صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: چه طوري خداحافظي كنم؟

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    3
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    49

    چه طوري خداحافظي كنم؟




    سلام
    من يه داستان خيلي خيلي طولاني دارم كه نهايت سعيم را مي كنم تا كامل خلاصه اش كنم.
    من سه ساله از دانشگاه فارغ التحصيل شدم. يه پسري بود تو دوران تحصيل كه به خاطر شرايط كلاس و صد البته شخصيت خودم نه تنها با اون بلكه با هيچ كدوم از پسراي كلاس رابطه نزديك يا صميمانه نداشتيم. پارسال اتفاقي اومد و تو چت باهام حال و احوال كرد. من حتي به صورت حضوري سلام هم به اون نكرده بودم. اما اون شب تحويلش گرفتم اين چت ها ادامه پيدا كرد و خيلي بازتر شد تا جايي كه حتي شماره موبايلمون را هم به هم داديم ولي اصلا با موبايل به هم كاري نداشتيم. يه روز ازم خواست برم محل كارش و همديگه را ببينيم. مابين چت هاش هم به شوخي خيلي از خواستگاري از من حرف ميزد خيلي. اولش من هم با شوخي جوابش را ميدادم ولي بار آخر ديگه حسابي رفته بود روي اون دنده و خيلي خيلي داشت در موردش صحبت مي كرد من هم ازش خواستم كه اگه شوخيه ديگه ادامه نده ولي اون اظهار كرد كه حرفاش جديه و چون روش نميشه به شوخي بيان مي كنه. چند هفته گذشت و من ديگه باهاش چت نداشتم (به علت مسافرت) و همين بين يكي از خواستگارهام كه خودم ازش نفرت داشتم ولي مادرم باهاش موافق بود زنگ زد و من شايد به خاطر فرار از شرايط حاكم و يا شايد وابستگي خودم به اين پسر دوباره باهاش چت كردم و گفتم اگه چيزي هست بهتره از راه درستش عمل بشه. و همينجور بحث كرديم و بحث كرديم تا اينكه بالاخره فرداش اون تنها و من با خواهرم رفتيم و همديگه را ديديم و اون آماده نبودنش براي ازدواج را مطرح كرد و اينكه فرزند طلاقه و كاملا تحت تأثير طلاق و خونواده اش اصلا حامي اش نيستن و از لحاظ مالي اصلا شرايط مناسبي نداره وووو و اينكه مطمئنا اگه يه روز تصميم به ازدواج داشته باشه اولين گزينه اش من هستم و... من تا چند روز از اين موضوع ناراحت بودم و كاملا تحت تآثير حرف هاش و شرح اوضاع نابسامانش بودم. و بنا به توصيه يكي از دوستام (شايد هم ميل باطني خودم) به چت هام ادامه دادم. رابطه مون فقط چت بود و خيلي خيلي كم اس ام اس. ولي صحبت عادي مون فقط چت بود. تا سه ماه اين ادامه داشت تا اينكه اون كاملا ترك اينترنت كرد و بعد از دو هفته كه ازش خبر نداشتم شروع كرد باهام تماس بگيره و اس ام اس بده وووو. اين روند هم تا دو ماه ادامه داشت و رابطه مون نزديكتر و صميمي تر شد. ولي هنوز هم من حاضر نبودم ببينمش. تا اينكه يه شب زنگ زد و خواست خداحافظي كنه و اصل حرفش هم اين بود كه اگه يه روزي من ازدواج كردم تكليف اين رابطه دوستانه مون چي ميشه اون نقش چي رو تو زندگيم ايفا مي كنه و بهتره همينجا همه چي تموم بشه. و تمومش كرديم.
    تا حدود دو ماه اصلا با هم هيچ گونه تماسي نداشتيم تا دوباره برگشت اول من مقاومت كردم و اصلا جوابش را نمي دادم اما كم كم كوتاه اومدم و اين دفعه واقعا رابطه مون صميمي تر شد چند بار قرار گذاشتيم همديگه را هم ديديم و من كم كم بهش و به خبر داشتن ازش به صورت مداوم و هر روز وابسته شدم. اون هم كه هميشه اظهار مي كرد كه بهم به شدت علاقه داره و حتما بايد هر وقت دلش مي گيره باهام صحبت كنه ولي مدام از اين هم صحبت مي كرد كه عذاب وجدان داره از اين وابستگيش و مي ترسه از روزي كه بايد خداحافظي كنيم و هميشه هميشه مردد بود. من وقتي ديدم كه اين چيزها داره رو من هم اثر ميذاره و تقريبا از زندگي عادي دور شدم و هميشه فكر اون تو ذهنمه و به شدت بهش وابسته شدم مهمتر از همه اينكه هيچ وقت هيچ وقت به حرفاش اعتماد نداشتم و هر دفعه يك چيزهايي ازش ميديدم كه شكم به دروغ بودن همه چي را قوي تر مي كرد ولي هيچ وقت جرأت نداشتم صريحا ازش توضيح بخوام. كاملا مردد و معلق بودم. تا اينكه ازش خواستم كه به مدت يه هفته با هم هيچ تماسي نداشته باشيم از هيچ نوعي اولش موافقت كرد بعد مقاومت كرد و بعد قبول كرد و يه هفته عذاب آور به من گذشت كه حالا بعدش چي؟ چه جوري بايد ازش خداحافظي كنم (هر دومون به اين نتيجه رسيده بوديم كه خداحافظي الان و زود هنگام عاقلانه ترين راهه) تا اينكه اين يه هفته و حتي يه روز اضافه تر گذشت طاقت نياوردم و بهش اس ام اس دادم و حالش را پرسيدم اون هم اولش جواب نداد و بعد از چند دقيقه طي همون اس ام اس ميخواست همه چي را تموم شده بدونه در صورتي كه من اصلا قصدم اين نبود و مي خواستم خيلي بهتر تموم بشه خيلي رسمي تر و خاطره بدي از هم نداشته باشيم ولي كاملا خلافش شد اين حركتش كه طي يه اس ام اس بخواد خداحافظي كنه برام خيلي گرون تموم شد باهاش تلفني صحبت كردم در صورتي كه كاملا عصباني بودم و اون هم اظهار ميكرد كه اين يه هفته تونسته خودش رو پيدا كنه و با خودش مبارزه كنه كه تو وقت دلتنگي هاش فقط با صحبت كردن با من مي تونه آروم بشه و معلوم بود كه اون هم عصبانيه شايد از اينكه خودخواهانه يه هفته را فرجه خواستم ولي اصلا اينجور نمي گفت و مدام مي گفت كه كمك بزرگي بهش كردم كه يه هفته بهش فرصت دادم.
    الان اصلا دلم نمي خواد اينجور باشه الان هم من ازش دلخورم و هم اون ما با عصبانيت و دعوا تموم كرديم در صورتي كه رابطه مون اصلا اين چيزها توش نداشت. ما با هم دعوا نداشتيم من هدفم اين بود كه خداحافظي كنم ولي فكر چنين چيزي را اصلا نمي كردم با دعوا تموم كنيم. آخه چرا؟ ما كه هر دومون راضي بوديم به خداحافظي.
    الان موندم چه كار كنم. تنها راهي كه به ذهنم مي رسه اينه كه بذارم يه چند روزي بگذره و هر دو يه ذره آروم بشيم و ازش بخوام كه يه روز يه قرار بذاريم كدورت ها را برطرف كنيم و كاملا دوستانه خداحافظي كنيم. كاملا دوستانه... فقط مي ترسم كه نخواد جواب بده و من سنگ رو يخ بشم... اصلا نمي دونم چه كار كنم طرف من آدم كاملا حساسيه...
    ویرایش توسط sali : ۱۳۹۰/۰۷/۲۵ در ساعت ۰۹:۰۰

  2. صلوات ها 24


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    علاقه
    خسرو شکیبائی ، سهراب سپهری ، حمید فرخ نژاد ، علی کریمی
    نوشته
    438
    حضور
    17 روز 10 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    72
    صلوات
    2940



    من خودم واقعا ادم خوبی نیستم به جدم قسم میخورم که ادم خوبی نیستم با اینکه میدونم قسم خوردن خوب نیست ولی برای تاکید بر خوب نبودن خودم مجبورم بگم قسم تا کسی فکر نکنه من ادم متواضعی هستم ... چون ادم متواضعی نیستم واقعا ..... من نظرم راجبه قضیه ی بالا رو نمیدونم واقعا چیه ، ولی من میگم تا حالا همچین حس تشویش و اظطرابی رو نسبت به خدا داشتی که با خودت بگی چیکار کنم که خدا از من ناراحته بخاطر مثلا فلان کاری که کردم؟ فکر میکنم از تو این سوال شاید بتونی یکم بجواب بالا نزدیک شی.......



    تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــو جّـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ه

    زود بـــاش


    کلیک کن یک غذا هم به روحتـــــ بده

    دـ ر س هائــــی دـ ر بابـــــــ معرفتـــــــــــــ نـفس



  5. صلوات ها 19


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    3
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    49



    مرسي انديشه عزيز كه وقت گذاشتي و خوندي...
    نميدونم يعني منظورت اينه كه الان از من ناراحته؟؟؟ و من بايد يه اقدامي بكنم كه از دلش دربيارم

  7. صلوات ها 13


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    نوشته
    88
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    752



    sali جان حست رو خیلی خوب می فهمم اما یه سوال ازت دارم.
    واقعاً میخوای باهاش خداحافظی کنی؟
    با خودت رو راست باش اگه میخوای تموم بشه رها کن. هر چی که بود و رها کن و از خدا کمک بخواه. قوی باش. اگه دوستانه تموم کنید بازم دلت براش تنگ میشه اینجور برا فراموش کردن بهتره. حتی اگه اون برگشت تو جوابشو نده. ازش بخواه مزاحمت نشه. عزیزم خوب فکر کن فکر کن فکر کن ببین داری با خودت و آیندت چی کار میکنی. فکر کن sali. دیگه بیشتر از این به خودت و اون پسر ظلم نکن.
    اما اگه فهمیدی نمیخوای تموم کنی بهتره بهت بگم هر روز همین جوووووور میری تا ته مرداب دست و پا هم نمیزنی؛ اما شاید یهو وقتی به خودت بیای که دیگه دیر شده باشه. بترس دختر خوب. اراده کن اگه بخوای میتونی کلاً فراموش کنی و بری پی زندگیت. می خوای؟؟؟

  9. صلوات ها 17


  10. #5

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    کامپیوتر، گرافیک، طراحی سایت
    نوشته
    745
    حضور
    1 روز 5 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    2
    گالری
    171
    صلوات
    6203



    نقل قول نوشته اصلی توسط sali نمایش پست ها
    الان موندم چه كار كنم. تنها راهي كه به ذهنم مي رسه اينه كه بذارم يه چند روزي بگذره و هر دو يه ذره آروم بشيم و ازش بخوام كه يه روز يه قرار بذاريم كدورت ها را برطرف كنيم و كاملا دوستانه خداحافظي كنيم. كاملا دوستانه... فقط مي ترسم كه نخواد جواب بده و من سنگ رو يخ بشم... اصلا نمي دونم چه كار كنم طرف من آدم كاملا حساسيه...
    خطر! خطر! خطر!

    در صورتی که بخواهید دوستانه خداحافظی کنید، اونهم با قرار گذاشتن و دیدن همدیگر به شدت احتمال بازگشت دوباره به همون حالت قبلی هست.
    چرا خودت رو کوچک میکنی؟ اونهم برای کسی که قصد ازدواج باهات نداره!
    عزیزم!اینکارها روی زندگیت اثر میذاره، شما باید چندین ماه صبر کنی نه چند روز! تا بتونی به حالت عادی اول برگردی و عاقلانه تصمیم بگیری. اونموقع تصمیمی که خواهی گرفت اینه که به هیچ وجه ادامه ندی. حتی خداحافظی دوستانه.
    البته اگه تماس گرفت محترمانه ردش کن.
    ویرایش توسط زیتون : ۱۳۹۰/۰۷/۲۵ در ساعت ۱۵:۰۲

  11. صلوات ها 17


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    تنها به یاد توست، جوش و خروش ما / ای مهدی عزیز، ای آخرین امید
    نوشته
    3,382
    حضور
    16 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    44
    آپلود
    22
    گالری
    495
    صلوات
    31674




    با سلام و احترام

    خیلی خوش اومدین به اسک دین



    نقل قول نوشته اصلی توسط sali نمایش پست ها

    اون هم كه هميشه اظهار مي كرد كه بهم به شدت علاقه داره و حتما بايد هر وقت دلش مي گيره باهام صحبت كنه ولي مدام از اين هم صحبت مي كرد كه عذاب وجدان داره از اين وابستگيش و مي ترسه از روزي كه بايد خداحافظي كنيم
    نقل قول نوشته اصلی توسط sali نمایش پست ها
    (هر دومون به اين نتيجه رسيده بوديم كه خداحافظي الان و زود هنگام عاقلانه ترين راهه)

    سالی عزیز از نوشته تون کاملا مشخصه که این آقا شما رو برای ازدواج نمیخواسته بلکه برای رفع دلتنگی و دلگرفتگی و... و از یک طرف هم کمی عذاب وجدان داشته که احساسات شما رو به بازیچه گرفته! و زمان جدایی که فرا برسه شما خیلی و خودش تا حدودی ضربه میخورین.


    نقل قول نوشته اصلی توسط sali نمایش پست ها

    بعد از چند دقيقه طي همون اس ام اس ميخواست همه چي را تموم شده بدونه در صورتي كه من اصلا قصدم اين نبود و مي خواستم خيلي بهتر تموم بشه خيلي رسمي تر و خاطره بدي از هم نداشته باشيم ولي كاملا خلافش شد اين حركتش كه طي يه اس ام اس بخواد خداحافظي كنه برام خيلي گرون تموم شد باهاش تلفني صحبت كردم در صورتي كه كاملا عصباني بودم و اون هم اظهار ميكرد كه اين يه هفته تونسته خودش رو پيدا كنه و با خودش مبارزه كنه كه تو وقت دلتنگي هاش فقط با صحبت كردن با من مي تونه آروم بشه
    ایشون طی این یک هفته متوجه شدند که بدون شما هم به راحتی می تونند به زندگی شون ادامه بدن و هنوز اونقدر وابسته نیستند

    و همکچنین با خودشون مبارزه کردند که آرامش رو فقط با گفتگوی با شما کسب نکنند، برای همین میخواستند دیگه ارتباط رو کاملا قطع کنند و دوباره مثل دفعه های قبل شروع نشه.



    نقل قول نوشته اصلی توسط sali نمایش پست ها
    الان موندم چه كار كنم. تنها راهي كه به ذهنم مي رسه اينه كه بذارم يه چند روزي بگذره و هر دو يه ذره آروم بشيم و ازش بخوام كه يه روز يه قرار بذاريم كدورت ها را برطرف كنيم و كاملا دوستانه خداحافظي كنيم. كاملا دوستانه... فقط مي ترسم كه نخواد جواب بده و من سنگ رو يخ بشم... اصلا نمي دونم چه كار كنم طرف من آدم كاملا حساسيه...

    منتظر نظرات و راهنمایی های کارشناسان بزرگوار هستیم
    اما تنها راهی که به نظر من می رسه این هست که : این ارتباط به طور کامل و جدی قطع بشه و به هیچ عنوان دوباره شروع نشه.

    مطمئن باشید اونقدر که شما عذاب وجدان دارین و به فکر ایشون هستید ایشون ناراحت نیستند.

    چرا دوستانه خداحافظی کنید؟
    مگه اون آقا کیه؟
    یک نفر غریبه که دیگه حتی حاضر نیست اس ام اس هاتون رو پاسخ بده، حالا میاد باهاتون دوستانه خداحافظی کنه؟!!!
    تازه اگر بیاد هم مطمئن باشید تو دلش به این احساسات شما میخنده.

    با این کار فقط و فقط خودتون رو کوچیک می کنین.

    تنها مشکل، در این زمینه وابستگی شما به ایشون هست که باید دنبال راهکار جدی باشید که این وابستگی از بین بره.


    موفق باشید در پناه حق



    امام حسین علیه السلام میفرمایند: هرکس هدف و خواسته ای را با معصیت و نافرمانی خدا بجوید, بیشتر از آنچه را که بدان امید دارد از دست میدهد و سریعتر در آنچه که از آن میترسید واقع میشود.

  13. صلوات ها 14


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    تنها به یاد توست، جوش و خروش ما / ای مهدی عزیز، ای آخرین امید
    نوشته
    3,382
    حضور
    16 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    44
    آپلود
    22
    گالری
    495
    صلوات
    31674







    تاپیک های زیر رو هم حتما بخونین ، مطالب بسیار مفید و عبرت آموزی داره


    هشدار براي كبري (هشدارهایی برای بانوان و دختران)

    داستان هاي واقعي در مشاوره ها
    خصوصاً داستان

    طعمه (پست 354 الی ...)

    (و خدارو شکر کنید که شما طعمه نشدین)


    چه زیبا فرمودند امیرالمومنین علیه السلام:

    ما أكثَرَ العِبَرَ وَ أقَلَّ الاِعتِبارَ ؛
    چه بسيارند عبرت‏ها ، و چه اندك است عبرت گرفتن .



    سالی عزیز و گرامی مواظب خودت باش، و از اینکه هنوز قربانی این راه نشدی خدارو شکر کن.

    موفق باشید در پناه حق؛





    امام حسین علیه السلام میفرمایند: هرکس هدف و خواسته ای را با معصیت و نافرمانی خدا بجوید, بیشتر از آنچه را که بدان امید دارد از دست میدهد و سریعتر در آنچه که از آن میترسید واقع میشود.

  15. صلوات ها 11


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    علاقه
    خسرو شکیبائی ، سهراب سپهری ، حمید فرخ نژاد ، علی کریمی
    نوشته
    438
    حضور
    17 روز 10 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    72
    صلوات
    2940



    سلام به شما... من بازم میگم چون خودم واقعا تو اینجور مطالب مشکل دارم نمیتونم جواب درستی بدم بهت... ولی خب به نظر من طرف اگه نیتش خالص باشه واقعا میاد خواستگاریت دیگه؟ اگه نیتش خواستگاری نباشه بنظرم اصلا به اینکه بخوای از دلش دربیاری فکر نکن... میدونم سخته فکر نکردن ولی سعی کن واسه خودت کار بتراشی یه مدت و اصلا تو موقعیت تنهائی قرار نگیر که بخوای فکر کنی به این مسئله.... بعد یه مدت حل میشه ایشالا.....



    تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــو جّـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ه

    زود بـــاش


    کلیک کن یک غذا هم به روحتـــــ بده

    دـ ر س هائــــی دـ ر بابـــــــ معرفتـــــــــــــ نـفس



  17. صلوات ها 9


  18. #9

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    علاقه
    معنویت
    نوشته
    202
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1885



    اصلا و ابدا خداحافظی کردن معنا نداره اصلا فکر خداحافظی رو از هن خودتون بیرون کنید بنظرم چون وابسته شدید به ایشون به فکر انجام این کار افتادید سعی کنید دور اسم این بسر رو خط قرمز بکشید سعی کنید خودتون رو مشغول کنید
    به فعالیت های گوناگون تا ان شالله بتونید از وابستگیتون به ایشون کم کنید
    از خدا کمک بگیرید
    بیش از بیش ارتباط خود را با خدا قوی کنید
    خانوم سالی گرامی
    اینو فراموش نکنید که توی این راه بیشترین کسی که لطمه و ضربه میخوره خود شما هستید از نظر عاطفی و روحی و احساسی بس تصمیم قطعی به فراموش کردن این شخص بگیرید

    بلند بخوان؛ درشت بنويس؛ آويزه ي گوشت کن که : «تقوا» آن نيست؛ که با يک «تق»، وا برود ...

  19. صلوات ها 12


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    3
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    49



    واي اينجا چه محيط خوبي داره. از همه تون واقعا ممنونم




    همه در واقع يه پيشنهاد داشتين.. ول كنم فراموش كنم و بسپارم به خدا... ببخشيد اگه پر چونگي مي كنم و باز هم مي خوام توضيح بدم..

    ديروز كه تاپيك را زده بودم روز قبلش كاملا برام عين جهنم بود و لحظه اي نبود كه گريه نكنم.. ولي ديروز خيلي انرژي داشتم چون مي خواستم يه بار ديگه ببينمش و همه دلخوري ها رفع بشه و مطمئن تر و با خيال راحت تر خدا حافظي كنيم. ولي اينطور كه ميگين شايد بدترين روش را انتخاب مي كنم. و تمامش خطره هم براي زندگي خودم و هم براي زندگي اون آقا. تقريبا ديگه از اين روش نااميد شدم ولي بهتره يه چيزهاي ديگه هم توضيح بدم

    ببينيد الان موضوع و مشكل من فقط ازدواج نيست. نمي دونم شايد چون جاي بهتري براي ايجاد تاپيك پيدا نكردم. نمي دونم شعاره يا نه!‌ ولي اينجا بحث، بحث انسان دوستيه.. اينكه اون بنا به هر دليلي به من پناه آورده. (عرض كردم اين آقا پدر و مادرش از هم جدا شدند و تقريبا از لحاظ خانوادگي و عاطفه خانوادگي بي بهره بوده) با اينكه از لحاظ اجتماعي و كاري با آدم هاي زيادي معاشرت داره ولي يه حس نياز شايد اون را بارها و بارها به طرف من كشونده.


    نقل قول نوشته اصلی توسط آذر بانو نمایش پست ها
    ایشون طی این یک هفته متوجه شدند که بدون شما هم به راحتی می تونند به زندگی شون ادامه بدن و هنوز اونقدر وابسته نیستند و همکچنین با خودشون مبارزه کردند که آرامش رو فقط با گفتگوی با شما کسب نکنند، برای همین میخواستند دیگه ارتباط رو کاملا قطع کنند و دوباره مثل دفعه های قبل شروع نشه.


    خانم آذربانوي عزيز، ببينيد اين آقا قبلا هم با من قطع ارتباط كرده بودند به مدت تقريبا دو ماه، يعني اگه مي خواستن واقعا خودشون رو به دست بيارن و هر وقت دلتنگ مي شن فقط به خدا پناه بيارن اون دو ماه فرصت كاملا مناسبي بوده به خصوص كه خودشون شخصا خواستن كه خداحافظي كنن و اظهار پشيموني كرده بودن ولي متاسفانه متاسفانه و باز هم متاسفانه نتونستن به هدفشون برسن و باز برگشتن به طرف من.

    من وقتي بهش مي گفتم خوشحالم برات كه تونستي از اين يك هفته نهايت استفاده را بكني و خودت را پيدا كني با حالت كاملا عصباني و حالتي كه من هيچ وقت ازش نديده بودم برگشت گفت نمي خوام برام خوشحال باشي. يه حالت اينكه دلگيرم ازت. چرا وقتي من به اوج احساسم و نيازم به صحبت كردن با تو رسيده بودم من رو ترك كردي (مي دونم كه اين طرز فكر اصلا از لحاظ شرعي درست نيست)... در صورتي كه هيچ وقت اين رو به زبون نياورد.. الان من احساس گناه مي كنم. حس مي كنم اين تصميمم خيلي خيلي عجولانه بوده. نمي خوام ازم دلگير باشه در صورتي كه نمي خواستم دلگيرش كنم. اميدوارم دركم كنيد. من ناخواسته و غير عمد كسي را كه سعي كردم يه سال از خودم راضي نگه دارم دست رد به سينه اش زدم و اون را شايد تو بدترين لحظات تنها گذاشتم. مي دونم كه خيلي احساساتي شدم ولي از شكستن دل كسي به شدت عذاب وجدان مي گيرم.


    اما اينهايي كه گفتم همه اش در صورتي ميشه روش قضاوت كرد و به خاطرش افسوس خورد كه حرفاي اين آقا همه اش حقيقت باشه و قصد مزاحمت نداشته باشه. چيزي كه من هيچ وقت نتونستم به حقيقتش پي ببرم شايد هم جرات نداشتم خلافش بهم ثابت بشه. دلم مي خواست يه جوري همه چي برام معلوم بشه ولي نمي دونم چه جوري...
    اگه بخوام همه چي را ول كنم و سعي كنم فراموش كنم يه گذشته كاملا مجهول و پر از سوال برام مي مونه. چرا بازيچه شدم؟؟؟؟

    يه موضوع ديگه كه شايد كمك كنه به تصميم گيري اينه: فكر مي كنم تقريبا همه بلا استثنا تو بچگي هاشون يه اسطوره براي عشق داشتن يه كسي يا تو خيالشون بوده و يا تو واقعيت. من چنين كسي را تو واقعيت داشتم. يكي از اقوام كه تقريبا عشق برام با اون تعريف مي شد. بهتره بهش بگم عشق بچگي كه خب همه هم بهش نمي رسن. و من هم مثل بقيه فقط در حد عشق برام موند و هنوز هم يادش كه مي افتم بدجور دلم ميگيره. بگذريم. من با اين آقا كه بودم هيچ وقت هيچ وقت با عشق بچگي هام شباهتي نديدم يعني هيچ وقت ياد اون نيافتادم تا اينكه همين اواخر خواهرم بهم گفت كه وااااااي اين دو تا چقدر به هم شبيهن حركاتشون.. رفتارهاشون.. حتي قيافه شون... نمي دونم چرا من هيچ وقت به اين نرسيده بودم. اما اين را كه شنيدم داغون شدم... يعني من يه سال با عشقم بودم و خودم خبر نداشتم. واي خداي من چي برام مقدر كردي... اصلا برام قابل هضم نبود...

    ببينيد من هيچ وقت به هيچ پسري رو ندادم و وقتي كوچكترين ابراز محبتي از كسي ميشنيدم به طرز فجيعي چندشم مي شد و از خودم مي روندمش... ولي براي اين آقا كاملا قضيه برعكس بود. با هر جمله اي كه ازش ميشنيدم تقريبا قند تو دلم آب ميشد. شايد چون ناخودآگاه حس مي كردم از همون عشق بچگي هام ميشنيدم. ولي وقتي تشابهش را متوجه شدم تقريبا داغون شدم. من به كسي وابسته شده بودم كه متاسفانه يادآور اسطوره عشقم بوده ولي به دلايلي نمي تونم بهش برسم. اينجا ديگه اون حس انسان دوستيه نمي تونست به دادم برسه و كمك كنه به ادامه الان موضوع كاملا جديدي مطرح شده بود كه ممكن بود ادامه ماجرا هر دومون رو نابود كنه...


    ولي الان ديگه حداقل تا مدتي نمي تونم به كس ديگه اي فكر كنم. اين مسئله كمي نبود كه تو زندگيم اتفاق افتاد. به علاوه اينكه من فرصت چنداني براي مكث تو زندگيم ندارم يعني سنم ديگه اجازه نمي ده كه تازه بخوام وارد چنين مسائلي بشم و توش درنگ كنم تا يه مدت نامعلومي... كاملا بلا تكليفم. همين قدر مي دونم كه فعلا آمادگي پذيرش آدم جديدي تو زندگيم ندارم.

    باز هم مرسي كه به درد دل هام گوش دادين...

    ویرایش توسط sali : ۱۳۹۰/۰۷/۲۶ در ساعت ۰۹:۳۷

  21. صلوات ها 12


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود