نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: برای شادی روح شهید سید میثم تراهی چند صلوات هدیه می کنید؟

رأی دهندگان
63. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • سوره یاسین+ یک صلوات

    8 12.70%
  • سوره الرحمن + یک صلوات

    3 4.76%
  • 100 صلوات

    16 25.40%
  • 10 صلوات

    17 26.98%
  • 5 صلوات

    29 46.03%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 1 از 9 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: شهید سید میثم تراهی + عکس

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    کامپیوتر
    نوشته
    1,843
    حضور
    27 روز 4 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    60
    صلوات
    12355

    شهید سید میثم تراهی + عکس




    شهید سید میثم تراهی + عکس
    شهید سید میثم تراهی + عکس

    خاطره یکی از جوانان بسیج از خاطرات شهید تراهی

    از قبل از عید رو بورد بسیج تاریخ یکی از روزهایی رو نشون میداد که قرار بود دیدار با خانواده شهید تراهی داشته باشند. خودمو برای اون روز آماده کرده بودم. تو اون ایام هم همش یاد خاطرات سفر به مناطق جنوبی می افتادم که سال قبل رفته بودم. همش صحبت های آقای جعفرنژاد تو ذهنم هجی میشد. آقای جعفرنژاد همون پاسداری که سالهای زیادی رو تو اسارت ارتش بعث بود.
    خاطره اون روز تو اتوبوس به شرح زیر است:
    آقای جعفرنژاد میگفتند تمام این سالهای اسارت و شکنجه روحی و جسمی که به ما دادند منو پیر نکرداماداغی که سال گذشته رو دل من نشست منو پیر کرد(صورتش برافروخته و به حالت بغض آلود بود). معلوم بود از یه چیزی رنج می بره. صحبتشو اینطوری آغاز کرد. ما پارسال با خانواده تراهی که از خانواده های شهدا هستند عازم جنوب شدیم. توی این کاروان یه جوونی به نام سید میثم تراهی بود. که تو این سفر با هم آشنا شده بودیم سفر خیلی خوبی بود. تا بعد از آن هم خانواده هامون با هم رفت و آمد می کردند. تا اینکه اواخر فروردین ماه بود که پیشنهاد ازدواج با دخترم را از طرف خانوادشون دادند. دخترم تازه 16 ساله شده بود. تو دلم مِن و مِن زیاد داشتم چون دخترم هنوز چیزی از زندگی نمی دانست ولی سید میثم انقدر جوان پاکی بود و به دل ما نشسته بود که نتونستیم بگیم نه .پاکی سید میثم به همه ما ثابت شده بود و زمانی همسرم از دخترم نظرشو راجع به سید میثم پرسیده بود ایشون سکوت کرده و معلوم شد که راضی هستند. برنامه خواستگاری و بعدشم عقد شدند و همه چیز خیلی سریع برگزار شد. و ما هم خیلی خوشحال از اینکه تو جامعه امروزمون یه جوون پاک و مومن هم پیدا شده و با دختر ما ازدواج کرد. سید میثم تو قلب و روحش ارتباط معنوی قوی با اسلام و امام زمان داشت و عاشق شهادت بود. از اون بسیجی های فعال بود که همیشه دنبال یه کاری بود تا اونو به انجام نمی رسوند ول نمی کرد. بعد از عقدش یه روز که با هم صحبت میکردیم گفت دلم میخواد شهید بشم. انقدر در مورد شهادت حرفهای قشنگی زده بود که من مونده بودم چطوری این پسر این همه واژه های قشنگ از شهادت میگه. در پایان صحبتاش گفت: ازدواج هم که کردم ودیگه فکر میکنم همه تکالیفمو تا به الان انجام دادم. حرفاش معلوم بود انقدر در مورد رزمنده ها و شهدا تحقیق کرده بود که خودش هم عاشق شهادت شده. سید میثم با فعالیتهای زیادی که داشت جزء سربازهای گمنام امام زمان شده بود و مأموریتی که 2 هفته بعد از عقد به سیستان و بلوچستان داشت. قبل از رفتنش حس و حال عجیبی داشت. آدم این حس و میکرد که این جوون رو زمین نیست کسانی که اونو می شناختند می دونن من چی میگم. حرفاش و حرکاتش و رفتارش و گفتارش همه چیز انگار رنگ آسمون پیدا کرده بود. چند روزی از رفتنش نگذشته بود که خبر مرگ ناگهانیش همه ما رو منقلب کرد. سید میثم به دست گروهک منافق عبدالمالک ریگی به شهادت رسیده بود.

    تو حین صحبت های آقای جعفرنژاد اتوبوس یکسره تو هق هق گریه فرو رفته بود. همه دلسوخت و دردناک گریه میکردند. اینجا بود که تازه فهمیده بودم اون آگهی ترحیمی که بهار امسال کل شهر و پر کرده بود همین جوون پاک سید میثم بود. ما چقدر بدیم که خبر شهادت این بچه های آسمونی رو دیر میشنویم. آقای جعفرنژاد دیگه نتوست حرفی بزنه و رفت و سر جاش نشست. چهره اش بغض شده بود و بعدش آهسته آهسته زد زیر گریه. نمی تونستیم جلومونو بگیریم و هق هق گریه میکردم و همه مات و مبهوت به بیرون از اتوبوس خیره شده بودیم. تا 1-2 ساعت سکوت توی اتوبوس بود
    خدای من تو مسیر هر وقت به آقای جعفرنژاد و شهید تراهی فکر می کردم گریم می گرفت. شهید تراهی روح الهی داشت و این روح رو پرورش داد تا به آرزوش که شهادت برسه. غم از دست دادن شهید تراهی برای بستگانش که سخت شیفته اخلاق و منش و جوانمردیش شده بودند سخت بود این دنیا دنیای بدی که جای آدمهای خوب نمیشه. مرگ برای مایی که گرفتار این دنیا هستیم پایان همه چیزه، اما برای شهید آغاز یک ضیافت الهی است و شهادت برایش مقدمه آسایش در جهان ابدی است. خوش به حال سید میثم.
    حالا من منتظر بودم که تا روز دیدار با خانواده شهید برسه. 27 فرودین ماه با یکی از دوستانم خیلی سریع خودمونو رسوندیم به جایی که قرار بود از اونجا حرکت کنیم. توی مسیر همش تمام فکرم به این بود که شهید تراهی تو چه خانواده ای بزرگ شدند؟ چنین معنویتی پیدا کرده بود؟ و چرا آرزوی شهادت داشت؟
    به در منزل شهید رسیده بودیم و وارد خانه شدیم

    یه خانومی که ظاهراً از اقوامشان بودنند در را باز کردنند و مادرشان جلوی پله بود. سلام علیک و وارد خانه شدیم یکی از خانومها به مادر شهید گفتند شما چقدر جوان هستید؟
    دلیلش این بود که ما به خانه شهدای سالهای دفاع مقدس(دهه 60) می رفتیم مادران شهدا که دیگر سنی از آنها گذشته و ما کمتر به شهدای امروز بر می خوریم و طبیعتاً شهدای امروز هم که کم سن و سالند و پدران و مادرانشان جوانتر هستند.
    وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم، دیدم تمام در و دیوار اتاق پر از عکس شهیدشان است. از فضای اونجا همه یه سکوت معنی داری داشتند و به عکس های خیره شده بودند. چند دقیقه ای از سکوت گذشته بود که یکی از خواهران با هق هقی که میکرد بقیه را متوجه خود کرد. چند نفری که دور وبرش نشسته بودنند اون آروم کردنند. من هم مات و مبهوت به دیوارهای اتاق نگاه میکردم و انگار یه چیزی هی به دلم چنگ می انداخت. با گوشه چادرم خودمُ باد می زدم در حالیکه اصلاً گرمم نبود سرم را پایین انداختم تا عکس ها را نبینم. نمی دانم چرا از عکس هاش خجالت می کشیدم همش یاد صحبت های آقای جعفرنژاد و اون روحیهی معنوی که از شهید تعریف می کرد می افتادم . خانم مسرور که کنارم نسشته بود گفت دخترم چادرت را از سرت بردار تا کمی خنک بشی. من هم چادرم را از سرم پایین کشیدم.مادرش گرم پذیرایی بود. و زیرلب به همه خوش آمد می گفت. یکی از خانومها گفتند بنشینید برامون تعریف کنید. یکی دیگه گفت: نه شاید اذیت بشن.
    بالاخره بعد از پذیرایی اومدنند نشستند و شروع به تعریف کردنند. هر بار که تعریف میکردنند چند لحظه ای مکث میکردنند تا بعدی را تعریف کنند.






    1 - دو تا پسر دارم سید میثم و سید محمد. اون موقع ها که کوچک تر بودنند مردم براشون نظری می آوردنند. نظری سید میثم بیشتر می اومد در خونه. سید محمد می گفت مامان چرا برای سید میثم نظری می آورند و برای من نه؟ من هم برای اینکه ناراحت نشه یواشکی از کیف خودم به اندازه همان مبلغ برمیداشتم و به طور مساوی به هر دو تا شون می دادم.
    2 - سید میثم بزرگ تر که شد وارد بسیج شد و فعالیتهاشو شروع کرد 2 تا عموهاش شهید شدند و داییش که برادر خودم هست هم شهید شد. سید میثم همیشه نگران پسر عموهاش بود و هوای اونا رو داشت. همش سعی میکرد اونا رو به طرف خودش جذب کنه و ارزش خون پدرشونو براشون زنده کنه اما مثل اینکه دنیا خیلی ها رو به طرف خودش جذب میکنه. سید میثم همیشه نگران اونا بود.
    3 – گاهی اوقات پیش می اومد که وقتی یکی زنگ خونه رو میزد ما به همین لباس خونه ای که می پوشیدم (یعنی با حجاب کامل روسری و دامن ...) میر فتم در را باز میکردم. بعد یه مدتی دیدم سید میثم یه میخ برداشتند و کنار در زدند و چادری بهش آویزان کردنند. گفتنم سید میثم چه کار میکنی؟ گفت: مامان دارم این میخ رو اینجا می زنم تا یه دفعه کسی زنگ در رو زد شما دنبال چادرت نگردی چادرت دم دستت (کنار در حیاط)باشه .
    4 – تو خونه یه کار نبود که برای آدم انجام نده گاهی اوقات که دور برم بود زیر لبش می شندیم که می گفت «الهُّم الرزقنا توفیق الشهادة » می گفتم آخه میثم جان این چیه که می گی مگه الان دوران جنگ که هی این جمله رو با خودت تکرار میکنی . آخه یه زمانی بود که شهید می آوردند و امکان شهادت زیاد وجود داشت نه الان که به برکت انقلاب و خونهایی که همون شهدا به ما دادند دیگه کسی نمی تونه به مملکت ما چپ نگاه کنه تا ما باز هم شهید بدیم. در جوابم خنده ای به لب داشت ومی گفت مامان خدا روزی منو میده. بعضی شبها نصف پا میشد تا نماز بخونه چون نمی خواست برق اتاق ما رو اذیت کنه می رفت رو ایون تو تاریکی نماز می خوند. خیلی وقتها هم مخصوصاً ماه رمضونها با اینکه مسافت تا پایگاه بسیج (3 کیلومتر)خیلی دور بود می رفت اونجا. همسایه ها می گفتند آخه خدایا این چه جوونی که اول صبح پا میشه و میره . همون همسایمون می گفت انقدر دلم می خواد اول صبح بیام و خاک زیر پایش را به عنوان تبرک بردارم اما خجالت می کشم.
    5 – تازه بهشون حقوق میدادند . ما اصلاً از مبالغی که می گرفت هیچ اطلاعی نداشتیم هیچ وقت نشده بود که دست خالی بیاد تو خونه. خیلی کس ها همون روزها می اومدند در خونه و می گفتن این برای سید میثم ازش قرض گرفته بودیم. وقتی می اومد خونه پولو بهش میدادیم. خدا را شاهد میگریم تا مدتها بعد از شهادتش مردم می اومدنند و می گفتند این پول را از سید میثم امانت گرفته بودیم می آوردند و به ما می دادند. برایمان جای تعجب داشت با اون حقوق کم و این پولهایی که به در منزل برگردانده میشد.
    خانم تراهی بعد از هر بار تعریف این خاطرات گریه میکردند.

    6 - همان روزی که بایستی سید میثم را عقد می کردیم پدرم به رحمت خدا رفت. خانواده ام به من خبر دادند و رفتم خانه پدرم. به سید میثم نگفتم تا مراسم عقدشان برگزار شود. تلفنی بهش خبر دادم و گفتم سید میثم پدر بزرگ را می بریم رشت حالش خراب است ممکنست برای آخرین بار باشد که در کنار پدربزرگت باشیم شما به کارهای خودت برس من سعی می کنم تا ساعت 8 خودم را برسانم. ساعت 8 که شد به من زنگ زد و گفت مامان من که خواهری ندارم شما هم که نیستید من چه کار کنم؟ کمی دلداریش دادم و گفتم عزیزم ممکنست دیدارم با پدربزرگت برای آخرین بار باشد .... . با خودم می گفتم برای پسرم دعوتی میگیرم عروسی می گیرم هنوز وقت است اما پدرم برای همیشه می رود! نمی دانستم این جشن عقد پسرم هم برای آخرین بار باشد و من در کنارش نباشم هنوزم که هنوزه وقتی یاد صحبتهای پشت تلفنش می افتم که چقدر اصرار میکرد و می گفت مامان من ماشین میارم شما فقط یک ساعت بیا اینجا بعد برو دلم می سوزه. (خانم تراهی سرش را انداخت پایین و شروع کرد به گریه کردن .)
    7 –این عکس روز عقد سید میثم هست. انقدر ایشون به حجاب اهمیت میداد که حتی راضی نمیشد یه دکمه از یقه بلوزش باز باشه.

    همیشه لباسهای آستین بلند می پوشید. کاری هم به ریاکاری نداشت اون چیزی که خودش عقیده داشت روش استوار می موند و دفاع میکرد. پسرم 2 هفته با خانومش عقد کرده بود خدا میدونه تو همون دو هفته چقدر باهاش عکس گرفته و براش خاطره گذاشته. تو خونه به مائده می گفت مائده باید از الان عادت کنی مثل یه زن شهید استوار باشی. می گفتم مادر خانومت سن وسالی نداره اینطوری صحبت نکن ناراحت میشه. می گفت مائده باید عادت کنه از الان به عنوان یه زن شهید مقاوم باشه. مامان من سنت پیامبر را هم انجام دادم فکر نمی کنم واجباتی به گردنم مانده باشد. خدا را شکر ازدواج هم کردم. اینکه می گویند شهدا همشون قبل از شهادتشون می فهمیدند شهید می شوند پسر من هم فهمیده بود که حتماً شهید میشود چون همه حرفاش رنگ آسمون گرفته بود. شما الان حس و حال منو نمی فهمید چون با پسرم برخورد نداشتید تا روحیاتش را بفهمید اما دوستاش که باهاش نشست و برخواست داشتند خوب می دونن. با این که 2 سال از شهادتش می گذره دوستاش همه هفته به ما سر میزنند. بعضی شبها همشون جمع میشن و میان خونمون. خدا می دونه چقدر ما با دیدن این جوانان خوشحال می شیم.
    8 –دو هفته بعد از عقدش عازم سیستان و بلوچستان شد یک ماهی از مأموریتش گذشته بود و فقط سه روز مانده بود که تمام شود که گروهک ریگی سید میثم مرا شهید کردنند. من و پدرش سر مزرعه خودم برنج نشاء می کردیم که خبر شهادتش را به من دادند. من گفتم نه یعنی چه سید میثم شهید شده سه روز دیگه برمی گرده. از سر مزرعه وقتی آمدیم خانه وقتی وارد کوچه شدیم دیدم چه جمعیتی اونجا وایستادند مردم ، همسایه ها همه گریه میکردنند و تو سرشون می زدند تازه باورم شد که پسرم رو دیگه نمی بینم. پسرم شهید شده بود.
    9 – سید میثم 21 خرداد شهید شد به خاطر انتخابات ریاست جمهوری که 22 خرداد 88 بود پروازها لغو شده بود. زمانی که رفتیم برای تحویل جنازه به ما گفتند مادرش کیه؟ بیاد جلو یه چیزهایی رو باید تحویلش بدهیم. وقتی به من می دادند گفتند سید میثم اینها برای روز مادر برای شما گرفته بود. ساکش را به من دادند. بازش کردم دیدم یه صندوقچه کوچک برای خانومش که حاوی وسایل شخصی بود گرفته. برای من هم یه پیراهن جنوبی و یک بسته دیگه که وقتی اون باز کردم دیدم اتو برقی است. بعدها که کمی فکر کردم متوجه شدم که سید میثم زمانیکه می رفت می دونست اتوی ما خراب شده و یادش بود برای همین هم اتو خریده .
    10 – خاطرات سید میثم انقدر زیاد که من از الان بگم تا هفته ها تموم نمیشه بچه ام 10 خرداد به دنیا آمد و تو همین خرداد(21 خرداد) هم شهید شد. انقدر می دونم که به شهدا عشق می ورزید و در کنارشون قرار گرفت. زمانیکه تشیع جنازه میکردند من فقط میدیدم که سید میثم رو تابوتش که انگار براش حجله عروسی بود نشسته و به سرعت از من دور میشد.

    با ذکر صلوات و فاتحه ای نثار روح شهید سید میثم تراهی



    حالا دیگه به این باور رسیدیم «و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» شهدا زنده اند اگه زنده نبودنند ثأثیرش بعد از مرگش نبود. اونهایی که شک دارند یکبار بیان و ببینند. از نزدیک ببینند تا هی نکن اینها شعارِ. وقتی تو حرکتی از خودت نشون نمیدی و فقط می شنوی انتظار نداشته باش که طور دیگه ای فکر کنی؟ اون کورهایی که چشم ندارند تا ببینند که حتی شهید وقتی که از این دنیا رفت زنده است و این اثر شهید که تو دلهای بقیه افراد و فامیل و دوستان و آشنایان و کسانی که باآنها در ارتباطند برای همیشه زنده می مونه. اونی که فکر میکنه با گشُتن یه همچین جوانهای می تونه نهال شهادت رو از این جوانها بگیره کور خونده اونها هنور نفهمیدنن که با کشتن یک جوان دهها بلکه صدها جوان به مانند آن برمی خیزند. حالا میتونن بفهمند که چرا بیشتر جوانهای شهرمون شهید تراهی را برای خودشون الگو قرار دادند. حالا دیگه نوبت ما و بقیه دوستای شهید تراهی هست تا سینه سپر کنیم تا آخر برای این سرزمین باشیم و راه سید میثم را ادامه دهیم. این استواری دختران و پسران ایران زمین که فقط برای اسلام و شهدای عزیز ماست.

    منبع
    ویرایش توسط خادم شهدا313 : ۱۳۹۶/۰۱/۲۳ در ساعت ۲۱:۳۸
    این روزها میگذرد... اما من از این روز ها نمیگذرم
    ♥مدیون من خواهید بود اگر در جایی از حرف و نظر من،ناراحت و دلخور شده باشید اما بخودم نگویید که ازشما عذرخواهی نموده و مرا ببخشید

  2. صلوات ها 69


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    کامپیوتر
    نوشته
    1,843
    حضور
    27 روز 4 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    60
    صلوات
    12355



    اسم این شهید جوان اتفاقی دیدم تو نت کلی گریه کردم دلم نیومد نامی ارش نبرم خیلی سنش کم بوده ...
    ویرایش توسط guest : ۱۳۹۰/۰۹/۲۷ در ساعت ۱۷:۱۲
    این روزها میگذرد... اما من از این روز ها نمیگذرم
    ♥مدیون من خواهید بود اگر در جایی از حرف و نظر من،ناراحت و دلخور شده باشید اما بخودم نگویید که ازشما عذرخواهی نموده و مرا ببخشید

  5. صلوات ها 45


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054



    نقل قول نوشته اصلی توسط guest نمایش پست ها
    اسم این شهید جوان اتفاقی دیدم تو نت کلی گریه کردم دلم نیومد نامی ارش نبرم خیلی سنش کم بوده ...
    با عرض سلام ودرود
    ممنون که این شهید بزرگوار رو معرفی کردید
    التماس دعای فرج



  7. صلوات ها 38


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    علاقه
    هيات
    نوشته
    12
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    103



    خسته نباشيد
    عالي بود

    ما زندگي ميكنيم تا قيمت پيدا كنيم
    نه به هر قيمتي زندگي كنيم

  9. صلوات ها 35


  10. #5

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    علاقه
    گل یاس
    نوشته
    51
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    15
    صلوات
    282



    شهید نظر می کند به وجه الله

  11. صلوات ها 33


  12. #6

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    علاقه
    زیارت ، اقتصاد
    نوشته
    1,467
    حضور
    17 روز 3 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    14
    آپلود
    0
    گالری
    58
    صلوات
    12737



    نقل قول نوشته اصلی توسط guest نمایش پست ها
    اسم این شهید جوان اتفاقی دیدم تو نت کلی گریه کردم دلم نیومد نامی ارش نبرم خیلی سنش کم بوده ...
    نميدونم نا كجا آبادي كه گفتيد كجاست ولي اگه كرج باشه كه بعيد ميدونم باشه شهداي پادگان مدرس رو بايد ميديديد شما اگه يك شهيد جوون ديديد من شهدايي رو ديدم كه بعضي هاشون حتي ريششون هم كامل رشد نكرده بود
    چون اين پادگان تحقيقاتي بود بيشتر شهداش هم تحصيلكرده ها و نابغه هاي دانشگاهها بودن
    چه قدر زود گذشت اربعين اين شهدا هم رسيد
    ویرایش توسط كبوتر حرم : ۱۳۹۰/۰۹/۲۸ در ساعت ۰۹:۲۰
    یادم میاد قرار روز اولم باهات ، مگه قرارمون نبود بشم منم فدات
    آقا دارن میرن دونه دونه کبوترا ، توی دمشق و کاظمین و شهر سامرا
    دلم پر از شکایته امام مهربون ، چه جور دلت میاد بهم بگی بازم بمون
    به جون حضرت جواد و جون مادرت ، ی کاری کن که پرپرت بشه کبوترت


  13. صلوات ها 32


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,859
    حضور
    55 روز 20 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    42
    آپلود
    2
    گالری
    344
    صلوات
    19563



    هرکه به من میرسد، بوی قفس میدهد
    جز تو که پَر میدهی، تا بپرانی مرا


  15. صلوات ها 31


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۰
    نوشته
    336
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    2715



    سلام

    آدم چی میتونه بگه (اگر بشه در برابر این شهدا اسم خودمو بذارم آدم که بعید میدونم)

    تو میروی سلام مارا به دوست برسان ...


    ممنونم از سرکار guest چنین مطلب زیبایی رو گذاشتند

    خدا خیرتون بده

    التماس دعا یا علی

    حلال كنيد

  17. صلوات ها 21


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    کامپیوتر
    نوشته
    1,843
    حضور
    27 روز 4 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    60
    صلوات
    12355

    اینم عکس شهید




    شهید سید میثم تراهی + عکس


    شادی روحش صلوات
    ویرایش توسط guest : ۱۳۹۰/۱۱/۰۱ در ساعت ۱۷:۰۷
    این روزها میگذرد... اما من از این روز ها نمیگذرم
    ♥مدیون من خواهید بود اگر در جایی از حرف و نظر من،ناراحت و دلخور شده باشید اما بخودم نگویید که ازشما عذرخواهی نموده و مرا ببخشید

  19. صلوات ها 26


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    کامپیوتر
    نوشته
    1,843
    حضور
    27 روز 4 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    60
    صلوات
    12355



    سیدمیثم تولدت مبارک


    شهید سید میثم تراهی + عکس
    این روزها میگذرد... اما من از این روز ها نمیگذرم
    ♥مدیون من خواهید بود اگر در جایی از حرف و نظر من،ناراحت و دلخور شده باشید اما بخودم نگویید که ازشما عذرخواهی نموده و مرا ببخشید

  21. صلوات ها 24


صفحه 1 از 9 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۶/۰۵/۱۹, ۲۱:۴۸ : 30

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود