صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: @@پدر،عشق،پسر@@

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    عشق سرعت،عاشق شعر و نقاشي و موسيقي
    نوشته
    235
    حضور
    1 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    2
    گالری
    1
    صلوات
    2200

    @@پدر،عشق،پسر@@




    سلام
    اميدوارم با اين تاپيك همراه باشيد

    هر جا هم دلتون شكست اشكتون سرازير شد

    براي فرج آقامون دعا كنيد

    روايتي زيبا از زبان مركب حضرت علي اكبر(ع) به ام ليلا به قلم
    سيد مهدي شجاعي


    ویرایش توسط مطهره : ۱۳۹۰/۰۹/۱۱ در ساعت ۱۶:۵۹
    بسته راه نفسم
    بغض دلم شعله ور است
    چون
    یتیمی که به او
    فحش
    پدر داده کسی...


  2. صلوات ها 30


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    عشق سرعت،عاشق شعر و نقاشي و موسيقي
    نوشته
    235
    حضور
    1 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    2
    گالری
    1
    صلوات
    2200



    شب اول
    انگار چنين مقدر شده است که من هرروز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم.
    تدبیر من از ابتدا این بود.اما اگر تقدیر خداوند همراهی نمیکرد،به یقین چنین چیزی ممکن نمیشد.
    جراحت،جای جای بدنم را شکافته بود و خون ازتمامی جوارحم فرو می چکید.من دوام آوردنی نبودم.زنده ماندنی نبودم.
    در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه می کردم،می گفتم انگار مانده ام که روایت کنم تو را.
    بنشین لیلا!
    این طور با چشمهای غم گرفته و اشکبار به من خیره نشو.من آتش این دل سوخته را،این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد.
    هرچند تو هرروز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هرروز بر جگر دندان گزیده تو جراحت تازه ای نشاندم،اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟

    این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟
    بیا لیلا!
    بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان.
    من دیگر بنای زنده ماندن ندارم.
    مانده ام فقط برای نهادن این بار،ادای این دین،
    و کدام بار سنگین تر از خبر شهادت سوار؟وکدام دین شکننده تر از بیان آن ماجرای خونبار؟
    عمر من با انجام این فریضه به پایان خواهد رسید.
    زمانی بزرگترین آرزویم،عمر جاودانه بود واکنون مرگ تنها آرزوی من است.
    مثلی است در میان اسبها که شنیدنی است.اگر اسبی،عمری طولانی تر از حد معمول کند،می گویند:انگار مرکب پیامبر بوده است.
    ..
    اما همين آرزوي محال وقتي بوي پيامبر در شامه جهان پيچيد رنگ ديگري به خود گرفت.
    پدرم ايزدب و پدرش قابل هر دو گمان بردند كه به اين آرزو خواهند رسيد زيرا گفته بودند اسبي از نسل ما كه به تند باد نسبمان ميرسيد به اين توفيق نائل خواهد شد اما من شايسته اين مقام شدم

    سیف بن ذی یزن مرا به محمد(ص)پنج ساله پیشکش کرد و او بر من نشست،از شدت شعف دستهایم را به هوا بلند کردم.
    آنچنانکه عموهای پیامبر همه نگران شدند و به سوی ما دویدند.
    اما من که سوار محبوبم را به زمین نمیزدم و او هم چه خوب این را می دانست.
    براي عمو هاي خود دست تكان داد و گفت:نگران نباشيد اين اسب از حضور من به شعف آمده (عقاب)فهيم تر از آن است كه سوار خود را زمين بزند
    اگر او محمد نبود از كجا ميدانست كه نام من عقاب است سيف كه نام مرا هنگام هديه كردن نياورده بود

    باور نمی کنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه در ان لحظه فراموشم شده بود.عمر جاودان برای چه؟
    پیش از ان اگر عمر جاودانه از آن من بود،همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر می کردم.
    اما خدا هم پیامبر را داده بود هم عمر طویل را.
    و پس از آن از برکت پیامبر،نعمت پشت نعمت،توفیق از پی توفیق.
    پش از پیامبر مرکب علی شدم و
    پس ازآن امام حسن و سپس امام حسین
    امام که ذوالجناح را داشت،مرا به علی اکبر سپرد.یعنی دوباره پیامبر.
    چرا که شبیه ترین مردم به به پیامبر بود....
    درتمام این صدو ده سال که مرکب این کواکب بوده ام،زمان بر من نمی گذشت که عمر سپری کرده باشم.
    تمام این صدو ده سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه عاشورا به پایان رسید.

    و من که در همه آن صدو ده سال هیچ عمر نکردم،
    در این چند صباح پس از عاشورا،عمر همه اسبهای تاریخ را به دوش می کشم.
    این است که خسته ام لیلا
    خیلی خسته ام و فکر میکنم که مرگ مرهم این همه خستگی باشد...




    ویرایش توسط مطهره : ۱۳۹۰/۰۹/۱۲ در ساعت ۰۱:۰۶
    بسته راه نفسم
    بغض دلم شعله ور است
    چون
    یتیمی که به او
    فحش
    پدر داده کسی...


  5. صلوات ها 27


  6. #3

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    عشق سرعت،عاشق شعر و نقاشي و موسيقي
    نوشته
    235
    حضور
    1 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    2
    گالری
    1
    صلوات
    2200



    شب دوم
    دیشب چگونه به خواب رفتم؟چه گفتم؟تا کجا گفتم؟هیچ نفهمیدم.نیمه های شب از صدای گریه تو بیدار شدم.
    دیدم که بر سجاده نشسته ای و اشک مثل باران از شیار گونه هایت میبارد.
    و من تا صبح در کنار این پنجره به نماز باران تو اقتدا کردم و اشک ریختم.از گریه شبانه تو یاد گریه شبانه حسین افتادم در فراق پیامبر و یاد ولادت آن عزیز_علی اکبر_را در دلم زنده کردم.

    حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بی تاب تر بود.

    او اگرچه آن زمان کودک بود،اما جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت.آن قدر بغض کرد آنقدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان آسمان زد...
    و اگر كفر نبود ميگفتم
    خدا هم بی تاب شد از این همه بی تابی.
    آن قدر که بعدها شبیهی از پیامبر را در دامان حسین گذاشت تا جگر سوخته اش بدان التیام یابد.

    محمد بود!به واقع محمد بود.هیچ کس محمد را در آن سن و سال که من دیدم ندیده بود
    .و این کودک پریچهر مو نمی زد با آن محمد ماهرو.من با او بودم در کوچه و خیابانهای مدینه،که وقتی می گذشت همه انگشت حیرت به دندان می گزیدند و ظهور دوباره پیامبر رابه حیرت می نگریستند.

    در کربلا هم همین شد.آرام باش تا بگویم:
    ...
    اول تا مدتی هیچ کس اورا نمی شناخت.نقاب به صورت انداخته؛
    عمامه سحاب بر سر پیچیده و تحت الحنک به گردن بسته بود.بی هیچ کلام شروع به گشت زدن در میدان کرد.با جلال و جبروت میدان را در زیر پایش به لرزه در می آورد و دلهای دشمنان را میان زمین و آسمان معلق نگه می داشت.


    همه چشمها نگران این سوار بود.انگار سر و گردن سپاه دشمن به ریسمانی بسته بود در دستهای او که با گردش او سرها و گردنها نیز می چرخید
    و دور شمسی او را دنبال می کرد.

    ابر اما ناگهان کنار رفت؛نقاب به بالا گریخت و قرص ماه تماما نمایان شد.فغان از سپاه دشمن برخاست که :والله این رسول الله است.

    هول در دل ابن سعد افتاد.او سوار را خوب می شناخت.اما با گمان مردم چه باید می کرد؟این انفعال و اضمحلال در سپاه عنان از دستش می ربود.
    فریاد زد که:اینجا کجا و پیامبر؟عقلتان کجا رفته مردم؟

    یکی با صدای لرزان و ملتهب گفت:پس کیست آن که در میانه میدان ظهور کرده؟من پیامبر را به چشم دیده ام.هم اوست بر قله شباب و جوانی.

    و دیگری قاطعانه فریاد زد:کور شوم اگر این همان محمد نباشد.


    و ديگري گفت: كشانده اي ما را به جنگ با پيامبر......


    و ما همچنان چرخ می زدیم و من سمهایم را محکمتر از همیشه بر زمین می کوفتم و انگار میکردم که دلهای دشمن را زیر پا گرفته ام.

    صدای ابن سعد به تحقیر واستهزا یاران خویش بلند شد:
    دست بردارید از این گمانهای باطل!این که پیش روی شماست،علی اکبر
    است.

    همان کسی که برای قتل او جایزه های کلان معین شده.

    این کلام اگرچه پرده از واقعیت برداشت،اما باز هم کسی پا پیش نگذاشت.

    امشب که من اینقدر قبراق و مشتاقم برای سخن گفتن،تو تا بدین حد زرد و نزار و از حال رفته ای.جای اشک بر روی گونه هایت تاول زده و ساحل مژگانت از دریای اشک،شوره بسته است.
    کاش این پلکهای ملتهب ات،اینقدر خسته بر هم نمی نشست و اندام تکیده ات،پشت بر دیوار نمی داد.
    امانه،بخواب.خواب برای این روح خسته و این چشمهای به گودی نشسته،غنیمت است.بخواب!

    فردا هم روز خداست...


    ویرایش توسط مطهره : ۱۳۹۰/۰۹/۱۲ در ساعت ۰۱:۰۵
    بسته راه نفسم
    بغض دلم شعله ور است
    چون
    یتیمی که به او
    فحش
    پدر داده کسی...


  7. صلوات ها 25


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۰
    علاقه
    سیاست .مذهب .شغلم .هنر
    نوشته
    1,737
    حضور
    19 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    11108



    نوشته های سید مهدی شجاعی آدمو میخکوب میکنه .
    چه قلم رئوف و دلنشینی داره این مرد.

    متشکرم از این تاپیک خوب
    بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند. من و تو از تبار چشمه ایم

  9. صلوات ها 18


  10. #5

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    عشق سرعت،عاشق شعر و نقاشي و موسيقي
    نوشته
    235
    حضور
    1 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    2
    گالری
    1
    صلوات
    2200




    شب سوم


    سابقه یک چیز را تو خوب میدانی و آن اینکه دشمن به علی اکبرت،به پاره جگرت،طمع بسیار داشت.

    یک سوی ماجرا خود علی اکبر بود،جلال و جبروتش،جما وجاهتش،استواری و صلابتش،خلق و خوی محمدی اش و همه صفات بی نظیرش و سوی دیگر

    ماجرا که راه را برای این طمع باز میکرد،همین نسب مادری بود،اتصال خونی تو به بنی امیه و قبیله ثقیف.


    پیشینه این قصه را تو میدانی.آنچه نمیدانی روایت کربلای این قصه است.

    معاویه را یادت هست به هنگام خلافت و آن پرس و جویش از اطرافیان که شایسته ترین فرد برای خلافت کیست؟
    اطرافیان همه گفتند: تو ای معاویه!
    و او خود گفت: سزاوارترین برای خلافت علی اکبر حسین است که جدش رسول خداست،شجاعت از بنی هاشم دارد و سخاوت از بنی امیه و جمال و فخر و فخامت از ثقیف...


    من که این قصه یادم بود.وقتی دشمن در کربلا برای علی اکبر امان آورد،زیاد تعجب نکردم.دشمن گمان میبرد که دو نفر را اگر از سپاه امام جدا کند،کمر امام می شکند.
    یکی عباس بن علی و دیگری علی بن الحسین.

    سپاه امام همه گوهر بودند،همه عزیز بودند،همه نور چشم خداوند بودند.اما گمان دشمن این بود که اما با این دو بال است که پرواز می کند.خواست این دو بال را پیش از وقوع جنگ از امام جدا کند و امام را بی بال در زمین کربلا...

    و چه گمان باطلی!عباس یک عمر زیسته بود تا در رکاب حسین بمیرد.
    یک عمر جانش را سر دست گرفته بود تا به کربلای حسین بیاورد.
    حالا دشمن نسب ام البنین را بهانه کرده بود تا از مسیر قبیله بنی کلاب،خودش را به ماه بنی هاشم برساند.

    قلب را از سینه جدا ساختن،چشم و بینایی را دو تا دیدن و نور را از خورشید مجزا تلقی کردن چقدر احمقانه است.

    علی تو همان دم اول شمشیر یاس را بر سینه شان فرو نشاند و فریاد زد:
    من نسب به پیامبر می برم،آنچه افتخار من است،قرابت رسول الله است.باقی همه هیچ...



    شب عاشورا هم كه امام اصحاب را رخصت رفتن فرمود اول كساني كه بيعت خويش را تجديد كردند همين دو بزرگوار بودند
    امام فرمود:اينان طالب من اند بقيه جانتان را برداريد ودر سياهي شب برويد من از شما راضيم وبيعتم را از دوشتان برداشتم

    از آن عده ناچيز عده اي سر خود را برداشتند وجان به سياهي شب سپردند و گوهران منتخب ماندند

    عباس و علي اكبرت برخاستند واين مضمون را به دامان محبوب ريچتند:جهان بي حضور تو خاليست،زندگي بدون تو بي معناست،دنيا پس از تو نباشد

    راستي يك چيز ديگر را تو نميداني و شايد هيچ كس ديگر هم......اما......سيل گريه تو راه سخن را مي بندد.

    اين را فردا به تو خواهم گفت.......


    بسته راه نفسم
    بغض دلم شعله ور است
    چون
    یتیمی که به او
    فحش
    پدر داده کسی...


  11. صلوات ها 19


  12. #6

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    عشق سرعت،عاشق شعر و نقاشي و موسيقي
    نوشته
    235
    حضور
    1 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    2
    گالری
    1
    صلوات
    2200




    شب چهارم


    مقام سقايی در کربلا از آن عباس است
    .ماه بنی هاشم.در این تردید نیست.

    اما آنچه شاید تو ندانی این است که شب عاشورا؛آب را ما آوردیم.

    من و سوارم علی اکبر با سی سوار و بیست پیاده دیگر.بانی ماجرا هم علی کوچک شد؛علی اصغر؛علی دردانه.

    من بیرون خیمه ایستاده بودم و صدای گریه او را می شنیدم.خدا خدا می کردم سوارم از جا برخیزد و داوطلب آوردن آب شود.با خودم گفتم آنچنان او را از حصار سپاه دشمن عبور می دهم که آب در دلش تکان نخورد و گرد و خاشاکی هم بر تنش ننشیند.

    وهنوز تمامت آرزو بر دلم نگذشته بود که سوارم-علی-از مقابل دیدگانم گذشت.به وضوح بی تاب شده بود از گریه برادر کوچک.

    از پدر رخصت خواست برای آوردن آب.امام رخصت فرمود؛اما سفارش کرد که تنها نه.لااقل بیست پیاده و سی سوار باید راه بگشایند و شمشیرها را مشغول کنند.
    به راه افتادیم.شب؛پوشش بود و غفلت و مستی دشمن؛پوششی دیگر.اما حصار شریعه هیچ روزنی برای نفوذ نداشت.سدی چند لایه از آدم بود که اطراف شریعه را بسته بود....


    گر دشمن؛آن دشمن چند هزار؛خبر از واقعه می برد؛فقط سم اسبهایش آب شریعه را بر میچید.

    ناگهان برق شمشیرها در فضا درخشیدن گرفت.من و سوارم در میانه این قافله راه می سپردیم و برخورد شمشیرها در پیش روی قافله بود.

    راه باز شد و من سوارم را برق آسا به کناره شریعه رساندم.علی پیاده شد و گلوی مشک ها را به دست آب سپرد و به من اشاره کرد که آب بنوشم.

    چشمهایم را به او دوختم و در دل گفتم:تا تو آب ننوشی من لب تر نمی کنم.
    او بند مشک را رها کرد تا بند دلم پاره شود و آمرانه به من چشم دوخت.این نگاه؛نگاهی نبود که اطاعت نیاورد.آنقدر که من خواستم تمام فرات را از سر نگاه او یکجا ببلعم.


    مشکها پر شد بی آنکه او لبی به خواهش آب تر کند.وقتی که بر من نشست و خنکای دو مشک را به پهلوهای عرق کرده ام سپرد؛دوباره صدای چکاچک شمشیرها در گوشم پیچید.

    آب به سلامت رسید.بی آنکه کمترین خاری در پای این قافله بخلد
    .علی دو مشک آب را پیش پای امام بر زمین نهاد و در زیر نگاه سرشار از تحسین امام چیزی گفت که جگر مرا کباب کرد؛آ
    آنچنان که تمام آبهای وجودم بخار شد:
    -پدرجان!این آب برای هرکه تشنه است.بخصوص این برادر کوچک و اگر چیزی باقی ماند
    من نیز تشنه ام.......

    آرام بگیر لیلا!من خود از تجدید این خاطره آتش گرفته ام…


    ویرایش توسط مطهره : ۱۳۹۰/۰۹/۱۳ در ساعت ۱۳:۳۷ دلیل: ويرايش كلمه
    بسته راه نفسم
    بغض دلم شعله ور است
    چون
    یتیمی که به او
    فحش
    پدر داده کسی...


  13. صلوات ها 14


  14. #7

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    عشق سرعت،عاشق شعر و نقاشي و موسيقي
    نوشته
    235
    حضور
    1 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    2
    گالری
    1
    صلوات
    2200




    شب پنجم


    عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر.من گمان نمی کنم در تمام عالم؛میان یک پدر و پسر اینهمه عاطفه؛ اینهمه تعلق؛اینهمه عشق و انس و ارادت حاکم باشد.من همیشه مبهوت این رابطه ام.

    گاهی احساس می کردم رابطه حسین با علی اکبر فقط رابطه یک پدر و پسر نیست.رابطه یک باغبان با زیباترین گل آفرینش است.
    رابطه عاشق و معشوق است.رابطه دو انیس همدل و جدایی ناپذیر است.
    احساس میکردم رابطه علی اکبر با حسین؛رابطه امام و ماموم است و مرید و مراد و عاشق و معشوق.
    چگونه می توانم با این زبان الکن به شرح رابطه میان این دو بپردازم؟
    بارها در کوچه پس کوچه های این رابطه؛گیج و منگ شده ام.می ماندم که کدامیک از این دو مرادند و کدامیک مرید؟...
    با همه دوری ام از این وادی؛رسیدم به اینجا که بحث عاشق و معشوق در میان نیست.هردو یکی است و آن یکی عشق است.

    در میانه راه وقتی امام حسین بر روی اسب به خوابی کوتاه فرو رفت و برخاست؛فرمود:انا لله وانا الیه راجعون والحمدلله رب العالمین.

    سوار من بی تاب پرسید:جان من به فداتان پدرجان!چرا استرجاع فرمودید و چرا خدای را سپاس گفتید؟

    امام فرمود:لحظه ای خواب مرا درربود و سواری را دیدم که پیام مرگمان را با خود داشت.می گفت این قوم روانند و مرگ نیز در پی ایشان.در یافتم که جانمان بشارت رحیل می دهد.
    سوار من؛مژگان سیاهش را فروافکند.با نگاه بر دستان پدر بوسه زد و گفت: پدرجان!خدا همواره نگهبانتان باد!مگر نه ما بر حقیم؟پس چه باک از مرگ؛پدرجان؟
    از این کلام با صلابت پسر؛لبخندی شیرین بر لبهای پدر نشست.نه؛ تمام صورت پدر خندید؛حتی چشمهایش و فرمود:خداوند برترین پاداش پدر به فرزند را به تو عنایت کند ای روشنای چشم من.

    این فقط یک رابطه از آنهمه ارتباط بود.چه پدری و چه فرزندی!پدری که خود در برترین نقطه هستی ایستاده است و با غرور و تحسین به پرواز فرزند در نقطه تعالی نگاه می کند....

    پیوستن حر به امام در آن برهوت حقیقت و غربت معنویت؛

    یک آیه بود دراثبات حقانیت اسلام.چرا که حر برای جنگ آمده بود.یا لااقل برای بستن راه بر امام.اما ارتباط امام را با پیامبر و مقام امام را نزد خداوند و شان امام را در مسیر هدایت انکار نمی کرد.
    هنوز در جبهه مقابل بود که به امام گفت: نماز را به امامت شما می خوانیم.

    و امام به علی اکبر فرمود: اذان بگو.....


    بسته راه نفسم
    بغض دلم شعله ور است
    چون
    یتیمی که به او
    فحش
    پدر داده کسی...


  15. صلوات ها 16


  16. #8

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    عشق سرعت،عاشق شعر و نقاشي و موسيقي
    نوشته
    235
    حضور
    1 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    2
    گالری
    1
    صلوات
    2200




    چرا میان اینهمه قاری و موذن،علی اکبر اذان بگوید؟
    چه حسی را طلب می کرد از اذان گفتن علی اکبر؟

    گفتم شاید امام می خواهد خاطره رسول الله را تجدید کند.شاید می خواهد این روشن ترین نشانه جدش را به رخ خلایق بکشد.شاید امام می خواهد آخرین اذان دنیا را از زبان محبوب ترین عزیزش بشنود.شاید امام می خواهد...

    من چه می فهمم!من چگونه می توانم بفهمم که وقتی علی اکبر،نگاه در نگاه پدر فریاد الله اکبر سر می دهدٰاز چه حکایت می کند؟
    من چگونه می توانم بفههم که این دو با نگاه از هم چه می ستانند و به هم چه می دهند؟

    اما...اما ای کاش بودی به وقت لباس رزم پوشاندن علی.

    داماد را این طور به حجله نمی فرستند که امام علی اکبر را مهیای میدان می کرد.
    با چه وسواسی هدیه اش را برای خدا آذین می بست.اهل بیت و بنی هاشم؛پروانه وار گردش حلقه زده بودند و هر یک به لحن و تعبیر و بیانی؛جان خویش را سد راه او کرده بودند و او را از رفتن بازداشته بودند.
    اما او؛نزدیکترین؛محبوب ترین و دوست داشتنی ترین هدیه را برای این مرحله از معاشقه با خدا برگزیده بود.شاید اندیشیده بود که خوبترهایش را اول فدای معشوق کند.

    شاید فکر کرده بود که تا وقتی پسر هست،چرا برادر زاده؟چرا خواهر زاده؟تا وقتی حسین هنوز فرزند دارد چرا فرزند حسن؟چرا فرزند زینب؟

    وشاید این کلام علی اکبر دلش را آتش زده بود: یا ابة لا ابقانی الله بعدک طرفة عین.
    پدر جان!خدا پس از تو مرا چشم برهم زدنی زنده نگذارد.پدر جان!دنیای من آنی پس از تو دوام نیاورد. چشمهای من جهان را پس از تو نبیند.


    در اینجا باز من رابطه میان این دو را گم کردم....
    کلام قربانی را پسر به پدر می گفت؛اما نگاه طواف آمیز را پدر به پسر می کرد.
    علی اکبر بوسه لبهایش را به دست پدر می سپرد و حسین اما سرتاپای پسر را با نگاه غرق بوسه می کرد.

    اهل خیام که فهمیدند علی اکبر؛پروانه رفتن گرفته است؛ناگهان درهم شکستند و فرو ریختند.کاش بودی لیلا!اما...اما نه....چه خوب شد که نبودی لیلا!

    تو کجا زهره به میدان فرستادن پسر داشتی؟چه می گویم؟انگار کن تمام جوانهای عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند.انگار کن تمام زیبایی و عطر گل ها را به یک گل بخشیده باشند.انگار کن خدا در یک قامت؛قیامت کرده باشد.چه خوب شد که نبودی در این لحظات جانسوز وداع.

    چه دنیایی بود میان اینها.کدام جان می توانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟بگذار از زینب چیزی نگویم.یاد او تمام رگهای مرا به آتش می کشد...

    تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی؟که برای علی اکبر مادری کنی؟که زبان بگیری؟صورت بخراشی؟که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟که قدمهایش را به اشک چشم بشویی؟
    ببین لیلا تو می خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟
    جانم فدای عظمت زینب.با گفتن این کلام اگر قرار است جانم آتش بگیرد؛بگیرد...

    در کربلا می گفتند آیا این دو نو جوان؛عون و محمد؛این خواهرزاده های حسین؛مادر ندارند؟
    چرا هیچ زنی مشایعتشان نمیکند؟چرا هیچ مادری صورت نمی خراشد؟خاک زمین را به آسمان نمی پاشد؟چرا حسین تنها مشایعت کننده این دو نوجوان است؟

    پیش از این هرگاه زنان و دختران خیام بی تابی می کردند،امام، علی اکبر را به تسلی و آرامش می فرستاد.اما اکنون خود تسلی و آرامش بود که از میان می رفت.اکنون که را به تسلای که می فرستاد؟
    با دست و دل مجروح؛کدام مرهم را بر زخم که می گذاشت؟
    زینب و دیگر دختران حرم؛مانع بودند برای به میدان رفتن علی.یکی کمر بندش را گرفته بود؛یکی به ردایش آویخته بود.یکی دست در گردنش انداخته بود و با این همه بند عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن وشانه و دل؛چگونه می توانست راهی میدان شود؟

    این بود که حسین،کار را با یک کلام یک سره کرد و آب پاکی را بر دستان لرزان زینب و دیگران ریخت:
    -رهایش کنید عزیزانم!که او آمیخته به خدا شده و به مقام فنا رسیده است.
    از هم الان او را کشته عشق خدا ببینید.او را پرپر شده؛به خون آغشته؛زخم بر بدن نشسته و به معبود پیوسته بدانید.

    دستهای لرزان دختران و زنان فرو افتاد.دلها شکسته شد و چشمها گریان و جانها آشفته و نگاه ها حیران.

    اما نمی دانم که وقتی او لباس رزم بر تن علی میکرد؛هم توانسته بود دست دل از او بشوید و او را رفته و رها شده ببیند؟اگر چنین بود پس چرا وقتی کمربند به یادگار مانده از پیامبر بر کمر فرزند محکم می کرد به وضوح کمر خودش انحنا بر میداشت؟

    پس چرا وقتی رکاب گرفت برای پسر و پسر دست بر شانه او گذاشت برای سوار شدن؛چرا پاهای حسین تاب نیاورد؟
    این چه رابطه ای بود میان این دو که به هم توان می بخشیدند و از هم توان می زدودند؟چه رابطه ای بود که دل به هم می دادند و دل از هم می ربودند؟
    نمی دانم!شاید قصه همان بود که حسین گفته بود.


    شاید هم به واقع حسین دست از او شسته بود....



    بسته راه نفسم
    بغض دلم شعله ور است
    چون
    یتیمی که به او
    فحش
    پدر داده کسی...


  17. صلوات ها 16


  18. #9

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    عشق سرعت،عاشق شعر و نقاشي و موسيقي
    نوشته
    235
    حضور
    1 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    2
    گالری
    1
    صلوات
    2200




    شب ششم

    من بودم و علی و یک میدان دشمن و تا چشم کار میکرد سلاح و تا دید میرسید؛ سوار. نمی دانم چقدر. آنقدر که بیابان در پس و پشت و اطرافشان پیدا نبود.
    آنقدر که انگار خط پشت دشمن به افق میرسید.
    پیاده ها بماند.تشعشع اینهمه آهن و فولاد؛چشمها را آزار میداد.

    اما اینها را فقط من میدیدم.سوار من انگار چشم به جای دیگر داشت.با تحکمی بی سابقه به من گفت: بچرخیم و شروع کرد به رجز خواندن.و چه رجز خواندنی!چه صدای!چه صلابتی!
    مضمون رجز تا آنجا که به یاد دارم چنین بود:
    این منم علی فرزند حسین بن علی
    سوگند به بیت الله که ماییم پرچمدار ولی
    من با این شمشیر آخته به حمایت پدرم ایستاده ام
    و آنچنان که شایسته یک جوان هاشمی قریشی است جنگ می کنم.


    هرچند همه حرف در همین چهار کلام بود.اما در رجز مهم نیست که چه بخوانی.مهم این است که چگونه بخوانی.و آنچنان که او می خواند؛دلهای دشمنان را در سینه معلق می کرد.

    علی همچنان رجز می خواند و یک نفر از سپاه دشمن پا پیش نمی گذاشت.

    بعدها شنیدم که غلغله ای افتاده در سپاه دشمن.ابن سعد به هر سرداری که رجوع می کند؛پا پس می کشند و عذر می آورند.تا درمانده و مستاصل می رود به سراغ «طارق بن تبیت»...
    طارق بن تبیت در عرب مشهور به بی باکی است.می گویند کسی است که دل دارد اما کله ندارد.

    ابن سعد به طارق می گوید:برو کار این جوان را بساز تا حکومت موصل را برایت بسازم.
    طارق از این دستور جا می خورد و برای گریز از این تحمیل؛در ذهنش به دنبال پاسخی می گردد. لحظاتی در چشمان ابن سعد خیره می ماند و حرف دلش را میزند: نمی کنی ابن سعد!با دست شبیه ترین خلق به رسول الله،مرا به کشتن می دهی و به وعده ات وفا نمی کنی.موصل را وصل کن به ری و بر هردو خودت حکومت کن...


    ابن سعد آشفته می شود.اگر از او بگذرد معلوم نیست کسی دیگر را بتواند راهی میدان کند.
    -من به تو دستور می دهم و دستور من با یک واسطه دستور امیر المومنین یزید است.
    طارق پوزخند می زند وابرو بالا می اندازد:
    -برای من یکی امیرالمومنین بازی در نیاور.خودت که می دانی این لقب تراشیده ماست برای یزید.خودم که گول خودم را نمی خورم.


    خواهش می کنم طارق!این جوان الان قلب سپاه را اوراق می کند.خواهش می کنم.
    -باشد،این شد یک چیزی.چه تضمینی داری برای وعده ات؟
    ابن سعد تنها انگشترش را در می آورد و با غیظ در انگشت طارق جا می دهد:بیا این هم تضمین وعده ام.
    دیدم که بعد از وقفه ای طولانی،بعد از چرخشی بسیار که تمام بدنم به عرق نشسته بود و زبانم از تشنگی کلوخ شده بود،طارق وارد میدان شد.پیدا بود که قصد غافلگیری دارد.مثل تیر از کمان لشگر جدا شد و با نیزه ای کشیده به سمت ما هجوم آورد.

    یک آن دل من فرو ریخت.
    طارق مثل برق از کنار ما گذشت و من فقط حس کردم که سوار من قدری خود را به راست کشید و به جای خود بازگشت.
    همین..
    و وقتی افسار مرا برگرداند دیدم که نیزه علی بر سینه طارق فرورفته است.


    انگار طارق فرصت مردن هم پیدا نکرده بود.اسب همچنان می تاخت تا دست و پای طارق شل شد و به خاک غلتید....





    بسته راه نفسم
    بغض دلم شعله ور است
    چون
    یتیمی که به او
    فحش
    پدر داده کسی...


  19. صلوات ها 14


  20. #10

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    عشق سرعت،عاشق شعر و نقاشي و موسيقي
    نوشته
    235
    حضور
    1 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    2
    گالری
    1
    صلوات
    2200




    پسر طارق از این مرگ آنی و خفت آمیز به خشم می آید و بی گدار به میدان می زند.

    انگار که خرگوشی با چشم بسته در مصاف شیر.


    سر اسب او برق آسا از کنار سر من گذشت و هنوز هیکل دو اسب از کنار هم عبور نکرده که سر پسر طارق را پیش پای خود یافتم.

    اسب دشمن گیج و منگ مانده بود از این سوار بی سر و نمی دانم چرا کسی جرات نمی کرد بیاید و جنازه این پدر و پسر را از میدان به در برد.
    مقتول بعدی طلحه؛پسر دیگر طارق بود که او هم کشتنش وقتی از سوار من نگرفت.بعد؛مصراع بن غالب آمد.چقدر چهره اش برایم آشنا بود و اگر مجال بود از اسبش می پرسیدم که سوارش را کجا دیده ام.
    شمشیر سوار من؛سوار و اسب را به دو نیم کرد.گمان کنم که خود مصراع هم تا لحظاتی باور نمی کرد که به نیم شده است و قبل از حضور قطعی مرگ؛نسیم از میانه جسمش عبور میکند.


    وحشت مرگ بر سپاه دشمن سایه انداخت.هیچ کدام از اینها مجال جنگیدن پیدا نکرده بودند و این یعنی رقیب خبره تر از آن است که خود را به تکاپوی عبث خسته کند.

    بحث عقاب است و بچه روباه.عقاب که برای گرفتن بچه روباه بال بال نمی زند.آنی فرود می آید و کار را تمام می کند.


    اما هیچکدام اینها مهم نیست.مهم نگاهی است که میان پدر وپسر رد و بدل میشود.مهم مژگان سیاهی است که به تحسین فرود می آید.

    با خود گفتم اگر کار اینچنین پیش برود؛سپاه دشمن همه یا کشته اند یا فراری.

    اما ناگهان دیدم که رنگ از رخساره امام پرید و نگاه نگرانش بر پشت ما پهن شد.


    برگشتیم.من و سوارم که پشت به دشمن داشتیم برگشتیم و سپاه دو هزار نفری را دیدیم که از دو سو پیش می آیند...
    ابن سعد که دیده بود عاقبت چنین جنگی؛شکست محتوم است؛دوهزار تن را به نبرد با یک تن گسیل کرده بود.
    در تمام مدت جنگ با این لشگر دوهزار نفری با خودم فکر می کردم که سوار من تشنه است،خسته است،مصیبت دیده است و این چنین معجزه آسا می جنگد.اگر این بلاها نبود چه می کرد با سپاه دشمن؟

    سوار من همچنان می چرخید؛هم چنان ذکر می گفت و هم چنان شمشیر می زد و...هم چنان دزدیده به پدر نگاه می کرد.به روشنی از مجرای این نگاه بود که نیرو می گرفت.

    جنگ اندک اندک به سردی گرایید و به سمت وقفه ای موقت نزول کرد.واین فرصتی بود
    تا علی دوباره نفس در نفس با پدر روبرو شود....




    بسته راه نفسم
    بغض دلم شعله ور است
    چون
    یتیمی که به او
    فحش
    پدر داده کسی...


  21. صلوات ها 14


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود