جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تو خوبی کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

  1. #1

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    نوشته
    53
    حضور
    3 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    512

    تو خوبی کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز




    آیا برای شماهم پیش آمده؟!!

    روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
    دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
    سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
    دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
    سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
    آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
    زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

    «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

    خدا دارم چه كم دارم چه غم دارم خدا دارم

  2. صلوات ها 8


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    علاقه
    کتاب های مذهبی واخلاقی
    نوشته
    7
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    34

    ده برابر




    سلام
    آقای مجتهدی تهرانی نقل کرده است که آیت الله مشکینی فرمودند:درایامی که تحصیل می کردم یک روز پنج ریال بیشتر پول نداشتم ودرخیابان راه می رفتم که یکی از طلاب به من رسید وگفت:پنج ریال داری به من قرض بدهی؟فکر کردم که اگر این پول را به او بدهم خودم بی پول می مانم ولی باخود گفتم که کار این بنده خدا را راه می اندازم خداوند کریم است.پول رابه اودادم چند قدمی که رفتم یکی ازهمشهریهایم به من رسید باهم مصافحه کردیم .موقع خداحافظی پولی دردست من گذاشت ورفت چون نگاه کردم دیدم پنجاه ریال یعنی پنج تومان است.بار دیگر یکی از طلاب به من رسید واز من پنجاه ریال خواست این دفعه نیز باخود گفتم خدا کریم است اکنون که این آقا معطل است کار او را راه می اندازم پول را به اودادم چون مقداری جلوتر رفتم یکی دیگر از همشهریانم را دیدم پس از مصافحه واحوال پرسی پولی در دست من گذاشت ورفت چند قدم جلوتر رفتم دیدم پانصد ریال است یعنی پنجاه تومان ناگاه به یاد آیه شریفه افتادم که هر کس عمل خیری انجام دهد ده برابر به او پاداش می دهیم باراول پنج ریال داشتم شد پنجاه ریال وچون پنجاه ریال راقرض دادم خداوند کریم در عوض پانصد ریال به من برگرداند ایشان می گویند هرچه منتظر شدم ودعا کردم که کسی پیدا شود این پنجاه تومان را قرض بگیرد بلکه پانصد تومان شود دعایم مستجاب نشد
    یادمان باشد که اجر اعمالمان را از خدا بخواهیم

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    علاقه
    مسائل تربیتی و مشاوره ایی
    نوشته
    334
    حضور
    9 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    28
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2539



    تو نیکی میکن و در دجله انداز
    که ایزد در بیابانت دهد باز


    «متوکل» خلیفه­ی جابر و سفاک عباسی که به تحریک وزیر ناصبی مذهبش «عبدالله بن­یحیی بن­خاقان» در عداوت و دشمنی با خاندان بنی­هاشم زبانزد خاص و عام می­باشد اخلاقا مردی عیاش وشهوت پرست بود و به جوانان صبیح المنظر نیز تعلق خاطر داشت.
    یکی ازاین جوانان خوش سیما به­نام «فتح» بیش از دیگران مورد علاقه و توجه خلیفه قرار گرفت به­ قسمی که دستور داد تمام فنون زمان را از سوارکاری و تیراندازی و شمشیربازی به او آموختند تا این­که نوبت به شناوری و شناگری رسید.
    قضا را روزی که فتح در شط دجله شنا می­کرد تصادفا موج سهمگینی برخاست و جوان را در کام خود فرو برد. غواصان وشناگران متعاقبا به دجله ریختند و تمام اعماق آن شط را زیرورو کردند ولی کمترین اثری از جوان مغروق نیافتند.
    چون خبر به متوکل رسید آن­چنان پریشان شد که از فرط اندوه و کدورت گوشه­ی عزلت گرفت و در به روی خویش و بیگانه بست :
    « وسوگندان غلاظ یاد کرد که تا آن را بدان حال که باشد نیاورند و او را نبینم طعام نخورم.»
    ضمنا فرمان داد که هرکس زنده یا مرده­ی فتح را پیدا کند جایزه­ی هنگفتی دریافت خواهد داشت. شناگران معروف بغداد همگی به­ دنبال غریق شتافتند و زیر و بالای شط دجله را معرض تفحص و جستجو قرار دادند.
    دیر زمانی از این واقعه نگذشت که عربی به دارالخلافه آمد و پیدا شدن گمشده را بشارت داد.
    متوکل عباسی چنان مسرور و شادمان شد که سرتاپای بشارت دهنده را غرق بوسه کرد و او را از مال و منال دنیوی بی­نیاز ساخت. چون محبوب خلیفه را به حضور آوردند چگونگی واقعه را از او استفسار کرد.
    فتح درحالی که از فرط خوشحالی در پوست نمی­گنجید چنین پاسخ داد:
    « هنگامی که موج نابهنگام مرا برداشت تا مدتی در زیر آب غوطه خوردم و از سویی به سوی دیگر رانده می­شدم. با مختصر آشنایی که از فنون شناوری آموخته بودم گاهی در سطح و گاهی در زیر آب دجله دست و پا می­زدم. چیزی نمانده بود که واپسین رمق حیات را نیز وداع گویم که در این موقع موج عظیمی برخاست و مرا به ساحل پرتاب کرد. چون چشم باز کردم خود را درحفره­ای ازحفرات دیواره­ی دجله یافتم. از این­که دست تقدیر مرا از مرگ حتمی نجات بخشید بسیارخوشحال بودم لیکن بیم آن داشتم که به علت گذشت زمان و براثرگرسنگی از پای درآیم. ساعت­های متمادی با این اندیشه خوفناک سپری شد که ناگهان چشمم به طبقی نان افتاد که از جلوی من بر روی شط دجله رقص کنان می­گذرد. دست دراز کردم نان را برداشتم و سدجوع کردم هفت روز بدین منوال گذشت و مرا در این هفت روز هر روزه ده نان بر طبقی نهاده می­آمد. من جهد کردمی و از آن دو سه گرفتمی و بدان زندگانی می­کردمی. روز هفتم بود که این مرد به قصد ماهیگیری به آن منطقه آمد و چون مرا در آن حفره یافت با تور ماهیگیری خود بالا کشید. راستی فراموش کردم به عرض برسانم که بر روی قطعات نان که همه روزه در ساعت معین بر روی دجله می­آمد عبارت «محمد بن الحسین الاسکاف» دیده می­شد که باید تحقیق کرد این شخص کیست و غرض و مقصودش از این عمل چیست ؟»
    متوکل چون این سخن بشنید فرمان داد در شهر و حومه­ی بغداد به جستجو پردازند و این مرد عجیب را هرجا یافتند به حضور آورند.
    پس از تفحص و جستجو بالاخره محمد اسکاف را در حومه­ی بغداد یافتند و برای عزیمت به حضور خلیفه تکلیف کردند.
    محمد اسکاف در جواب جریان قضیه نان گفت:
    «برنامه­ی زندگی من از ابتدای تشکیل عائله این است که هر روز مقداری نان برای اطعام و انفاق مساکین کنار می­گذارم تا اگر مستمندی پیدا شود با آن سدجوع کند یا آنکه با خود به خانه ببرد و با اهل و عیالش صرف کند، ولی اکنون چند روزی است که کسی به سراغ نان نمی­آید. ازآن­جا که نان صدقه و انفاق را در هر صورت باید انفاق کرد لذا در این چند روزه قطعات نان را چند ساعتی پس از صرف ناهار و عدم مراجعه­ی مستمندان، به دجله می­انداختم تا اقلا ماهی­های دجله بی­نصیب نمانند.»
    خلیفه وی را مورد تفقد و نوازش قرار داد و از مال و منال دنیا بی­نیاز کرد. ضمنا در لفافه­ی مطایبه به محمد اسکاف گفت:
    « تو نیکی را به دجله می­اندازی بی­خبر از آن­که خدای سبحان آن را در خشکی به تو باز می­گرداند
    «خواجه نظام الملک» سوال و جواب متوکل و محمد اسکاف را در قابوسنامه به این صورت نقل کرده که :
    «خلیفه پرسید : غرض تو از این چیست ؟
    گفت : شنوده بودم که نیکویی کن و در آب انداز که روزی بردهد.

    ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد
    در هیچ سر خیالی زین خوب تر نباشد...

  7. صلوات ها 3


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    علاقه
    مسائل تربیتی و مشاوره ایی
    نوشته
    334
    حضور
    9 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    28
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2539



    کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...

    پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
    فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
    روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
    مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
    اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
    کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد..
    اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
    کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
    - با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
    پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
    سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
    که با پنسیلین درمان شد .
    ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد
    در هیچ سر خیالی زین خوب تر نباشد...

  9. صلوات ها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود