صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ıllıllı خاطرات امدادگران و پزشکان در دفاع مقدس ıllıllı ✦درد لذت بخش!✦

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734

    ıllıllı خاطرات امدادگران و پزشکان در دفاع مقدس ıllıllı ✦درد لذت بخش!✦




    بسم الله الرحمن الرحیم
    شهیدان زنده اند الله اکبر، تلفن می زنند الله اکبر !!!


    ıllıllı خاطرات امدادگران و پزشکان در دفاع مقدس ıllıllı ✦درد لذت بخش!✦

    خاطره ای که خواهید خواند مربوط است به خانم «مینا نظامی» که وی در دوران دفاع مقدس از جمله پرستارانی بودند که به مجروحان و رزمندگان رسیدگی می کردند.
    خانم نظامی خاطره یکی از آن روزها را این گونه تعریف می کند: « ما مجروح دیگری داشتیم که اهل نهاوند بود. این رزمنده روی مین رفته بود و دچار فراموشی شده بود و گذشته و مشخصاتش را به یاد نمی آورد. از طرفی به خانواده او گفته بودند که فرزندشان شهید شده است. ما با او خیلی صحبت می کردیم، بلکه به حرف آید و از کسالت در بیاید. گاهی که به مجروحان دیگر سر کشی می کردم او را با خودم می بردم تا دیگران هم با او حرف بزنند. من نام «علی» را برایش انتخاب کرده بودم و جالب اینکه بعدا فهمیدم نامش علی است. البته نامش «علی محمد» بود که علی صدایش می کردند. کم کم او یک شماره تلفن یادش آمد و گفت: «شماره مغازه است. بگویید همودم خانم –مادرش- بیاید.»
    شیفت عصر و نزدیک اذان مغرب بود که رفتم و شماره را به اپراتور دادم و خواهش کردم بگیرد. به سختی ارتباط برقرار شد و صحبت کردم. فهمیدم چند روز قبل مراسم چهلمش را هم برگزار کرده اند! وقتی گفتم از بیمارستان تهران زنگ می زنم و مریضی با این مشخصات دارم و اسم مادرش همدم است، مغازه دار شوکه شده، با عجله رفت تا مادرش را صدا کند. از پشت گوشی صدای یک خانم با لهجه روستایی به گوش می رسید که می گفت: «می دانم که می خواهند بگویند که پسرت شهید شده.» بعد با عصبانیت شروع به صحبت کرد. هر چه می گفتم، انگار صدایم را نمی شنید. مرتب می گفت:«علی محمد من شهید شده!»
    به او گفتم: «مگر نمی گویند شهیدان زنده اند الله اکبر ... واقعا پسر تو زنده است، می خواهی با او صحبت کنی؟»بعد علی گوشی را گرفت و یکی، دو کلام که حرف زدگوشی را به من داد. گوش دادم. مادرش با خوشحالی فریاد می زد: «شهیدان زنده اند الله اکبر، تلفن می زنند الله اکبر...» و جالب تر اینکه اطرافیان او هم این شعار را تکرار می کردند.»


    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  2. صلوات ها 20


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۰
    علاقه
    شهادت
    نوشته
    94
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    760



    سلام علیکم
    شهدا زنده اند ما هم زنده ایم
    زندگی هم زندگی شهدا
    اللهم اجعل محیانا محیا محمد و ال محمد و مماتنا ممات محمد و ال محمد بحق فاطمه الزهرا س
    یا زهرا س
    شهدا رو شهید نکنیم...



  5. صلوات ها 8


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,081
    حضور
    6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2222
    آپلود
    429
    گالری
    114
    صلوات
    5729

    ıllıllı خاطرات دفاع مقدس ıllıllı پزشکان




    اتاق استراحت
    ساعت حدود چهار بعدازظهر بود که یک انترن از اورژانس خط مراجعه کرد. به دنبال بمباران، مجروح شده و شانه اش آسیب دیده بود. داشتم برایش بانداژ ولپو می کردم که صدای انفجار وحشتناکی برخاست و بعد گرد و خاک شدید. صدای تکبیر و فریاد بچه ها بلند شد. بیمارستان قدیمی به علت اصابت راکت ویران شده و سقف اتاق استراحت ما پایین آمده و بچه ها زیر آوار مانده بودند. دو نفر از بچه های بیمارستان دکتر شریعتی هم بین آن ها بودند. وقتی شهید غلام علی را از زیر آوار خارج کردیم کاملاً کبود بود. لوله گذاری شد. قلب وی برگشت ولی دچار مرگ مغزی شد. او را به ارومیه منتقل کردند. چند نفر از بچه های اصفهان شهید شدند و یک رزیدنت سال اول بیهوشی اصفهان به نام دکتر برخوری از اتاق زنده بیرون آمد. او که کنار شوفاژ خوابیده بود سر و گردنش توسط شوفاژ محفوظ مانده بود. بچه های بیمارستان دکتر شریعتی بعد از یک روز کار در اتاق عمل برای چند لحظه استراحت به اطاق بالا رفته بودند تا فرمان حق را بپذیرند. فرمان بازگشت: یا ایها انفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.

  7. صلوات ها 8


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,081
    حضور
    6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2222
    آپلود
    429
    گالری
    114
    صلوات
    5729



    اتاق عمل در کوه
    پس از یک ماه و نیم کار سخت و اعمال جراحی و درمان های سرپایی که حدود هشتصد مورد بود، تازه متوجه شدیم که یک ماه و اندی است که تنمان به آب نخورده است و با این یادآوری بدنمان شروع به خارش کرد. بعد از این احساس برای بار دیگر به فکر خودمان افتادیم و به روستا رفتیم تا ببینیم مردم این دیار چگونه از حمام استفاده می کنند.
    حمام آن ها متشکل از یک تانک کوچک بود که با هیزم گرم می شد و در کنارش تانک آب سردی تعبیه شده بود و شیرهای آب گرم و سرد با دو لوله به دوش متصل می شد. دستگاهی ساده و کارساز. ما هم طی یکی دو روز حمامان را به همین ترتیب ساختیم. پس از گذشت این همه زمان دوش آب گرم گرفتن با حمام خود ساخته، نعمتی بود که با بزرگترین ثروت های دنیا قابل مقایسه نبود. به قدری سبک شده بودیم که فقط دو بال برای پرواز کم داشتیم. وقتی فکر می کنم که موهای سرمان مثل ریسمان شده بود، چندشم می شود.
    در یکی از روزها یک سرباز ایرانی را آوردند که وضعیت بسیار وخیمی داشت. باید بلافاصله دست به کار می شدیم. به همراه اکیپ پزشکی و همکار متخصص بیهوشی او را که دچار اصابت ترکش در ناحیه شکم و فلانک (پهلو) شده بود و در شوک خونریزی بود به اطاق عمل در دل کوه منتقل کردیم و با امکانات کمی که داشتیم و این کمبود در بسیاری موارد صادق بود، بیمار را ابتدا احیا کردیم و پس از آن کار متخصص بیهوشی آغاز شد و عمل لاپاراتومی را به خوبی انجام دادم. در طی عمل، اضطراب و دلهره تمام وجودم را فراگرفته بود چون سرباز به قدری خونریزی کرده بود که احتمال مقاومت در مقابل عمل برایش امکان پذیر نبود و با خود فکر می کردم که در دل این کوهستان پرت و دور از آبادی آیا می توانم او را به سلامت از اطاق عمل خارج کنم. کلیه راست او کاملاً له شده و از بین رفته بود. نفر کتومی کرده و کولون او را نیز که دچار له شدگی و پارگی شده بود و آلودگی مدفوعی توی شکم داشت کلکتومی کردم و موکوس فیستولا انجام دادم و بعد با مواد شوینده ای که در اختیار داشتیم شستشوی شکم را انجام داده و شکم را بستم. حالا انتظار برای به هوش آمدن او آغاز شده بود. دلهره لحظات انتظار برای به هوش آمدنش کشنده و طاقت فرسا بود. همه کارها به همت تیم پزشکی به بهترین نحو ممکن انجام شده بود ولی حتی ده درصد هم برای اما و اگرهای موجود زیاد بود تا بیمار نتواند چشم بگشاید و یا حرکتی دال بر به هوش آمدن نشان دهد.
    بالاخره اولین نشانه های هوشیاری دیده شد و لب های خندان و چشم های مرطوب پزشکیار ما که خالصانه در کنار تخت او ایستاده بود، بر عمل موفقیت آمیز ما صحه گذاشت.
    حدود دو روز بعد از عمل، مراقبت های ویژه صورت گرفت و داروهای لازم تجویز شد و پس از stable شدن بیمار، چون لازم بود جهت مراقبت های ویژه و بهتر، به پشت جبهه منتقل شود با کمک سه نفر از پزشکیاران و کردهای منطقه او را روی برانکارد گذاشته و با کمی وسایل مورد نیاز پیاده عازم ایران شدیم. یک روز و نیم در راه بودیم تا به مرز رسیدیم. خوشبختانه با مراقبت های ویژه من در طول سفر سنگین و کشنده او را سالم به مرز رسانده و تحویل نیروهای ارتش دادیم.


  9. صلوات ها 7


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,081
    حضور
    6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2222
    آپلود
    429
    گالری
    114
    صلوات
    5729



    آتش سوزی پمپ بنزین
    سال 1359من هنوز در پل دختر بودم که به ما اطلاع دادند که پمپ بنزین پل زال مورد حمله هواپیماهای عراقی قرار گرفته و کلیه ماشین ها، اتوبوس ها و تریلرهائی که در صف بنزین بوده اند، آتش گرفته و از بین رفته و مسافران زیادی که از مناطق جنگی در حال فرار بوده اند، یا از بین رفته و یا به شدت سوخته اند. طولی نکشید که کلی ماشین مملو از بیمار و مصدوم به درمانگاه ما سرازیر شد و بیش از نیم ساعت طول نکشید که تمام درمانگاه و حتی جاده ترانزیت پر شد از مصدوم.
    هر ماشینی، یک عده مجروح آورده بود و ما مواجه شده بودیم با تعداد زیادی مجروح سوخته، تکه پاره شده و بدحال که رسیدگی به آن ها در حد توان درمانگاه ما نبود.
    واقعاً این جنایتی بود که در هیچ فرهنگی نمی گنجید. دو هواپیمای عراقی آمده بودند و علی رغم این که مشخص بود که آن منطقه یک منطقه نظامی نیست و مردم در صف انتظار در پمپ بنزین بودند اقدام به بمباران کرده بودند.
    این یعنی چی؟ آن جا نه یک ضد هوائی بود و نه یک منطقه نظامی. آن ها، فقط مشتی مردم نگون بختی بودند که در اثر فشار بمباران ها و حملات دشمن به دنبال یافتن نقطه امنی کوچ می کردند.
    از جمله صحنه های تکان دهنده ای که هرگز فراموش نمی کنم، دیدن مرد جوانی بود که بالای سر دو جسد ایستاده و گریه می کرد.
    شاید سنش 26 سال هم نبود. می زد توی سرش و زار زار می گریست. روبرویش جنازه زنی بود که سوخته بود و کاملاً سیاه شده و عین یک تکه ذغال شده بود و در بغلش یک بچه توپول موپل سفید و خوشگل بود که نسوخته بود.
    من اول فکر کردم که او نمرده، چون هیچ جای بدنش اثری از سوختگی دیده نمی شد. این بچه در اثر استنشاق گازهای حاصل از آتش سوزی و دود خفه شده بود.
    او می گفت: من در منطقه موسیان یک نانوائی داشتم. وقتی دیدم عراقی ها نزدیک می شوند، زن و بچه ام را برداشتم و با وانتم راه افتادیم تا شایدجای امنی بیابیم.


  11. صلوات ها 8


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,081
    حضور
    6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2222
    آپلود
    429
    گالری
    114
    صلوات
    5729



    اهدای خون
    آن موقع ما در بیمارستان الزهرا اقامت داشتیم.
    در یکی از حملات، یکی از سربازان که در اثر اصابت ترکش خمپاره به شکمش به بیمارستان اعزام شده بود، خون ریزی بسیار شدیدی کرده بود. ترکش به پهلویش خورده بود و بعد از عبور از کیسه صفرا، کلدوک و پورتاهپاتیس (ورید باب) را هم قطع کرده بود.
    خون ریزی خیلی زیاد بود و من به اتفاق یک دستیار او را عمل می کردم. کلاپی گذاشتم روی وریده، وریدها خون ریز یشان بند آمده بود و سپس شروع کردم و به ترمیم تک تک اعضاء قطع شده که متوجه خون ریزی بسیار زیاد بیمار شدم. ادامه عمل، تحت چنین شرایطی خطرناک و مرگ آور است.
    دقیقاً یادم هست که جمعاً 56 واحد خون و سرم به او دادیم ک 36 واحدش خون بود. مریض از همه جایش خون ریزی کرده بود، چون انسداد انعقادی می داد.
    در مسیر (این را همکارانمان به خوبی می دانند) ترانفوزیسیون می شود. چون ما در بیمارستان ام اف پی نداشتیم و من به خون تازه که در آن مواد انعقادی وجود داشته باشد نیاز داشم تا بتوانم عملم را انجام بدهم، فداکاری سربازها برایم جالب بود که همگی برای خون ادان توی صف ایستاده بودند و من واقعاً اشک می ریختم و کار می کردم.
    چون خون این ها واقعاً لازم بود و علی رغم این که خودشان به این خون ها برای ادامه نبرد احتیاج داشتند، ولی می آمدند و خون می دادند و من آخرین بخیه ها را می زدم، با ادامه عمل، خون ریزی قطع شد و او خوشبختانه خوب شد و چندی بعد مرخص شد.


  13. صلوات ها 7


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,081
    حضور
    6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2222
    آپلود
    429
    گالری
    114
    صلوات
    5729



    ایثار
    یکی از بیمارستان هائی که در زیرزمین ساخته شده بود، واقعاً جالب بود و بسیار مجهز و الان هم پس از گذشت سال ها مایلم آن را دوباره ببینم و امیدوارم که آن را به عنوان یکی از شاهکارهای دفاع مقدس و توانائی مهندسان وطن در ساخت چنین بیمارستانی حفظ کرده باشند.
    در اورژانس آن یمارستا مشغول خدمت بودم که مجروحی را روی برانکارد آوردند و تحویل من دادند.
    رانش سوراخ شده بود و خون از رانش فواره می زد. شلوار پای مجروح را پائین کشیدم.
    در ناحیه ران، وریدفمورال و یا شریان سوراخ شده بود و به همین دلیل خون فوران می زد. شلوارش را در آوردیم تا برای عمل آماده شود.
    با دیدن پای دیگرش که مصنوعی بود، شوکه شدم.
    برای مدتی به دیوار تکیه کردم و در حالت بهت خاصی فرو رفتم. مگر می شود این همه ایثار و از خود گذشتگی را باور کرد! پای دیگرش در عملیات قبلی تیر خورده و آن را قطع کرده بودند و با پای مصنوعی به جبهه باز گشته بود. او مرتباً التماس می کرد که پایش را قطع نکنیم.
    او پایش را برای ادامه زندگی نمی خواست، بلکه اصرارش برای این بود که بتواند دوباره به جبهه برگردد.


  15. صلوات ها 7


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    مطلب عوارض انفجار




    عوارض انفجار
    ماجراي موج انفجار هم به نوبه خود خيلي جالب بود. اوائل مي‌گفتند، يعني فكر مي‌كردند كه آدم‌ها، از صداي موشك وحشت كرده‌اند ولي بعدها، در طي جنگ تحميلي عوارضش به نحوه بارزتري ديده شد، كه به صورت عوارض خيلي شديد مغزي_ عروقي_ احشائي بود، كه اگر در فواصل نزديك‌تري بود، شدت انفجار آن‌ها را از بين مي‌برد.
    يادم مي‌آيد كه يك بار چند نفر را آوردند كه در نزديكي موشكي بودند كه در كنار سينمائي منفجر شده بود.
    يكي از مصدومين، ظاهراً سالم بود. تركشي هم نخورده بود. فقط كمي باد كرده بود. بعد از چند لحظه كه از حضورش در بيمارستان گذشت، متأسفانه فوت كرد.
    صورتش متورم بود و شكمش پر از خون. در اثر پارگي احشاء، دچار خون‌ريزي شده بود.
    منبع: كتاب پرسه درديارغريب (خاطرات پزشكان)- صفحه: 219
    به نقل از سایت علمی دانشجویان ایران


    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۱/۰۶/۰۳ در ساعت ۱۸:۲۰

  17. صلوات ها 4


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319



    نوجوان معصوم
    پسر بچه چهارده ساله‌اي بين ما بود كه بيش از چهل و هشت ساعت نبود كه به جبهه اعزام شده بود. مي‌گفتند قاچاقي آمده و توي خط با او آشنا شده بودم و به گروه ما در جا‌به‌جايي مجروحين كمك مي‌كرد و بچه پركار و فعالي بود.
    در يكي از حملات، تركش خمپاره دشمن، به پهلويش خورد. هر چه تلاش كرديم موفق به نجات او نشديم و او در آغوشم شهيد شد. ساعت‌ها براي او گريه مي‌كردم.

    منبع: كتاب پرسه درديارغريب (خاطرات پزشكان) صفحه: 96
    به نقل از سایت علمی دانشجویان ایران



  19. صلوات ها 5


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۰
    علاقه
    سیاست .مذهب .شغلم .هنر
    نوشته
    1,737
    حضور
    19 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    11108



    سلام
    منم یه خاطره از داییم تعریف کنم که خودش هم جانبازه و زمان جنگ راننده آمبولانس بود و هم بهیارالبته با باز نویسی خودم )

    وسط تابستون بود . هوا خیلی گرم بود .کله ام داغ شده بود .
    نمیدونم چرا هر چی عملیاته تو تابستونه !!! باز خدارو شکر که ماه رمضون نیست.
    زیر بمباران خودمو رسوندم به منطقه .
    آمبولانس که چه عرض کنم ، هیچی ازش نمونده بود. داغون داغون بود . فقط در سمت شاگرد یه کم سفید بود که میشد فهمید ماشین آمبولانسه. وقتی داشتم میومدم منطقه ، رفیقم همشو گل مالی کرده بود و بهم گفت : حسین !!! تورو خدا سالم برش گردون . دیگه نداریماااااااااا.
    منم گفتم خیالت راحت داداش .
    .
    .
    .
    .
    نرسیده و رسیده دیدم درو وا کردن .
    - داداش سریع بیا پایین . کلی مجروح اینجاست ( این اولین جمله ایه که همیشه میشنوم )

    برانکارد و ورداشتیم و رفتیم سراغ مجروحین .
    یکی دوتا نبودن که .
    یه سنگر بود پر مجروح.
    گفتم : همه رو نمیتونم ببرما !!!!!!!!!
    همه جوری نگاهم کردن که انگار دارم حرف مفت میزنم.
    گفتم : انتظار ندارین که همه مجروحین و ببرم؟
    بازم همونجوری نگام کردن!!!!!!!!!
    از سنگر اومدم بیرون و گفتم داداش فقط اورژانسیها .
    - داداش فقط اورژانسیها تو این سنگرن . بقیه جای دیگه هستن .
    قلبم سوخت. دم سنگر نشستم .کاری نمیتونستم بکنم .
    یکی برام آب آورد.
    نصفشو خوردمو نصفشو ریختم رو سرم.


    لب تابم داره اذان میگه .
    بقیه شو بعد نماز میگم براتون.

    این شمیم یار عذاب وجدان میاره. روم نمیشه بمونم
    بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند. من و تو از تبار چشمه ایم

  21. صلوات ها 6


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود