خداوند مي­شود، مظهر نام­هاي مربوط به آن صفات شده است. بر اين اساس گفته مي­شود: «انسان كامل و يا انساني كه داراي كمالاتي مي­­باشد مظهر اسماء خداوند است».
    مظهريّت اسماء خداوند به اين معني است كه وقتي انساني از يك صفت ارزشي برخوردار مي­شود، اين نشان از وجود اين صفت در خداوند مي­كند. زيرا خداوند اين خصوصيّت را در انسان به وجود آورده است و تا خداوند اين صفت را نداشته باشد نمي­تواند آن را به وجود بياورد.
    مثلاً وقتي كسي با مهرباني­­هايش توجّه عميق تو را به خودش جلب مي­كند، اين فرد يكي از اسماء خداوند را كه «رؤوف» باشد به عرصه ظهور رسانده است. و تو مي­تواني مهرباني خداوند را به صورت واضح و آشكار احساس كني.
    با تعمّق در همين مثال مهرباني، به نكات به­تري دست پيدا مي­كني. اگر دو نفر كه خيلي مهربان هستند وقتي با هم آشنايي پيدا مي­كنند، آن­ها دركشان از مهرباني خداوند، بسيار بيش­تر از درك كسي است كه فقط از مهرباني ديگري استفاده مي­كند؛ ولي خودش چندان مهربان نيست.
    اما اگر در كنار مهرباني، مثلاً بردباري نيز وجود داشته باشد، ملاقات و معاشرت با اين چنين انساني يقيناً لذّت بخش­تر از انساني است كه فقط مهربان است؛ ولي بردباري شاخصي ندارد.
    حال اگر دو انسان كه هر دو بسيار مهربان و بردبار هستند با يكديگر آشنا شوند و در برخورد­هاي مختلف اين دو خصلت را بروز دهند، يقيناً رابطه­اي بسيار قوي بين آن­ها به وجود مي­آيد.
    اين قانون هم­چنان مصداق­­هاي خودش را مي­يابد تا زماني كه همه و يا بسياري از صفات ارزش­مند در حدّ كمال و يا در حدّ مطلوب، كنار يكديگر گرد آيند، آن وقت اتّفاقي عجيب رخ خواهد داد ...
    انوار ربوبي در هم مي­آميزد؛ تابش اسماء حق، تابش­هاي به هم پيچيده مي­يابد؛ انفجاري از نور و آينه، خورشيد و آفتاب رخ مي­دهد و ناتوصيف­ترين پديده رواني شكل مي­گيرد و «عشق» آشكار مي­شود.
    اين قلب و قلم كه ناچيز است و ناتوان، قلم­ها و قلب­هاي رشد يافته نيز هيچ نمي­توانند از اين عشق، سخني به وضوح بگويند و ادّعا كنند مي­توانند از پس توصيف آن برآيند. جز آن كه راه مجاز و تشبيه را پي بگيرند.
    البتّه ­اي كاش براي تشبيه اين حقيقت ناب، از شراب كهنه و لب و رقص و ديگر واژگان عشق مجازي، در نثر و غزل استفاده نمي­كردند و قالبي زشت براي معنايي اين چنين بلند برنمي­گزيدند؛ ولي به هرحال، عارفان با تشبيه عشق حقيقي به عشق مجازي درباره­ي اين عشق ناب سخن گفته­اند. هرچند هرچه تشبيه و توصيف دقيق هم باشد باز كسي جز با تجربه شخصي نمي­تواند حقيقت عشق حقيقي را دريابد.


  15. صلوات ها 10


  16. #8

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    1,017
    حضور
    40 روز 6 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    26
    صلوات
    3623



    سلام

    از عشق چه می دانی؟
    کودکی کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟

    دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی ست و بازیچه


    مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست


    پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است


    رهرویی گفت: کوچه ای بن بست


    سالکی گفت:
    راه پر خم و پیچ

    معلمی گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

    دلبری گفت: شوخی لوسی است


    تاجری گفت: عشق کیلو چند؟


    مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند


    شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه


    عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه


    شیخ گفتا: گناه بی بخشش


    واعظی گفت: واژه ای بی معناست


    زاهدی گفت: طوق شیطان است


    محتسب گفت: منکر عظماست


    قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت


    پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت


    جاهلی گفت: عشق را عشق است


    رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن از دور خوش است


    دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست


    چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم


    طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم



  17. صلوات ها 7


  18. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    سؤال پنجم: عشق چه­گونه مي­آيد؟ (قسمت دوم)
    عشقمجازي چه­گونه شكل مي­گيرد؟
    عشق مجازي به اين صورت شكل مي­گيرد:
    بعضي از انديشمندان غربي درباره­ي مراحل شكل گيري عشق (البتّه از نوع مجازي آن) تحقيقاتي دارند كه بررسي آن خالي از فايده نيست.
    اينان مي­گويند: عشق ابتداءً با «جذب»، شروع شده و پس از طي مراحل «دل­ربايي»، «هوس» و «صميميّت» به «تعهّد»، مي­رسد.
    جذب

    جذب در دو مرتبه فيزيكي و عاطفي صورت مي­پذيرد:
    مرتبه فيزيكي جذب: اين مرتبه هنگامي روي مي­دهد كه جسم نسبت به يك شخص از خود واكنش نشان دهد. واكنش­هايي هم­چون: افزايش ضربان قلب، افزايش درجه­ي حرارت بدن، تعريق كف دست­ها و دل­هرگي. اين مرحله سطحي­ترين و ابتدايي­ترين مرحله عشق مي­­باشد امّا در عين حال يكي از قدرت­مند­ترين عوامل است.
    مرتبه­ي عاطفي جذب: اين مرتبه هنگامي كه اوضاع مساعد باشد شكل مي­گيرد. پس از آن كه تو از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي شدي، باب گفتگو را با وي خواهي گشود و اگر متوجّه شوي كه اشتراكاتي با يكديگر داريد از قبيل سرگرمي­ها، طرز تفكّر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات، علايق و ديگر زمينه­­هاي مشترك، از لحاظ احساسي مجذوب يكديگر خواهيد گشت.
    البتّه لازم به ذكر است كه اين شناخت عموماً با شتاب ­زد­گي صورت مي­گيرد. انگار كه عاشق انتخاب خود را قبل از شناخت انجام داده و در اين مرحله فقط مي­خواهد بهانه­اي براي گفتگو داشته باشد و در ضمن نشان دهد كه عشقش هوس نبوده و بر مبناي عقلانيّت و شناخت صورت گرفته است.
    آيا كسي كه جسمش جذب انساني شده است، در مرتبه جذب عاطفي خود را نياز­مند شناخت مي­داند؟ آيا در اين مرحله اگر «شناخت» به او بگويد اين فرد مناسب تو نيست، او را رها خواهد كرد؟ خدا كند اين چنين باشد!
    دل­ربايي

    دل­ربايي تلاشي است كه فرد براي تأثيرگذاري و جلب توجّه طرف مقابل انجام مي­دهد از طريق دادن هديه، كمك­هاي متنوّع، گفتن و نوشتن كلمات عاشقانه، و غيره.
    دل­ربايي هرچه بيش­تر خلوص داشته باشد و كم­تر براي صِرف تأثير بل­كه بيش­تر براي خوش­حال نمودن طرف مقابل صورت گيرد، موفّق­تر خواهد بود.
    «خود خواهي» در عشقمجازيمانع از خلاقيت و ظرافت در دلربايي مي­شود. زيرا عاشق تنها به دلِ جذب شده خودش مي­نگرد و فرصت كافي را به معشوق براي مجذوب شدن نمي­دهد لذا رابطه عاشقانه به درستي ريشه نكرده و ميوه كالي را مي­ماند كه نارس چيده شده است. اين رابطه در نهايت به سردي مي­انجامد.
    هوس
    در اين مرتبه فرد به آرزوي خودش كه «بودن با فردي است كه جدا شدن از او برايش غير ممكن است» دست مي­يابد. در اين مرتبه رابطه احساسي صِرف، تغيير يافته و رابطه فيزيكي اساسي به وجود مي­آيد و لذا تجربه جنسي هرچند در رتبه­­هاي نازل آن، محقّق مي­شود و شوق، به نقطه كمال خود مي­رسد و هوس همه­ي وجود عاشق را درمي­نوردد.
    معمولاً آن­ها كه به دنبال عشق پاك هستند، از اين مرحله پرهيز دارند؛ ولي اين پرهيز زماني مي­تواند موفّق باشد كه ازدواج صورت بگيرد. لذا آن­ها كه امكان و يا قصد ازدواج نداشته باشند و يا بين دو هم­جنس اين چنين عشقي اتّفاق افتاده باشد، يقيناً دو طرف وارد مرحله آلوده عشق خواهند شد.
    صميميّت

    در اين مرحله ارتباطي تنگاتنگ و بسيار نزديك بين دو طرف به وجود مي­آيد. آن­گونه كه هريك تلاش مي­كند تا خود را به همه­ي تفكّرات و سلايق و رؤيا­هاي ديگري نزديك سازد. در اين مرحله هر يك از دو طرف چيزي براي پنهان ساختن از يكديگر ندارند.
    صميميّت داراي خصوصيّتي تدريجي است. لذا نبايد انتظار داشت خيلي زود اتّفاق بيافتد. عدم توجّه به اين نكته سبب مي­شود تا عاشق همچنان كه در مرحله جذب و ايجاد رابطه عاشقانه شتابزده عمل نموده است در مرحله صميميت و رشد اين رابطه نيز شتاب بنمايد. او از معشوق بعد از مدت كمي آشنايي خواهد خواست تا او را وارد زندگي خصوصيش بنمايد؛ تا آن­ جا كه هيچ مطلب نگفته­اي باقي نماند. اين شتاب زدگي آغازي براي انواع توقّع­هاي نابجا، رنجيدگي­هاي پي­در­پي، احساس شكست در رابطه عشقي و غيره مي­­­باشد.
    هرچند عشقمجازي در ماهيّت خودش شتاب­زده است؛ آتشي است كه به يك­باره دهان باز مي­كند و فرد با اوّلين برخورد با معشوق، در خودش حرارتي زياد حس مي­كند. شعله عشق او را بلعيده است.
    تعهّد

    در اين مرحله عاشق خود را در قبال معشوق متعهّد مي­­­بيند. قسمت عمده مسؤوليّت زندگي معشوق بر شانه عاشق سنگيني مي­كند. او ديگر داراي آزادي عمل نبوده و نمي­تواند هرطور خواست با معشوق برخورد نمايد.
    مرحله تعهّد، مرحله­اي است كه عشّاق از آن وحشت دارند و نمي­خواهند رابطه عشقي­اشان به آن جا برسد. و يا اگر هم دوست­دار اين مرحله باشند تصوّر درستي از مشكلات اين مرحله ندارند. لذا وقتي تن به اين تعهّد مي­دهند بعد از مدّتي خسته شده و احساس شكست و غبن مي­كنند.
    بسياري از عاشقان مجازي، تنور عشقشان بعد از ازدواج سرد مي­شود. و تنها خاطرات شيرين و هوس آلود آن برايشان مي­ماند. به همين خاطر وسوسه مي­شوند تا آن خاطرات را با كسي ديگر تجديد نمايند.
    لذا بارها ديده و يا شنيده مي­شود كه تعداد زيادي از زنان و مرداني كه ازدواج نموده­اند براي خود معشوق و معشوقه­هايي دست و پا كرده­اند تا نياز­هاي عشقي خود را با شخصي كه نسبت به او تعهّدي ندارد تأمين نمايند.
    به همين خاطر است كه عاشق پيشه­گان حرفه­اي، به تازه كارها توصيه مي­كنند كه از ازدواج با معشوق خود بپرهيزند تا شعله عشقشان فرو ننشيند.
    اين حقيقت، نشاني روشن از هوسي بودن عشق مجازي است. هوسي كه عقل به شدّت با آن در ستيز است؛ ولي پاسخي كه به عقل داده مي­شود اين است كه: «عقل حرف دل را نمي­فهمد!». آخر كدام دل؟! دلي كه حريم كبريا است؟! عقل كه با اين دل رفيق است.

  19. صلوات ها 10


  20. #10

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    سؤال ششم: عشق چه­گونه مي­رود؟
    عشق حقيقي چه­گونه مي­رود؟

    عشق حقيقي، تنها مصداق عشق است. عشق مجازي تنها در بعضي علايم شباهت به عشق دارد و بيش­تر هوسي است كه به گونه­اي متفاوت از ديگر هوس­ها رشد نموده و ريشه دوانده است.
    عشق ماهيّتي فنا ناپذير دارد. يعني اگر حقيقت عشق در فردي به وجود بيايد ديگر از او جدا نمي­شود؛ زيرا علّت آن فنا ناپذير است.
    مبدأ عشق حقيقي خداوند است.
    مبدأ اين عشق تجلّي اسماء نيكوي خداوند در يك انسان كامل است.
    مبدأ اين عشق، نوربخشي خداوند در همه­ي اجزاي جهان هستي است.
    و خداوند حقيقت لايزالي است كه همه چيز فنا مي­پذيرد جز او. پس عشق حقيقي رفتني نيست.
    البتّه محبّت حقيقي و معنوي ممكن است ضعيف شده و حتّي از بين برود. چه بسيار انسان­ها كه روزگاراني، ارتباطي مطلوب با خداوند داشته­اند و بر اساس آن با ديگر معشوق­هاي حقيقي و معنوي نيز احساس نزديكي مي­كردند، ولي بعداً به خاطر غلبه­ي هوس، و انجام گناهان بسيار، اين محبّت از آن­ها گرفته شده است؛ تا جايي كه ديگر از مناجات با خداوند و بودن با دوستان خداوند نه تنها لذّت نمي­برند كه ممكن است متنفّر نيز باشند.
    ولي اين افراد هيچ­گاه به عشق نرسيده بودند كه حال، شعله عشق در آن­ها فرسوده شده باشد. آن­ها در مرز محبّت توقف كرده بودند. آن هم محبّتي كه بيش­تر، شرايط محيطي برايشان به وجود آورده بود. در محيطي ديني رشد كرده بودند و در نتيجه، آن شده بود كه با خدا و اهالي خدا احساس نزديكي كنند. بدون اين كه خود تلاشي براي معرفت نموده باشند. چه بسا از درون بارها مورد هجوم انواع هوس­ها قرار گرفته بودند و به خاطر شرم و يا ترس از محيط، هجوم هوس­ها را پس زده باشند.
    لذا وقتي اينان به استقلال فكري و عاطفي رسيده و از شرم و ترس محيطي رها مي­شوند به «حقيقت بي معرفت» خود، برگشت نموده و ديگر در مقابل هجوم هوس­ها چيزي براي دفاع ندارند. در نتيجه محبّت خدايي در آن­ها، رنگ باخته و چون خدا و خداييان را مانع هوس­راني خود مي­دانند ـ كه واقعيّت نيز همين است ـ نسبت به آن­ها نفرت مي­ورزند و يا اگر باز محيط، اين جسارت را به آن­ها ندهد، خدا را بگونه­اي كه خود بپسندند تفسير نموده و به همان خداي ساختگي اظهار محبّت و حتّي عشق مي­كنند. عشقي مجازي در قالبي نوين.
    مراجعه كن به عنوان «عشق مجازي خدايي!!» در فصل آخر كتاب پيوست1.
    عشق مجازي چه­گونه مي­رود؟

    عشق مجازي به خاطر مادّي بودنش و مثل همه­ي امور مادّي از بين مي­رود. در اين بحث نحوه رفتن اين عشق بررسي مي­شود.
    رفتن عشق مجازي براي بسياري يك مژده بزرگ است. هرچند شايد بعضي هنوز دچار مصائب عشق نشده باشند و يا انسان­­هايي با همّت­­هاي پايين باشند كه به دنبال اهداف بلندي در زندگي نبوده و عشق را با همه­ي مصائبش سدّي در مسير پيشرفت خود نبينند و لذا به دنبال ر­هايي از عشق مجازي نباشند.
    پاسخ به سؤال فوق را با يك مقدّمه آغاز مي­كنم:
    انسان­ها هميشه دوست­دار آن­چه دوست دارند نيستند، از ورودي­ها و خروجي­هاي قلبشان خشنود نمي­باشند. خيلي­ها معتقدند اگر زمان به عقب برمي­گشت، سازه­ي عاطفيشان را متفاوت مي­ساختند و ساز مهربانيشان را جوري ديگر كوك نموده و آن را با آهنگي ديگر مي­نواختند مثلاً:
    با بعضي دوست نمي­شدند.
    از بعضي متنفّر نمي­گشتند.
    سطح عاطفي خود را نسبت به اطرافيان به گونه­اي ديگر تنظيم مي­كردند.
    خاطرات آزار دهنده عاطفي را اصلاً در ذهن خود پديد نمي­آوردند.
    آن بخش از شخصيّت خود را كه باعث قسمتي از جذب­ها و يا دفع­ها شده است، بروز نمي­دادند.
    كار­هاي كودكانه­اي كه براي ابراز محبّت و يا نفرت از خود نشان داده­اند، انجام نمي­دادند.
    ذهن خود را معطوف به دغدغه­­هاي ديگر مي­كردند.
    ملاك­هاي ديگري را براي قضاوت درباره­ي زشتي­ها و زيبايي­ها برمي­گزيدند.
    گفتگو با بعضي ديگر را، جالب دانسته و از گفتگو با عدّه­اي ديگر، اظهار خستگي مي­كردند.
    براي انجام بعضي كارها بيش­تر حال داشتند.
    خبر­هاي ديگري را ناخوشايند دانسته و از بعضي اتّفاقات ديگر خوش­حال مي­شدند.
    ...
    «كاشكي» دست از سر انسان بر نمي­دارد. كاشكي جوري ديگر، كس ديگر، وقتي ديگر، جايي ديگر...
    و از طرفي انسان­ها نسبت به قسمتي از آن­چه دارند افتخار نموده و احساس دل­گرمي و اميد نسبت به آينده مي­كنند. آن­ها آينده خود را بر پايه آن­چه الآن به دست آورده­اند بنا شده مي­دانند. لذا نگرانند. نگرانند كه نكند آن­چه را كه دارند از كف بدهند و آينده­اي خراب و يا لااقل نامشخّص و تاريك را به انتظار نشينند.
    براساس آن­چه گفته شد، پاسخ به سؤال فوق عشق چه­گونه مي­رود؟ ـ براي بسياري ضروري است. هم آن­ها كه معترض به عشق الآن خويش هستند و هم آن­ها كه عشق اكنونِ خويش را مي­ستايند. هر دو مي­خواهند بدانند «عشق چه­گونه مي­رود؟» كه بعد، يا به رفتنش كمك كنند و يا از رفتنش جلوگيري نمايند.
    عشق آن گونه كه آمده است مي­رود. راهِ رفتنِ هر يك از حالات رواني، چيزي جداي از مسير آمدن آن­ها نيست. آن­چه سبب به وجود آمدن عشق شده است، دليل بر ماندن عشق نيز هست. وقتي سبب آمدن عشق برود، دليل بر ماندن عشق نيز مي­رود.
    با توجّه به بحث قبلي ـ عشق مجازي چه­گونه مي­آيد؟ ـ و مقدّمه­اي كه گفته شد، عشق مجازي زماني كه دليلي براي ماندن نداشته باشد مي­رود.
    قبلاً گفتم كه مهم­ترين دليل عشق مجازي فوران شهوت جنسي و كمبود عاطفي است.
    فرو نشستن شهوت جنسي: زماني كه هيجانات جنسي فروكش كند، عشق نيز فرو مي­نشيند. عشقي كه بعد از تحريك جنسي آمده باشد[1]، با چند بار كام­جويي كاهش مي­يابد. علّت اين امر اين است كه لذّت­هاي به ظاهر حيوانيِ انسان نيز، انساني است. به اين معنا كه بيش­ترين عللي كه موجب لذّت مي­شود مربوط به خصلت­هاي انساني است. يكي از عوامل عمده لذّت، تخيّل لذّت است. تخيّل، محدوديّت­هاي عالم واقعيّت را ندارد؛ لذا كاملاً در خدمت خواسته­­هاي صاحب خود است.
    عاشق با تخيّلي كه از وصال معشوق در سر مي­پروراند، لذّت بودن با او را خيلي عميق تصوّر مي­كند؛ ولي زماني كه به وصال رسيد و با عالم واقعيّت آشنا شد، ديگر تخيّل نمي­تواند بدون در نظر گرفتن واقعيّت، در خدمت انسان باشد. هرچند انسان در كام­جويي­اش موفّق بوده باشد؛ ولي هيچ­گاه «واقعيّت»، نمي­تواند خواسته­­هاي انسان را بيش­تر از «تخيّل» برآورده سازد.
    جبران نشدن كمبودهاي عاطفي: زماني كه عاشق متوجّه شود كه ناكامي­هاي عاطفي با عشق جبران نمي­شود، عشق، آرام آرام بساطش را جمع مي­كند. انسان از عشق معجزه مي­خواست و حال آن كه عشق، پيامبرِ دروغيني است كه فقط ادّعاي معجزه دارد. در آغاز ورود خود در ذهن و قلب انسان، آن­چنان پرطمتراق آمده بود كه انسان خيال مي­كرد ديگر همه­ي مشكلاتش حلّ شده است؛ ولي بعد از مدّتي درگيري با معشوق و قهر و آشتي­­هاي پي در پي، و راه رفتن روي اعصاب يكديگر و لجبازي­­هاي كودكانه و اصرار بر محكوم كردن طرف مقابل، با توسّل به دلايل احمقانه، عاشق در مي­يابد اين امام زاده شفا نمي­دهد.
    عاشق اينك باور مي­كند بايد با بعضي از ناكامي­هاي عاطفي ساخت. تلاش براي از بين بردن آن­ها بيش­تر براي انسان زحمت درست مي­كند. قضيه مثل انگشت ششم است. بودش بد و بريدنش زجر آور است. عاشق وقتي اين گونه مي­انديشد پس عقلش رشد يافته است و عقل وقتي بالغ شد، احساسِ بي­اصل و نسبي مثل عشق مجازي را پس مي­زند.
    وقتي شهوت فروكش كند و كمبود عاطفي هم­چنان معضلش بماند، عشق مجازي كم­كم، كم فروغ مي­شود و به خاطره­اي تبديل مي­گردد، خاطره­اي كه هر از چند گاهي به قلب نيشتر مي­زند و دوباره از ياد مي­رود و پس از مدّتي اين مقدار احساس نيز تهييج نمي­شود و فقط خاطره­اي خاموش از آن برجاي مي­ماند.
    خاطره­اي كه گاه با شنيدن آهنگي و ترانه­اي و ديدن بلبلي و جفت دلداده­اي، خاري به دلش مي­خلد و باز رهايش مي­كند تا هم­چنان آرام بماند.
    عادت عشقي

    عشق مجازي به دو صورت عزم رفتن مي­كند: اوّل اين كه عاشق با همه علاقه­اي كه به عشق خود دارد با تصميم خودش و يا با قهر زمانه، از معشوق جدا شود و دوّم اين كه عاشق از عشق خود ناراضي مي­شود.
    در هر دو صورت زماني كه عشق مي­رود، عادات خود را بر جا مي­گذارد. اين عادات هرچند به تدريج كم­رنگ مي­شود؛ ولي زمان نسبتاً زيادي را به خود اختصاص مي­دهد تا كاملاً آثار مخرّبش از بين برود.
    عادات عشقي را نبايد با خود عشق يكي دانست. وقتي عاشق از عشق خود متنفّر و يا نااميد مي­شود، عشق ديگر وجود ندارد؛ ولي عادات عشقي هم­چنان باقي است. هيجانات عشقي هم­چنان با عاشق است. بسياري از امورِ به ظاهر بي­ارتباط، موجب تحريك اين هيجانات مي­شود. و از طرفي او هم­چنان از بودن با ديگران لذّت نمي­برد.
    خصوصاً وقتي عاشق از عشقش متنفّر مي­شود، تناقضِ بسيار مخرّبي در روان عاشق ايجاد مي­شود. او مجبور است هم­چنان با معشوق و ياد او زندگي كند و حال آن كه از عشق خود متنفّر است. اين عادات هم­چنان ادامه مي­يابد تا زماني كه عشق به مرور خاطره گشته و دل به تدريج رها ­شود.
    مردن يا ميراندن عشق؟

    آن­چه گفته شد نحوه­ي رفتن عشق است، نه از بين بردن آن.
    اگر عاشق صبر كند تا آتش عشق، خود به خاكستر بنشيند، بسياري از فرصت­ها هم با آن خاكستر مي­شود. مثل تند بادي كه خود آرام گيرد و سيلي كه خود به كوير برسد و آتشي كه خود خاموش شود.
    با آرام شدن قدرت سهمگين عشق، ديگر بسياري از زمينه­­هاي رشد از بين رفته است. از شهر سعادت ويرانه­اي بيش بر جاي نمانده است. درخت­هاي آرزو سوخته و خانه­­هاي اميد ويران شده و مرداب گناه همه جا را پوشانده و فرصت­ها به تلّي خاكستر تبديل شده است.
    پس بايد كاري كرد كه قبل از اين كه عشق خودش خانه دل را ترك كند او را بيرون نمود تا دل هم­چنان دل بماند.
    مجموعه مطالب اين كتاب مي­تواند «آگاهي» به خواننده بدهد. در تابش نور «آگاهي»، ظلمت عشق ظلماني كم فروغ مي­شود و دربي از آسمان گشوده مي­گردد و اميد به ر­هايي جاني تازه مي­گيرد.
    لذا صرف مطالعه كتاب، زمينه نجات را آماده مي­سازد و عمل به دو توصيه ذيل را ساده مي­كند:
    اگر عاشق شهوتش را با غير معشوق فرو نشاند و كمبود­هاي عاطفي­اش را با معاشرت با اعضاء خانواده و دوستان صميمي بر طرف سازد و از همه مهم­تر از خداوند ياري بخواهد كه راه سخت عمل به اين توصيه­ها را براي او ساده كند، آن وقت مي­تواند هم جلوي خرابي بيش­تر «عشق اكنون» خود را بگيرد و هم از خطر درگيري دوباره با يك عشق ديگر بگريزد.
    به­ترين زمان پايان عشق

    چيزي كه به قطع عشق كمك شاياني مي­كند بريدن معشوق است. عاشق بايد از اين فرصت استفاده كند و ارتباط دوباره­اي را با معشوق ايجاد نكند.
    اين فرصت بارها در اختيار عاشق قرار مي­گيرد؛ ولي هر بار عاشق پا پيش مي­گذارد و التماس مي­كند و دل معشوق را با وعده­­هايي به دست مي­آورد. شايد دل او هم به دست نيايد، ولي لااقل حسّ ترحّم در او برانگيخته مي­شود. وضعيّت اسف­بار عاشق كه مفلوك­ترين بي­چاره جهان است! دلِ هر صاحب دلي را به ترحّم وامي­دارد چه رسد به دل معشوق.
    معشوق هر بار با وجودي كه مي­داند عاشق هم­چنان با توقّع­­هاي احمقانه­اش او را آزار خواهد داد؛ ولي باز به او ترحّم مي­كند.
    ولي معشوق نيز در نهايت و با استفاده از يكي از فرصت­ها پرونده عاشق را خواهد بست.

    [1] مراجعه كن به بحث رابطه عشق و شهوت.

  21. صلوات ها 9


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جمع بندی هویت اسلامی؟ایرانی؟ غربی؟ نسبت این ها با هم چه می تواند باشد؟
    توسط شهید علی اصغر پازوکی در انجمن حیات دنیوی انسان
    پاسخ: 60
    آخرين نوشته: ۱۳۹۴/۰۲/۱۲, ۰۷:۱۵
  2. سیر به سوی کمال و سوالی در مورد آن
    توسط ملاصدرا در انجمن تفاوت زن و مرد
    پاسخ: 61
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۲/۲۲, ۰۸:۲۷
  3. جمع بندی حد رعایت حلال و طیب بودن غذاها در دوران بارداری؟
    توسط ترنـم در انجمن احکام خوردنیها و آشامیدنیها
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۶/۱۴, ۱۰:۳۴
  4. آزادی یعنی چی؟!
    توسط hoorshid در انجمن حیات دنیوی انسان
    پاسخ: 62
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۳/۰۳, ۲۱:۱۴

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود