نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: قالب داستان برای انتقال مفاهیم مذهبی کارایی دارد؟

رأی دهندگان
50. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • اصلا کارایی ندارد

    1 2.00%
  • کمی کارایی دارد

    7 14.00%
  • کارایی خوبی دارد

    42 84.00%
صفحه 1 از 7 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: °•.ஐ.•°پاورقی اسک دین°•.ஐ.•°پاورقی شماره 2 【 شراره! 】قسمت نهم:همینی که هستم

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    °•.ஐ.•°پاورقی اسک دین°•.ஐ.•°پاورقی شماره 2 【 شراره! 】قسمت نهم:همینی که هستم




    پاورقی چیست؟

    علامه علی اکبر دهخدادر ذیل واژهء «پاورقی» می نویسد:

    «...قصه و جز آن‏که در قسمت ذیل‏ اوراق روزنامه نویسند...آنچه در ذیل صفحه نوشته شود و چون شرح و تعلیق»

    دکتر محمد معین نیز در فرهنگ فارسی خود تقریباً همان عبارت لغت‏نامه دهخدا را تکرار کرده است.

    کم کم با قوّت گرفتن شکل داستانی پاورقی در مجلات و روزنامه‏ها، اندک‏اندک مقالاتی را که دهخدا و معین در کنار داستان از آن به نام پاورقی

    یاد کرده‏اند نیز از حمل بارِ نام پاورقی‏ معاف شدند و به این‏گونه آثار،مقالات مسلسل و دنباله‏دار گفته شد و «پاورقی»محدودهء مشخص و معین داستانی پیدا کرد.

    ضمن آن‏که بعضی از روزنامه‏ها عنوان«داستان مسلسل» یا «داستان دانباله‏دار»را هم در مورد آن به کار می‏بردند.


    و بنابراین پاورقی یعنی یک داستان دنباله دار.


    یکی از بخشهایی که این حقیر احساس کردم در اسک دین وجود نداره؛ وجود یه تاپیک با داستانهای بلند و جذاب و البته آموزنده بود ( البته تاپیک داستان های کوتاه وجود داشت )

    این بود که تصمیم گرفم با کسب اجازه از مدیران و مسوولان محترم اسک دین و کاربران بزرگوار و گرامی اینجا

    یک تاپیک با محتوای داستان های دنباله دار حاوی مطالب آموزنده و مذهبی ایجاد می شود و هر چند روز یکبار - با توجه به فراخور حال- به روز می شود.

    یعنی که توی این تاپیک البته هدف سرگرمی و وقت گذرانی نیست

    نمی خواهیم فقط یه داستانی بذاریم و بقیه هم به نیت سرگرمی بخوانند و بعدش هیچی

    هدف اینجا داستان های آموزنده و حاوی پیام هست.

    و چون این حقیر همه مطالب را با قلم سیاه و دلی آلوده می نویسم و از جایی کپی نمی کنم لذا نقل آن در صورتی که منبع آن ذکر شود ( www.askdin.com) مانعی ندارد.




    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  2. صلوات ها 52


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    پاورقی شماره یک: از پری تا پریدن!!!




    اولین مطلبی که می خواهم در این تاپیک به رشته تحریر درآورم برای من یه حس خاصی داره

    نمی دونم چطوری بگم؟

    اون لحظه ای که باعث شد این جرقه در ذهنم بخوره هیچ موقع یادم نمیره!

    خواندن دو نامه از یک نفر این جرقه رو در ذهن من زد و اون دو نامه شد خمیر مایه یک داستان

    داستانی که برداشتی آزاد از یک ماجرای واقعیست تا ما را به خودمان بیاورد.( اگر عمری بود در پایان داستان خواهم گفت که آن نامه ها از کیست؟)

    مایی که ادعا می کنیم هنوز منتظر هستیم

    این هم قسمت اول پاورقی : از پری تا پریدن!!!


    تقدیم به همه اسک دینی های بزرگوار





    °•.ஐ.•°پاورقی اسک دین°•.ஐ.•°پاورقی شماره 2 【 شراره! 】قسمت نهم:همینی که هستم

    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۰/۱۲/۲۶ در ساعت ۲۱:۳۳

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  5. صلوات ها 51


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    قسمت اول




    به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان



    از پری تا پریدن

    قسمت اول:

    - امیر جون! بفرما این آب پرتقال رو بخور؛ یکم تقویت بشی!
    از ظهر که اومدی همش سرت توی کتابه!
    مگه تو آدم نیستی؟
    مگه خسته نمیشی؟
    مگه دل نداری؟
    یکم هم به من نگاه کن!

    دختر خاله ام پری بود. هرزگی از کلامش موج میزد
    سرم را از روی کتاب برداشتم ؛ بی آنکه به صورتش نگاه کنم تشکری کردم و دوباره مشغول درس شدم
    نمی دانم این دختره از من چی میخواد؟
    اتفاقا داشتم احتمالات می خوندم به خودم گفتم چقدر احتمال داره که من تسلیم خواسته های شیطانی او بشوم؟
    چند درصد؟
    یا چند در هزار؟
    چند در میلیونیم؟
    چه می دونم؛ کاش می شد فرمول این مسأله رو بدست بیارم

    اسمم امیر است ؛ 17 سال سن دارم و در کلاس سوم نظری درس می خوانم. تنها فرزند یک خانواده مرفه و ثروتمند هستم.
    اون هم چه خانواده ای!!!!
    و چه ثروتی!!!!
    که میخوام سر به تن این ثروت نباشد
    معمولا همه بچه ها توی دبیرستان و دانشسرا از خانواده هاشون تعریف میکنند ولی من چی بگم؟
    یعنی خانواده ای ندارم که تعریفش را بکنم
    فقط بگویم که پدر و مادرم هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند.
    وقتی هم که به خانه می آیند آنقدر خسته و کوفته هستند که دیگر فرصتی برای صحبت نمی ماندو زود می خوابند.
    اصلا در طول روز از خود نمی پرسند که تنها پسرمان (من) کجاست و چه می کند؟
    با چه کسی رفت و آمد می کند؟و ....
    گرچه من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام.
    و خوشبختانه به حول و قوه الهی پسری نیستم که از این موقعیتها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد و تباهی بکشانم
    و خدا همدم تنهایی هایم است و بس؛ و من این تنهایی را دوست دارم
    کیست که از تنهایی با معشوقش بدش بیاید؟
    کیست دوست نداشته باشد که با محبوبش تنها نباشد؟
    و من هر روز به این تنهایی خو میگرفتم و رشد می کردم
    گاه که از درس خسته می شدم به سراغ روزنامه فروش محله مان میرفتم و مجله ای می خریدم
    و در طول روز مطالب جالب آن را مطالعه می کردم واین تمام زندگی من در طول این چند سالی است که گذشته
    یک نوجوان 17 ساله تنها و بی کس به تمام معنای کلمه
    ......

    صدای زیبایی به گوشم می رسد...
    چه صدای دوست داشتنی ای !
    حی علی خیر العمل!
    بشتاب به سوی بهترین عمل!!!!
    اذان مغرب شده و من باید طبق معمول شبها به مسجد محله بروم و پای منبرحاج آقا رضایی بنشینم!
    امام جماعت مسجد محله مون رو میگم
    الله اکبر خمینی رهبر



    ادامه دارد . . . .

    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۰/۱۲/۲۶ در ساعت ۲۲:۵۷

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  7. صلوات ها 55


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    قسمت دوم




    قسمت دوم :


    بعد از نماز در مسجد، طبق معمول دعای « اللهم ارزقنا توفیق الطاعه » را خواندیم؛ چه صفایی داشت. حاج آقا رضایی می گفت که این دعای عصر غیبت آقا امام زمان هست.
    اسم آقا که میاد ناخودآگاه یه انرژی عظیمی توی وجودم آزاد میشه از اون انرژی هایی که قابل کنترل نیست.
    بعد از نماز یکی از بچه های پایگاه بسیج از جبهه برگشته بود و بقیه بچه ها مثل پروانه دورش حلقه زده بودند و از جبهه و جانفشانی بچه ها در اونجا می گفت.
    اگه حال اونهایی را که دورش حلقه زده بودند می دیدید، مثل من بهشون غبطه می خوردید؛ چه صمیمیتی بین آنها بود انگار که قرنهاست همدیگر را می شناسند!!!
    آقا سید علیرضا ، معاون فرمانده پایگاه بسیج،- همان کسی که کم کم پایم را به مسجد باز کرد - هم در بین آنها بود.
    تا مرا دید؛ با اشاره مرا نزد خود فراخواند و کنار خودش یه جای خالی برام باز کرد.راوی داشت از دو سه ماه قبل می گفت.
    از عملیات کربلای 1 و اینکه چگونه با رشادت بچه های بسیج و سپاه، مهران و ارتفاعات اطراف آن از دست دشمن بعثی آزاد گردید.
    در چشم بچه ها یک چیز فریاد می زد: شور و شوق جبهه و شهادت!!!
    ای کاش من هم می توانستم همانند آنها یک روز به این آرزو و خواسته قلبی ام جامه عمل بپوشانم
    محال است که پدر و مادرم اجازه دهند به جبهه بروم
    تازه اگر بفهمند که من در نبودِ آنها به مسجد می روم؛ همین را هم از من دریغ می دارند و مانع من می شوند!
    اخلاصی که در این جمع بود آنچنان مرا تحت تأثیر قرار داده بود که نمی توانستم از آن دل بکنم ولی بهرحال چاره ای نبود باید می رفتم داشت دیر می شد
    باید به سوی خانه می رفتم

    به سوی میدان نبرد و مبارزه می رفتم!!!!

    ادامه دارد....


    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  9. صلوات ها 40


  10. #5

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    قسمت سوم




    قسمت سوم:


    در طول راه مسجد تا خانه به یک چیز فکر می کردم
    خانه!!!!
    خانه نگو؛ میدان مبارزه بگو!!!!!
    تا ساعت 11 شب که پدر و مادرم برگردند باید در این میدان به مبارزه بپردازم.
    ای کاش پدر و مادرم کمی به فکر من بودند
    دائما در فکر این هستند که چطور من را مثل خودشان بکنند؟چطور فکرم را ، ظاهرم را ، باطنم را مثل خودشان- مثلا- امروزی کنند.
    اصلا برای همین که بتوانند من را در منجلاب فساد و نیستی که خودشان هر لحظه در آن بیشتر فرو می روند، غرق نمایند؛ از حدود یک سال قبل دختر خاله ام را از شهرستان به تهران آوردند و سرپرستی اش را قبول کردند.
    بهانه اشان هم این بود که پدر و مادر پری یعنی خاله و شوهر خاله ام- اوضاع مالی مناسبی ندارند و برای کمک به آنها این کار را انجام داده اند.
    و از آن تاریخ بود که خلوت تنهایی هایم شکست و خانه ساکت و آرام ما که در طول روز کسی جز من در آن نفس نمی کشید و حضور نداشت؛ تبدیل به میدان مبارزه با هوای نفس شد.
    پری تقریبا همسن و سال من است اما او کجا و اسمش کجا!!!!
    این دختر به مراتب از شیطان، پست تر و حرفه ای تر است. گاه فکر می کنم او شیطانی است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله مرا نابود کند.و سپس دوباره به آسمان برگردد.
    یک لحظه هم مرا در خانه تنها نمی گذارد و بارها در طول روز فکر گناه را به سرم می اندازد.
    ابتدا با حرفهای چرب و نرم شروع کرد.
    وقتی دید که به او اهمیت نمی دهم و اصلا توجهی نمی کنم کم کم دست به تهدید می زند.
    مرا تهدید می کند که ......
    شرمم می آید که بگویم چه می گوید؛ فقط اگر بخواهم کارهای او را در یک جمله خلاصه کنم و بگویم می شود این:
    درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره!

    هر چه به او می گویم دست از سر من بردار، گوشش بدهکار نیست.
    هر چه به او می گویم که شخصیت زن این نیست که تو داری انجامش می دهی، مسخره ام می کند.
    البته فکر می کنم همه این بدبختیها به خاطر این است که من یک مقداری زیبا هستم
    فکر می کنم اگر این موهای طلائی و پوست روشن را نداشتم؛ هرگز دچار این مشکل نمی شدم.
    روزی هزاربار از خداوند درخواست می کنم که این زیبایی را از من بگیرد.
    دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و زشت ترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان نمی افتادم که نمی گذارد من تا قبل از ازدواج پاک بمانم.
    البته با توکل بر خدا و خواندن قرآن تا کنون تسلیم این شیطان نشده ام
    ولی می ترسم
    آخر این ابلیس انسان نما(!) کاری دست من بدهد و مرا وادار به تسلیم کند.
    در این افکار بودم که رسیدم به در خانه
    کلید را درون قفل در گذاشتم و در را باز کردم و داخل شدم
    عمدا آهسته آمدم تا پری نفهمد که من به خانه برگشته ام.
    یکراست به اتاقم رفتم و تا در اتاق را باز کردم و .......

    ادامه دارد . . . .

    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۰/۱۲/۲۹ در ساعت ۲۲:۲۹

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  11. صلوات ها 41


  12. #6

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    عکس ، داستان ، خبر ، موضوعات مذهبی
    نوشته
    2,302
    حضور
    2 روز 15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    2449
    صلوات
    19063



    °•.ஐ.•°پاورقی اسک دین°•.ஐ.•°پاورقی شماره 2 【 شراره! 】قسمت نهم:همینی که هستم


  13. صلوات ها 32


  14. #7

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    قسمت چهارم




    قسمت چهارم:

    در اتاق رو باز کردم و....
    آره حدسم درست بود؛ طبق معمول در نبودِ من ، پری پشت میز من نشسته بود و مثلا دارد آنجا را مرتب می کند
    به بهانه مرتب کردن اتاق اومده بود ولی چه در سر داشت خدا می داند
    بی اعتنا به او وارد اتاق شدم
    سنگینی نگاههای آتشین و شرر بارش را به خوبی احساس می کردم
    از روی میز کتاب ادبیاتم را برداشتم و مشغول خواندن شدم
    لحظاتی به سکوت گذشت احساس کردم پری خیلی خشمگین شده؛ از صدای نفس هایش به خوبی می شد این را فهمید
    بلافاصله از پشت میز من بلند شد و رفت.
    من هم رفتم در اتاق را بستم و نفس عمیقی کشیدم و بر روی صندلی ام ولو شدم
    از وقتی که دختر خاله ام ، پری ، به خانه مان آمده است چه بر من گذشته است فقط خدا می داند!!!
    این 10 ماه گویی 10 قرن بر من گذشته است!!!
    این نفس امّاره چقدر قدرتمند است؛ اصلا فکرش را هم نمی کردم
    یاد فرمایش حضرت یوسف (ع) افتادم که او هم از این نفس به خدا شکایت می کند:

    وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ

    انواع و اقسام راهها را در این مدت امتحان کردم اما فقط دو کار مرا از وسوسه های نفس اماره ام نجات داده است
    یکی اینکه هر موقع وسوسه های شیطانی در دلم زیاد می شد؛
    و در خودم احساس عجز و ناتوانی و شکست می کردم به قرآن پناه می بردم
    سوره نور را می خواندم و با این آیه اش انرژی مضاعف می گرفتم:

    اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ

    يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ

    يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ

    با خواندن هر کلمه اش ، صدای شکستن و خرد شدن استخوانهای شیطان را می شنیدم.
    و راه دوم هم که ( با کمک حاج آقا رضایی) به ذهنم اومد روزه گرفتن بود.
    روزی 14- 15 ساعت روزه می گیرم تا این نفس را خوار و حقیر کنم
    تا نگذارم تا در من جلوه کند و مرا بفریبد
    این نفس پست و حقیر!
    ای وای امشب یادم رفت از مغازه حسن آقا برای افطارمقداری خرما بخرم
    ناچارم با آب افطار کنم
    تا کسی نیومده برم با یاد آقا امام حسین (ع) با یه لیوان آب افطار کنم
    سلام بر لب تشنه ات یا حسین

    ادامه دارد ....

    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۰/۱۲/۲۹ در ساعت ۱۱:۲۰

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  15. صلوات ها 33


  16. #8

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    علاقه
    روانشناسي ومشاوره،پژوهش درعلوم مختلف
    نوشته
    970
    حضور
    1 روز 7 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    5507



    خيلي زيبا بود..خصوصا بخش شنيدن صداي شكستن استخوان هاي شيطان...
    آن هم بابهترين آيات قرآن سوره نور...
    متشكرم ادامه بديد منتظر قسمتهاي بعدي با داستان هاي ديگه هستيم..
    اجرتون با آقا امام زمان

    اللهم عجل لولیک الفرج
    السلام علیک یا ابا صالح المهدی



  17. صلوات ها 31


  18. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    قسمت پنجم





    قسمت پنجم:

    باز طبق معمول پدر و مادرم دیر آمدند
    انگار نه انگار که فرزندی دارند
    گاه با خود فکر می کنم اصلا آیا من برای آنها وجود دارم؟ یا اینکه فقط یک خیال و توهم هستم؟
    از صبح تا پاسی از شب یا در مطب هستند و یا در بیمارستان و بعدش هم در مجالس فساد انگیز و گناه آلود!!!
    که من همیشه از رفتن به این چنین مجالسی متنفر و فراری بودم.
    هیچ وقت محبت واقعی پدر و مادرم را احساس نکردم چون اصلا آنها را اصلا درست و حسابی ندیدم
    یعنی من اگر یک روز پدر شوم با فرزندم اینگونه برخورد می کنم؟
    آیا مسوؤلیت پدر و مادر فقط به دنیا آوردن فرزند است و بعدش هیچ کاری به او نداشته باشند و او را به حال خودش رها کنند؟
    اگر اینگونه است من نمی خواهم پدر شوم
    به نظر من اولین و مهمترین وظیفه و مسوؤلیت پدر و مادر در قبال فرزندشان محبت و توجه به اوست.
    کسی که در دامان پدر و مادرش طعم شیرین محبت را چشیده باشد هرگز به دام محبتهای دروغین و منحرف گرفتار نخواهد شد.
    چیزی که متاسفانه من از آن محروم بودم
    ولی به لطف خدا و کمک های معلمم آقای شیدری گرفتار این دامها نشدم.
    فردا هم دوشنبه است و من زبان خارجه دارم
    درسی که خیلی دوستش دارم
    چرا که معلمش آقای شیدری است.
    بهترین معلم دنیا . . .
    بهترین آدم دنیا
    اگر او نبود من هم همانند پدر و مادرم شده بودم به اصطلاح خودشان، متمدن و امروزی شده بودم
    و خوشحالم که متمدن نیستم
    خوشحالم که آدم هستم و نه . . . !
    خدایا تو را بر این نعمتت سپاس؛
    الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله

    ادامه دارد ....


    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  19. صلوات ها 33


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    قسمت ششم




    قسمت ششم:

    صبح موقعی که همه خواب هستند بیدار می شوم و پس از انجام فرایض دینی ام کمی ورزش می کنم و بعد هم به طرف مدرسه حرکت می کنم
    از ساعت 7 صبح تا 1 بعدازظهر در مدرسه هستم و این یک فرصت برای من هست تا از فضای غبارآلود خانه کمی فاصله بگیرم
    مدرسه که رسیدم باز داغ دلم تازه شد
    تازه هفته قبل یکی از بچه های چهارم تجربی شهید شده بود
    هنوز جای خالیش رو توی مدرسه و کلاس میشه حس کرد
    از همون اول معلوم بود که جاش بین ما نیست؛ آخه به تعبیر بچه بسیجی ها خیلی نور بالا می زد!
    خوش به حالش
    فضای مدرسه از اون موقع دگرگون شد؛ حتی بچه هایی که مخالف جبهه و جنگ بودند کمی به خودشون اومدند و از اون حال و هوای سابقشون که بسیجی ها رو دست می انداختند خبری نیست.
    توی راهرو آقای شیدری رو دیدم
    نمی دونید چه حسی بهم دست داد
    انگار که یه فرشته خوب خدا رو دیدم
    محترمانه سلامی کردم و طبق معمول با لبخند جواب منو دادند.
    و یک برگ کاغذ به من دادند و گفتند: امین جان! این برگه رو با دقت مطالعه کن
    دستورات امام خمینی هست برای جوانان!
    تا اسم امام رو شنیدم از فرط خوشحالی نمی دونستم چیکار باید بکنم؟
    تشکر کردم و رفتم سر کلاس


    ادامه دارد ....



    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  21. صلوات ها 29


صفحه 1 از 7 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود