نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: موثر ترین راه ایجاد، تقویت و حفظ فرهنگ ایثار و شهادت؟

رأی دهندگان
67. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • الگوسازی از زندگی شهدا

    11 16.42%
  • مطالعه وصیت نامه ها و خاطرات شهدا

    11 16.42%
  • ایجاد حال و هوای شهادت در جامعه

    8 11.94%
  • انتقال مفاهیم جهاد و شهادت به نسل جدید

    27 40.30%
  • بیان انگیزه شهدا

    10 14.93%
صفحه 1 از 9 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ··▪▪••●● در باغ شهادت، باز باز است!!! ··▪▪••●● سردار محمد علی الله دادی

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    ··▪▪••●● در باغ شهادت، باز باز است!!! ··▪▪••●● سردار محمد علی الله دادی




    به نام علی اعلی



    ··▪▪••●● در باغ شهادت، باز باز است!!!  ··▪▪••●●  سردار محمد علی الله دادی


    ای شقایقهای آتش گرفته

    دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد
    آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما
    سرود شهادت را بسراید؟

    سید مرتضی آوینی


    ··▪▪••●● در باغ شهادت، باز باز است!!!  ··▪▪••●●  سردار محمد علی الله دادی

    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۸:۲۹

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  2. صلوات ها 34


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    نمای اول : اعزام به جبهه




    به نام علی اعلی



    نمای اول: اعزام به جبهه

    امتحانات خرداد را تازه تمام کرده بودم؛ چه شور و شعفی داشتم، چیزی نمانده بود که به تنها آرزویم برسم، رفتن به جبهه؛
    تنها آرزویم بود.
    بخاطر رسیدن به آن شدم شاگرد زرنگ کلاس!
    من که هر سال این موقع با یکی دوتا تجدیدی و نهایتا با زور تک ماده سال تحصیلی را به پایان می رساندم؛ امسال امتحانات را با موفقیت پشت سر گذاشتم به این امید که مبادا پدرم مخالفتی با حضور من در جبهه داشته باشد.
    روز بعد از اعلام نتایج، با شور و شعف خاصی برگه قبولی و کارنامه ام را به پدرم دادم
    و اووقتی با نمرات من مواجه شد که همه بالای 16 بودند؛ با چشمهایی گرد کرده پرسید: پسر جان! این کارنامه خودته؟؟!!!
    و وقتی با تبسم من مواجه شد لبخندی زد و برگه رضایت نامه اعزام به جبهه ام را امضا کرد و من . . .
    فقط خدا می داند آن موقع چه احساسی داشتم. فقط خدا

    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۰:۰۸

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  5. صلوات ها 32


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    نمای دوم: روز طولانی ثبت نام!!!




    نمای دوم:روز طولانی ثبت نام

    آن روز عجب طولانی بود؛ چقدر طول کشید تا شب شود و من برگه رضایت نامه را به مسوول پایگاه بسیج بدهم و شدم آماده اعزام.
    مسوول پایگاه بسیج اسمم را در لیست اعزام به آموزشی نوشت و قرار شد تا چند روز دیگر به پادگان آموزشی اعزام شوم.
    روز 15 تیرماه با همه اقوام و آشنایان خداحافظی کردم و شب با همه بچه های مسجد محله و بالاخره روز اعزام من هم رسید؛ 16 تیرماه 67
    سریع نماز صبح را خواندم و از خدا درخواست کمک کردم و بعد به محل تجمع بچه ها رفتم و از آنجا به یک پادگان در حوالی شیراز رفتیم تا دوره آموزشی را بگذرانیم

    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۰:۰۸

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  7. صلوات ها 30


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    نمای سوم: پادگان آموزشی




    نمای سوم: پادگان آموزشی

    حال و هوای پادگان آموزشی کم از جبهه نبود؛ اخلاص وصمیمیت میان بچه ها تنها چیزی بود که باعث شده بود جذب آنجا شوم.
    البته باز بحث پذیرش قطعنامه بود.
    نمی دانم چرا هر موقع که بچه های ما یک عملیات موفقیت آمیز را پشت سر می گذارند بحث پذیرش قطعنامه مطرح می شود.
    این بار بعد از عملیات بیت المقدس 5 که در تاریخ 20 فروردین 67 انجام شد این بحث بالا گرفته بود.
    حتی می گویند وزیر سپاه در این خصوص نامه ای به امام خمینی نوشته است.
    ولی خب اینها همه شایعه است، چرا که امام هفته قبل با صلابت هر چه تمامتر به جوانان فرموده اند که مبادا ذره ای از خاک مقدس کشور از ایران عزیز جدا شود.
    هنوز تا کربلا فاصله داریم و انشاءالله راه قدس از کربلا می گذرد و بعد از به پادر آوردن دشمن بعثی این بار انشاءالله نوبت دشمن صهیونیستی است. انشاءالله.


    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۰:۰۹

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  9. صلوات ها 30


  10. #5

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    نمای چهارم: دوشنبه زهر آلود!




    نمای چهارم: دوشنبه زهر آلود!

    وای خدا چه می شنیدم. . .
    امروز دوشنبه است 27 تیرماه 67 ، اخبار را از بلندگوی پادگان شنیدم . . .
    اما ای کاش نمی شنیدم
    ای کاش کر شده بودم!
    این بار شایعه نبود؛ واقعیت داشت ...
    چشم همه بچه های پادگان به جای اشک پر از خون شده بود.
    آری اخبار پیام امام را مبنی بر پذیرش قطعنامه 582 و پایان جنگ را اعلام کرد و من . . .

    « و اما در مورد قبول قطعنامه كه حقیقتا مسئله بسیار تلخ و ناگواری برای همه و خصوصا برای من بود، این است كه من تا چند روز قبل معتقد به همان شیوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و كشور و انقلاب را در اجرای آن می دیدم، ولی به واسطه حوادث و عواملی كه از ذكر آن فعلا خودداری می كنم، و به امید خداوند در آینده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامی كارشناسان سیاسی و نظامی سطح بالای كشور، كه من به تعهد و دلسوزی و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم . . . من در اینجا از همه فرزندان عزیزم در جبهه های آتش و خون كه از اول جنگ تا امروز به نحوی در ارتباط با جنگ تلاش و كوشش نموده اند، تشكر و قدردانی می كنم و همه ملت ایران را به هوشیاری و صبر و مقاومت دعوت می كنم. . .
    خدا می داند كه راه و رسم شهادت كور شدنی نیست، و این ملتها و آیندگان هستند كه به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود و همین تربت پاك شهیدان است كه تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.
    خوشا به حال آنان كه با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان كه در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهایی كه این گوهرها را در دامن خود پروراندند! خداوندا، این دفتر و كتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مكن. خداوندا، كشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه اند و نیازمند به مشعل شهادت، تو خود این چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش. خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودین و خانواده های معظم شهدا! و بدا به حال من كه هنوز مانده ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر كشیده ام، و در برابر عظمت و فداكاری این ملت بزرگ احساس شرمساری می كنم و بدا به حال آنانی كه در این قافله نبودند! بدا به حال آنهایی كه از كنار این معركه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی تا به حال ساكت و بی تفاوت و یا انتقاد كننده و پرخاشگر گذشتند! آری، دیروز روز امتحان الهی بود كه گذشت و فردا امتحان دیگری است كه پیش می آید و همه ما نیز روز محاسبه بزرگتری را در پیش رو داریم. . . . من باز می گویم كه قبول این مسئله برای من از زهر كشنده تر است، ولی راضی به رضای خدایم و برای رضایت او این جرعه را نوشیدم . . . . » (1)
    ای خدا ...
    ای خدا . . .
    چه شد؟
    چرا ....
    آخه من تازه نوبتم شده بود که بیام توی خط شهادت . . .
    تازه داشتم آدم می شدم
    ای خدا چرا این فرصت را از من دریغ کردی
    ای خدا!
    تا چند روز کار بچه های آموزشی شده بود گریه و اشک و آه
    اما فرمان امام بود و اعتراض جایز نبود.
    در باغ شهادت را بستند و من ماندم پشت در
    من محروم شدم از این فیض عظمی و ماندم با کوله باری از سوال
    جالب این است که همانهایی که تادیروز حرف از ضرورت پذیرش قطعنامه می زدند و اینکه چرا نباید صلح کنیم؛ امروز در چرخشی آشکار این تصمیم امام را زیر سوال می برند و کاسه داغتر از آش شده اند و چه جالب مقتدایم به آن اشاره داشته است:
    « در این روزها ممكن است بسیاری از افراد به خاطر احساسات و عواطف خود صحبت از چراها و بایدها و نبایدها كنند. هر چند این مسئله به خودی خود یك ارزش بسیار زیباست، اما اكنون وقت پرداختن به آن نیست. چه بسا آنهایی كه تا دیروز در برابر این نظام جبهه گیری كرده بودند و فقط به خاطر سقوط نظام و حكومت جمهوری اسلامی ایران از صلح و صلحطلبی به ظاهر دم می زدند، امروز نیز با همان هدف سخنان فریبنده دیگری را مطرح نمایند، و جیره خواران استكبار، همانها كه تا دیروز در زیر نقاب دروغین صلح، خنجرشان را از پشت به قلب ملت فرو كرده بودند، امروز طرفدار جنگ شوند و ملی گراهای بی فرهنگ برای از بین بردن خون شهدای عزیز و نابودی عزت و افتخار مردم، تبلیغات مسموم خویش را آغاز نمایند. كه انشاءاللّه ملت عزیز ما با بصیرت و هوشیاری جواب همه فتنه ها را خواهد داد. من باز می گویم كه قبول این مسئله برای من از زهر كشنده تر است، ولی راضی به رضای خدایم و برای رضایت او این جرعه را نوشیدم » (2)
    فرماندهان، گرچه خودشان را هم از لشکر شهدا جامانده می دانستند، با بچه ها صحبت می کردند و ضرورت پذیرش قطعنامه را تبیین می نمودند.دلایلی که همه منطقی بودند اما این دل را چه کنم؟ جز آنکه آتشش را با کلام امام خاموش کنم:
    « فرزندان انقلابی ام، ای كسانی كه لحظه ای حاضر نیستید كه از غرور مقدستان دست بردارید، شما بدانید كه لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما می گذرد. می دانم كه به شما سخت می گذرد، ولی مگر به پدر پیر شما سخت نمی گذرد؟ می دانم كه شهادت شیرینتر از عسل در پیش شماست، مگر برای این خادمتان اینگونه نیست؟ ولی تحمل كنید كه خدا با صابران است. بغض و كینه انقلابی تان را در سینه ها نگه دارید، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگرید و بدانید كه پیروزی از آن شماست و تاكید می كنم كه گمان نكنید كه من در جریان كار جنگ و مسئولان آن نیستم. مسئولین مورد اعتماد من می باشند. آنها را از این تصمیمی كه گرفته اند شماتت نكنید، كه برای آنان نیز چنین پیشنهادی سخت و ناگوار بوده است. كه انشاءاللّه خداوند همه ما را موفق به خدمت و رضایت خود فرماید. » (3)

    و ای امام! جانم فدایت!
    من چه ارزشی دارم؛ جان من چه ارزشی دارد؟ همه اش فدای توباد!
    مطیع رهبریم تا زنده ایم!


    پی نوشت ها:
    ---------------
    1 و 2 و 3 : پیام امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه ) به مناسبت پذیرش قطعنامه 582
    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۰:۱۰

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  11. صلوات ها 27


  12. #6

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    نمای پنجم: در باغ شهادت را بستند!




    نمای پنجم: در باغ شهادت را بستند!!!

    گرچه با پذیرش قطعنامه؛ دیگر عملا هیچ رمقی برای ماندن در پادگان نداشتم اما به خاطر تدبیر امام و مسوولین نظامی کشور که هرلحظه احتمال تجاوز مجدد دشمن بعثی را می دادند در پادگان ماندم و سوختم
    بعد از چند روز خبر رسید که منافقین کوردل با کمک نیروهای بعثی قصد تجاوز به کرمانشاه و گیلانغرب را داشته است.
    با یک گروه از بچه ها به گیلانغرب اعزام شدیم و لی خیلی دیر بود... خیلی
    بچه های گیلانغرب، در عملیات مرصاد، با پاتکی سهمگین، نیروهای منافق و مزدور صدام را به هلاکت رسانده بودند و حضور ما فقط برای پاکسازی منطقه بود.
    دیگر جنگی نبود؛ بالطبع شهادتی هم ...
    چه سوزی داشتم و دارم
    در تنهایی هایم، در آن لحظات با خدایم مناجات می کردم و از خدا می خواستم که مرا از این فیض عظیم محروم نکند.
    از این جام بهشتی هم نصیب من کند ولی دیگر کار از کار گذشته بود.
    و در مرداد ماه 67 عملا جنگ به اتمام رسید و من با دلی پر از سوز و گداز برگشتم به خانه
    شبها که مسجد می رفتم؛ دیگر طاقت نداشتم که به اتاق پایگاه بسیج بروم، آخه عکس بچه هایی را که شهید شده بودند می دیدم و اون موقع . . .

    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۰:۱۱

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  13. صلوات ها 23


  14. #7

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    نمای ششم: مقتدایم هم رفت!!!




    نمای ششم: مقتدایم هم رفت!!!

    14 خرداد 68 هم آمد و باز من از قافله جا ماندم.
    امامِ شهیدان به شهدا پیوست و این بار منِ رو سیاه، تنهاتر از قبل شدم.
    گرچه هفته بعد در جماران بودم و با آیت الله خامنه ای بیعت نمودم اما خدا خدا می کردم این استکبار جهانی دست از پا خطا کند تا عقده این چند ماه را بر سرش خالی کنم؛ ولی همانند گذشته فقط جار و جنجال می کردند و حرف از حمله به ایران می زدند و بس؛ فقط حرف و شعار!
    ای کاش مرد عمل بودید آنگاه به شما نشان می دادم که بچه انقلاب کیست؟
    آنوقت باغ شهادت را گشوده می دیدم.




    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۰:۱۸

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  15. صلوات ها 24


  16. #8

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    نمای هفتم: معبر شهادت هنوز باز است!




    نمای هفتم: معبر شهادت هنوز باز است!

    20 فروردین 1372 بود؛ جامعه کم کم داشت از ارزشهای ایثار و شهادت فاصله می گرفت.
    داشت فراموش می کرد که دفاع مقدسی هم داشتیم؛ شهید داشتیم؛
    شهدای ما کم کم داشتند به تاریخ می پیوستند که ناگهان شهیدی دیگر، با شهادتش روح مرده جامعه را زنده کرد و آن را تولدی دوباره بخشید:
    شهادت سید مرتضی آوینی!
    بد جوری جاخوردم! چرا که در باور من، کاروان شهدا رفته بودند و دیگر محال بود کسی بتواند به آن برسد، محال!!!
    اما سید مرتضی، این باور را در کمتر از ثانیه ای منهدم کرد و باز مرا امیدوار کرد و دوباره شدم همان نوجوانی که تا قبل از پذیرش قطعنامه در پادگان آموزشی بودم.
    پس می شد هنوز خودمونو تو قافله شهدا جا بزنیم
    عجب تشییع جنازه باشکوهی بود؛ درست مثل اون موقعها که وقتی شهدا را از خط مقدم به زادگاهشان منتقل می کردند؛ پیر و جوان، مرد و زن در آن شرکت می کردند؛ اینجا هم همانطوری شد.نمی دونید چقدر به سید مرتضی غبطه خوردم
    اونجا هم بسیجی ها خط شکنی می کردند و یک معبر بسته را برای عبور بچه ها باز می کردندو اینجا هم سید همان کار را کرد؛ معبر شهادت را برای جامانده های از قافله شهادت باز کرد.



    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۰:۱۸

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  17. صلوات ها 23


  18. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    نمای هشتم: معبر شهادت بازتر شد!




    نمای هشتم: معبر شهادت بازتر شد!

    باز هم فروردین!
    چه خاطراتی از این فروردین دارم؛ از عیدی هایی که از پدر و مادر می گرفتم تا همین عیدی که سید مرتضی 6 سال قبل با شهادتش به من داد!
    و این بار یک عیدی دیگر از همان جنس!
    وای خدایا!
    این بار نام و یاد و خاطره شهادت در میان بازیهای سیاسی این جناح و آن گروه فراموش شده بود.
    از دانشجوها کسی یادش نمی آمد که دفاع مقدس چی بوده؟
    می گفتند: طبیعی بود خب اگر من هم بودم می رفتم، پس شهدا کاری نکردند باید می رفتند !!!
    چه می شنیدم؟
    آخه شما چه می دانید از جنگ ؟
    چه می دانید وقتی شبهای عملیات می شد برای اینکه اسمشون توی لیست عملیات باشه، چه نذرها و نیازهایی که نمی کردند؟
    جامعه از جنگ و دفاع و جبهه و شهید و جانباز، فقط سهمیه اش رو فهمیده بود؛ که چرا؟ چرا باید اینهایی که با پول ملت رفتند و جنگیدند حالا باید توی کنکور دانشگاه سهمیه اضافه داشته باشند؟
    چرا باید سهمیه شاهد و ایثارگر داشته باشیم؟؟
    ای کاش من هم همانند شما شهدا بودم و اکنون اینجا نبودم و این حرفها را نمی شنیدم!
    ای کاش
    اما این جمله شهید بهشتی را آویزه گوشم کرده بودم و در تنهایی هایم با خدایم مناجات می کردم که کمکم کند تا در پیشبرد این انقلاب سهمی داشته باشم: « حفظ انقلاب علاوه بر خون دادن نیاز به خون دل خوردن دارد!»
    و من خون دل می خوردم و دم بر نمی آوردم.
    روز 21 فروردین توی اتوبوس واحد بودم و داشتم از کلاس به خونه برمی گشتم؛ توی شلوغی اتوبوس، راننده رادیو رو روشن کرده بود و داشت به اخبار ساعت 14 گوش می داد.
    کمی گوشمو تیز کزدم، پیام آقا را داشت می خواند؛ کمی مضطرب شدم که خدای ناکرده چه اتفاقی افتاده است:
    « اينجانب شهادت اين بنده برگزيده خدا را به ملت ايران به خصوص به ياران دفاع مقدس و ايثارگران جبهه‏ هاي نور و حقيقت و به خانواده گرامي و فداكار و بازماندگان محترمش تبريك و تسليت مي‏گويم و صميمي‏ترين درود خود را بر روح پاك او و خون بناحق ريخته او نثار مي‏كنم. » (1)
    خدایا!
    چه می شنیدم؟ شهادت؟
    سالگرد سید مرتضی که دیروز بود، امروز هم که تا جایی که یادم میاد سالگرد شهید بزرگوار یا عملیاتی نیست.
    با عجله به خانه رفتم و منتظر اخبار ساعت 19 شدم
    « من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا »
    امير سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداكار دين و قرآن، نظامي مؤمن و پارسا و پرهيزكار، سپهبد علي صيادشيرازي امروز به دست منافقين مجرم و خونخوار و روسياه به شهادت رسيد. » (2)
    صیاد دلها هم صید شد!
    صیاد هم دل مارا هوایی تر کرد و رفت!
    نشان داد که در اوج بازیهای سیاسی هنوز در این باغ بازه!
    و اینجاست که فلسفه این سخن مقام معظم رهبری درک می شود که : « ياد شهدا بايد هميشه در فضاى جامعه زنده باشد. »
    چرا که « زنده نگه داشتن ياد شهداى انقلاب باعث تداوم حركت انقلاب است. »


    پی نوشتها:
    ------
    1 و 2 : پیام مقام معظم رهبری به مناسبت شهادت امیر سپهبد صیاد شیرازی

    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۰:۲۰

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  19. صلوات ها 25


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    نمای آخر: و امروز، ما، شما و شهادت و . . .




    نمای آخر: و امروز، ما، شما و شهادت و . . .

    هنوز داریم حسرت آن روزها را می خوریم که چرا جا ماندیم؟
    حسرت می خوریم ای کاش کمی بزرگتر بودیم و می توانستیم در جنگ باشیم
    اما شهدا به ما یاد داده اند که هر جا که حضور داشته باشی می توانی شهید باشی!
    شهید یعنی اثر گذاری!
    یعنی اینکه به جای اینکه از جامعه اثر بپذیری بر روی جامعه اثر بگذاری!
    فرهنگ شهید و شهادت هنوز هست و خواهد بود
    و هنوز قافله شهدا، مسافر می پذیرد به شرط آنکه قابلیت و ظرفیتش را داشته باشی
    به شرط آنکه لیاقتش را داشته باشی
    به شرط آنکه قبل از شهادت ، شهید شوی!!!
    اگر کمی گوشهایت را تیز کنی هنوز صدای قافله شهدا را می شنوی!
    هنوز این کاروان ظرفیت دارد
    هنوز مسافر می پذیرد؛ به شرط تکمیل مدارک!!!
    در این تاپیک قصد داریم مطالب متناسب با این روحیه گذاشته شود
    قصد داریم با نیت قربة الی الله به سوی شهادت قدم برداریم
    و اخباری از شهدای امروز، این خط شکنان معاصر بگذاریم تا باور کنیم هنوز این فرهنگ هست و خواهد بود.
    از سال 11 هجری شروع شده و تا .....
    فرهنگ ایثار، جهاد و شهادت
    این سه، واژگان کلیدی شیعه هستند
    پیش به سوی شهادت
    هماره تا هرگاه!!!




    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۱/۰۹ در ساعت ۱۰:۲۲

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  21. صلوات ها 28


صفحه 1 از 9 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 5

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود