جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آیا درباره اویس قرنی اغراق شده است؟

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۹
    علاقه
    نقاشی
    نوشته
    110
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    536

    آیا درباره اویس قرنی اغراق شده است؟




    آیا درباره اویس قرنی اغراق شده است؟ چرا ؟ چه کسی یا کسانی اغراق کردند ؟

  2. صلوات ها 2


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    75
    حضور
    1 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    310



    نقل قول نوشته اصلی توسط گلبرگ نمایش پست ها
    آیا درباره اویس قرنی اغراق شده است؟ چرا ؟ چه کسی یا کسانی اغراق کردند ؟
    سلام دوست عزیز
    چرا فکر میکنید که درباره ایشان اغراق شده؟
    یا صاحب الزمان ادرکنا

  5. صلوات ها 4


  6. #3

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,905
    حضور
    84 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40521



    سلام

    اويس، از دلباختگان رسول گرامي اسلام‏صلي الله عليه وآله و از ياران و محبّين با وفاي حضرت اميرعليه السلام بود.
    زادگاه اويس: طبق مطالعات و تحقيقات به عمل آمده، اويس در يمن متولد شده و تاريخ دقيقي از تولد او به دست نيامده است[1]
    با اين اوصاف، شرح حال او بدين قرار است: اويس از راه شترباني روزگار را با مادر پير و نابينا و ناتوان خود سپري مي‏كند و از اين طريق امرار معاش كرده و به امورات مادر مهربان و سالخورده‏ي خود رسيدگي مي‏كند. وقتي از مادر اجازه طلبيد كه به مدينه به قصد زيارت حضرت رسول صلي الله عليه وآله مشرف شود، مادرش گفت كه رخصت مي‏دهم به شرط آن كه زياده از نيم روز توقف نكني، اويس به مدينه سفر كرد و چون به خانه‏ي حضرت پيغمبر صلي الله عليه وآله آمد، از قضا آن حضرت در خانه نبود. به ناچار به خاطر قولي كه مادر از او گرفته بود مدينه را به قصد يمن ترك كرد. چون پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله مراجعت كرد، فرمود: اين نور كيست كه در اين خانه مي‏نگرم.
    گفتند: شترباني كه اويس نام داشت به اين سرا آمد و باز شتافت.
    فرمود: اين نور را در خانه ما هديه گذاشت و برفت، اويس هيچ گاه پيامبر صلي الله عليه وآله را نديد.
    آن حضرت در مورد او گويد: "تفوح روائح الجنة من قبل القرن و اشوقاه اليك يا اويس القرن،..."[2] يعني بوهاي بهشت از جانب قرن مي‏وزد، اي اويس قرن! چه قدر به تو علاقه دارم، سپس فرمود: هر كه او را ملاقات كرد، از جانب من به او سلام برساند.
    اويس از ديدگاه بزرگان:
    سيد حيدر آملي، از عرفاي قرن هشتم هجري مي‏نويسد: به دليل قدر و منزلت اويس قرني رحمه الله و هم چنين آگاهي كشفي و ذوقي او بر اسرار الهي است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله هنگامي كه از جهت ظاهر و يا باطن از طرف يمن، رايحه‏هاي شريف اويس را استشمام مي‏كرد، چنين مي‏فرمود: من نسيم و رايحه‏ي رحماني را از طرف يمن مي‏بويم.[3]
    شعرا نيز در مدح و منزلت او اشعاري را سروده‏اند. مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)، عارف و شاعر مشهور قرن هفتم، به اين كلام دل نشين خاتم النبيّين صلي الله عليه وآله كه "اني لاجد نفس الرّحمن من قبل اليمن" اشاراتي دارد:
    گفت بوي بوالعجب آمد به من
    همچنان كه مر نبي را از يمن
    كه محمّد گفته بر دست صبا
    از يمن مي‏آيد بوي خدا
    بوي رامين مي‏رسد از جان ويس
    بوي يزدان مي‏رسد هم از اويس
    از اويس و از قرن بوي عجب
    نبي را مست كرد و پر طرب
    چون اويس از خويش فاني گشته بود
    آن زميني آسماني گشته بود
    آن هليله پروريده در شكر
    چاشنّي تلخيش نَبوَد دگر[4]
    عرفا، اويس را سيد التابعين و خير التابعين ناميده‏اند.
    در حالات عرفايي اويس گويند: بعضي از شب‏ها را مي‏گفت: امشب شب ركوع است و به يك ركوع شب را به صبح مي‏آورد.
    شبي را مي‏گفت: امشب شب سجود است و به يك سجده شب را سپري مي‏كرد. گفتند: اويس اين چه زحمت است كه بر خود مي‏بيني؟!
    گفت: كاش از ازل تا ابد يك شب بود و من او را به يك سجده مي‏گذراندم. اويس علاوه بر اين افتخارات، توفيق درك حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در جنگ صفين پيدا نمود و با حضرت بيعت كرد و در ركاب حضرت با دشمنان دين و امامت جنگيد تا اين كه در همان جنگ به فيض شهادت نائل آمد و توسط حضرت دفن گرديد.[5]

    منابع
    1- سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 3، ص 513 و 514. (بيروت: دار التعارف للمطبوعات).
    2- يكتائي، اويس قرني (قم: انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه‏ي عليميه قم، چاپ اول 1377).[1] . ابن حجر عسقلاني، لسان الميزان، ج 1، ص 471 ، بيروت، اداره و تأليفات اشرفيه.
    [2] . علامه‏ي مجلسي‏رحمه الله، بحارالانوار، چاپ ايران، ج 42، ص 155، روايت 22، باب 124؛ شيخ عباس قمي، منتهي الامال، انتشارات جاويدان علمي، ص 239، جمعي از اصحاب حضرت اميرعليه السلام.
    [3] . سيد حيدر آملي، جامع الاسرار و منبع الانوار، انتشارات علمي و فرهنگي، مترجم سيد جواد طباطبايي، ص 462.
    [4] . مولوي، مثنوي معنوي، كتابفروشي اسلاميه، چاپ ايران، ص 369.
    [5] . شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، انتشارات جاويدان علمي، مجلد كامل، در ذكر جمعي از اصحاب امام علي، ص 239.

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  7. صلوات ها 4


  8. #4

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    75
    حضور
    1 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    310



    در تکمیل فرمایشات دوست عزیزمون :

    در صفین مردی از میان سپاهیان شام پیش آمد و خطاب به لشکریان امام علی علیه السلام فریاد زد: آیا اویس قرنی در میان شماست؟

    گفتیم: آری، وی در میان ماست، با او چه کار داری؟

    گفت: من از رسول خداصلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «اویس قرنی بهترین و برترین تابعین امت من است.»

    آن گاه مرد شامی پس از نقل این حدیث، مرکب خود را به سوی ارتش امام علیه السلام سوق داد و به جمع آنان پیوست و از سپاه معاویه خارج شد.(۱).


    ابن شهر آشوب می نویسد: اویس قرنی در میان پیاده نظام سپاه امام علیه السلام شمشیر می زد، وی در حالی به فیض شهادت نایل شد که ضربات کشنده ای بر بدن لاغر ش وارد شده بود.

    امیرالمومنین علیه السلام پس از شهادت وی، خود بر پیکر مطهر و به خون خفته اش نماز خواند و او را با دست مبارک خود تدفین کرد، و پس از شهادت اویس، عمار یاسر به میدان کارزار صفین قدم گذاشت و جنگ سختی با سپاهیان شام کرد و سرانجام او نیز به شهادت رسید.(۲).
    *****
    حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۸۶؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۵، ص ۷۷؛ مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۴۵۵؛ رجال کشی، ص ۹۸، ش ۱۵۵٫
    ر.ک: مناقب ابن شهر آشوب، ج ۳، ص ۱۷۷؛ ر. ک: وقعه صفین، ص ۳۲۴؛ شرح ابن ابی الحدید، ج ۸، ص ۹٫

    برای اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید:
    اینجا

    ویرایش توسط vahid2451 : ۱۳۹۰/۰۷/۲۰ در ساعت ۱۵:۳۵
    یا صاحب الزمان ادرکنا

  9. صلوات ها 5


  10. #5

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۹
    نوشته
    2,900
    حضور
    21 روز 10 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8432



    با سلام

    أويس القرني
    (000 - 37 هـ = 000 - 657 م)
    أويس بن عامر بن جزء بن مالك القرني، من بني قرن بن ردمان بن ناجية ابن مراد: أحد النساك العباد المقدمين، من سادات التابعين. أصله من اليمن، يسكن القفار والرمال، وأدرك حياة النبي صلى الله عليه وسلم ولم يره، فوفد على عمر بن الخطاب ثم سكن الكوفة.
    وشهد وقعة صفين مع علي، ويرجح الكثيرون أنه قتل فيها

    ذهبی در سیر اعلام النبلاء گوید :

    5 -
    أويس القرني * هو القدوة الزاهد، سيد التابعين في زمانه.
    أبو عمرو، أويس بن عامر ابن جزء بن مالك القرني المرادي اليماني.
    وقرن بطن من مراد، وفد على عمر وروى قليلا عنه، وعن علي.
    روى عنه يسير بن عمرو، وعبد الرحمن بن أبي ليلى، وأبو عبد رب الدمشقي وغيرهم، حكايات يسيرة، ما روى شيئا مسندا ولا تهيأ أن يحكم عليه بلين، وقد كان من أولياء الله المتقين ومن عباده المخلصين.
    عفان (م): حدثنا حماد بن سلمة عن الجريري، عن أبي نضرة عن أسير بن جابر، قال: لما أقبل أهل اليمن، جعل عمر رضي الله عنه يستقرئ الرفاق فيقول: هل فيكم أحد من قرن، فوقع زمام عمر أو زمام أويس فناوله - أو ناول أحدهما الآخر - فعرفه، فقال عمر: ما اسمك ؟ قال: أنا أويس.
    قال: هل لك والدة ؟.
    قال: نعم.
    قال: فهل كان بك من البياض شئ ؟ قال: نعم، فدعوت الله فأذهبه عني إلا موضع الدرهم من سرتي لاذكر به ربي.
    قال له عمر: استغفر لي.
    قال: أنت أحق أن تستغفر لي، أنت صاحب رسول الله صلى الله عليه وسلم.
    فقال عمر: إني سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " إن خير التابعين رجل يقال له أويس، وله والدة وكان به بياض، فدعا الله، فأذهبه عنه إلا موضع الدرهم في سرته " فاستغفر له، ثم دخل في غمار الناس فلم ندر أين وقع
    قال: فقدم الكوفة.
    قال: فكنا نجتمع في حلقة، فنذكر الله، فيجلس معنا.
    فكان إذا ذكر هو، وقع في قلوبنا، لا يقع حيث غيره.
    فذكر الحديث.
    هكذا اختصره (1).
    (م): حدثنا ابن مثنى، حدثنا معاذ بن هشام، حدثنا أبي، عن قتادة، عن زرارة بن أوفى عن أسير بن جابر، قال: كان عمر بن الخطاب، إذا أتى عليه أمداد أهل اليمن سألهم: أفيكم أويس بن عامر ؟ حتى أتى على
    أويس فقال: أنت أويس بن عامر ؟ قال: نعم.
    قال: من مراد ثم من قرن ؟ قال: نعم.
    [ قال: فكان بك برص، فبرأت منه إلا موضع درهم ؟ قال: نعم ] قال: ألك والدة ؟ قال: نعم.
    قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " يأتي عليكم أويس بن عامر مع أمداد اليمن من مراد ثم من قرن، كان به برص فبرأ منه إلا موضع درهم، له والدة، هو بها بر، لو أقسم على الله لابره، فإن استطعت أن يستغفر لك فافعل " فاستغفر لي.
    قال: فاستغفر له.
    فقال له عمر: أين تريد ؟ قال: الكوفة.
    قال: ألا أكتب لك إلى عاملها ؟ قال: أكون في غبرات (1) الناس أحب إلي، قال: فلما كان من العام المقبل، حج رجل من أشرافهم، فوافق عمر، فسأله عن أويس، فقال: تركته رث الهيئة (2)، قليل المتاع.
    قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " يأتي عليكم أويس بن عامر مع أمداد أهل اليمن، من مراد ثم من قرن، كان به برص فبرأ منه إلا موضع درهم، له والدة هو بها بر، لو أقسم على الله لابره، فإن استطعت أن يستغفر لك فافعل " فأتى
    أويسا " فقال: استغفر لي.
    قال: أنت أحدث عهدا بسفر صالح، فاستغفر لي.
    قال: استغفر لي.
    قال: لقيت عمر ؟ قال: نعم.
    قال: فاستغفر له، قال: ففطن له الناس، فانطلق على وجهه، قال أسير: وكسوته بردة.
    وكان كل من رآه قال (3) من أين لاويس هذه البردة ؟..(4).
    (م): حدثنا محمد بن مثنى، حدثنا عفان، حدثنا حماد، عن
    الجريري، عن أبي نضرة، عن أسير، عن عمر، سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " إن خير التابعين رجل يقال له أويس، وله والدة، وكان به بياض، فمروه فليستغفر لكم " (1).
    قال ابن المديني: هذا حديث بصري.
    قلت: تفرد به أسير بن جابر.
    ويقال: يسير بن عمرو أبو الخباز بصري روى عنه ابنه قيس، وأبو إسحاق الشيباني، وابن سيرين، وأبو عمران الجوني.
    قال ابن المديني: أسير بن جابر من أصحاب ابن مسعود.
    سمعت سفيان يقول: قدم أسير البصرة، فجعل يحدثهم، فقالوا: هذا هكذا.
    فكيف النهر الذي شرب منه - يعنون ابن مسعود - قال علي: وأهل.
    البصرة يقولون: أسير بن جابر، وأهل الكوفة يقولون: ابن عمرو.
    ويقال: يسير (2) وقال العوام بن حوشب: ولد في مهاجر النبي صلى الله عليه وسلم، ومات سنة خمس
    وثمانين.
    أبو النضر (م): حدثنا سليمان بن المغيرة [ عن ] (3) أبي نضرة، عن أسير ابن جابر، عن عمر، سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " خير التابعين رجل يقال له: أويس، وكان به بياض، فدعا الله، فأذهبه عنه إلا موضع الدرهم في سرته.
    لا يدع باليمن غير أم له، فمن لقيه منكم فمروه، فليستغفر لكم ".
    قال عمر: فقدم علينا رجل فقلت له: من أين أنت ؟ قال: من اليمن.
    قلت: ما اسمك ؟ قال: أويس، قلت: فمن تركت باليمن ؟ قال: أما لي.
    قلت: أكان بك بياض، فدعوت الله فأذهبه عنك ؟ قال: نعم.
    قلت: فاستغفر لي.
    قال: أو يستغفر مثلي لمثلك يا أمير المؤمنين ؟ ! قال:
    فاستغفر لي وقلت له: أنت أخي لا تفارقني.
    قال: فانملس مني (1).
    فأنبئت أنه قدم عليكم الكوفة.
    قال فجعل رجل كان يسخر بأويس بالكوفة ويحقره، يقول: ما هذا منا ولا نعرفه.
    قال عمر: بلى إنه رجل كذا وكذا فقال - كأنه يضع شأنه: فينا رجل يا أمير المؤمنين يقال له أويس.
    فقال عمر: أدرك فلا أراك تدركه قال: فأقبل ذلك الرجل حتى دخل على أويس، قبل أن يأتي أهله، فقال له أويس: ما هذه عادتك، فما بدا لك ؟ قال: سمعت عمر يقول فيك كذا وكذا، فاستغفر لي، قال: لا أفعل حتى تجعل لي عليك أن لا تسخر بي فيما بعد، وأن لا تذكر ما سمعته من عمر لاحد.
    قال: نعم، فاستغفر له.
    قال أسير: فما لبثنا أن فشا أمره بالكوفة.
    قال: فدخلت عليه فقلت: يا أخي ! ألا
    أراك العجب ونحن لا نشعر ؟ فقال: ما كان في هذا ما أتبلغ به في الناس، وما يجزى كل عبد إلا بعمله.
    قال: وانملس مني فذهب (2).
    وبالاسناد إلى أسير بن جابر، قال: كان بالكوفة رجل يتكلم بكلام لا أسمع أحدا يتكلم به ففقدته، فسألت عنه، فقالوا: ذاك أويس.
    فاستدللت عليه وأتيته فقلت: ما حبسك عنا ؟ قال: العري - قال: وكان أصحابه يسخرون به ويؤذونه، قلت: هذا برد، فخذه.
    قال: لا تفعل، فإنهم إذا يؤذونني.
    فلم أزل به حتى لبسه.
    فخرج عليهم، فقالوا: من ترون خدع عن هذا البرد ؟ قال: فجاء، فوضعه.
    فأتيت فقلت: ما تريدون من هذا الرجل، فقد آذيتموه، الرجل يعرى مرة، ويكتسي أخرى، وآخذتهم بلساني (3)
    فقضي أن أهل الكوفة وفدوا على عمر، فوفد رجل ممن كان يسخر به، فقال عمر: ما ها هنا (1) رجل من القرنيين ؟ فقام ذلك الرجل، فقال عمر: إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: " إن رجلا يأتيكم من اليمن، يقال له أويس، لا يدع باليمن غير أم له، قد كان به بياض، فدعا الله، فأذهبه عنه إلا موضع الدرهم، فمن لقيه [ منكم فمروه ] (2) فليستغفر لكم " قال عمر: فقدم علينا ها هنا.
    فقلت: ما أنت ؟ قال: أنا أويس.
    قلت: من تركت باليمن ؟ قال: أما لي، قلت: هل كان بك بياض فدعوت الله فأذهبه عنك ؟ قال: نعم.
    قلت: استغفر لي.
    قال: يا أمير المؤمنين يستغفر مثلي لمثلك ؟ ! قلت: أنت أخي لا تفارقني.
    فانملس
    منى، فأنبئت أنه قدم عليكم الكوفة.
    قال: وجعل الرجل يحقره عما يقول فيه عمر.
    فجعل يقول: ماذا فينا، ولا نعرف هذا (3).
    قال عمر: بلى، إنه رجل كذا، فجعل يضع (4) من أمره فقال: ذاك رجل عندنا نسخر به، فقال له: أويس ؟ قال: هو هو، أدرك ولا أراك تدرك.
    فأقبل الرجل حتى دخل عليه من قبل أن يأتي أهله، فقال أويس: ما كانت هذه عادتك، فما بدا لك ؟ أنشدك الله، قال: لقيت عمر فقال كذا وقال كذا، فاستغفر لي، قال: لا أستغفر لك حتى تجعل لي عليك أن لا تسخر بي، ولا تذكر ما سمعت من عمر إلى أحد، قال: لك ذاك، قال: فاستغفر له.
    قال أسير: فما لبث أن فشا حديثه بالكوفة، فأتيته فقلت: يا أخي، ألا أراك أنت العجب وكنا لا نشعر، قال: ما كان في هذا ما أتبلغ به إلى الناس وما يجزى كل عبد إلا بعمله.
    فلما فشا الحديث هرب فذهب (5).
    ورواه أبو أسامة عن سليمان بن المغيرة، وفي لفظ " أو يستغفر لمثلك " وروى نحوا من ذلك عثمان بن عطاء الخراساني عن أبيه، وزاد فيها: ثم إنه غزا أذربيجان فمات، فتنافس أصحابه في حفر قبره (1).
    أخبرنا أبو الفضل، أحمد بن هبة الله، أنبأنا عبد المعز بن محمد، أنبأنا تميم بن أبي سعيد، أنبأنا أبو سعد الكنجروذي، أنبأنا أبو عمرو الحيري، حدثنا أبو يعلى الموصلي، حدثنا هدبة بن خالد، حدثنا مبارك بن فضالة،
    حدثني أبو الأصفر، عن صعصعة بن معاوية قال: كان أويس بن عامر رجلا من قرن، وكان من أهل الكوفة، وكان من التابعين، فخرج به وضح، فدعا الله أن يذهبه عنه، فأذهبه الله، قال: دع في جسدي منه ما أذكر به نعمك علي.
    فترك له ما يذكر به نعمه عليه.
    وكان رجل يلزم المسجد في ناس من أصحابه، وكان ابن عم له يلزم السلطان، يولع به، فإن رآه مع قوم أغنياء، قال: ما هو إلا يستأكلهم، وإن رآه مع قوم فقراء، قال: ما هو إلا يخدعهم، وأويس لا يقول في ابن عمه إلا خيرا، غير أنه إذا مربه، استتر منه مخافة أن يأثم في سببه، وكان عمر يسأل الوفود إذا هم قدموا عليه من الكوفة: هل تعرفون أويس بن عامر القرني ؟ فيقولون: لا.
    فقدم وفد من أهل الكوفة، فيهم ابن عمه ذاك، فقال: هل تعرفون أويسا ؟ قال ابن عمه: يا أمير المؤمنين، هو ابن عمي، وهو رجل نذل فاسد لم يبلغ ما أن تعرفه أنت.
    قال: ويلك هلكت، ويلك هلكت، إذا قدمت فأقره مني السلام ومره فليفد إلي فقدم الكوفة، فلم يضع ثياب سفره عنه حتى أتى المسجد، فرأى أويسا فلم به فقال: استغفر لي يا ابن عمي.
    قال: غفر الله لك يا ابن عم.
    قال: وأنت فغفر الله لك يا أويس، أمير المؤمنين يقرئك السلام، قال:
    ومن ذكرني لامير المؤمنين ؟ قال: هو ذكرك وأمرني أن أبلغك (1) أن تفد إليه.
    قال: سمعا " وطاعة لامير المؤمنين.
    فوفد عليه، فقال: أنت أويس بن عامر ؟ قال: نعم.
    قال: أنت الذي خرج بك وضح فدعوت الله أن يذهبه عنك فأذهبه، فقلت: اللهم دع لي في جسدي منه ما أذكر به نعمتك علي، فترك لك في جسدك ما تذكر به نعمه عليك ؟ قال: وما أدراك يا أمير المؤمنين ؟ فوالله ما
    اطلع على هذا بشر.
    قال: أخبرنا رسول الله صلى الله عليه وسلم " أنه سيكون في التابعين رجل من قرن يقال له: أويس بن عامر، يخرج به وضح، فيدعو الله أن يذهبه عنه فيذهبه فيقول: " اللهم دع لي في جسدي ما أذكر به نعمتك علي، فيدع له ما يذكر به نعمه عليه، فمن أدركه منكم، فاستطاع أن يستغفر له فليستغفر له " فاستغفر لي يا أويس.
    قال: غفر الله لك يا أمير المؤمنين، قال: وأنت غفر الله لك يا أويس بن عامر، قال: فلما سمعوا عمر قال عن النبي صلى الله عليه وسلم، قال رجل: استغفر لي يا أويس، وقال آخر: استغفر لي يا أويس، فلما كثروا عليه، انساب، فذهب فما رؤي حتى الساعة.
    هذا حديث غريب تفرد به مبارك بن فضالة، عن أبي الاصفر، وأبو الاصفر ليس بمعروف (2) معلل بن نفيل: حدثنا محمد بن محصن، عن إبراهيم بن أبي عبلة عن سالم، عن أبيه، عن جده، قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: " يا عمر، إذا رأيت أويسا القرني، فقل له، فليستغفر لك فإنه يشفع يوم القيامة في مثل ربيعة ومضر، بين كتفيه علامة وضح مثل الدرهم ".
    أخرجه الاسماعيلي في مسند عمر.
    محمد بن محصن، هو العكاشي تالف (1).
    أنبئت عن أبي المكارم التيمي، أنبأنا أبو علي المقرئ، أنبأنا أبو نعيم الحافظ قال: فمن الطبقة الاولى من التابعين سيد العباد، وعلم الاصفياء من
    الزهاد، أويس بن عامر القرني، بشرا لنبي صلى الله عليه وسلم به وأوصى به، إلى أن قال في الترجمة: ورواه الضحاك بن مزاحم، عن أبي هريرة بزيادة ألفاظ لم يتابع عليها.
    وما رواه أحد سوى مخلد بن يزيد، عن نوفل بن عبد الله عنه.
    ومن ألفاظه: فقالوا يا رسول الله، وما أويس ؟ قال: " أشهل، ذو صهوبة، بعيد ما بين المنكبين، معتدل القامة، آدم شديد الادمة، ضارب بذقنه على صدره، رام ببصره إلى موضع سجوده، واضع يمينه على شماله، يتلو القرآن، يبكي على نفسه، ذوطمرين، لا يؤبه له، يتزر بإزار صوف، ورداء صوف، مجهول في أهل الارض، معروف في السماء، لو أقسم على الله لابره، ألا وإن تحت منكبه الايسر لمعة بيضاء، ألا وإنه إذا كان يوم القيامة قيل للعباد: ادخلوا الجنة، ويقال لاويس: قف فاشفع، فيشفعه الله في مثل عدد ربيعة ومضر.
    يا عمرو يا علي إذا رأيتماه، فاطلبا إليه يستغفر لكما، يغفر الله لكما ".
    فمكثا يطلبانه عشر سنين لا يقدران عليه.
    فلما كان في آخر السنة التي هلك فيها [ عمر ]، قام على أبي قبيس فنادى بأعلى صوته: يا أهل الحجيج من أهل اليمن، أفيكم أويس من مراد ؟ فقام شيخ كبير فقال: إنا لا ندري من أويس، ولكن ابن أخ لي [ يقال له أويس ] وهو أخمل ذكرا وأقل مالا وأهون [ أمرا من أن نرفعه إليك و ] إنه ليرعى إبلنا بأراك عرفات
    فذكر اجتماع عمر به وهو يرعى فسأله الاستغفار، وعرض عليه مالا
    فأبى.
    وهذا سياق منكر، لعله موضوع (1) أخبرنا إسحاق بن أبي بكر، أنبأنا يوسف بن خليل، أنبأنا أبو المكارم المعدل، أنبأنا أبو علي الحداد، أنبأنا أو نعيم الحافظ، حدثنا حبيب بن الحسن، حدثنا أبو شعيب الحراني، حدثنا خالد بن يزيد العمري، حدثنا عبد العزيز بن أبي رواد، عن علقمة بن مرثد، قال: انتهى الزهد إلى ثمانية: عامر بن عبد الله [ بن عبد قيس ] وأويس القرني، وهرم بن حيان، والربيع بن خثيم، ومسروق بن الاجدع، والاسود بن يزيد، وأبي مسلم الخولاني، والحسن بن أبي الحسن (2) وروي عن هرم بن حيان، قال: قدمت الكوفة، فلم يكن لي هم إلا أويس أسأل عنه، فدفعت إليه بشاطئ الفرات، يتوضأ ويغسل ثوبه، فعرفته بالنعت، فإذا رجل آدم، محلوق الرأس، كث اللحية، مهيب المنظر، فسلمت عليه، ومددت إليه يدي لاصافحه، فأبى أن يصافحني، فخنقتني العبرة لما رأيت من حاله، فقلت: السلام عليك يا أويس، كيف أنت يا أخي، قال: وأنت فحياك الله يا هرم، من دلك علي ؟ قلت: الله عزو جل، قال: (سبحان ربنا إن كان وعد ربنا لمفعولا) [ الاسراء: 108 ] قلت: يرحمك الله، من أين عرفت اسمي، واسم أبي، فوالله ما رأيتك قط، ولا رأيتني ؟ قال: عرفت روحي روحك، حيث كلمت نفسي نفسك، لان الارواح لها أنس كأنس الاجساد (3)، وإن المؤمنين يتعارفون بروح الله، وإن نأت
    بهم الدار، وتفرقت بهم المنازل، قلت: حدثني عن رسول الله صلى الله عليه وسلم بحديث أحفظه عنك.
    فبكى، وصلى على النبي صلى الله عليه وسلم، ثم قال: إني لم أدرك رسول الله صلى الله عليه وسلم، ولعله قد رأيت من رآه، عمر وغيره، ولست أحب أن أفتح هذا الباب على نفسي، لا أحب أن أكون قاصا (1) أو مفتيا.
    ثم سأله هرم أن يتلو عليه شيئا من القرآن.
    فتلا عليه قوله تعالى: (إن يوم الفصل ميقاتهم أجمعين، يوم لا يغني مولى عن مولى شيئا ولا هم ينصرون، إلا من رحم الله إنه هو العزيز الرحيم) [ الدخان: 40 - 42 ].
    ثم قال: يا هرم بن حيان، مات أبوك ويوشك أن تموت، فإما إلى جنة وإما إلى نار.
    ومات آدم وماتت حواء، ومات إبراهيم وموسى ومحمد عليهم السلام، ومات أبو بكر خليفة المسلمين، ومات أخي وصديقي، وصفيي عمر، واعمراه، واعمراه، قال: وذلك في آخر خلافة عمر.
    قلت: يرحمك الله، إن عمر لم يمت.
    قال: بلى، إن ربي قد نعاه لي، وقد علمت ما قلت، وأنا وأنت غدا في الموتى، ثم دعا بدعوات خفية (2) وذكر القصة، أوردها أبو نعيم في " الحلية " (3)، ولم تصح، وفيها ما ينكر.
    عن أصبغ بن زيد، قال: إنما منع أويسا أن يقدم على النبي صلى الله عليه وسلم بره بأمه (4).
    عبدالرحمن بن مهدي: حدثنا عبد الله بن الاشعث بن سوار، عن محارب بن دثار قال: قال النبي صلى الله عليه وسلم: " إن من أمتي من لايستطيع أن يأتي....
    شريك عن يزيد بن أبي زياد، عن عبدالرحمن بن أبي ليلى، قال: نادى رجل من أهل الشام يوم صفين: أفيكم أويس القرني ؟ قلنا: نعم، وما تريد منه ؟ قال: إني سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " أويس القرني خير التابعين بإحسان " (1) وعطف دابته فدخل مع أصحاب علي رضي الله عنه (2).
    رواه عبد الله بن أحمد عن علي بن حكيم الاودي، أنبأنا شريك.
    وزاد بعض الثقات فيه عن يزيد، عن ابن أبي ليلى، قال: فوجد في قتلى صفين.
    أنبأنا وخبرنا عن أبي المكارم التيمي، أنبأنا أبو علي الحداد، أنبأنا أبو نعيم، حدثنا عبد الله بن محمد بن جعفر، حدثنا محمد بن يحيى، حدثني أحمد بن معاوية بن الهذيل، حدثنا محمد بن أبان العنبري، حدثنا عمرو - شيخ كوفي - عن أبي سنان، سمعت حميد بن صالح، سمعت أويسا القرني يقول: قال النبي صلى الله عليه وسلم: " احفظوني في أصحابي، فإن من أشراط الساعة، أن يلعن آخر هذه الامة أولها، وعند ذلك يقع المقت على الارض وأهلها، فمن أدرك ذلك، فليضع سيفه على عاتقه، ثم ليلق ربه تعالى شهيدا، فمن لم يفعل فلا يلومن إلا نفسه " (3).
    هذا حديث منكر جدا، وإسناده مظلم، وأحمد بن معاوية تالف.
    ويروى عن علقمة بن مرثد عن عمر، قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: " يدخل الجنة بشفاعة أويس مثل ربيعة ومضر " (4).
    وروى هشام بن حسان، عن الحسن، قال: يخرج من النار بشفاعة أويس أكثر من ربيعة ومضر.
    وروى خالد الحذاء، عن عبد الله بن شقيق، عن ابن أبي الجدعاء، سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " يدخل [ الجنة ] بشفاعة رجل من أمتي أكثر من بني تميم .

    وجایگاه ویژه ای بین عرفا وصوفیه دارد .



  11. صلوات ها 3


  12. #6

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    75
    حضور
    1 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    310



    نقل قول نوشته اصلی توسط خیر البریه نمایش پست ها
    وجایگاه ویژه ای بین عرفا وصوفیه دارد .
    یکی از فرق متعدد صوفیه ، اویسیه نام دارد که اقطاب این فرقه ، طریقت خود را به آن جناب منتسب میکنند!

    عطار در تذکره الاولیاء و هجویری در کشف المحجوب و جامی در نفحات الانس « سالکی » را اویسی نامیده اند : که از روحانیت یکی از مشایخ گذشته بهره برده است که بعضا با 299 سال فاصله طریقت او را ادامه داده است.

    اینها می گویند چون اویس قرنی بدون راهنما و دلیل و با الهام ربّانی، محبت رسول خدا (ص) در دلش جایگزین شد، به همین جهت بدون راهنما به یکی از این مشایخ، هرچند با فاصله زمانی زیاد می توان ارتباط برقرار کرد.

    در افغانستان یک طائفه به نام اویسی بود. درباره آنها مدرسی چهاردهی می گوید : تمام دندانهای خود را به تبعیت از افتادن دندان پیامبر (ص) در جنگ ، می کشیدند.
    (ر.ک : سلسله های صوفیه ایران)
    مؤسس این فرقه در ایران شخصی به نام « جلال الدین ابوالفضل عنقاء » است . وی در سال 1266 قمری متولد و در سال 1323 قمری در گذشت.

    کیوان قزوینی در مورد او می گوید :
    روحانی ساده لوحی بود که یک روز می رفت پیش خاکساریه و دست بیعت می داد و روز بعدش پیش فرقه های دیگر می رفت. چون دید هیچ کس او را تحویل نمی گیرد ادعای اویسی کرد.


    بعد از او پسرش محمد عنقاء مدعی شد و فرقه را گسترش داد. پسر محمد به اسم صادق عنقاء لقبی به نام شاه مقصود برای خود گذاشت و سلسله اقطابی را درست کرد و خود را به امیر مومنان علی (علیه السلام) رساند.
    نور الدین مدرسی چهاردهی می نویسد : کتابهای « پدیده فکر » و « از جنین تا جنان » که تألیف یک فرانسوی است، صادق عنقاء به نام پدر خود محمد چاپ نمود. این کتاب قبلا توسط آقای نائینی طباطبائی در ایران ترجمه شده است و اسناد آن در کتابخانه مجلس شورای اسلامی موجود می باشد.
    صادق عنقاء متولد 1294 قمری است . وی در حال حیات پسرش نادر علی عنقاء (صلاح الدین) را که ورزشکار بدنسازی بود قطب نمود . وی هم اکنون در آمریکا ساکن است.
    این فرقه روی دو جریان کار کرد :
    1) سیستمی از برنامه های مدیتیشن را در قالب کلاس های تمرکز اجرا می کنند.
    2) ارتباط دختر و پسر به عنوان یار طریقتی که معمولا با یکدیگر مختلط هستند.
    از اعجاز قطب این فرقه (نادر علی عنقاء) بهائی شدن همسرش است.

    ویرایش توسط vahid2451 : ۱۳۹۰/۰۷/۲۰ در ساعت ۱۷:۰۷
    یا صاحب الزمان ادرکنا

  13. صلوات ها 4


  14. #7

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,146
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    5482



    نقل قول نوشته اصلی توسط خیر البریه نمایش پست ها
    با سلام

    أويس القرني
    (000 - 37 هـ = 000 - 657 م)
    أويس بن عامر بن جزء بن مالك القرني، من بني قرن بن ردمان بن ناجية ابن مراد: أحد النساك العباد المقدمين، من سادات التابعين. أصله من اليمن، يسكن القفار والرمال، وأدرك حياة النبي صلى الله عليه وسلم ولم يره، فوفد على عمر بن الخطاب ثم سكن الكوفة.
    وشهد وقعة صفين مع علي، ويرجح الكثيرون أنه قتل فيها

    ذهبی در سیر اعلام النبلاء گوید :

    5 -
    أويس القرني * هو القدوة الزاهد، سيد التابعين في زمانه.
    أبو عمرو، أويس بن عامر ابن جزء بن مالك القرني المرادي اليماني.
    وقرن بطن من مراد، وفد على عمر وروى قليلا عنه، وعن علي.
    روى عنه يسير بن عمرو، وعبد الرحمن بن أبي ليلى، وأبو عبد رب الدمشقي وغيرهم، حكايات يسيرة، ما روى شيئا مسندا ولا تهيأ أن يحكم عليه بلين، وقد كان من أولياء الله المتقين ومن عباده المخلصين.
    عفان (م): حدثنا حماد بن سلمة عن الجريري، عن أبي نضرة عن أسير بن جابر، قال: لما أقبل أهل اليمن، جعل عمر رضي الله عنه يستقرئ الرفاق فيقول: هل فيكم أحد من قرن، فوقع زمام عمر أو زمام أويس فناوله - أو ناول أحدهما الآخر - فعرفه، فقال عمر: ما اسمك ؟ قال: أنا أويس.
    قال: هل لك والدة ؟.
    قال: نعم.
    قال: فهل كان بك من البياض شئ ؟ قال: نعم، فدعوت الله فأذهبه عني إلا موضع الدرهم من سرتي لاذكر به ربي.
    قال له عمر: استغفر لي.
    قال: أنت أحق أن تستغفر لي، أنت صاحب رسول الله صلى الله عليه وسلم.
    فقال عمر: إني سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " إن خير التابعين رجل يقال له أويس، وله والدة وكان به بياض، فدعا الله، فأذهبه عنه إلا موضع الدرهم في سرته " فاستغفر له، ثم دخل في غمار الناس فلم ندر أين وقع
    قال: فقدم الكوفة.
    قال: فكنا نجتمع في حلقة، فنذكر الله، فيجلس معنا.
    فكان إذا ذكر هو، وقع في قلوبنا، لا يقع حيث غيره.
    فذكر الحديث.
    هكذا اختصره (1).
    (م): حدثنا ابن مثنى، حدثنا معاذ بن هشام، حدثنا أبي، عن قتادة، عن زرارة بن أوفى عن أسير بن جابر، قال: كان عمر بن الخطاب، إذا أتى عليه أمداد أهل اليمن سألهم: أفيكم أويس بن عامر ؟ حتى أتى على
    أويس فقال: أنت أويس بن عامر ؟ قال: نعم.
    قال: من مراد ثم من قرن ؟ قال: نعم.
    [ قال: فكان بك برص، فبرأت منه إلا موضع درهم ؟ قال: نعم ] قال: ألك والدة ؟ قال: نعم.
    قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " يأتي عليكم أويس بن عامر مع أمداد اليمن من مراد ثم من قرن، كان به برص فبرأ منه إلا موضع درهم، له والدة، هو بها بر، لو أقسم على الله لابره، فإن استطعت أن يستغفر لك فافعل " فاستغفر لي.
    قال: فاستغفر له.
    فقال له عمر: أين تريد ؟ قال: الكوفة.
    قال: ألا أكتب لك إلى عاملها ؟ قال: أكون في غبرات (1) الناس أحب إلي، قال: فلما كان من العام المقبل، حج رجل من أشرافهم، فوافق عمر، فسأله عن أويس، فقال: تركته رث الهيئة (2)، قليل المتاع.
    قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " يأتي عليكم أويس بن عامر مع أمداد أهل اليمن، من مراد ثم من قرن، كان به برص فبرأ منه إلا موضع درهم، له والدة هو بها بر، لو أقسم على الله لابره، فإن استطعت أن يستغفر لك فافعل " فأتى
    أويسا " فقال: استغفر لي.
    قال: أنت أحدث عهدا بسفر صالح، فاستغفر لي.
    قال: استغفر لي.
    قال: لقيت عمر ؟ قال: نعم.
    قال: فاستغفر له، قال: ففطن له الناس، فانطلق على وجهه، قال أسير: وكسوته بردة.
    وكان كل من رآه قال (3) من أين لاويس هذه البردة ؟..(4).
    (م): حدثنا محمد بن مثنى، حدثنا عفان، حدثنا حماد، عن
    الجريري، عن أبي نضرة، عن أسير، عن عمر، سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " إن خير التابعين رجل يقال له أويس، وله والدة، وكان به بياض، فمروه فليستغفر لكم " (1).
    قال ابن المديني: هذا حديث بصري.
    قلت: تفرد به أسير بن جابر.
    ويقال: يسير بن عمرو أبو الخباز بصري روى عنه ابنه قيس، وأبو إسحاق الشيباني، وابن سيرين، وأبو عمران الجوني.
    قال ابن المديني: أسير بن جابر من أصحاب ابن مسعود.
    سمعت سفيان يقول: قدم أسير البصرة، فجعل يحدثهم، فقالوا: هذا هكذا.
    فكيف النهر الذي شرب منه - يعنون ابن مسعود - قال علي: وأهل.
    البصرة يقولون: أسير بن جابر، وأهل الكوفة يقولون: ابن عمرو.
    ويقال: يسير (2) وقال العوام بن حوشب: ولد في مهاجر النبي صلى الله عليه وسلم، ومات سنة خمس
    وثمانين.
    أبو النضر (م): حدثنا سليمان بن المغيرة [ عن ] (3) أبي نضرة، عن أسير ابن جابر، عن عمر، سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " خير التابعين رجل يقال له: أويس، وكان به بياض، فدعا الله، فأذهبه عنه إلا موضع الدرهم في سرته.
    لا يدع باليمن غير أم له، فمن لقيه منكم فمروه، فليستغفر لكم ".
    قال عمر: فقدم علينا رجل فقلت له: من أين أنت ؟ قال: من اليمن.
    قلت: ما اسمك ؟ قال: أويس، قلت: فمن تركت باليمن ؟ قال: أما لي.
    قلت: أكان بك بياض، فدعوت الله فأذهبه عنك ؟ قال: نعم.
    قلت: فاستغفر لي.
    قال: أو يستغفر مثلي لمثلك يا أمير المؤمنين ؟ ! قال:
    فاستغفر لي وقلت له: أنت أخي لا تفارقني.
    قال: فانملس مني (1).
    فأنبئت أنه قدم عليكم الكوفة.
    قال فجعل رجل كان يسخر بأويس بالكوفة ويحقره، يقول: ما هذا منا ولا نعرفه.
    قال عمر: بلى إنه رجل كذا وكذا فقال - كأنه يضع شأنه: فينا رجل يا أمير المؤمنين يقال له أويس.
    فقال عمر: أدرك فلا أراك تدركه قال: فأقبل ذلك الرجل حتى دخل على أويس، قبل أن يأتي أهله، فقال له أويس: ما هذه عادتك، فما بدا لك ؟ قال: سمعت عمر يقول فيك كذا وكذا، فاستغفر لي، قال: لا أفعل حتى تجعل لي عليك أن لا تسخر بي فيما بعد، وأن لا تذكر ما سمعته من عمر لاحد.
    قال: نعم، فاستغفر له.
    قال أسير: فما لبثنا أن فشا أمره بالكوفة.
    قال: فدخلت عليه فقلت: يا أخي ! ألا
    أراك العجب ونحن لا نشعر ؟ فقال: ما كان في هذا ما أتبلغ به في الناس، وما يجزى كل عبد إلا بعمله.
    قال: وانملس مني فذهب (2).
    وبالاسناد إلى أسير بن جابر، قال: كان بالكوفة رجل يتكلم بكلام لا أسمع أحدا يتكلم به ففقدته، فسألت عنه، فقالوا: ذاك أويس.
    فاستدللت عليه وأتيته فقلت: ما حبسك عنا ؟ قال: العري - قال: وكان أصحابه يسخرون به ويؤذونه، قلت: هذا برد، فخذه.
    قال: لا تفعل، فإنهم إذا يؤذونني.
    فلم أزل به حتى لبسه.
    فخرج عليهم، فقالوا: من ترون خدع عن هذا البرد ؟ قال: فجاء، فوضعه.
    فأتيت فقلت: ما تريدون من هذا الرجل، فقد آذيتموه، الرجل يعرى مرة، ويكتسي أخرى، وآخذتهم بلساني (3)
    فقضي أن أهل الكوفة وفدوا على عمر، فوفد رجل ممن كان يسخر به، فقال عمر: ما ها هنا (1) رجل من القرنيين ؟ فقام ذلك الرجل، فقال عمر: إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: " إن رجلا يأتيكم من اليمن، يقال له أويس، لا يدع باليمن غير أم له، قد كان به بياض، فدعا الله، فأذهبه عنه إلا موضع الدرهم، فمن لقيه [ منكم فمروه ] (2) فليستغفر لكم " قال عمر: فقدم علينا ها هنا.
    فقلت: ما أنت ؟ قال: أنا أويس.
    قلت: من تركت باليمن ؟ قال: أما لي، قلت: هل كان بك بياض فدعوت الله فأذهبه عنك ؟ قال: نعم.
    قلت: استغفر لي.
    قال: يا أمير المؤمنين يستغفر مثلي لمثلك ؟ ! قلت: أنت أخي لا تفارقني.
    فانملس
    منى، فأنبئت أنه قدم عليكم الكوفة.
    قال: وجعل الرجل يحقره عما يقول فيه عمر.
    فجعل يقول: ماذا فينا، ولا نعرف هذا (3).
    قال عمر: بلى، إنه رجل كذا، فجعل يضع (4) من أمره فقال: ذاك رجل عندنا نسخر به، فقال له: أويس ؟ قال: هو هو، أدرك ولا أراك تدرك.
    فأقبل الرجل حتى دخل عليه من قبل أن يأتي أهله، فقال أويس: ما كانت هذه عادتك، فما بدا لك ؟ أنشدك الله، قال: لقيت عمر فقال كذا وقال كذا، فاستغفر لي، قال: لا أستغفر لك حتى تجعل لي عليك أن لا تسخر بي، ولا تذكر ما سمعت من عمر إلى أحد، قال: لك ذاك، قال: فاستغفر له.
    قال أسير: فما لبث أن فشا حديثه بالكوفة، فأتيته فقلت: يا أخي، ألا أراك أنت العجب وكنا لا نشعر، قال: ما كان في هذا ما أتبلغ به إلى الناس وما يجزى كل عبد إلا بعمله.
    فلما فشا الحديث هرب فذهب (5).
    ورواه أبو أسامة عن سليمان بن المغيرة، وفي لفظ " أو يستغفر لمثلك " وروى نحوا من ذلك عثمان بن عطاء الخراساني عن أبيه، وزاد فيها: ثم إنه غزا أذربيجان فمات، فتنافس أصحابه في حفر قبره (1).
    أخبرنا أبو الفضل، أحمد بن هبة الله، أنبأنا عبد المعز بن محمد، أنبأنا تميم بن أبي سعيد، أنبأنا أبو سعد الكنجروذي، أنبأنا أبو عمرو الحيري، حدثنا أبو يعلى الموصلي، حدثنا هدبة بن خالد، حدثنا مبارك بن فضالة،
    حدثني أبو الأصفر، عن صعصعة بن معاوية قال: كان أويس بن عامر رجلا من قرن، وكان من أهل الكوفة، وكان من التابعين، فخرج به وضح، فدعا الله أن يذهبه عنه، فأذهبه الله، قال: دع في جسدي منه ما أذكر به نعمك علي.
    فترك له ما يذكر به نعمه عليه.
    وكان رجل يلزم المسجد في ناس من أصحابه، وكان ابن عم له يلزم السلطان، يولع به، فإن رآه مع قوم أغنياء، قال: ما هو إلا يستأكلهم، وإن رآه مع قوم فقراء، قال: ما هو إلا يخدعهم، وأويس لا يقول في ابن عمه إلا خيرا، غير أنه إذا مربه، استتر منه مخافة أن يأثم في سببه، وكان عمر يسأل الوفود إذا هم قدموا عليه من الكوفة: هل تعرفون أويس بن عامر القرني ؟ فيقولون: لا.
    فقدم وفد من أهل الكوفة، فيهم ابن عمه ذاك، فقال: هل تعرفون أويسا ؟ قال ابن عمه: يا أمير المؤمنين، هو ابن عمي، وهو رجل نذل فاسد لم يبلغ ما أن تعرفه أنت.
    قال: ويلك هلكت، ويلك هلكت، إذا قدمت فأقره مني السلام ومره فليفد إلي فقدم الكوفة، فلم يضع ثياب سفره عنه حتى أتى المسجد، فرأى أويسا فلم به فقال: استغفر لي يا ابن عمي.
    قال: غفر الله لك يا ابن عم.
    قال: وأنت فغفر الله لك يا أويس، أمير المؤمنين يقرئك السلام، قال:
    ومن ذكرني لامير المؤمنين ؟ قال: هو ذكرك وأمرني أن أبلغك (1) أن تفد إليه.
    قال: سمعا " وطاعة لامير المؤمنين.
    فوفد عليه، فقال: أنت أويس بن عامر ؟ قال: نعم.
    قال: أنت الذي خرج بك وضح فدعوت الله أن يذهبه عنك فأذهبه، فقلت: اللهم دع لي في جسدي منه ما أذكر به نعمتك علي، فترك لك في جسدك ما تذكر به نعمه عليك ؟ قال: وما أدراك يا أمير المؤمنين ؟ فوالله ما
    اطلع على هذا بشر.
    قال: أخبرنا رسول الله صلى الله عليه وسلم " أنه سيكون في التابعين رجل من قرن يقال له: أويس بن عامر، يخرج به وضح، فيدعو الله أن يذهبه عنه فيذهبه فيقول: " اللهم دع لي في جسدي ما أذكر به نعمتك علي، فيدع له ما يذكر به نعمه عليه، فمن أدركه منكم، فاستطاع أن يستغفر له فليستغفر له " فاستغفر لي يا أويس.
    قال: غفر الله لك يا أمير المؤمنين، قال: وأنت غفر الله لك يا أويس بن عامر، قال: فلما سمعوا عمر قال عن النبي صلى الله عليه وسلم، قال رجل: استغفر لي يا أويس، وقال آخر: استغفر لي يا أويس، فلما كثروا عليه، انساب، فذهب فما رؤي حتى الساعة.
    هذا حديث غريب تفرد به مبارك بن فضالة، عن أبي الاصفر، وأبو الاصفر ليس بمعروف (2) معلل بن نفيل: حدثنا محمد بن محصن، عن إبراهيم بن أبي عبلة عن سالم، عن أبيه، عن جده، قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: " يا عمر، إذا رأيت أويسا القرني، فقل له، فليستغفر لك فإنه يشفع يوم القيامة في مثل ربيعة ومضر، بين كتفيه علامة وضح مثل الدرهم ".
    أخرجه الاسماعيلي في مسند عمر.
    محمد بن محصن، هو العكاشي تالف (1).
    أنبئت عن أبي المكارم التيمي، أنبأنا أبو علي المقرئ، أنبأنا أبو نعيم الحافظ قال: فمن الطبقة الاولى من التابعين سيد العباد، وعلم الاصفياء من
    الزهاد، أويس بن عامر القرني، بشرا لنبي صلى الله عليه وسلم به وأوصى به، إلى أن قال في الترجمة: ورواه الضحاك بن مزاحم، عن أبي هريرة بزيادة ألفاظ لم يتابع عليها.
    وما رواه أحد سوى مخلد بن يزيد، عن نوفل بن عبد الله عنه.
    ومن ألفاظه: فقالوا يا رسول الله، وما أويس ؟ قال: " أشهل، ذو صهوبة، بعيد ما بين المنكبين، معتدل القامة، آدم شديد الادمة، ضارب بذقنه على صدره، رام ببصره إلى موضع سجوده، واضع يمينه على شماله، يتلو القرآن، يبكي على نفسه، ذوطمرين، لا يؤبه له، يتزر بإزار صوف، ورداء صوف، مجهول في أهل الارض، معروف في السماء، لو أقسم على الله لابره، ألا وإن تحت منكبه الايسر لمعة بيضاء، ألا وإنه إذا كان يوم القيامة قيل للعباد: ادخلوا الجنة، ويقال لاويس: قف فاشفع، فيشفعه الله في مثل عدد ربيعة ومضر.
    يا عمرو يا علي إذا رأيتماه، فاطلبا إليه يستغفر لكما، يغفر الله لكما ".
    فمكثا يطلبانه عشر سنين لا يقدران عليه.
    فلما كان في آخر السنة التي هلك فيها [ عمر ]، قام على أبي قبيس فنادى بأعلى صوته: يا أهل الحجيج من أهل اليمن، أفيكم أويس من مراد ؟ فقام شيخ كبير فقال: إنا لا ندري من أويس، ولكن ابن أخ لي [ يقال له أويس ] وهو أخمل ذكرا وأقل مالا وأهون [ أمرا من أن نرفعه إليك و ] إنه ليرعى إبلنا بأراك عرفات
    فذكر اجتماع عمر به وهو يرعى فسأله الاستغفار، وعرض عليه مالا
    فأبى.
    وهذا سياق منكر، لعله موضوع (1) أخبرنا إسحاق بن أبي بكر، أنبأنا يوسف بن خليل، أنبأنا أبو المكارم المعدل، أنبأنا أبو علي الحداد، أنبأنا أو نعيم الحافظ، حدثنا حبيب بن الحسن، حدثنا أبو شعيب الحراني، حدثنا خالد بن يزيد العمري، حدثنا عبد العزيز بن أبي رواد، عن علقمة بن مرثد، قال: انتهى الزهد إلى ثمانية: عامر بن عبد الله [ بن عبد قيس ] وأويس القرني، وهرم بن حيان، والربيع بن خثيم، ومسروق بن الاجدع، والاسود بن يزيد، وأبي مسلم الخولاني، والحسن بن أبي الحسن (2) وروي عن هرم بن حيان، قال: قدمت الكوفة، فلم يكن لي هم إلا أويس أسأل عنه، فدفعت إليه بشاطئ الفرات، يتوضأ ويغسل ثوبه، فعرفته بالنعت، فإذا رجل آدم، محلوق الرأس، كث اللحية، مهيب المنظر، فسلمت عليه، ومددت إليه يدي لاصافحه، فأبى أن يصافحني، فخنقتني العبرة لما رأيت من حاله، فقلت: السلام عليك يا أويس، كيف أنت يا أخي، قال: وأنت فحياك الله يا هرم، من دلك علي ؟ قلت: الله عزو جل، قال: (سبحان ربنا إن كان وعد ربنا لمفعولا) [ الاسراء: 108 ] قلت: يرحمك الله، من أين عرفت اسمي، واسم أبي، فوالله ما رأيتك قط، ولا رأيتني ؟ قال: عرفت روحي روحك، حيث كلمت نفسي نفسك، لان الارواح لها أنس كأنس الاجساد (3)، وإن المؤمنين يتعارفون بروح الله، وإن نأت
    بهم الدار، وتفرقت بهم المنازل، قلت: حدثني عن رسول الله صلى الله عليه وسلم بحديث أحفظه عنك.
    فبكى، وصلى على النبي صلى الله عليه وسلم، ثم قال: إني لم أدرك رسول الله صلى الله عليه وسلم، ولعله قد رأيت من رآه، عمر وغيره، ولست أحب أن أفتح هذا الباب على نفسي، لا أحب أن أكون قاصا (1) أو مفتيا.
    ثم سأله هرم أن يتلو عليه شيئا من القرآن.
    فتلا عليه قوله تعالى: (إن يوم الفصل ميقاتهم أجمعين، يوم لا يغني مولى عن مولى شيئا ولا هم ينصرون، إلا من رحم الله إنه هو العزيز الرحيم) [ الدخان: 40 - 42 ].
    ثم قال: يا هرم بن حيان، مات أبوك ويوشك أن تموت، فإما إلى جنة وإما إلى نار.
    ومات آدم وماتت حواء، ومات إبراهيم وموسى ومحمد عليهم السلام، ومات أبو بكر خليفة المسلمين، ومات أخي وصديقي، وصفيي عمر، واعمراه، واعمراه، قال: وذلك في آخر خلافة عمر.
    قلت: يرحمك الله، إن عمر لم يمت.
    قال: بلى، إن ربي قد نعاه لي، وقد علمت ما قلت، وأنا وأنت غدا في الموتى، ثم دعا بدعوات خفية (2) وذكر القصة، أوردها أبو نعيم في " الحلية " (3)، ولم تصح، وفيها ما ينكر.
    عن أصبغ بن زيد، قال: إنما منع أويسا أن يقدم على النبي صلى الله عليه وسلم بره بأمه (4).
    عبدالرحمن بن مهدي: حدثنا عبد الله بن الاشعث بن سوار، عن محارب بن دثار قال: قال النبي صلى الله عليه وسلم: " إن من أمتي من لايستطيع أن يأتي....
    شريك عن يزيد بن أبي زياد، عن عبدالرحمن بن أبي ليلى، قال: نادى رجل من أهل الشام يوم صفين: أفيكم أويس القرني ؟ قلنا: نعم، وما تريد منه ؟ قال: إني سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " أويس القرني خير التابعين بإحسان " (1) وعطف دابته فدخل مع أصحاب علي رضي الله عنه (2).
    رواه عبد الله بن أحمد عن علي بن حكيم الاودي، أنبأنا شريك.
    وزاد بعض الثقات فيه عن يزيد، عن ابن أبي ليلى، قال: فوجد في قتلى صفين.
    أنبأنا وخبرنا عن أبي المكارم التيمي، أنبأنا أبو علي الحداد، أنبأنا أبو نعيم، حدثنا عبد الله بن محمد بن جعفر، حدثنا محمد بن يحيى، حدثني أحمد بن معاوية بن الهذيل، حدثنا محمد بن أبان العنبري، حدثنا عمرو - شيخ كوفي - عن أبي سنان، سمعت حميد بن صالح، سمعت أويسا القرني يقول: قال النبي صلى الله عليه وسلم: " احفظوني في أصحابي، فإن من أشراط الساعة، أن يلعن آخر هذه الامة أولها، وعند ذلك يقع المقت على الارض وأهلها، فمن أدرك ذلك، فليضع سيفه على عاتقه، ثم ليلق ربه تعالى شهيدا، فمن لم يفعل فلا يلومن إلا نفسه " (3).
    هذا حديث منكر جدا، وإسناده مظلم، وأحمد بن معاوية تالف.
    ويروى عن علقمة بن مرثد عن عمر، قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: " يدخل الجنة بشفاعة أويس مثل ربيعة ومضر " (4).
    وروى هشام بن حسان، عن الحسن، قال: يخرج من النار بشفاعة أويس أكثر من ربيعة ومضر.
    وروى خالد الحذاء، عن عبد الله بن شقيق، عن ابن أبي الجدعاء، سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: " يدخل [ الجنة ] بشفاعة رجل من أمتي أكثر من بني تميم .

    وجایگاه ویژه ای بین عرفا وصوفیه دارد .
    با تشکر فراوان از حضرتعالی
    لطفا هنگام استفاده از متن عربی، ترجمه آن را نیز برای استفاده کاربران عزیز بنویسید.

    ویرایش توسط کاوه : ۱۳۹۰/۰۷/۲۰ در ساعت ۲۱:۵۸
    اگر نور چشم شما بدلیل مطالعه زیاد و یا کار با اینترنت کم شده این آیه را زیاد بخوانید : فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً (انسان2)
    اگر می خواهید پس از مطالعه آنچه را می خوانید در ذهنتان نقش ببندد، این آیه را پس از آن بخوانید: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (انعام127)

  15. صلوات ها 3


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,146
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    5482



    با درنگی در مآخذ اسلامی احتمال غلو درباره وی بالا می گیرد. شاید بتوان گفت این سخن که وی اختصاصی ترین دوست پیامبر بود (سیوطی، الجامع الصغیر 1/608) نمونه ای بر این ادعاست، جرا که برخی از منابع چنین بدست می دهند که آن حضرت اویس را دوست خود نامید، (ابن سعد 6/205)نه اختصاصی ترین دوست. به نظر می آید داستانی که به دیدار حضرت علی، عمر و اویس، پس از رحلت پیامبر در محلی به نام «اراک» نزدیک عرفه، اشاره کرده است(ابن عساکر 9/422) نیز ساختگی است. چرا که می کوشد نوعی برتری عمر را بر حضرت علی (ع) به اثبات برساند. در این داستان آمده است که حضرت علی و عمر به دنبال اویس به محلی به نام اراک می روند و به هر حال او را پیدا می کنند و از او می خواهند که برای ایشان استغفار کند و اویس هم برای ایشان استغفار می کند. نکته جالب اینکه این روایت سعی می کند حضرت علی و عمر را دو دوست بسیار نزدیک نشان دهد و هم برتری عمر را بر وی ثابت کند. در حالی که حضرت علی بنابر سخن قرآن کریم دارای مقامی است که دیگران باید از وی طلب استغفار نمایند نه او ازدیگران. با آنکه کهن ترین منابع از درخواست عمر از اویس مبنی بر طلب استغفار وی از اویس تک گزارشی کوتاه، بدست می دهند. (مسند ابن مبارک 26؛ ابن ابی شیبه7/539؛ ابن سعد6/206؛ مسلم 7/189). اما همین داده اندک، بعدها شاخ و برگ فراوانی به خود می گیرد، که می تواند نمونه دیگری از غلو درباره او باشد. (ابن عساکر 9/409-436) درباره او آنقدر زیاده گویی شد، که در مقابل برخی دست به کار شده، حتی تولد او را انکار کردند (ابن حبان 4/53) ناگفته نماند، اهمیت شخصیت وی، سبب شد تا هواخوان خلفا، برای وی شخصیت سازی نمایند. چنانچه در گزارشی کاملا مردود آمده است، اویس در یورش به آذربایجاه به دوران عمر بن خطاب، شرکت داشته و در بازگشت مریض شده و درگذشت. در آنجا قبر آماده ای و آب دست نخورده ای به همراه کفن و حنوطی آماده یافته و بوسیله آنها اویس را غسل داده، کفن نمودند و بر پیکرش نماز خواندند. دفن کنندگان گفتند در صورت بازگشت از همین مسیر، قبرش را می سازند. اما وقتی برگشتند اثری از قبر نیافتند ( ابن جوزی، المنتظم، 4/256) گویا این کار تلاش برای حضور اویس در سپاه خلیفه دوم، و به نوعی تقدیس سپاه خلیفه است. البته ابن جوزی در کتاب دیگرش، زنده بودن اویس پس از فتح آذربایجان را تایید می کند. ( ابن جوزی، صفة الصفوة، 3/56)
    بخشی از مقاله اویس قرنی از اینجانب در دانشنامه پیامبر اعظم

    ویرایش توسط کاوه : ۱۳۹۰/۰۷/۲۴ در ساعت ۲۳:۲۶
    اگر نور چشم شما بدلیل مطالعه زیاد و یا کار با اینترنت کم شده این آیه را زیاد بخوانید : فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً (انسان2)
    اگر می خواهید پس از مطالعه آنچه را می خوانید در ذهنتان نقش ببندد، این آیه را پس از آن بخوانید: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (انعام127)

  17. صلوات ها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود