جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تازیانه زدن به امام کاظم

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    نوشته
    126
    حضور
    50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    426

    تازیانه زدن به امام کاظم




    در چه منبع تاریخی جریان تازیانه زدن به امام کاظم آمده است؟ صفحات؟

  2. صلوات ها 2


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۹
    نوشته
    2,900
    حضور
    21 روز 10 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8431




    با سلام وصلوات بر محمد وآل پاکش :

    شيخ كلينى روايت كرده از ابوخالد زبالى كه گفت : وقتى كه مى بردند حضرت امام موسى عليه السلام را به نزد مهدى عباسى واين اول مرتبه بود كه حضرت را از مدينه به عراق آوردند منزل فرمود آن حضرت به زباله ، پس من با اوسخن مى گفتم كه غمناك ديد فرمود: ابوخالد چـه شده مرا كه مى بينم تورا غمناك ؟ گـفتم : چـگـونه غمناك نباشم وحال آنكه تورا مى برند به نزد اين ظالم بى باك ونمى دانم كه با جناب توچه خواهد كرد، فرمود: بر من باكى نخواهد بود، هرگـاه فلان روز از فلان ماه شود استقبال كن مرا در اول ميل ، ابوخالد گفت : من همّى نداشتم جز شمردن ماهها وروزها تا روز موعود رسيد پس رفتم نزد ميل وماندم نزد آن تا نزديك شد كه آفتاب غروب كند وشيطان در سينه من وسوسه كرد وترسيدم كه به شك افتم در آنچه آن حضرت فرموده بود كه ناگـاه نظرم افتاد به سياهى قافله كه از جانب عراق مى آمد پـس استقبال كردم ايشان را ديدم امام عليه السلام را كه در جلوقطار شتران سوار بر استر مى آمد فرمود: ( اَيْها يا اَباخالِدٍ! ) ديگر بگوى اى ابوخالد! گفتم : لبيك يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ! فرمود: شك مكن البته دوست داشت شيطان كه تورا به شك افكند، گفتم : حمد خدايى را كه نجات داد تو را از آن ظالمان ، فرمود: به درستى كه من را به سوى ايشان برگـشتنى است كه خلاص ‍ نخواهم شد از ايشان

    يعقوب بن داود روايت كرده است كه چون هارون به مدينه آمد، من شبى به خانه يحيى برمكى رفتم واونقل كرد كه امروز شنيدم كه هارون نزد قبر رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم با اومخاطبه مى كرد كه پدر ومادرم به فداى توباد يا رسول اللّه ، من عذر مى طلبم در امرى كه اراده كرده ام در باب موسى بن جعفر، مى خواهم اورا حبس كنم براى آنكه مى ترسم فتنه برپا كند كه خونهاى امت توريخته شود، يحيى گـفت : چـنين گمان دارم كه فردا اورا خواهد گرفت . چون روز شد، هارون فضل بن ربيع را فرستاد در وقتى كه آن حضرت نزد جد بزرگـوار خود رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم نماز مى كرد، در اثناى نماز آن جناب را گرفتند وكشيدند كه از مسجد بيرون برند. حضرت متوجه قبر جد بزرگوار خود شد وگفت : يا رسول اللّه ! به توشكايت مى كنم از آنـچـه از امت بدكردار توبه اهل بيت بزرگـوار تو مى رسد، ومردم از هر طرف صدا به گريه وناله وفغان بلند كردند، چون آن امام مظلوم را نزد هارون بردند ناسزاى بسيار به آن جناب گفت ، وامر كرد كه آن جناب را مقيد گردانيدند ودومحمل ترتيب داد براى آنكه ندانند كه آن جناب را به كدام ناحيه مى برند، يكى را به سوى بصره فرستاد وديگرى را به جانب بغداد وحضرت در آن محمل بود ك به جانب بصره فرستاد، وحسان سروى را همراه آن جناب كرد كه آن حضرت را در بصره به عيسى بن جعفر بن ابى جعفر منصور كه امير بصره و پسر عموى هارون بود تسليم نمود، در روز هفتم ماه ذى الحجة يك روز پيش از ترويه ، آن جناب را داخل بصره نمودند ودر روز علانيه آن جناب را تسليم عيسى نمودند، عيسى آن حضرت را در يكى از حجره هاى خانه خود كه نزديك به ديوانخانه اوبود محبوس گردانيد ومشغول فرح وسرور عيد گرديد وروزى دو مرتبه در آن حجره را مى گشود، يك نوبت براى آنكه بيرون آيد ووضوبسازد، نوبتى ديگر براى آنكه طعام از براى آن جناب ببرند. محمّد بن سليمان

    شيخ طوسى رحمه اللّه از محمّد بن غياث روايت كرده كه هارون رشيد به يحيى بن خالد گـفت : برونزد موسى بن جعفر عليه السلام وآهن را از اوبردار وسلام مرا به او برسان وبگو:
    ( يَقُولُ لَكَ اِبْنُ عَمِّكَ اِنَّهُ قَدْ سَبَقَ مِنّى فيك يَمينٌ اَنّى لااُخَلّيكَ حَتّى تُقِرَّلى باْلاِسائةِ وَ تَسْئَلَنى الْعَفْوَ عَمّا سَلَفَ مِنْكَ وَ لَيْسَ عَلَيْكَ فى اَقْرارِكَ عارُ وَ لافى مَسْئَلَِتكَ اِيّاىّ مَنْقَصَةٌ ) ؛يعنى پـسر عمويت مى گويد كه من پيش از اين قسم خورده ام كه تورا رها نكنم تا آنكه اقرار كنى براى من به آنكه بد كرده اى واز من سؤ ال وخواهش كنى كه عفوكنم از آنچه از توسر زده ونيست در اين اقرارت به بدى بر توعارى ونه در اين خواهش ‍ وسؤ الت بر تونقصانى واين يحيى بن خالد ثقه ومحل اعتماد من ووزير من و صاحب امر من است از اوسؤ ال وخواهش كن به قدرى كه قسم به من عمل آمده باشد وخلاف قسم نكرده باشم ، پس هركجا خواهى بروبه سلامت . محمّد بن غياث راوى گويد كه خبر داد مرا موسى بن يحيى بن خالد كه موسى بن جعفر عليه السلام در جواب يحيى ، فرمود اى ابوعلى ! من مردنم نزديك است واز اجلم يك هفته باقى مانده است

    صاحب ( عمدة الطالب ) گفته كه در ايام شهادت آن حضرت هارون به شام رفت ويحيى بن خالد، سندى بن شاهك را امر كرد به قتل آن حضرت . پس ‍ گفته شده كه آن حضرت را زهر دادند وبه قولى آن حضرت را در ميان بساطى گذاشتند وچندان آن را پيچيدند تا آن حضرت شهيد شد. پس جنازه نازنينش را در محضر مردم آوردند كه تماشا كنند كه اثر جراحتى در اونيست ومحضرى تمام كردند كه آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته است وسه روز آن حضرت را در ميان راه مردم نهادند كه هر كه از آنجا بگذرد آن حضرت را ملاحظه كند وشهادت خود را در آن محضر بنويسد پس دفن شد به مقابر قريش انتهى




    نوفلى گفت كه يكى از كاتبان عيسى كه نصرانى بود وبعد، اسلام اظهار كرد رفيق بود با من ، وقتى براى من گفت كه اين عبد صالح وبنده شايسته خدا، يعنى موسى بن جعفر عليه السلام در اين ايام كه در اين خانه محبوس بود چـيزى چـند شنيد از لهوولعب وساز و خوانندگى وانواع فواحش ومنكرات كه گمان ندارم هرگز به خاطر شريفش آنها خطور كرده باشد.
    وبالجمله ؛ مدت يك سال آن حضرت در حبس عيسى بود ومكرر هارون به او نوشت كه آن جناب را شهيد كند. اوجراءت نكرد كه به اين امر شنيع اقدام كند، جمعى از دوستان اونيز اورا از آن منع كردند، چـون مدت حبس آن حضرت نزد او به طول انجاميد، نامه اى به هارون نوشت كه حبس موسى عليه السلام نزد من طول كشيد ومن بر قتل وى اقدام نمى نمايم ، من چـندان كه از حال اوتفحص مى نمايم به غير عبادت وتضرع وزارى وذكر ومناجات با قاضى الحاجات چيزى نمى شنوم و نشنيدم كه هرگز به تويا بر من يا بر احدى نفرين نمايد يا بدى از ما ياد نمايد بلكه پيوسته متوجه كار خود است به ديگرى نمى پردازد، كسى را بفرست كه من اورا تسليم اونمايم والاّ اورا رها مى كنم وديگر حبس وزجر اورا بر خود نمى پسندم . يكى از حواسيس عيسى كه به تفحص احوال آن جناب موكل بود گـفته كه من در آن ايام بسيار از آن جناب مى شنيدم كه در مناجات با قاضى الحاجات مى گـفت : خداوندا! من پـيوسته سؤ ال مى كردم كه زاويه خلوتى وگوشه عزلتى وفراخ خاطرى از جهت عبادت وبندگى خود مرا روزى كنى اكنون شكر مى كنم كه دعاى مرا مستجاب گردانيدى ، آنچه مى خواستم عطا فرمودى . چون نامه عيسى به هارون رسيد كس فرستاد وآن جناب را از بصره به بغداد برد ونزد فضل بن ربيع محبوس ‍ گردانيد.(93) ودر اين مدتى كه محبوس بود پيوسته مشغول عبادت بود و بيشتر اوقات در سجده بود.


    روايت شده كه چـون سندى بن شاهك جنازه آن امام مظلوم را برداشت كه به مقابر قريش نقل نمايد كسى را وا داشته بود كه در پـيش جنازه ندا مى كرد: هذا اِمام الرّافِضَةِ فَاعْرِفُوهُ؛ يعنى اين امام رافضيان است بشناسيد اورا. پس آن جنازه شريف را آوردند در بازار گذاشتند ومنادى ندا كرد كه اين موسى بن جعفر است كه به مرگ خود از دنيا رفته ، آگـاه باشيد ببينيد اورا، مردم دورش جمع شدند ونظر افكندند اثرى از جراحت يا خفگى در آن حضرت نديدند.(105) وديدند در پاى مباركش اثر حنّاء است ، پس امر كردند علما وفقها را كه شهادت خود را در اين باب بنويسند، تمامى نوشتند مگر احمد بن حنبل كه هرچه اورا زجر كردند چيزى ننوشت .منتهی الامال

    روايت شده: هارون، كنيزى خردمند و زيبا چهره و خوش اندام را (در ظاهر) براى خدمتگزارى، به زندان نزد امام كاظم(ع) فرستاد، و شخصى را مخفيانه مأمور كرد تا حال آن كنيز را براى او گزارش دهد، آن شخص ديد: آن كنيز زيباروى در زندان، به سجده افتاده و با سوز و گداز مى گويد:

    قدوس، سبحانك، سبحانك، سبحانك:

    «اى خداى پاك و منزه! تواز هر عيب و نقصى منزه هستى، منزه هستى، منزه هستى!»

    او را نزد هارون بردند، در حالى كه مى لرزيد و به آسمان نگاه مى كرد، همانجا مشغول نماز شد، وقتى كه از او پرسيدند: «اين چه حالتى است كه پيدا كرده اى؟»

    در پاسخ گفت: «عبد صالح (امام كاظم) را ديدم كه چنين بود.»

    او معجزه اى از امام كاظم (ع) كه دار زندان ديده بود براى هارون نقل كرد، هارون كه بر اثر كينه و حسد، به خشم آمده بود، به يكى از مأمورينش گفت: اين زن ناپاك را تحت نظر بگير تا اين نطالب را به كسى نگويد. آن كنيز همچنان مشغول عبادت بود تا اينكه قبل از شهادت امام كاظم (ع) از دنيا رفت
    .



    هارون ، ابتدا دستور داد امام هفتم (ع) را با غل و زنجير به بصره ببرند و به عيسى بن جعفر بن منصور كه حاكم بصره بود، نوشت ، يك سال حضرت امام كاظم (ع) را زندانى كند، پس از يك سال والى بصره را به قتل امام (ع) ماءمور كرد. عيسى از انجام دادن اين قتل عذر خواست . هارون امام را به بغداد منتقل كرد و به فضل بن ربيع سپرد. مدتى حضرت كاظم (ع) در زندان فضل بود. در اين مدت و در اين زندان امام (ع) پيوسته به عبادت و راز و نياز با خداوند متعال مشغول بود. هارون ، فضل را ماءمور قتل امام (ع) كرد ولى فضل هم از اين كار كناره جست .


    بارى ، چندين سال امام (ع) از اين زندان به آن زندان انتقال مى يافت . در زندان هاى تاريك و سياهچالهاى دهشتناك ، امام بزرگوار ما با محبوب و معشوق حقيقى خود (اللّه ) راز و نياز مى كرد و خداوند متعال را بر اين توفيق عبادت كه نصيب وى شده است سپاسگزارى مى نمود.



    مرحوم شيخ صدوق و ديگر بزرگان آورده اند:
    پس از آن كه چون هارون الرّشيد حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم عليه السلام را از زندان بصره به بغداد منتقل كرد، تحويل شخصى به نام سندى بن شاهك يهودى داده شد.
    و در زندان بغداد، حضرت بسيار تحت كنترل و فشار بود؛ و زير انواع شكنجه هاى روحى و جسمى قرار گرفت ، تا جائى كه حتّى دست و پا و گردن آن امام مظلوم عليه السلام را نيز به وسيله غل و زنجير بستند.
    امام حسن عسكرى عليه السلام در اين باره فرموده است :
    جدّم ، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام سه روز پيش از شهادتش ، زندان بان خود - مسيّب - را طلبيد و اظهار نمود:
    من امشب به مدينه جدّم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله مى روم تا با آن حضرت تجديد عهد و ميثاق نمايم و آثار امامت را تحويل امام بعد از خودم دهم .
    مسيّب عرض كرد: اى مولاى من ! شما در ميان اين غل و زنجير و آن همه ماءمورين اطراف زندان ، چگونه قصد چنين كارى را دارى ؟
    و من چگونه زنجيرها و درب هاى زندان را باز كنم ، در حالى كه كليد قفل ها نزد من نيست ؟!
    امام عليه السلام فرمود: اى مسيّب ! ايمان و اعتقاد تو نسبت به خداوند متعال و هچنين نسبت به ما اهل بيت عصمت و طهارت سُست است .
    و سپس حضرت افزود: همين كه مقدار يك سوّم از شب سپرى گرديد، منتظر باش كه چگونه خارج خواهم شد.

    مسيّب گويد: من آن شب را سعى كردم كه بيدار بمانم و متوجّه حركات امام موسى كاظم عليه السلام باشم ؛ ولى خسته شدم و خواب چشمانم را فرا گرفت ؛ و لحظه اى در حال نشسته ، خوابم برد.
    ناگهان متوجّه شدم كه حضرت با پاى مباركش مرا حركت مى دهد، پس ‍ سريع از جاى خود برخاستم ؛ و هر چه نگاه كردم اثرى از ديوار و ساختمان و زندان نديدم ، بلكه خود را به همراه حضرت در زمينى هموار مشاهده نمودم .
    و چون گمان كردم كه آن حضرت مرا نيز به همراه خود از آن ساختمان ها بيرون آورده است ، گفتم : ياابن رسول اللّه ! مرا نيز از شرّ اين ظالم نجات بده .
    حضرت اظهار نمود: آيا مى ترسى تو را به جهت من از بين ببرند و بكُشند؟
    و سپس افزود: اى مسيّب ! در همين حالى كه هستى ، آرام باش ، من پس از مدّتى كوتاه باز مى گردم .
    مسيّب با تعجّب سؤال كرد: ياابن رسول اللّه ! غل و زنجيرى كه بر دست و پاى شما بود، چگونه گشودى ؟!
    امام عليه السلام فرمود: خداوند متعال به جهت ما اهل بيت ، آهن را براى حضرت داود عليه السلام ملايم و نرم كرد؛ و اين كار براى ما نيز بسيار سهل و ساده است .
    آن گاه حضرت از نظرم ناپديد گشت و با ناپديد شدنش ديوارها و ساختمان زندان با همان حالت قبل نمايان گرديد.
    و چون ساعتى گذشت ناگهان ديدم ديوارها و ساختمان زندان به حركت درآمد و در همين حالت ، مولا و سرورم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را ديدم كه به زندان بازگشته است و همانند قبل غل و زنجير بر دست و پاى مبارك حضرت بسته مى باشد.
    از ديدن اين معجزه ، بسيار تعجّب كردم و به سجده افتادم .
    بعد از آن امام عليه السلام به من فرمود: اى مسيّب ! برخيز و بنشين ؛ و ايمان خود را تقويت و كامل گردان ، و سپس افزود: من سه روز ديگر از اين دنيا و محنت هاى آن خلاص خواهم شد و به سوى خداوند متعال و مهربان رهسپار مى گردم. عيون اءخبارالرّضا عليه السلام : ج 1، ص 100، ح 6، هداية الكبرى : ص 265، عيون المعجزات : ص 107، مناقب ابن شهرآشوب : ج 4، ص ‍ 303 با تفاوت در بعضى عبارتها.

    عاقبت آن امام بزرگوار در سال 183 هجرى در سن 55 سالگى به دست مردى ستمكار به نام (سندى بن شاهك ) و به دستور هارون مسموم و شهيد شد.


    ( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ الطّاهِرينَ وَ صَلِّ عَلى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَصىِّ الاَبْرارِ وَ اِمامِ الاَخْيارِ وَ عَيْبَةِ اْلاَنْوارِ وَ وارِثِ السَّكينَةِ وَالْوِقارِ وَ الْحِكَمِ وَ اْلا ثارِ، الَّذى كانَ يُحيِى اللَّيلَ بِالسَّهَرِ اِلَى السَّحَرِ بِمُواصَلَةِ الاْسْتِغْفارِ، حَليفِ السَّجْدَةِ الطَّويلَةِ وَ الدُّمُوعِ الْغَزيرَةِ وَ الْمُناجاتِ الْكَثِيرَةِ وَ الضُّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ وَ مَقَرِّ النُّهى وَ الْعَدْلِ وَ الْخَيْرِ وَالْفَضْلِ وَالنَّدى وَالْبَذْلِ وَ مَاءْلَفِ الْبَلْوى وَالْصَّبْرِ وَالْمُضْطَهَدِ بِالظُّلمِ وَالْمَقْبُورِ بِالْجَوْرِ وَالْمُعَذَّبِ فى قَعْرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطاميرِ، ذِى السّاقِ الْمَرضوضِ بِحَلَقِ الْقُيُودِ وَالْجَنازَةِ الْمُنادى عَلَيْها بِذُلِّ الاِسْتِخْفافِ وَالْوارِدِ عَلى جَدِّهِ الْمُصْطَفىَ وَ اَبيهِ الْمُرْتَضى وَ اُمِّهِ سَيِدَةِ النِّسآءِ بِاِرْثِ مَغْصُوبٍ وَ وَلاءٍ مَسْلُوبٍ وَ اَمْرٍ مَغْلُوبٍ وَ دَمٍ مَطْلُوبٍ وَ سَمٍّ مَشْرُوبٍ. اَللّهُمَّ وَ كَما صَبَرَ عَلَى غَليظِ الْمِحَنِ وَ تَجَرُّعِ غُصَصِ الْكُرَبِ وَاسْتَسْلَمَ لِرِضاكَ وَ اَخْلَصَ الطّاعَةَ لَكَ وَ مَحَضَ الْخُشُوعَ وَاسْتَشْعَرَ الْخُضُوعَ وَ عادَى الْبِدْعَةَ وَ اَهْلَها وَ لَمْ يَلْحَقْهُ فِى شَى ءٍ مِنْ اَوامِرِكَ وَ نَواهيَك لَوْمَةٌ لائمٍ، صَلِّ عَلَيْهِ صَلَوةً نامِيَةٌ مُنيفَة زاكِيَةً تُوجِبُ لَهُ بِها شَفاعَةَ اُمَمٍ مِنْ خَلْقِكَ وَ قُروُنٍ مِنْ بَراياَكَ وَ بَلِّغْهُ عَنّاتَحِيَّةً وَ سَلامَا وَ آتِنا مِنْ لَدُنْكَ فِى مُوالاتِهِ فَضْلا وَ اِحْسانا وَ مَغْفِرَةً وَ رِضْوانَا، اِنَّكَ ذُوالْفَضْلِ الْعَميمِ وَ التَّجاوُزِ الْعَظيم ، بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ. )ابن طاوس
    سلام و درود بر آن شكنجه ديده در قعر زندانها و تاريكيهاى گودالها، صاحب ساق پاى كوفته شده به وسيله حلقه هاى زنجيرها. »

    سلام بر جنازه اى كه با كمال خوارى و اهانت، بر او فرياد كردند، سلام بر آن وارد شده بر جد خود حضرت مصطفى(ع)، و پدرش حضرت مرتضى (ع) و مادرش سرور همه بانوان، با ارثى غصب شده و مقام امامت ربوده شده و حكومت مغلوب گشته وخونى كه مطالبه مى شود، و زهرى كه به او خورانيدند

    http://www.hodablog.ir/PageItem-1428.aspx



  5. صلوات ها 5


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود