صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خلاصی از ترس == (درخواست راهنمایی) (کارشناس حامی)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    علاقه
    امام رضا - رهبرم سید علی - علم - برنامه نویسی - دندانپزشکی - طبیعت - دریا - بارون
    نوشته
    279
    حضور
    5 روز 15 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14
    صلوات
    2287

    خلاصی از ترس == (درخواست راهنمایی) (کارشناس حامی)




    سلام
    یه راهنمایی از کارشناسان محترم میخوام و امیدوارم لطف کنن و پاسخ بدن
    من متاسفانه آدم ترسویی هستم و این ترس واقعا زندگیم رو تحت تاثیر قرار داده
    و شدیدا توانایی هام رو محدود کرده و وآزارم میده

    ترس از سلامتی عدم موفقیت....
    مشکلاتم:
    مثلا رفتم شنا یاد گرفتم در حالی از جای عمیق حسابی وحشت داشتم
    بعد 2 جلسه مربی گفت واقعا حرفه ای شنا میکنی باورم نمیشه که میگی جایی یاد نگرفتم
    اما متاسفانه از جای عمیق انقدر میترسم که وقتی مربی میگه شیرجه بزن انگار میخوام بپرم تو آتیش جهنم
    وقتی اطرافیان(چند تا غریق نجات دیگه و اونایی که بلدن)با تعجب زیاد ازم میپرسن تو که هم تحصیل کرده ای هم انقدر بلدی برا چی میترسی؟؟
    واقعا هم خورد میشم اما نمیتونم به این ترسم غلبه کنم
    (البته به نظر خودم بیخودی تعریف میکنن و خیلی بزرگش میکنن)
    البته اونا موفق میشن و میپرم جای عمیق(البته از خجالت) ولی میام بیرون باز ترس ترس ترستجربه حالت غرق شدن هم نداشتما ولی خوب میترسم.


    در زمینه کاری بخاطر چند تا پروژه دانشجویی که خیلی شاهکارم نبود کلی پیشنهاد کاری داشتم.
    در حالی میدونم بچه های کلاس جز 2-3 نفر کسی در اون حدم کار بلد نبودن.اما واقعا برا شروع کار میترسم.میگم بذارید یه کتاب در زمینه کاریم بخونم حسابی که یاد گرفتم بعد شروع کنم.اما برا همین شروعش هم میترسم
    هرچقدرم رقم کار میره بالا ترسم بیشتر میشه میگم بذارید مفتی کار کنم تا راه بیفتم

    اخیراً 1 مزاحم داشتم که چون دید بهم نمیرسه میخواست با آبروم بازی کنه
    ترس منو دیوونه کرده بود که اگه بیرون بلایی سرم بیاره کاری کنه چیکار کنم

    موقع امتحان رانندگی جناب سرهنگ لطف کردن کلی تعریف فرمودن
    که ماشاا... دخترم خیلی عالیه و...
    عوض اینکه خوشحال بشم ازش پرسیدم مسخرم میکنید؟
    ایشونم با یه قیافه خیلی جدی گفتن مگه من باهات شوخی دارم؟!

    اعتماد به نفسمم زیر صفر
    کمال گرا هستم
    شدیدا متکی به تعریف دیگران هستم
    متاسفانه یه 1 سالیه دیگه تعریف و تمجید دیگران هم روم تاثیر نمیذاره
    فکر کنید از قیافه و ظاهرم تعریف میکنن اما از اینکه شاید پسری پیدا نشه که به دلش بشینم میترسم.در حالی هرجا میرم عکس العمل اطرافیان نشون میده که خوششون میاد ولی کسی
    اقدام آنچنانی نمیکنه فقط نگاه نگاه
    منم میترسم که بدبخت میشمو تا آخر عمر مجرد میمونمو آه همه اونایی که ردشون کردم...

    پارسال کنکور دادم همه مطمئن بودن که حداقل امیرکبیر قبولم.گرچه خودم این احتمالشونو قبول نداشتمسر کنکور همچین گند زدم رتبم از تنبل ترین شاگردم افتضاح تر شد
    نتیجه های امسالم چند روز دیگه میاد همه انتظارشون یه رتبه خوبه
    اما اضطراب اینکه چی میشه کلا ریختتم بهم

    ترس از دزد و مرگ و سلامتی و ...اینا خورده ترسان

    این ترس روحمو آزار میده

    جالب اینجاس که همه از برخوردم فکر میکنن یه آدم فوق العاده زرنگ و با شهامتم
    وقتی کاری ازم میخوان و من کلمه ترس رو میارم طرف کلا میشه علامت تعجب
    که من چرا میترسم؟ منم از خجالت آب میشم

    نمیدونم چرا آدمای زیادی میان با هام هم کلام میشن
    چه حرفایی هم میگن حالا دخترا(انقدر دلم میخواست باهات دوست شم و از این حرفا انگار مثلا من کیم).به همه روحیه میدم اهل بگو بخندم نه برای جلب توجه و... نه خصلتم اینه
    (این خصلتام ته مونده از دوران نترسیمه) به هر کی هم روحیه دادم دفعه بعدی که دیدمش از موفقیتش گفته.اما خودم....

    خلاصه کانون توجه و مثلا استعداد و توانایی.خدا خیلی چیزایی که همه حسرتشو میکشن بهم داده.اما بزرگترین چیزی که ندارم عرضه و جربزه اسشدم یه آدمو بزدل و ترسو که فقط دارم لحظه لحظه هامو از دست میدم

    ببخشید که خیلی پر حرفی کردم .
    منتظر راهنمایی هاتون هستم
    مرسی



  2. صلوات ها 7


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    124
    حضور
    2 ساعت 42 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    433



    جانا سخن از زبان ما میگویی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
    منم این مشکلو دارم ....زیااااااااااد....
    کلا ترسوام...اما کمی ترسام فرق داره و دلیلشم میدونم...
    از تنهایی و تاریکی و دعوا وحشت دارم....شبا بارونیو رعدو برقو خلاصه خدا نکنه برق یه شب بره!
    دلیلشم این بود (البته اونجور که خودم فک میکنم).... که وقتی 6 سالم بود یه سریال ترسناک بود که نشون میداد رو منم نمیگفتم میترسمو نگاه میکردم....ترسناک نبود..... حتی شاید به نظر خیلیا اینکه من از اون میترسیدم خنده دار به نظر میومد..... اما خب من 6 ساله بودمو این ترس موند تو منو اذیتم کردو میکنه.....البته با کسی در موردش هنوزم حرفی نزدم.... اما هنوزم اون فیلم لحظه به لحظش تو ذهنمه و جالبه با اینکه بزرگ شدم اما از اون صحنه ها فیلم مثه بچگیام میترسم!!!!!!!!!!!!!!!و بعضی لحظا اون فیلم مثه همون روزا تو خاطرم مونده
    ویرایش توسط zahrarezaei : ۱۳۹۱/۰۳/۰۱ در ساعت ۱۵:۲۸

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    291
    حضور
    1 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    506



    این ترسا که خیلی خوبه !
    هموفوبیای اجتماعی بگیری میفهمی ترس یعنی چی
    منم ترس از بلندی و تاریکی دارم
    بچه که بودم نمیترسیدم ولی پدر مادرم اینقدر ترسوندن که مثلا شلوغی نکنم به این روز افتادم یه زمانی رو دیوار اینور اونو میدودیم الان نمیتونم روی چهار پایه برم!
    البته ترس از تاریکیم یه مدتیه (حدود یک سال) که فیلم ترسناک نگاه نمیکنم و تا حد زیادی مشکلم برطرف شده
    به نظر من برین روانپزشک خیلی خوبه

  7. صلوات ها 6


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    تنها به یاد توست، جوش و خروش ما / ای مهدی عزیز، ای آخرین امید
    نوشته
    3,382
    حضور
    16 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    44
    آپلود
    22
    گالری
    495
    صلوات
    31674



    نقل قول نوشته اصلی توسط mahdiya نمایش پست ها
    به همه روحیه میدم اهل بگو بخندم نه برای جلب توجه و... نه خصلتم اینه
    (این خصلتام ته مونده از دوران نترسیمه:cheshmak:)

    با سلام و احترام

    چند سالتونه؟
    از چه زمانی این ترس در شما بوجود اومده؟
    علت خاصی هم داشته یا نه؟
    از اعضای خانوادتون شخص دیگه ای هم این روحیه رو داره؟

    با تشکر




    امام حسین علیه السلام میفرمایند: هرکس هدف و خواسته ای را با معصیت و نافرمانی خدا بجوید, بیشتر از آنچه را که بدان امید دارد از دست میدهد و سریعتر در آنچه که از آن میترسید واقع میشود.

  9. صلوات ها 5


  10. #5

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    علاقه
    امام رضا - رهبرم سید علی - علم - برنامه نویسی - دندانپزشکی - طبیعت - دریا - بارون
    نوشته
    279
    حضور
    5 روز 15 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14
    صلوات
    2287



    25 سال
    دقیقا نمیدونم فکر کنم بخاطر کنکورم بعد یه مشکلی برا خانوادم پیش اومد که اضطراب زیادی داشتم گرچه خیلی مقاوم بودم
    بعدشم یه مشکلی در دانشگاه که اضطراب شدیدی رو پشت سر گذاشتم که حتی دستگاه گوارشمو شدید تحت تاثیر گذاشت و نزدیک 10 کیلو وزن کم کردم.
    اما بعدش به لحاظ روحی و جسمی خیلی زیاد بهبود پیدا کردم
    اینا مربوط به 3 تا 5 سال پیشه.
    مادرم در گذشته ترس زیادی از دزد داشتن که به خودی خود برطرف شد
    البته به لطف خدا



  11. صلوات ها 6


  12. #6

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    علاقه
    روانشناسي ومشاوره،پژوهش درعلوم مختلف
    نوشته
    970
    حضور
    1 روز 7 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    5507



    سلام..اجازه هست وارد بحث قشنگتون بشم؟

    ترس فاکتوری هست که هزاردلیل مربوط میشه بهش...تاریشه یابی نشه نمیشه حلش کرد...(البته ترس درحد تعادل خوبه....باعث تلنگروحرکته)

    گاهی علت ترس برمیگرده به کودکی...1_مثل جریانه دوستمون که ازفیلم دوران6سالگی

    ترس داره
    .....
    که واسه اینکار خانواده باید دوباره همون فیلمو بذارن...وبشینن همون

    جایی که درذهن دوستمون بوده وتصویر رو عینا تکرار کنن...

    وبعد فیلم رو بدون صدا بذارن.....وهمراه اون بهترین عضوخانواده به عنوان تصویر جدید

    ذهن شما بیاد کنارتون وشما رو درآغوش بگیره تاوقتی که فیلم تمام بشه...وسط فیلم باشما صحبت هم بکنه ودرمورد الان شما مثلا وضعیت درسی ویا چیزای دیگه باشما حرف بزنه...

    باردوم هم فیلم رو بذارید اما اینبار باصدا باشه....باز صحنه تکرار بشه اینبار هم اون عضو صمیمی به عنوان تصویر جدید بیاد کنارتون...

    تصویر جدید دوم باید خوراکی کنارتون باشه چیزی که دوس دارید...مثل تخمه....یا پفک و...

    چندروز بعد...دوباره فیلم رونگاه کنید اما این بار اون فرد کنارتون نباشه.....خوردنی هم نباشه...وفقط افراد سرجای خودشون باشن..(به بازیگری خانواده نیاز هس....اگر دردسترس نیستن...یکی دونفرهم باشن کافیه)

    بارآخر فیلم روتنهایی نگاه کن...

    این روش شرطی کردن ذهنه...بازی باتصاویر ذهن..چون تصویرها هستن که ترس رودرشما ایجادکردن پس همون تصویرهاباید کناربرن....

    اگر سرکوبش کنیم بدتر میشه.....پس واردش میشیم اما با سیاست به کاربردن تصاویر جدید...

    2_مورد بعدی امرونهی زیادخانواده....که دوست بعدی بهش اشاره کردن...

    دراین مورد یه راهش اینه که همان کسی که شما رو امر نهی میکرد الان امرونهی

    هاشو شروع کنه دوباره اما واژه ها رو عوض کنه...روزی چندبار ازشما بخواد که وسایل

    رو که بالا هستن روجابه جاکنید...

    شاید فکر کنیدای بابا اونقدرها هم مهم نیست که بیایم این همه خانوادمو به زحمت بندازم که بیان واسه من تصویر بسازن!

    اما خیلی مهمه...اگر ترس از حالت عادیش خارج بشه خصوصا خصوصا ریشه اش کودکی باشه...

    تاثیرش آنقدری بوده که رعدوبرق و...وصدابلند درشما واکنش نشان میده...پس حتما اقدام کنید..

    ممکنه خیلی رسوخ کرده باشه که واسه ادامش بعد ازدیدن چندبار فیلم وارد مراحل الان

    ترس بشید...مثلا همه جا رو خاموش کنید و با اعضای خانواده درتاریکی بنشینید و مهربانانه صحبت کنید...ویا درجای تاریک کارآرامش دهنده مثل عبادت ونماز بپردازید یا با کسی که بسیاربه شماآرامش میده صحبت کنید...اینطوری کم کم تاریکی زیبا میشه...

    زیربارون برید دفعه اول باخانواده....
    وبه صدارعدوبرق توتاریکی گوش کنید..درمورد صداش وزیبایی بارون باخانواده

    ویاهمراهتون صحبت کنید...دفعات بعد کم کم تنها برید ودرمورد بارون ورعدبرق دکلمه بگیدیاشعر..

    سعی کنید اینطوری تصاویرذهنتون رو تغییربدید..
    تمام تصاویر دست خودتونه...که چطوربه نفع خودتون عوضش کنید..

    4_واما مهدیه جان....
    مال شما مرتبط با خودکم بینی هم هست...
    ترس شما ریشه اصلی موضوع نیست.....برمیگرده که خودکم بینی شدید که قبلا حتما یه طورایی سرکوب شده..

    خانواده خصوصا ترس خانوادگی هم بهش جهت داده...کم کردن وزن بدن اون هم تااین

    اندازه برمیگرده به ضعیف بودن بدن وناهماهنگی اون با قدرت روحی....که احتمالا بزرگ نمایی ذهنی هم داشته اید...

    حتما باید دید که چی بوده که شما روبا این همه استعداد تا این اندازه خودکم بین کرده..

    به جزئیات بیشترنیاز هست...اگر دوست دارید در بخش بحث گروهی(مشاوره)توی بخش

    چکاب......حدود10سوال گذاشتم...خواهش میکنم پاسخ بدید(یا خصوصی....یا اینجا)تا یه کم بیشتر ازشخصیت شما روشن بشه..
    متشکرم..
    موفق باشید..


    ویرایش توسط سبزينه ظهور : ۱۳۹۱/۰۳/۰۱ در ساعت ۱۸:۲۲
    اللهم عجل لولیک الفرج
    السلام علیک یا ابا صالح المهدی



  13. صلوات ها 4


  14. #7

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    124
    حضور
    2 ساعت 42 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    433



    نقل قول نوشته اصلی توسط سبزينه ظهور نمایش پست ها
    [size=3]سلام..اجازه هست وارد بحث قشنگتون بشم؟

    ترس فاکتوری هست که هزاردلیل مربوط میشه بهش...تاریشه یابی نشه نمیشه حلش کرد...(البته ترس درحد تعادل خوبه....باعث تلنگروحرکته)

    گاهی علت ترس برمیگرده به کودکی...1_مثل جریانه دوستمون که ازفیلم دوران6سالگی

    ترس داره
    .....
    که واسه اینکار خانواده باید دوباره همون فیلمو بذارن...وبشینن همون

    جایی که درذهن دوستمون بوده وتصویر رو عینا تکرار کنن...

    وبعد فیلم رو بدون صدا بذارن.....وهمراه اون بهترین عضوخانواده به عنوان تصویر جدید

    ذهن شما بیاد کنارتون وشما رو درآغوش بگیره تاوقتی که فیلم تمام بشه...وسط فیلم باشما صحبت هم بکنه ودرمورد الان شما مثلا وضعیت درسی ویا چیزای دیگه باشما حرف بزنه...

    باردوم هم فیلم رو بذارید اما اینبار باصدا باشه....باز صحنه تکرار بشه اینبار هم اون عضو صمیمی به عنوان تصویر جدید بیاد کنارتون...

    تصویر جدید دوم باید خوراکی کنارتون باشه چیزی که دوس دارید...مثل تخمه....یا پفک و...

    چندروز بعد...دوباره فیلم رونگاه کنید اما این بار اون فرد کنارتون نباشه.....خوردنی هم نباشه...وفقط افراد سرجای خودشون باشن..(به بازیگری خانواده نیاز هس....اگر دردسترس نیستن...یکی دونفرهم باشن کافیه)

    بارآخر فیلم روتنهایی نگاه کن...

    این روش شرطی کردن ذهنه...بازی باتصاویر ذهن..چون تصویرها هستن که ترس رودرشما ایجادکردن پس همون تصویرهاباید کناربرن....

    اگر سرکوبش کنیم بدتر میشه.....پس واردش میشیم اما با سیاست به کاربردن تصاویر جدید...
    بله درسته..... اما مشکل اینجاست اون فیلم برا بچگیامه و من اسمشم نمیدونم...فقط میدونم یه سریال بود که یه بار از تلوزیون پخش شد.... ساعت 12 1 ظهر هم پخش میشد!!!!!!! برا همینم نمیتونم این حرکتو انجام بدم.....
    ممنون از توجهتون و راهنماییتون:)

  15. صلوات ها 2


  16. #8

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    علاقه
    روانشناسي ومشاوره،پژوهش درعلوم مختلف
    نوشته
    970
    حضور
    1 روز 7 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    5507



    سلام عزیزم...
    واقعا؟....خب اشکال نداره.....ای کاش حداقل میدونستید سریاله چی بود...
    اما اشکال نداره......
    تصاویرش یادتونه؟
    اگر میشه بهم بگید که تصویرهاش چی بودن؟مثل تاریکی؟رعدوبرق؟و.....
    اوج شدت ترس واون تصویری که توی ذهنتون مونده باجزئیاتش بگید..
    متشکرم..
    منتظرم

    اللهم عجل لولیک الفرج
    السلام علیک یا ابا صالح المهدی



  17. #9

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    124
    حضور
    2 ساعت 42 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    433



    نقل قول نوشته اصلی توسط سبزينه ظهور نمایش پست ها
    سلام عزیزم...
    واقعا؟....خب اشکال نداره.....ای کاش حداقل میدونستید سریاله چی بود...
    اما اشکال نداره......
    تصاویرش یادتونه؟
    اگر میشه بهم بگید که تصویرهاش چی بودن؟مثل تاریکی؟رعدوبرق؟و.....
    اوج شدت ترس واون تصویری که توی ذهنتون مونده باجزئیاتش بگید..
    متشکرم..:gol:
    منتظرم
    سلام بانو سبزینه:)
    بله متاسفانه...داستان برا خانومی بود که تو ذهنش یه شخصیتی بود... شخصیت مرد بود...و باعث اذیت این خانم بودو هیچ کسم به جز این خانم نمیدیدش.و اونم هروقت میومد که کسی نبود......
    و خیلی وقتا تو فیلم شبا بارونی بودو صحنه ها دلهره اورش همش با بارونو رعدو برق همراه بود
    من تا چند سال پیش به هیچ وجه تنها نمی موندم خونه!!!!!!!!!!
    اون شخصیت برام ترس داشت .....هروقت که میومد تو فیلم..... یه اقایی بود که جلوی موهاش ریخته بود.... ولی موهاش بلند بودو مشکی و فرم رفتارشو خنده هاش برام ترس داشت.....
    بدترین صحنه ای که تو ذهنمه هم برا وقتیه که اون خانم تنها بود از ترسش میره طبقه پایین ولی کسی درو باز نمیکنه و کسی نبوده.... تو راه پله به طبقه بالا نگاه میکنه..... و اون اقا میخندیدو خم شده بودو نگاهش میکردو وحشتی که اون خانمه تو فیلم داشت.....
    و یه صحنه که تصادف میکنن.... یه پیکان ابی بود...که از دره میوفته پایین..... هوا اون روزش افتابی بود!....و موزیکشم بد بود...... هنوز تو ذهنم مونده!
    بازم ممنون:)

  18. صلوات ها 2


  19. #10

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    علاقه
    روانشناسي ومشاوره،پژوهش درعلوم مختلف
    نوشته
    970
    حضور
    1 روز 7 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    5507



    سلام دوست عزیز...
    واقعا چه وحشتناک بودو....
    این صحنه هاشه:
    بارون ورعدوبرق.....تاریکی.....چهره یه مرد خیالی توی توهم اون خانم که ازجلو مونداشته.....طبقه پایین....دره.....صدای موزیکه بد....پیکان آبی....

    اگر علت ترس وریشه اش فقط ازهمین فیلم باشه میشه با چیدن این تصاویر واسش برنامه چید..
    باید بتونیم به کمک هم این تصاویر قدیمی رو ویرایش کنیم توی ذهنمون...
    البته راه زیاد هست...اما این یه راه آسمونه شرطی کردنه ذهن....که با کنارهمقرار دادن
    تصاویر جدیدوجایگزین قبلی ها موضوع روحل کنه...

    اگر فکر میکنید جریان این موضوع خیلی مهمه واستون تا به طور کلی باهم چندتصویر جدید بسازیم....

    اگرم فکر میکنید ذهنی که الان بزرگ شده میتونه با این ترس کناربیادوخیلی درگیری پیدانکرده تا کنارش بذاریم....چون اگر ذهنتون واسش حادنشده یعنی بامرور زمان عادی میشه وتصویرای فیلم و توهمش براتون خیلی عادی میشه...

    اما بااین حال فعلا چندتا نمونه تصویر واستون میسازم دوست داشتین به شکلی که دوست دارین بررسیش وعملیش کنید:

    در وهله اول سعی کنید بین تصاویری که گلچین کردم ارتباط برقرار کنید..

    مثلا یه جایی توی طبیعه که ظهرباشه.....کناریه دره.....به عنوان یه سفر کوچیک برید...

    وکسی که توی زندگی ازش تصویرمثبت وآرامش دهنده دارید روباخودتون ببرید...
    ازش درخواست کنید لباس آبی بپوشه(هم رنگ پیکانی که توی دره افتاد)
    به سمت پایین دره برید...

    واونجا غذا میل کنیدمثل یه سفرعادی...
    ازهمراهتون بخواهید تا باشما درمورد چیزایی که دوس دارین صحبت کنه...اگر هم باخانواده برید چه بهتر...

    چندبار باید به این سفربرید....
    اینطور ذهنتون یادمیگیره تصاویروخودش کنارهم بچینه....اینطوری شماوارد ترستون میشید اما باشیوه دیگه....

    چون علت اصلی ترس تصاویرساختگی ذهنمونه....خودمون واسه ذهنمون ترس درست میکنیم بااینکه تصاویروهم هستنوخودمون میدونیم ساختگیه...اما به صورت ملکه ذهن

    هروقت اسمش میادذهنتون شرطی شده میترسه...
    اشکال نداره خیلی راحت تصویروعوض کنید....

    زمانی که دارید ازدره پایین میایید آهنگی که دوس دارید گوش کنید...یه آهنگ آروم وملایم...

    یاتصویردوم:
    هرروقت بارون میادورعدوبرق...(اگرم شب باشه بهتر)با خانواده ویا مادریاپدرکه مایه آرامشه برید توی حیاط توی تاریکی بشینید زیربارون....

    وبااونها درمورد عظمت وزیبایی بارون صحبت کنید...اگر بتونید حس شعرتون روفعال کنید هم عالی ترمیشه...بعدهمون موقع صدای رعدوبرق رو ضبط کنیدوازخانواده هم بخواهید

    بلندصحبت کنند وچیزای خوب بگن..صدای اونها هم ضبط بشه...وهمیشه گوشش کنید...اینطوری ذهنتون یادمیگیره که کناررعدوبرق که به وحشت شرطی شده بودبه آرامش انتقال پیداکنه....

    وهم چنین:
    اگر توی خونه زیرزمینی دارین ویا طبقه پایین....ویاپله هایی که روبه پایین باشن...

    هرچندوقت یک بار اونجا برید(با کسی که منبع آرامشه...اگرپدریابرادرباشه بهتره)ودراونجا

    بافردمورد نظر صحبت کنید...درمورد مسائل الان زندگی....مثل درستون ویاغیره..توی چیزایی که توی اون موفق شدید صحبت کنید..

    در واقع میخواهیم تصاویر رو توی ذهن شما عوض کنیم....

    یه جوربازی با ذهنه.....خیلی هم راحته.....فقط اگر فکرکردید نمیتونید هیچ کدومشو

    انجام بدید و یا یه راه حل دیگه میخواهین بفرمایید تادوستان وارد انتقال آگاهی بشن......انتقال آگاهی هم باعث کم شدن ترسهایی که با تصاویر کاذب هست خصوصا ترسهای کودکی میشه.......

    اللهم عجل لولیک الفرج
    السلام علیک یا ابا صالح المهدی



صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 17
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۶/۰۹, ۰۹:۴۴
  2. تو میایی ای پسر فاطمه
    توسط safareeshghe در انجمن مهدویت و آخرالزمان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۴/۲۰, ۱۹:۴۷
  3. پاسخ: 5
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۳/۰۸, ۲۱:۴۲
  4. مقایسه ؛ بلایی خانمان سوز یا سکویی برای پرش؟؟؟؟؟
    توسط راهی در انجمن مهارت های زندگی
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۷/۱۹, ۲۲:۰۲

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود