صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734

    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »




    بسم الله الرحمن الرحیم

    شهید مهدی خندان
    خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان

    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »


    شماره1:

    به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، همه او را یک فرد شلوغ، خشن، سخت و اهل بگو و بخند می‌شناختند، اما اعتقادش چیز دیگری بود. بعد از مرحله اول عملیات والفجر چهار، برگشته بودیم عقب. یک روز در جمع بچه‌های گردان حدیثی خواندم و چند دقیقه‌ای صحبت کردم. مهدی خندان توی آن جمع حضور نداشت. یکی دو ساعتی بعد از نماز عشاء دیدم که دارد دنبالم می‌گردد. رفتم و دیدمش. گفت که برای بچه‌ها صحبت کرده‌ای و حدیثی خوانده‌ای، برای من هم بخوان. حدیث را بازگو کردم که گریه‌اش گرفت. پرسیدم: «چرا ناراحت شدی، می‌ترسی از عملیات!؟»

    این حرف را به شوخی زدم. می‌دانستم نمی‌ترسد. گفت: «نه.»

    پرسیدم: «پس چی؟»

    گفت: حاجی، این آسمون بوی خون می‌ده.»

    گفتم: «باز شروع کردی از این دری وریها می‌گی!؟»

    گفت: «دوباره می‌خواد عملیات بشه.»

    گفتم: «والله این قدر را من هم می‌فهمم که می‌خواد عملیات بشه.»

    گفت: «نه، لشکر سه روز دیگه عملیات می‌کنه.»

    به شوخی گفتم: «بارک‌الله، بابا تو هم علم غیب داری!»

    گفت: «نه، سه روز دیگه عملیات می‌شه. بالاتر از این، من می‌روم توی عملیات و شهید می‌شم.»

    گفتم: «مهدی این حرف‌ها چیه می‌زنی. از کجا می‌دونی عملیات می‌شه، از کجا می‌دونی شهید می‌شی، نگو این حرفهارو.»

    آمد تو حرفم و گفت: «72 ساعت دیگر تیر می‌خوره تو قلب من و شهید می‌شم.»

    این حرف را زد و رد شد. از دوستان ساعت را پرسیدم.

    گفتند: «یازده و ربع.»

    دیروقت بود. برگشتم طرف چادرها.

    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »

    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۹۰/۰۷/۱۱ در ساعت ۱۳:۲۹
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  2. صلوات ها 14


  3.  

  4. #2
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    شماره 2:


    قبل از حرکت از اردوگاه گفتند که حاج همت گفته است تو و مهدی خندان حق شرکت در عملیات را ندارید. وقتی خبر را شنیدیم، در به در دنبال حاج همت گشتیم. آخر سر، ماشینش را دیدیم که داشت از اردوگاه خارج می‌شد و می‌رفت طرف قرارگاه. به هر زحمتی بود، نگهش داشتیم. حاج همت قبول نمی‌کرد. جر و بحث بینمان بالا گرفت. همت با شرکت من در عملیات موافقت کرد، اما با مهدی خندان نه. یکهو خندان زد زیر گریه. اشک ها کار خودش را کرد. حاج همت رضایت داد ولی از او قول گرفت که احتیاط کند و جز فرماندهی و هدایت نیروها، کار دیگری نکند.
    حاجی‌پور فرمانده تیپ عمار شهید شده بود و فقط مانده بود مهدی.
    حاج همت از این می‌ترسید که مهدی هم از دست برود.


    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »

    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۹۰/۰۷/۱۱ در ساعت ۱۳:۳۱
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  5. صلوات ها 14


  6. #3
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    شماره 3:

    توی اردوگاه همه دور هم نشسته بودیم و گل می‌گفتیم و گل می‌شنیدیم. یکی از بسیجی‌ها وارد جمع ما شد و از مهدی خواست تا روی پیراهنش با خط خوش و درشت چیزی بنویسد. می‌گفت: «هر چی شما دوست دارید بنویسید.»

    مهدی با خنده گفت: «بله، حتما.»

    فهمیدم که شوخی طبعی‌اش گل کرده. مهدی بسیجی را جلوی رویش نشاند و با ماژیک روی پیراهنش نوشت: «مهدی خندان... هاهاها.»

    گفت: «نوشتم، پاشو برو.»

    آن بسیجی هر چه خواست بداند که روی پیراهنش چه نوشته، مهدی جوابی نداد. گفت: «برو نشون بچه‌ها بده تا از این خط خوش من سرمشق بگیرند!»

    او رفت و چند دقیقه بعد دوان دوان برگشت. مانده بود شکایت کند یا بخندند.

    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »

    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  7. صلوات ها 15


  8. #4
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    شماره 4:

    چهار لول ضد هوایی یکبند آتش می‌ریخت روی سرمان. ستون گردان توی شیار دراز کشیده بود. مهدی، تنها کسی بود که سرپا ایستاده بود. مهدی یک لای چفیه‌‌اش را انداخت پشتش و چند قدمی رفت جلو. ستون، آرام پشت سر او خزید. تیربارها امان همه‌مان را بریده بودند. این ستون دیگر بلندشدنی نبود. همه کپ کرده بوند.
    طاقت نیاوردم. مهدی که آمد از کنارم رد شد، دستش را گرفتم و گفتم:

    «آقا مهدی، بشین.»

    شناخت مرا. گفتم: «بشین و نگاه کن. چرا وایستادی.»

    نشست و در تاریکی صدایش را شنیدم که گفت: «امشب چه خبره، حاجی.»
    و بعد رفت جلو، ستون را راه انداخت.
    این بار آتش دشمن چنان شدید شده بود که فرشی از تیرهای سرخ، موازی با زمین حرکت می‌کرد. ستون خوابیده و دیگر بلند نشد. تیرها یکی یکی بچه‌های ستون را از کار می‌انداختند.
    مانده بودیم چه کنیم. تا قله 500-400 متر بیشتر راه نبود. داشتم به اطراف نگاه می‌کردم که یکهو دیدم مهدی بر روی یک بلندی ایستاده، نمی‌دانستم چه می‌خواهد بکند که یکباره فریادش بلند شد: «از بچه‌های گردان مقداد کسی اینجا هست... اینجا گردان مقدادی داریم.»

    چرا این را پرسید؟ ما همه‌مان از گردان مقداد بودیم و این ستون که اینجا روی زمین دراز کشیده، همه‌شان گردان مقدادی بودند! صدای چند نفری، تک‌وتوک، از توی ستون بلند شد: «ما گردان مقدادی هستیم.»

    مهدی بلند فریاد کشید: «منم مهدی خندان، معاون تیپ شما. آنهایی که می‌خواهند با مهدی خندان بیایند، به پیش.»

    دیگر هیچ نگفت. رو برگرداند و رفت.

    برخاستیم و به یک ستون دنبالش راه افتادیم. هفت نفر بودیم؛ دنبال او.
    چیزی به قله نمانده بود،؛ که باز ایستاد. حجم آتش دشمن، یک دیوار جلوی رویمان درست کرده بود. مرد می‌خواست که رد شود. تو حال خودم بودم که دیدم مهدی برخاست. همه برخاستیم و راه افتادیم.
    چند قدم جلوتر، همه که نشستند. بهش رسیدم. از فرط خستگی نشسته بود روی زمین. تا مرا دید، گفت: «حاجی، تو هم اینجایی.»

    گفتم: «تو باشی و ما نباشیم. چکار کنیم.»

    اول پاهایش را مالش داد و بعد برخاست ایستاد. آتش دشمن حدی نداشت.

    دستش را گرفتم و نشاندمش. گفتم: «دراز بکش تا آتیش کمتر بشه.»

    دراز کشید روی زمین. یک دقیقه نشده بود که دوباره برخاست. گفت: «تا امروز من جلوی تیر دشمن سرخم نکرده بودم. این هم که دراز کشیدم. چون تو گفته بودی.»

    برگشتم سر جایم. چند دقیقه‌ای که گذشت، به نفر جلویی‌ام گفتم: «به مهدی بگو حالا پاشو برو.»

    او نگاهی به جلو انداخت و برگشت گفت: «مهدی رفته.»

    رفتم روی خط ‌الراس. دیدم مهدی پشت سیم خاردارها است. رفتیم طرفش، اما این بار دو نفر بودیم. بقیه یا شهید شده بودند یا مجروح.
    مهدی دست انداخت توی سیم خاردارهای حلقوی. زور زد و سیم خاردار از هم باز شد. زیر نور منور با چشم خودم دیدم که لبه‌های تیر سیم خاردار از یک طرف انگشتانش فرو رفته و از طرف دیگر درآمده است. خون، شرشر ریخت روی زمین. خودش را کشید تو سیم خاردار. چه زوری زد تا توانست دستش را از توی سیم خاردارها آزاد کند!
    شروع کرد به برداشتن مینها. وقت نبود آنها را خنثی کند. برمی‌داشت و از سر راه می‌گذاشتشان کنار. مین‌ها را که جمع کرد، دوباره دستانش را انداخت میان کلاف‌ها سیم خاردار، پوست و گوشتش را از هم درید. مهدی برخاست. شده بود خون خالی. دست برد و نارنجکی درآورد که او را دیدند. چهار لول دشمن گرفت طرفش. تیرها به لبه شیار می‌خوردند و خاک‌ها را می‌پاشیدند روی آسمان. وقتی مهدی ایستاد...

    یک لحظه چشم از او گرفتم و دوباره که او را دیدم، روی سیم خاردارها افتاده بود. دستهایش از هم باز شده بود. آن دست‌های باز و آن سیم خاردارها... مسیح باز مصلوب... مهدی...

    از تنهاکسی که مانده بود، پرسیدم: «ساعت چنده؟»

    گفت: «یازده و ربع.»

    گفتم: «برمی‌گردیم.»

    و برگشتیم. چیزی نمانده بود که مهدی بر بلندای قله 1904 بایستد.


    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »

    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  9. صلوات ها 13


  10. #5
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    شماره 5:

    توی اردوگاه بودیم. تویوتایی می‌آمد. بچه‌های دیده‌‌بان سوارش بودند. تند جلو رفتم. ماشین ایستاد. پرسیدم: «چه خبر؟»

    گفتند: «هیچی، هنوز اون بالاس.»

    این کار هر روزم شده بود. از آنان می‌پرسیدم و آنان می‌گفتند که مهدی هنوز روی سیم خاردارهاست.

    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »

    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  11. صلوات ها 11


  12. #6
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    شماره 6:

    دوازده سال گذشت تا مهدی را آوردند. آن کسی که خبر را برایم آورد، گفت: «مهدی رو از چاقو ضامن‌دار تو جیبش شناختند. یه چاقو تو جیبش بود این هوا.»

    و او دستش را از هم باز کرد تا اندازه چاقو را نشان دهد.

    *برگرفته از خاطرات: علی پروازی – شهید علی جزمانی


    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »

    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  13. صلوات ها 12


  14. #7

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۰
    نوشته
    1,538
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    44
    آپلود
    0
    گالری
    8
    صلوات
    15416




    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »

    مرد بايد بود در ميدان عشق
    سر ز پا نشناخت با فرمان عشق
    مردها در عرصه‏ ها رقصيده‏ اند(!)
    سر نهاده در خم چوگان عشق
    يا بيا و بوسه بر خنجر بزن
    يا برون رو از صف مردان عشق
    ياكه‏ بگذرهم چو»جَوْن«ازجان‏ خويش
    مرد ميدان باش و هم پيمان عشق
    يا كه عريان پا بنه در عرصه ‏ها
    همچو »عابس« باز در جولان عشق
    يا كه »حرّ« باش و حقيقت را شناس
    روي دل بنماي بر ايوان عشق
    چون »وَهَب« از حجله پا بيرون گذار
    چهره رنگين كن تو در دامان عشق
    يا»حسيني (ع)« شو شهادت برگزين
    يابگو چون»زينب(س)«ازسلطان‏ عشق
    ورنه در دام »يزيد« افتاده‏اي
    ره نيابي بر حريم خوان عشق

    « خاطراتی زیبا از شهید مهدی خندان »


  15. صلوات ها 11


  16. #8

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    مشاوره خانواده
    نوشته
    4
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    12



    سلام مهربان
    کاش منبع مطالب رو هم می‌گذاشتید
    یا رسول الله

  17. صلوات ها 4


  18. #9

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    مشاوره خانواده
    نوشته
    4
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    12



    السلام علیکم یا انصار ابی عبدلله
    بابی انتم و امی...
    یا لیتنا کنا معکم...

  19. صلوات ها 5


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319



    نقل قول نوشته اصلی توسط هم‌قدم نمایش پست ها
    سلام مهربان کاش منبع مطالب رو هم می‌گذاشتید یا رسول الله
    نقل قول نوشته اصلی توسط سلیلة الزهراء نمایش پست ها
    *برگرفته از خاطرات: علی پروازی – شهید علی جزمانی
    ..

  21. صلوات ها 3


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود