صفحه 1 از 12 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: عدم فراموشي خيانت همسرم

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    54
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    267

    عدم فراموشي خيانت همسرم




    سلام شنيده بودم سايت فعالي داريد و زود جواب ميديد اول اينكه قبلا از فونت عربيم معذرت ميخوام كه بعضي كلماتو نميشه تايب كرد
    من زني 22 ساله هستم كه در 17 سالكي با بسر عموم ازدواج كردم و از ايران خارج شدم ما همديكرو ميخواستيم و اصلا تو ازدواجمون اجباري نبوده با اين كه بسر عموم بود ولي خيلي با هم تفاوت فرهنكي داشتيم يعني من از خانواده بسيار متدين و همسرم كمي امروزي بود ولي اكه به ملاكاي زندكياي الان حساب كنيم متدين حساب ميشن ولي ما خيلي مذهبي بوديم خلاصه اينكه اين موضوع خيلي برامون مشكلي ايجاد نكرد جون فاميل بوديمو منو و اون خوب همو درك ميكردم غير جند ماه اول كه منو مثل دختراي اونجا ميخواست كه اونم به مرور حل شد مثل مساله خجالتي بودن يا سر به زير بودن كه كلا ملاكاي خودش هم عوض شد و خيلي مذهبي تر شد كه فكر ميكنم اولشم جون تو محيط جديد بود و ثانيا هر دو بجه بوديم يه جورايي جو گير شده بود خلاصه برم سر اصل مطلب بعد از جند هفته كه وارد كشور جديد شده بودم فهميدم كه شوهرم با يه خانومي به مدت سه سال دوست بوده كه اين شامل تمام يه سال عقدم هم ميشد خيلي اذيت شدم با توجه به اين كه هر دختري با جه اميد و ارزوهايي ازدواج ميكنه و من كه هنوز به جشن عروسيم يه ماه مونده بود خلاصه بخشيدم ولي به سختي جون اين دختر سايشو از زندكيمون بر نميداشت عقده اي شده بود كه جرا شوهرم ولش كرد تمام سعيشو كرده بودكه شوهرمو منصرف كنه حتي به باي عمو و زن عموم هم افتاده بود كه جرا منو نميخواين اينم بكم كه خيال نكنيد طرف مظلوم بوده نه خود خانوم تو مدتي كه با شوهرم در ارتباط بوده با جند نفر ديكه هم بوده كه شوهرم بعدا متوجه ميشه بكذريم بخشيدمو زندكيمو شروع كردم ولي خيلي زود فهميدم كه شوهرم يه بسر محبوب و خوش سر و زبون بوده واسه دخترا و از اين شيطنت هايي كه بسرا تو نوجوني ميكنن ولي اينم بكم كار حرومي تو كار نبوده جون شوهرم متاسفانه يا خوشبختانه ادم مذهبي و بجه حسينيه به شمار ميرفته و تا حالا خيلي جاها به خاطر حروم و حلال از خيلي موقعيت ها محروم شديم كه منم بهش افتخار ميكنم ولي جه ميشه كرد دين ما راهو ازاد كذاشته اونم بهونه جوني و ازادي خارج رو داشته

    خلاصه اينكه شوهرم عادت كرده بود با دخترا راحت باشه و براش دوست پسر و دختر فرقي نداشت خودش ميدونست يه عيبه ولي عادت كرده بود و اين وسط من عذاب ميكشيدم ولي به مرور بهتر شد و وقتي تذكر ميدادم حقو به من ميداد البته منم خيلي جاها بهش حق ميدادم چون وضعيت دختراي اينجا و مخصوصا مسلمونا واقعا خرابه و يه دختر مسلمون خيلي بيشتر از يه بومي اينجا مشكل ايجاد ميكنه واسه پسر البته اگه اهلش باشه . خلاصه بعد اين موضوع من يه خورده به رفتاراي شوهرم رفت و امداش حساس شده بودم ولي به روش هم نمي اوردم كه چكش ميكنم چون ميدونستم كه مهم ترين چيز واسه يه مرد اعتماد زنشه و حالا كه با اين وضع و دختراي هفت خط اونجا دختر عموي افتاب مهتاب نديدشو انتخاب كرده بود خودش يه دليل بود واسه اعتماد و افتخار من و با اين كه من ظاهرم خوبه و خواستگاراي زيادي داشتم و به خاطرش بهترين خواستگارام كه خيلي وضعشون بهتر از شوهرم بودو رد كرده بودم ولي خوشحال ميشدم وقتي ميگفت ظاهر برام مهم نيست و اصل اخلاق ودين زنمه كه برام مهمه . گرچه منم از همون ابتدا بي كار ننشستم و شروع كردم به ساختن خودم از لحاظ ظاهر و زيبايي داخل خونه و اموزش زبان و درس خوندن خارج از خونه كه از بقيه دخترا چيزي كم نداشته باشم . مثل اينكه خيانت شوهرم تو بهترين دوران زندگيم يه زخمي تو دلم ايجاد كرده بود كه ميخواستم با رفع ايرادام اين بهونه خيانت دوباره رو از شوهرم بگيرم

    بعد از مدتي فهميدم مرحله دوم مبارزه من با سرنوشت شروع شده اونم سايتاي چت و دوست يابي بود شايد اين سوال براتون پيش بياد كه شايد من بيش از حد كنترلش ميكردم كه بگم سخت در اشتباهيد چون ادمي كه از سر كار مستقيما بعد از يه سلام جلوي كامپيوترش مينشست و يا بعضي وقتا كه ناگهاني وارد ميشدم يهو صفحه چتو ميبست يا تو ليست دوستاي ايميلش ادماي جور واجور بود نيازي به كنترل نداشت اما من بازم واسه خودم بهونه مرض ترك عادت ويا شيطنت و اينجور چيزا رو مياوردم و اين كه هر وقت بهش ميگفتم ميگفت تو اشتباه ميكني اينا از قديم تو ليست دوستاي من بودن و اصلا خيلياشونو خيلي وقته ازشون خبر ندارم و از اين حرفا. يه روز كه توخونه تنهانشسته بودم و منتظر اومدنش بودم يهو يه اس ام اس برام اومد كه من الان خونم و فلاني( اسم من) هم خونس و من وقتي ميام بيرون تماس ميگيرم . اولش خنديدم كه اشتباهي اس ام اس داده اما يهو دلم فرو ريخت و موبايلمو قايم كردم. دو دقيقه بعدش رسيد خونه و خيلي هول هولكي سراغ موبايلمو ميگرفت من كه همه چيو فهميده بودم بغضم تركيد و ازش توضيح خواستم اونم به دروغ گفت كه ميخواستم اذيتت كنم و ببينم دوسم داري يا و خلاصه يه مشت حرف دروغ كه هميشه تو دو دلي موندم كه واقعا راست بود يا دروغ كه الان برام ثابت شد دروغ بوده ولي همون روز ازش قول گرفتم و قسمش دادم و التماسش كردم كه اگه رابطه اي داره قطعش كنه به خاطر زندگيمون اونم تمام حرفامو قبول كرد و قول داد و يه عالمه حرفاي قشنگ كه اطمينانمو جلب كنه

    گذشت و تقريبا يه سال از ازدواجمون ميگذشت و منم خوشبين تر شده بودم و غير از سايتاي چت و دوست يابي كه هر چند وقت يهو دلش هواشونو ميكرد غصه اي نداشتم تا اين كه باردارشدم و همه فكرو ذكرم شد بچم و خودش هم خيلي شوق و ذوق داشت شوهرم كارمند شركت كشتي راني بود يه روز كه خيلي خسته از بيرون اومده بوديم من براي استراحت به اتاق خواب رفتم كه موبايلش كه روي تخت بود يهو اس ام اس داد از اونجايي كه اس ام اساشو باز نميكردم تلفونو برداشتم براش ببرم كه يه چيز توجهم رو جلب كرد و اونم اين بود كه نامه از طرف دوستش ارسال شده بود كه در جنوب سوئد زندگي ميكنه و اصلا فارسي بلد نبود اما از چند كلمه اول نامه كه معمولا وقا دريافت ديده ميشه فهميدم متن فارسيه و اين باعث شد كه نامه رو باز كنم كه نوشته بود چون من جواب تلفنتو ندادم و نزاشتم بياي خونمون اينقدر بهت بر خورد و اصلا من از اول نيدونستم واسه چي اومدي . حالم خيلي بد شده بود ولي بايد مطمئن ميشدم گوشي رو برداشتم و به شماره زنگ زدم .



    بقيه رو اگه عمري بود فردا كامل ميكنم
    ویرایش توسط تا ساحل آرامش : ۱۳۹۲/۰۲/۲۱ در ساعت ۱۸:۴۴ دلیل: ترکیب پست ها

  2. صلوات ها 17


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    علاقه
    هر چیزی که انسان را به راه راست و درست هدایت کند!
    نوشته
    281
    حضور
    23 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    3
    صلوات
    2254



    بنام خدا.

    سلام دوست گرامی،

    به اسک دین خوش اومدی،

    ان شاءالله مشکلتون با دعای خیر دوستان و راهنمایی های استاد حامی که از مشاوران خیلی خوب اینجا هستن حل میشه،

    در پناه حق.

    أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ
    آيا خداوند براي (نجات و حفظ) بنده‏اش كافي نيست ؟

    سوره مبارکه زمر، آیه 36.

    تا اطلاع ثانوی، نــــیستم!

  5. صلوات ها 16


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    54
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    267



    ممنون دوست عزيز، بيشتر منتظرتون نميزارم و ميرم سر ادامه مطلب ميدونيد خيلي وقتا فكر ميكنم مطرح كردن مشكلم كاري رو حل نميكنه چون هيچكس تو زندگي من نيست كه موقعيتو درك كنه ولي مينويسم شايد كارشناساتون نگاهشون به اين صفحه بخوره و كمكم كنن. وقتي به شماره زنگ زدم حدسم درست دراومد و يه دختر جواب داد گوشي رو قطع كردم صداي تپش قلبمو احساس ميكردم با خودم گفتم بلاخره دستش رو شد بدون اين كه به روم بيارم لباس عوض كردم و به بهونه اين كه با دوستم كه همسايمون بود كار دارم از خونه زدم بيرون خدا ميدونه الان كه اينا رو مينويسم چه عذابي ميكشم ولي چاره چيه؟!

    از خونه كه بيرون رفتم هزار تا فكر به سرم زد اما راه چاره اي جز مراجعه به دوستم نداشتم دوست من يه خانوم خيلي فهميده و عاقل و متدين بود كه شوهرش دوست صميمي شوهرم بود و هميشه براي من كه تو دوره سختي بودم از لحاظ اخلاق و رفتار الگوي واقعي بود زني به معناي واقعي فهميده و صبور كه هميشه بهترين راه حلها رو روبروي ادم ميزاره گرچه گفتن اين حرفا به اون برام خيلي سخت بود چون هر چي بود اون شوهرمو ميشناخت و رفت و امد خانوادگي داشتيم و نميخواستم در مورد شوهرم فكراي بد بكنه و نظرش در موردش تغيير كنه( هميشه دلم از اين ميسوزه كه هميشه تو بدترين شرايط به فكرشم اما اون نميدونم...) اما نميتونستم حالم بد بود و واقعا نميدونستم بايد چيكار كنم وقتي زنگ درو زدم با تعجب درو باز كرد كه وسط ظهري چيكار دارم و نگراني از نگاهش معلوم بود رفتم تو و قضيه رو براش تعريف كردم خيلي خونسرد و راحت باهام حرف ميزد و مشكلو كوچيك جلوه ميداد عاشق عكس العملاش تو مواقع سختم براي اروم كردن طرف علكي حقوبهش نميده مشكلو انقدر كوچيك ميكنه كه يهو خودت راه حلو پيدا ميكني وارد جزئيات نشم نصيحتم كرد كه انقدر راحت حرف جدايي نزنم و با بچه اي كه تو شكم دارم بيشتر فكر كنم پيشنهاد داد با دختره تماس بگيرم بعد از چند بار زنگ زدن بلاخره گيرش اوردم و متوجه شدم كه از دوستاي قديمي شوهرمه كه شوهرم مدتيه باهاش تماس ميگيره و حرف ميزنن . دو روز قبل از اين اتفاق شوهرم از سر كار زنگ زد كه من تو كشتي جاموندم و صداي سوت حركتشو نشنيدم و الان مجبورم تا فردا كه كشتي برميگرده اونجا بمونم منم دلم براش سوخت و يه عالمه دل داري كه توفيق اجباريه برو يه تفريحي هم برات ميشه ولي اون ناراحت بود و بد و بيراه ميگفت. تا اين كه فهميدم قضيه از چه قرار بوده اقا با ماشين رفته بودن جنوب ديدن دختره كه فقط ١٧ سالش بود خيلي سوختم شكستم نميتونم بگم چي بهم گذشت بهش ميگفتم تو ميدوني اون زن و بچه داره ميگفت نه واقعا نميدونستم و شرمندم خيلي به كارش وارد بود چون تمام تقصيرا رو گردن شوهرم انداخت و در اخر با دلسوزي پيشنهاد جدايي داد انقدر نفرت انگيز بود كه اگه جلوم بود خفش ميكردم نميدونم چطور از خونه دوستم زدم بيرون و برگشتم خونه درو كه باز كردم با خنده نگاهم كرد از اون نگاهاي مثلا عاشقونه كه در اون لحظه براي من نفرت انگيزترين نگاه بود سري به اتاق خواب رفتم و گوشيشو براش اوردم و گفتم فلاني زنگ زده بود گفت اره ديدم گفتم چيكار داشت گفت هيچي همينطوري زنگ زده بود گفتم دقت كردي اين روزا خيلي تماس ميگيره گفت اره نميدونم چي ميخوات طاقت نيوردم و روبه روش نشستم تو چشاش نگاه كردم و گفتم چرا ؟ تعجب كرده بود و نميدونست جريان چيه

    نميدونم چي گفتم و چي شد بماند كه اولش همش انكار ميكرد اما بعد كه ديد دستش رو شده چاره اي جز نگاههاي شرمنده نداشت بخودم اومدم و ديدم دارم زار ميزنم و حرف ميزنم و التماسش ميكنم نميدونست چي بگه همش ابراز پشيموني ميكرد و ميگفت خودتو اذيت نكن براي بچه خوب نيست ووووو . از خونه زدم بيرون فقط ميخواستم برم فقط برم يه جا كه كسيو نشناسم و منو نشناسه يه جا كه ديگه ادرس خونمونو گم كنم خسته شده بودم من به خاطر اين ادم عذاباي زيادي كشيده بودم نميخوام خودمو مظلوم جلوه بدم اما حقيقت اينه كه خيلي سخته خيلي سخته كه با غم غربت بسازي با يه خانواده شوهر كه همه چيزتو بخوان مطابق ميلشون عوض كنن بسازي با تحقيراشون با نداري ، با روزايي كه محتاج نون شب بوديم و من هر روز واسه صبونه برنج ميپختم چون پول نون نداشتيم با طعنه ها و نيش و كنايه هاي اون دختره كه تا مدت ها دست از سر زندگيمون بر نميداشت خودم چي من كه همه جوره سعي كرده بودم مطابق ميلش باشم روزايي بود كه غذاشو تا تخت واسش برده بودم يا جلوي كامپيوتر وقتي سر سفره نميومد واسش لقمه ميگرفتم اينا هيچي رفيق بازياش و ساعت سه چهار صبح خونه اومدنشو خونه هم تحمل كرده بودم به بهونه اينكه گناه داره از صب تا شب كار ميكنه و احتياج به تفريح داره اين فكرا تو سرم همينطور ميچرخيدو اشك ميريختم خيلي خوب بود كه بارون هم ميباريد و كسي متوجه اشكاي من نميشد.

    پيام ميداد كه برگرد من پست ترين ادم من بد تو خوبي كن تو خانومي كن و برگرد به جون اون كه تو دلته ديگه دفه اخرمه و از اين غلطا نميكنم تو دلم از اينكه واسه يك بار هم كه شده به اشتباهش اعتراف كرده بودراضي بودم و از طرف ديگه چون غرور مردونشو شكسته بودم عذاب وجدان داشتم برگشتم خونه روزها طول كشيد كه به حال عادي برگشتم بعد اون قضيه از تمام سايتاي دوستيابي اومد بيرون و بهم هم گفت كه حسن نيتشو ثابت كنه بعد اون خيلي اذيت شدم و خيلي اذيتش كردم اما دست خودم نبود و اونم با حوصله موقعيتو درك كرد البته اينم بگم بهش گفته بودم بهت يه فرصت ميدم و بخشيدن و نبخشيدنش به خودم ربط داره و تو نبايد توقع داشته باشي ببخشمت راستش قبلش خيلي زياده روي هم كرده بودم كه يه بار خسته شد و گفت ميخواي ببخش و فراموش كن منم قول ميدم اوني كه تو ميخواي باشم ميخواي بزرگش كن و غير قابل حل كه هر دومون ضرر ميكنيم منم ديدم كه چاره اي جز بخشش ندارم نه ميتونستم ازش دل بكنم نه به شرايط راضي بودم مگه نه اينكه اشتباهشو قبول كرده بود و ميخواست جبران كنه خب اينم يه قدم بزرگ بود خيلي از مردا با پررويي ميگن كردم كه كردم دلم خواست و يا به تو ربطي نداره كما اينكه اين قضيه همش بچه بازي بوده و جز رابطه تلفني و يه ملاقات يه ساعته چيزي در كار نبوده تازه شوهرم ميگفت تو اون يه ساعت همش از دوست پسراش برام ميگفت و منم ازش زده شدم واينكه به خاطرش نرفته بود جنوب به خاطر همون دوستش كه تصادف سختي كرده بود و با زن و بچش بيمارستان بود رفته بود گرچه اين اخري بهونه بود چون اينا انقدر صميمي نبودن كه به خاطرش يهو بكوبه بره جنوب تازه چه دليلي داره كه فيلم هنديش كنه بگه تو كشتي جاموندم و اينكه اون اقا اصلا چه نيازي به شوهر من داشته وقتي تمام خانوادش پيششن درسته قابل استناد نبود ولي به عنوان يه بهونه كه باعث شده بود كه بره ميشد بهش دل خوش كرد. خلاصه گذشت و شوهرم سر به راه شد پسرم به دنيا اومد و همه زندگي پر شادي و نشاط كرد.

    يه سالي گذشت و به خاطر مشكلات زندگي مجبور شديم يه چند وقتي خونه مادر شوهرم زندگي كنيم تو اتاقي كه به زحمت يه تخت و كمد لباس توش جا ميشد و بقيه اثاثيه رو با خونه اجاره داديم به اميد رهايي از بدهي ها كه زندگيمونو سياه كرده بود اولش همه چيز خوب و قشنگ بود ولي كم كم كه از وجود ما تو خونه خسته شدند همه چيز تاريك و تلخ شد تحمل روزا برام سخت شده بود و به يه بهوني اي از خونه ميزدم بيرون تا چند ساعت راحت باشم مشكلات و دخالت هاشون از يه طرف بد شدن اخلاق شوهرم از طرف ديگه ازارم ميداد چند شبي بود كه به ياد قديم تا صب جلو كامپيوتر مينشست و اين منو نگران كرده بود اخلاقش تغيير كرده بود و عصبي بود كه اين هم تا حدودي عادي بود و حقو بهش ميدادم چون استقلالمونو از دست داده بوديم و غير از اينكه خيلي پا پيچمون ميشدن هيچ جوره راحت نبوديم و همه گناهارو هم به دوش ميكشيد كه مت باعث شدم اينطوري عذاب بكشيد. گرچه همش دلداريش ميدادم اما روحيه خودم هم خوب نبود .

    سرتونو به درد نيارم يهو فهميدم به سايتاي دوست يابي برگشته و خيلي بدتر از قديم با چند نفر رابطه دوستي ايجاد كرده ديونه شدم ديگه بسم بود مگه من بازيچه اون بودم شب تا صب جلو كامپيوتر بودم و صبح زود بيدارش كردم و گفتم و لياقت اين زندگيو نداري از زندگي من گم شو بيرون تو لياقت اين بچه رونداري اين همه سختي رو تحمل نميكنم كه تو هر غلطي دلت ميخوات بكني خودمم باور نميكردم اين حرفا از دهن من بيرون بياد من كه عاشقانه دوسش داشتم اما ديگه بسم بود تهديدش كردم كه به خانوادش ميگم و همون روز تكليفمو باهاش يه سره ميكنم اولش لحن التماس و خواهش و در اخر كه ديد جديم شروع به تهديد كرد كه اگه بگي ال ميكنم و بل ميكنم و من درمقابل تهديداش فقط يه لبخند تمسخر اميز ميزدم واقعا خودم هم خودمو نميشناختم . اونم شوكه شده بود كه اين منم اينطور جلوش نشستم و بهش بد و بيراه ميگم . خلاصه قضيع رو به خانوادش گفتم و مصرانه گفتم كه ميخوام جدا شم بيچاره ها نميدونستن چي بگن و فقط ميخواستن منصرفم كنن و يا گاهي با لحن تهديد ميگفتن اگه بري بدون بچه چيكار ميكني ما كه بچه رو بهت نميديم ميدونستم ميخوان هرجور شده منصرفم كنن واسه همين زياد جديشون نگرفتم اما خودش چي از اين رو به اون رو شده بود و ميگفت اره منم ميخوام ازش جدا شم اما ميدونم كه تمام وقاحتش واسه اين بود كه جلو پدر مادرش غرورش نشكنه چون خيلي با هم صميمي نيستن . خلاصه چند روز اينا با من حرف ميزدن و التماس ميكردن تا اينكه راضي شدم كه فعلا كنار بيام خودشم خيلي عذر خواهي كرد و باز گفت تو خانومي كن و اين سايتا چيزي جز تفريح نبوده اما نميدونم اين دفه چرا زود بخشيدم و راضي شدم شايد چون قبلا بدترش سرم اومده بود يا شايد اب از سرم گذشته بود و چت و دوستيابي رو ديگه گناه بزرگي نميديدم شايدم به خاطر مرقعيتم و بچم نميدونم نتيجش هر چي بود خلاصي هميشگي از سايتاي چت و دوست يابي بود چون اين دفه خودشم از اين قضيه تكراري خسته شده بود همه چيز تموم شد تا همين يه ماه پيش.
    ویرایش توسط تا ساحل آرامش : ۱۳۹۲/۰۲/۲۱ در ساعت ۱۸:۴۵ دلیل: ترکیب پست ها

  7. صلوات ها 14


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    علاقه
    هر چیزی که انسان را به راه راست و درست هدایت کند!
    نوشته
    281
    حضور
    23 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    3
    صلوات
    2254



    سلام،

    سرنوشت سختیه ولی منتظریم تا در آخر با راهنمایی دوستان مشکلتون حل بشه ان شاءالله،

    در پناه حق

    ویرایش توسط الرحمن : ۱۳۹۰/۰۷/۲۵ در ساعت ۱۵:۴۷
    أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ
    آيا خداوند براي (نجات و حفظ) بنده‏اش كافي نيست ؟

    سوره مبارکه زمر، آیه 36.

    تا اطلاع ثانوی، نــــیستم!

  9. صلوات ها 10


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    54
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    267



    شوهرم تو حموم پسرمو ميشست نميدونم چي وسوسم كرد كه گوشيشو بردارم و ايميلاشو بخونم يهو بي اختيار زمين نشستم و اشكام جاري شد خدااا چرا با من اينطوري ميكني مگه من چيكار كردم كه اينقدر بايد عذاب بكشم مگه من جز يه زندگي اروم چيزي خواستم من باردار بودم براي بار دوم خواست خدا بود و ما هم گفتيم شكر ولي چرا دوباره نه خدا نميتونم ديونع شدم داد ميزدن دستامو ميگرفت هلش ميدادم پسرم ترسيد بود گريه ميكرد گريه ميكردم هي شماره ميگرفتم عوضي دروغ نگو فارسي بلد نيستي نزار يه كار كنم برات بد تموم شه بز دل التماس ميكرد مزاحم نشو من چه قدر بد بختم تلفونو داد به شوهرش اره شوهرش لباسامو عوض كردم كه بزنم بيرون پسر بيچارم هق هق ميكرد تو بقلش گرفته بودش و وايساده بود دم در با نگاهش التماس ميكرد ولي هيچي نميگفت دستمو محكم گرفته بود و من ميخواستم به زور از دستش خلاص شم . خودم زدم جلوي چشماش نشستم زمين و زار زدم نشست جلوم و فقط نگام ميكرد اخه چرا ازارم ميدي لعنت به من كه اينطوري دارم عذابت ميدن و عزت مردونتو ميشكنم بشكنه اين دستا كه تو رو هل ميده وتو فقط شرمنده نگاهم ميكني تو دوسم داري ميدونم داري ولي لعنتي اين چه رسم عاشقيه مگه من چي كم گذاشتم . هيچي تو هيچي كم نزاشتي بزار توضيح بدم ميدونم ازارت دادم ميدونم تو اين چارسال چيزي جز زجر و بد بختي نديدي عذابت دادم ميدونم ولي به حرفام گوش بده اون زن شوهر داره يه بچه چارماهه داره اون فقط با من درد دل ميكرد اون ميدونه تو زنمي و حامله اي .گفتم ببينم چرا تو هميشه به خانوما مشاوره ميدي برام مثل روز روشن بود كه همش بهونس كي به بهونه مشاوره عزيزم و جونم ميگه به يه زن شوهر دار.

    خلاصه اينكه دو هفته بود كه اين خانوم به بهونه درد دل كردن با شوهرم سر صحبتو باز ميكنه و بعد كم كم بهش ابراز علاقه ميكنه و شوهرم كه زمينه اش رو داشته خيلي خوب استقبال ميكنه ولي بعد اون موضوع خيلي عوض شد و حتي زبوني گفت تغيير ميكنه و ميخوات همون بشه كه من ميخوام و ميخوات يه كاري كنه كه تمام اين سختيا رو فراموش كنم راستش اين دفه اخر برعكس هر دفه خيلي غرورشو شكست و حتي به دست و پام افتاد رهاش نكنم ميگه ميدونم عذابت دادم اما ميخوام جبران كنم اعتراف كرد كه هر دفه فقط ميخواسته ساكتم كنه ولي اين دفه واقعا ميخوات عوض شه ميگه من ميدونم چي هستي و قدرتو ميدونم و يه تار موي گنديدتو با صدتاي اونا عوض نميكنم از منم اصلا پيش دختره بد نگفته بوده و همش ازم تعريف ميكرده ولي عشق و عاشقي چرا . خلاصه اينكه قبول كردم فرصت بدم اما بخشش نه فعلا چند ماه فرصت به قولش ميدونم لياقتتو نداشتم والان هم لياقت بخششتو ندارم ولي اين اخرين فرصتو بهم بده راستش فكر ميكنم راست ميگه و ايندفه واقعا صادقه ولي مشكل من اينكه از لحاظ روحي داغونم و اصلا نوشته ها و حرفاي عاشقونش از يادم نميره من ٦ماهه باردارم نينيم خيلي اذيت ميشه خودم شبا همش كابوس ميبينم يهو همه چي جلوي چشمم ميات و در اون لحظه خيلي بد اخلاق ميشم و با پسرم وشوهرم بد رفتاري ميكنم تورو خدا كمكم كنيد فراموش كنم

    اميدوارم سرتونو به درد نياورده باشم . خانم اذر بانو جان تمام سعيمو تو خلاصه كردن مطلب كردم شما منو ببخشيد چون نميخواستم در مورد شوهرم بد قضاوت بشه خيلي توضيح ميدادم.
    ویرایش توسط تا ساحل آرامش : ۱۳۹۲/۰۲/۲۱ در ساعت ۱۸:۴۶ دلیل: ترکیب پست ها

  11. صلوات ها 12


  12. #6

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۹
    علاقه
    مقدسات , مطالعه , شکلات و بستنی و لواشک
    نوشته
    1,034
    حضور
    2 روز 15 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    39
    آپلود
    3
    گالری
    51
    صلوات
    9068



    سلام

    ایام به کام

    امیدوارم هرچه زودتر زندگیتون سراسر آرامش & خوشبختی‌ بشه

    منتظر راهنمایی‌‌های اساتید و دیگر کارشناس‌ها میمونیم

    اما قبلش بنده نظر شخصی ام را بگم


    نقل قول نوشته اصلی توسط خسته نمایش پست ها
    خيلي بد اخلاق ميشم و با پسرم وشوهرم بد رفتاري ميكنم
    شما شرایط خوبی‌ رو نگذاراندید و الان هم ک
    ه حامله هستید

    بعضی‌ از خانم ها در حاملگی‌ دچار بد خلقی‌ ه موقتی میشن

    مخصوصا اگر هم ناخواسته بوده باشه

    و از قبل برنامه ریزی نشده باشه

    ایشاالله که با گذشته زمان مشکلتون حل می‌شه

    به خودتون و همسرتون بیشتر وقت بدید

    موفق و مؤید باشید

    علی‌ یارتان

    ویرایش توسط po0neh : ۱۳۹۰/۰۷/۲۵ در ساعت ۱۹:۱۰

  13. صلوات ها 14


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469





    سلام سركار خانم خسته
    ممنونم از اعتمادتون
    مي دونم خسته ايد و توان تون كم شده اما يه خواهش دارم خودتون سرعت نبخشيد به گرفتاري تون راه نرفته زيادي داريد شما به سلامتي بيشتر براي خودتون و فرزنداتون نياز داريد آي دي خسته انرژي بد به شما تزريق مي منه اگه ميشه به فكر تغييرش باشيد.
    يه خواهش هم از همه كاربران دارم كه بهتر مسائل خودشون را به سركار خانم آذر بانو بدهند تا ايشان درج كنند چون اين امر بعد احساس بدي در كاربر ايجاد مي كنه حس خوبي نداره كه ديگران از راز او خبر دار شده اند.
    البته قصد دارم اين موضوع را به عنوان يه هشدار در يه تاپيك بياورم
    من با دقت نامه خوب شما را خوندم نامه اي كه همه حس تون را منتقل كرد و شرايط تون متأثم كرد. من حرف دوستان را مي شنوم و در آخر سخنان خودم را بيان مي كنم.
    ان شالله دوستان سريع تر نظرشون را بفرمايند تا به سركار خانم خسته كمكي كرده باشيم فعلا از همه مي خواهيم براي نشاط ايشون دعا كنيد. و خودشون هم براي كسب انرژي بيشتر بعد از نماز در سجاده ده دقيقه اي بنشينند و با خدا و امام زمان مون درد و دل كنند و يا عريضه بنويسند و حرف هاي نگفته خود را به ايشان بزنند
    اين دو تكليف منزل را انجام دهيد در خدمت تون هستيم
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  15. صلوات ها 15


  16. #8

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    نقل قول نوشته اصلی توسط خسته نمایش پست ها
    واي خدايا بعد از يه ساعت تايپ كردن همه چي پاك شد الان برام مقدور نيست كامل كنم اگه پاك نميشد ديگه نياز نبود منتظرتون بزارم
    دوستان گرامي حتما نامه و متن خود را ابتدا در ورد بعدا بنويسيد بعد منتقل كنيد
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  17. صلوات ها 13


  18. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    نوشته
    234
    حضور
    54 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    3
    گالری
    67
    صلوات
    1750



    سلامممم بر همه عزیزان و دوست تازه واردمون خیلی خوووش اووومدید
    راستش منم خیلی متاثر شدم اما تو نوشته هاتون ی حسرتی برای خود من به وجود اومد شما شنیدید میگن خدا بعضی از بنده هاشو که خیلی دوس داره بیشتر آزمایششون میکنه چون دوس داره این بنده محبوبش هی صداش بزنه هرکه درین درگه مقرب تراست جام بلا بیشترش میدهند
    واس همین باعث شد که من به شما حسودیم بشه اما نظر من
    عزیز جون باز هم صد رحمت به همسر شما ب نظر من باید به جای اینکه به قسمتهای منفی زندگیتون فک کنید به قسمتهای مثبتش فک کنید خاطرات خوبی که باهم داشتید
    و مثلا من ی خونواده ای رو میشناسم که شوهره که مدیر کاروان هم بود با وقاحت تمام خانم خودش رو در قالب کاروان ب مسافرت میبره و همونجا تو مسافرت به زنش میگه این خانمی که جلوت نشسته بود زن صیغه ای منه حالا شما فک کنید اون بنده خدا چی کشیده دو تا پسر داره که از خجالت مدرسه هم ب زور میرند و یکیشون دچار بیماری انزواطلبی شده باباهه هم عین خیالش نیس و همسرش میگه حتی اون دو ساعتی هم که خونه ما میاد تلفنی با اون زن صیغه ایش صحبت میکنه
    شما ببین وقاحت تا چه حد!!!1اما خوشبختانه همسر شما اینطوری نیس شما باید این جنبه ها ی مثبتشو ببینید از مطالبی که گفتید کاملا مشخصه که شما رو خیلی دوست داره بچه هاشو دوس داره به خاطر نی نی تون خودتونو با این افکار اذیت نکنید
    ی پیشنهاد دیگه ای هم که داشتم اینه که من احساس کردم همسر شما دوست دارند زیاد بهشون ابراز محبت بشه یعنی اگر در رابطه هاشون دنبال مسائل جنسی نبودند پس به خاطر ی جور کمبود محبت میتونه باشه و من فک میکنم اگر شما بتونید این خلا رو پر کنید خیلی خوب میشه یعنی زیاد به صورت کلامی بهشون ابراز علاقه کنید و سعی کنید ی جور احساس تعهد نسبت به فرزاندانشو به وجود بیارید
    یعنی اگر بشه بهشون بگید تا حالا که من و خودت بودیم اشکال نداشت اما امروز به خاطر بچه ها به خاطر اینکه رفتارشون برای بچه ها الگوست باید دست ازین کارا بردارندو...

    در آخر میتونم بگم شما یک فرشته هستید و من خیلی خوشحالم که تو این دنیای مجازی با شخصیت شما آشنا شدم و آرزو میکنم مشکلتون به زودی انشالله برطرف بشه شما به خاطر بچه هاتون با مشکلات مقابله کنید
    انشالله موفق در پناه حق

    جسارت من رو ببخشید
    یا علی

    دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است:
    السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه

  19. صلوات ها 11


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    54
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    267



    ممنون از محبتتون دوستان اسم خسته رو براي اين انتخاب كردم جون از اين وضعيت خسته شده بودم نه اين كه از زندكيم ناراضي باشم شوهر من به اندازه كافي جنبه هاي مثبت داره كه منو كنارش نكه داشته ولي بعضي وقتا سياهيا تو نظر ادم انقدر بزرك ميشه كه ذهن ادمو فلج ميكنه كل كيسو جان من از نظر كلامي براش هيج كم نميزارم اسمشو هميشه با عزيزم و جانم و جان صدا ميزنم براش ايميل و اس ام اس هاي عاشقونه ميفرستم هميشه بهش تاكييد ميكنم كه اول خودش بعد بجه ها راستش خيلي وقتا احساس ميكنم محبت زياديم باعث شده منو نبينه بازم ممنون كه به فكر بوديد

  21. صلوات ها 12


صفحه 1 از 12 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود