جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: جناب مقدس اردبیلی کیست؟(به مناسبت سالگردشان)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    جان فدا کردن برای خاک پای مولایم امام زمان ، احادیث اهل بیت ،
    نوشته
    262
    حضور
    6 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    694

    راهنما جناب مقدس اردبیلی کیست؟(به مناسبت سالگردشان)




    مقدس اردبیلی(قدس الله روحه الشریف)

    مقدس (محقق ) اردبيلی کيست؟
    مهدى موعود ( ترجمه بحار الأنوار)
    ملا احمد اردبيلى نجفى متوفى بسال 993 كه در ميان فقها و دانشمندان، معروف به (محقق اردبيلى) و نزد عموم مردم مشهور به «مقدس اردبيلى» است از مشاهير فقهاء و محققين دانشمندان ماست، در فقه و اصول و حكمت و كلام استاد مبرز و در زهد و قدس و تقوى يگانه روزگار بوده. مؤلف در مقدمه بحار ميگويد: «محقق اردبيلى در قداست نفس و تقوى و زهد و فضل بمقام نهائى رسيد، در ميان متقدمين و متأخرين علماء شخصيت بزرگى چون او را سراغ ندارم.
    خداوند او را با ائمه طاهرين يك جا گردآورد. كتب او داراى بالاترين مراتب دقت نظر و تحقيق است»
    محدث عظیم جناب حر عاملی می فرماید :«احمد بن محمد اردبیلی عالمی فاضل ، محققی عابد ، مورد اطمینان و پارسا ، عظیم الشان و جلیل القدر بود.»
    جناب مصطفی تفرشی از معاصرین ایشان می نویسد :«او متکلمی فقیه و عظیم الشان و جلیل القدر و بلند منزلت و با ورع ترین شخص اعصارش و عابد ترین و با تقوا ترین انها بود.»
    كتاب شرح ارشاد علامه حلى و آيات الاحكام و حديقة الشيعه بفارسى از كتب معروف محقق اردبيلى است دانشمندان بزرگى مانند ملا عبد اللَّه شوشترى، شيخ حسن صاحب معالم، سيد محمد صاحب مدارك و امير فيض اللَّه تفرشى؛ و مير علام از شاگردان وى ميباشند. محقق اردبيلى در شيراز حكمت و فلسفه را از محضر جمال الدين محمود بزرگترين شاگرد جلال الدين دوانى فرا گرفت و از اين رو از حكما نيز بشمار ميرود در ماه رجب سال 993 رحلت كرد.
    مقدس اردبيلی و اميرالمومنين و داستان تشرفشان
    جماعتى از علماء از سيد فاضل ميرعلام‏ براى من (علامه مجلسى) حكايت كردند كه گفت: در يكى از شبها در صحن مطهر حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بودم.
    آن موقع قسمت عمده شب گذشته بود. در اثنائى كه در صحن گردش ميكردم ديدم‏
    شخصى از مقابل من بطرف حرم منور امير المؤمنين ميرود. وقتى نزديك رفتم ديدم استاد بزرگوارم مولانا احمد اردبيلى قدس اللَّه روحه است‏ «1» من خود را از وى پنهان نگاه داشتم تا اينكه بطرف درب حرم آمد در بسته بود، ولى بمجرد رسيدن او در باز شد و او داخل حرم گرديد. شنيدم كه سخن ميگويد. مثل اينكه با كسى تو گوشى حرف ميزند؛ آنگاه از حرم بيرون آمد و در بسته شد من هم از عقب سر او رفتم، تا از شهر نجف خارج شد و بسمت مسجد كوفه رفت. من دنبال او بودم ولى او مرا نمى‏ديد.
    همين كه وارد مسجد كوفه گرديد. رفت بسمت محرابى كه حضرت امير- المؤمنين عليه السّلام در آنجا شهيد شد، و مدتى در آنجا ايستاد سپس برگشت و از مسجد بيرون آمد و آهنگ نجف كرد. من همچنان پشت سر او بودم تا اينكه رسيديم نزديك مسجد حنانه. در آنجا سرفه‏ام گرفت، بطورى كه نتوانستم خوددارى كنم. وقتى صداى سرفه مرا شنيد برگشت نگاهى بمن كرد و مرا شناخت. پرسيد تو ميرعلام هستى؟ گفتم: آرى. گفت: اينجا چه ميكنى؟ گفتم: از موقعى كه شما وارد صحن‏
    مطهر شديد تاكنون همه جا با شما بوده‏ام. شما را بصاحب اين قبر مطهر قسم ميدهم آنچه امشب بر شما گذشت از اول تا آخر بمن اطلاع دهيد. گفت: ميگويم ولى باين شرط كه تا من زنده‏ام، بكسى نگوئى! وقتى بوى اطمينان دادم فرمود: در پاره‏اى از مسائل علمى فكر ميكردم و حل آن برايم مشكل مينمود. بدلم گذشت كه بروم خدمت امير المؤمنين عليه السّلام و حل آن مشكل را از آن حضرت بخواهم. موقعى كه به در حرم رسيدم چنان كه ديدى در بسته برويم گشوده شد و داخل حرم گرديدم و از خداوند مسألت نمودم كه شاه ولايت جواب سؤالم را بدهد. ناگهان صدائى از قبر منور شنيدم كه فرمود: برو بمسجد كوفه و از قائم ما سؤال كن، زيرا او امام زمان تو است، من هم آمدم پهلوى محراب و آن حضرت را آنجا ديدم. مسأله خود را پرسيدم و حضرت جواب آن را مرحمت فرمود و اينك بمنزل برميگردم.
    به روحش عظیم اش فاتحه و صلوات .
    و السلام علی من اتبع الهدی
    فدایی خاک پای سید کائنات:
    قنبر حیدر
    ویرایش توسط زیتون : ۱۳۹۱/۰۳/۰۱ در ساعت ۱۹:۰۶ دلیل: اصلاح اندازه فونت
    وبلاگی مخصوص مناقب امیرالمومنین

  2. صلوات ها 3


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    علاقه
    تاریخ و شعر
    نوشته
    3,146
    حضور
    46 روز نامشخص
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    10551



    ملاّ احمد مقدّس اردبيلي در قرن دهم هجري در اردبيل ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران کودکي، براي کسب علوم و معارف اسلامي به نجف اشرف هجرت کرد. وي در آنجا فقه و علوم نقلي را از محضر سيدعلي صائغ و فلسفه را از جمال الدين محمود فراگرفت.
    مقدس اردبيلي به قدري متقي و پرهيزکار بود که به «مقدس» ملقب گشت. علامه مجلسي درباره او مي گويد: «محقق اردبيلي در قداست نفس و تقوا و زهد و فضل، به مقام نهايي رسيد و در ميان عالمان متقدم و متأخر شخصيت بزرگي چون او را سراغ ندارم... کتب او داراي بالاترين مراتب دقت نظر و تحقيق است.»
    شاه عباس صفوي بسيار به او علاقمند بود و از او دعوت کرد به اصفهان برود، ولي او نپذيرفت و در نجف ماندگار شد و به سروسامان دادن حوزه علميه نجف پرداخت. سيد حسن صدر در باره نقش مقدس اردبيلي در باره احياي دوباره حوزه نجف مي نويسد: «در زمان مقدس اردبيلي، دوباره کوچ علمي به نجف آغاز شد. حوزه تقويت يافت و مردم از اطراف و ديگر شهرها و بلاد، به آنجا روي آوردند و آن شهر به صورت بزرگترين مرکز علمي درآمد.»
    از عادات مقدس اردبيلي اين بود که به هيچ عنوان از هيچ کس تملّق و چاپلوسي نمي کرد. در سالي از سال ها شخصي از اصفهان به نجف آمد و از مقدس اردبيلي خواهش کرد که واسطه شود تا شاه از تقصير او بگذرد، مقدس اردبيلي براي او نوشت: «باني ملک عاريت، عباس! بدان که اگر چه اين مرد اوّل ظالم بود، اکنون مظلوم مي نمايد؛ چنانکه از تقصير او بگذري شايد حق تعالي از پاره اي تقصيرات تو بگذرد بنده شاه ولايت، احمد اردبيلي.»
    همانطورکه از متن نامه مشخّص است، او حتي يک کلمه از شاه تمجيد نکرده است.
    وي در سال 993هـ . ق. در نجف اشرف ديده از جهان فروبست. او را در اتاقي که در ايوان طلا، جنب گلدسته جنوبي واقع شده، دفن نمودند.

    منبع: ره توشه عتبات عاليات؛ جمعي از نويسندگان


  5. صلوات ها 3


  6. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    علاقه
    تاریخ و شعر
    نوشته
    3,146
    حضور
    46 روز نامشخص
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    10551




    ازدواج با دختري كرو كور و شل!



    يك داستان واقعي

    محمد(1) پس از كارهاي روزانه کنار نهر جوي آبي خسته و افتاده نشسته بود. از سپيده دم آن روز تا دم ظهر يكسره كار كرده بود. به پشت دراز كشيده بود و به ازدواج و آينده خود مي انديشيد. چقدر علاقه داشت همه فرزندانش را خوب تربيت كند و آنها را جهت تحصيل علوم ديني و سربازي و خدمت گزاري امام زمان(ارواحنا فداه)، به نجف اشرف بفرستد. خودش كه در اين باره به آرزويش نرسيده بود. در فراز و نشيب زندگي، درس و بحث طلبگي را نيمه تمام گذاشته و از نجف به«نيار»(2) برگشته بود.«عجب خيالاتي شدم، با اين فقر فلاكت چه كسي عقلش را از دست داده تا به من دختر بدهد؟ خب درست است كه خدا روزي رسان و گشايش بخش است، اما من بايد خيلي كار كنم. امسال شكر خدا، وضع زراعت و باغ و دام بد نبود، ولي...». از فكر و خيال كه فراغ شد، زود از جا برخاست. ترسيد كه وقت نماز دير شده باشد. لب جوي نشست تا آبي به سر و صورت خسته خود بزند كه سيب سرخ و درشتي از دورترها نظرش را جلب كرد:..عجب سيبي!... چقدر هم درشت است!... چقدر قشنگ و زيبا! سيب را كه گرفت، با شگفتي و خوشحالي نگاهش كرد. اول دلش نيامد بخورد. اما مدت ها بود سيب نخورده بود. يك لحظه هوس شديدي نمود و در يك آن، شروع به خوردن كرد. سيب كه تمام شد، ناگهان فكر عجيبي در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود: «اي واي! اين چه كاري بود كردي محمد؟! اين بود نتيجه چندين سال طلبگي ات؟! اي دل غافل!... خدايا ببخش!... خدا مي بخشد، ولي صاحب سيب چطور؟ امان از حق الناس!» بي درنگ وضويي ساخت و روي نياز به سوي كردگار بي نياز آورد. پس از عروجي رباني در سجده اي روحاني با تمام وجود از پروردگار هستي مدد طلبيد و بلافاصله داسش را برداشت و درامتداد جوي آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهم انگيزي همه دشت را در برگرفته بود. گاه اين سكوت وهم انگيز را صداي ملايم شرشر آب جوي مي شكست. چند فرسنگي كه راه رفت، به باغي رسيد. درختان بزرگ و كهن بيد، اطراف باغ را گرفته بود. كمي آن طرف تر، درختان بلند و پر برگ تبريزي قد برافراشته بودند و در ميان آنها درختان سيب با انبوهي از سيب هاي سبز و سرخ و زرد خودنمايي مي كردند. صداي جيك جيك گنجشكان و نغمه ديگر پرندگان، صفاي ديگري به باغ داده بود. باغ از عطر يونجه و بوي دل انگيز گل ها و علف هاي وحشي سرشار بود.اين همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختي درنگ به خود آمد و فرياد زد: كسي اين جا نيست؟... صاحب باغ كجاست؟ كمي دورتر، در زير درختان تبريزي، كلبه ساده زيبايي ديده مي شد. محمد چندين بار صدا زد، پيرمردي از داخل كلبه بيرون آمد و جواب داد:«بفرماييد برادر! تعارف نكنيد! بفرماييد سيب ميل كنيد!» و آن گاه خوش آمد گويان به طرف محمد آمد. محمد در حالي كه از خجالت و شرم سر به زير انداخته بود، سلام كرد و گفت:
    -باغ مال شماست پدر جان؟!
    -اين حرف ها چيه؟ بفرماييد ميل كنيد... مال بندگان خداست... مال خودتان!
    -ممنون پدر!...عرضي داشتم.
    پيرمرد در حالي كه لبخند مي زد، با تعجب گفت:
    -امر بفرماييد برادر! من در خدمتم.
    -اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان تر از اين حرف ها هستيد، اما براي اطمينان خاطر خدمتتان عرض مي كنم، اين بنده گنهكار خدا اهل ده پايين هستم. مي شناسيد،«نيار»؟
    -بله، بله...
    -كنار جوي نشسته بودم كه سيبي آمد. گرفتم و خوردم. ولي متوجه نشدم كه بي اجازه، آن سيب را خورده ام. به احتمال قوي سيب از درختان شما بوده است، مي خواستم آن سيب را بر ما حلال كنيد پدر جان!
    پيرمرد تعجب كنان خنديد و آخر سر گفت:
    -كه اين طور...سيبي افتاده تو آب و آمده شما آن را خورده ايد؟!
    و يك لحظه قيافه اش را تغيير داد و با درشتي گفت:
    -نه،... امكان ندارد... اگر مي آمدي همه اين باغ را با خاك يكسان مي كردي، چيزي نمي گفتم... اما من هم مثل خودت به اين جور چيزها خيلي حساسم!... كسي كه بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قيام قيامت حلالش نمي كنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرماييد!!

    ادامه دارد

    ویرایش توسط عماد : ۱۳۹۱/۰۳/۰۱ در ساعت ۱۶:۱۵

  7. صلوات ها 4


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    علاقه
    تاریخ و شعر
    نوشته
    3,146
    حضور
    46 روز نامشخص
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    10551



    چهره محمد به زردي گراييد و چنان ترس و لرزي وجودش را فرا گرفت كه انگار بيدي در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد هر چه درهم و ديناري در جيب داشت، بيرون آورد و با گريه و زاري گفت:
    -تو را به خدا پدر جان، اين دينارها را بگير و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال كن پدر جان!
    و بعد گريه اش امان نداد. مدتي كه گريست، پيرمرد دستش را گرفت، آرامش كرد و گفت:
    -حالا كه اين قدر از عذاب الهي مي ترسي، به يك شرط تو را مي بخشم!
    -چه شرطي پدر جان؟ به خدا هر شرطي باشد، قبول مي كنم.
    -شرط من خيلي سخت است. درست گوش هايت را باز كن و بشنو و با دقت فكر كن ببين اين شرط سخت تر است يا عذاب خدا...
    -مسلم عذاب خدا سخت تر است، شرط تو را بهر سختي كه باشد، قبول مي كنم.
    -...و اما شرط من: دختري دارم كور و شل و كر، بايد او را به همسري قبول كني!!
    به راستي كه شرط سختي بود. محمد مدتي در فكر فرو رفت و يادش افتاد كه چقدر آرزوي ازدواج كرده بود و به چه دختران زيبارويي انديشيده بود... و اينك تمام آرزوهايش بر باد رفته بود. آهي سوزان از نهادش برخاست و گفت:
    -قبول مي كنم.
    -البته خيالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبي هم برايت مي دهم... ولي چه كار كنم دخترم سال هاي سال از وقت ازدواجش گذشته و كسي نيست بيايد سراغش... بيچاره شده... چه كارش كنم جوان؟!... حالا بايد تا آخر عمرم براي خدا سجده كنم كه مثل تويي را براي دخترم رساند. و بعد قهقهه اي كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.
    نگاه تأسف بار محمد براي لحظات مديدي دنبال پيرمرد خشكيد. چاره اي نداشت. مراسم عقد و عروسي فاصله چنداني با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهاي اول خوانده شده بود و تا شب عروسي برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و ميري در كار نبود... بايد مي ماند و مزه مال مردم خوري را مي چشيد! عروس را كه آوردند، دل او مثل سير و سركه مي جوشيد. اضطراب تلخي به دلش چنگ مي انداخت و نفس را در سينه اش حبس و فكرش را در دريايي پر تلاطم غرق مي ساخت:
    -خدايا چه كاري بود من كردم؟ اين چه بلايي بود به سرم آمد؟! اي كاش به سوي اين باغ نيامده بودم!
    بهتر نبود مي گريختم !... نه، نه! بايد بمانم!
    در اين فكرها بود كه ناگاه محمد را صدا زدند:
    -عروس خانم منتظر شماست!
    پاهايش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگيني همه ي بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجه همراهان عروس هم نشد. در را كه باز كرد، صداي نازنين دختر را شنيد كه به او سلام گفت. صداي دختر هيچ شباهتي به صداي لال ها و كورها و شل ها نداشت.
    -نه، نه تو كه لال بودي؟!
    دختر لبخندي زد و نقاب از چهره كنار زد:
    -ببين! لال نيستم! كر هم نيستم! شل هم نيستم!
    بلند شد و چند قدمي راه رفت، تا خيال محمد از همه چيز راحت باشد. محمد كه مدهوش و مسحور زيبايي دختر شده بود، بي مهابا فرياد كشيد:
    -تو زن من نيستي!... زن من كجاست؟!...زن من...
    و فرياد زنان از خانه بيرون آمد. زنان و مرداني كه خسته و كوفته از كار روزانه در خانه هاي اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صداي محمد جملگي از جا جستند و خانه تازه داماد را در ميان گرفتند.
    -اين زن من نيست... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداخته ايد؟!
    چند مرد تنومند، بازوان پر قدرت محمد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدر زن محمد كه ميهمان خانه هم جوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسيد و طوري كه همه بشنوند، بلند گفت:
    -بله آقا محمد! عاقبت پارسايي و پرهيزكاري همين است... آن دختر زيبارو زن توست. هيچ شكي هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، يعني با دست و پايش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غيبت كسي را نشنيده است...
    -چه مي گويي پدر جان؟!... خوابم يا بيدار؟!...
    -آري محمد، دختر من در نهايت عفت بود و من او را لايق چون تو مردي ديدم... هلهله و شادي به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالي كه عرق شرم را از پيشاني اش پاك مي كرد، دوباره روانه حجره زفاف شد و از اين كه صاحب چنين زن و صاحب چنين فاميلي شده است، بي نهايت شكر و سپاس فرستاد.
    ...و اينك صداي پاي كودكي از آن خانه شنيده مي شد؛ صداي پاي بهار. آري، از چنان مادر و چنين پدري، پسري چون احمد مقدس اردبيلي به ارمغان مي آيد كه از مفاخر بزرگ شيعه و عرفان به نامي هستند كه توصيفش محتاج كتاب ديگري است.(3)
    پي نوشت ها :

    1-پدر مرحوم مقدس اردبيلي.
    2-«نيار» نام روستايي در سه كيلومتري اردبيل است كه اكنون به اردبيل متصل شده است. اين روستا ولادتگاه مقدس اردبيلي بوده است.
    3-منبع:كتاب آيينه اخلاص(داستان هايي از زندگي مقدس اردبيلي)،ص18.



  9. صلوات ها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 3

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود