صفحه 3 از 4 نخست 1234 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: *** پاسخی به مخالفان فلسفه ***

  1. #21

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    1,164
    حضور
    5 روز 8 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2453



    نقل قول نوشته اصلی توسط سفیر نمایش پست ها
    وجود ممکن از غير خودش مي‌‎باشد. پس بايد ايجاد آن در حالي باشد که از پيش موجود نباشد؛ زيرا ايجاد چيزي که موجود باشد محال است. پس معدوم بوده است و وجود آن پس از عدمش مي‌‎باشد. نام اين‌گونه وجود، حدوث است. پس تمامي ماسواي خداوند تعالي محدث مي‌‎باشند. با توجه به اين مطلب ديگر بطلان نظريه فلاسفه که مي‌‎گويند: "حوادث ابتدا ندارد" نياز به بيان ندارد.[/size]

    سلام.

    جناب سفیر حضرت رضا علیه السلام صفت قدیم را شرح داده اند ایشان می فرمایند:

    حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع أَنَّهُ قَالَ اعْلَمْ عَلَّمَكَ اللَّهُ الْخَيْرَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَدِيمٌ وَ الْقِدَمُ صِفَةٌ دَلَّتِ الْعَاقِلَ عَلَى أَنَّهُ لَا شَيْ‏ءَ قَبْلَهُ وَ لَا شَيْ‏ءَ مَعَهُ فِي دَيْمُومِيَّتِهِ فَقَدْ بَانَ لَنَا بِإِقْرَارِ الْعَامَّةِ مَعَ مُعْجِزَةِ الصِّفَةِ أَنَّهُ لَا شَيْ‏ءَ قَبْلَ اللَّهِ وَ لَا شَيْ‏ءَ مَعَ اللَّهِ فِي بَقَائِهِ وَ بَطَلَ قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ كَانَ قَبْلَهُ أَوْ كَانَ مَعَهُ شَيْ‏ءٌ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَوْ كَانَ مَعَهُ شَيْ‏ءٌ فِي بَقَائِهِ لَمْ يَجُزْ أَنْ يَكُونَ خَالِقاً لَهُ لِأَنَّهُ لَمْ يَزَلْ مَعَهُ فَكَيْفَ يَكُونُ خَالِقاً لِمَنْ لَمْ يَزَلْ مَعَهُ وَ لَوْ كَانَ قَبْلَهُ شَيْ‏ءٌ كَانَ الْأَوَّلُ ذَلِكَ الشَّيْ‏ءَ لَا هَذَا وَ كَانَ الْأَوَّلُ أَوْلَى بِأَنْ يَكُونَ خَالِقاً لِلْأَوَّلِ الثَّانِي ثُمَّ وَصَفَ نَفْسَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِأَسْمَاءٍ....

    حسين بن خالد از امام رضا (عليه السلام) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: خوب بفهم (خداوند تو را به خوبى بياموزد.) كه خداوند هميشگى است (هميشه بوده و خواهد بود.) قديم بودن صفتى است كه انسان انديشمند را به اين راهنمايى مى‏كند كه چيزى قبل و همراه او در هميشگى بودن وجود نداشت. تمام انديشمندان معترفند كه اگر چه صفت قديم و هميشگى خداوند براى ما قابل درك نيست، اما معلوم است كه چيزى قبل از خداوند و همراه او و در پايداريش نبوده است، و سخن كسى كه خيال مى‏كند قبل با همراه او چيزى بوده است، باطل مى‏شود، يعنى اگر همراه خداوند در پايداريش كس ديگرى بود، خداوند (ديگر) آفريدگار او نبود، زيرا (بايد) از هميشه همراه خداوند بود، پس خداوند چگونه مى‏توانست آفريدگار كسى باشد كه از ازل همراه او بوده است و اگر قبل از خداوند كسى وجود داشت، آن چيز اول مى‏شد نه خداوند و كسى كه اول باشد، سزاوار بود كه آفريدگار (او مى‏باشد. سپس خداوند خود را در قرآن) به نام‏هايى توصيف كرده است....


    دوست عزیز قدم بودن در همراهی و قائمیت مصداق دارد،نتیجتا ماسوی هر چه هست قائم به ذات حق است واین یعنی حدوث در ذات ...

    پس اراده در مقام فعل عین ذات نیست چون اگر عین ذات بود همیشه همراه با ذات بود بدون اینکه قائم به او باشد،بلکه فعل حق و اراده او همیشه قائم به حق است ،نتیجتا غیر از حق هیچ موجود اول نیست و غیر از حق هیچ موجودی اخر نیست ،به عبارتی وجود هیچ موجودی خارج از وجود حق نیست وگرنه به اندازه ان استقلال پیدا می کرد و همراه با ذات می شد..........


    حضرت رضا در جواب عمران می فرمایند:

    عمران صائبى عرض كرد: اى سرور من! آيا خداوند قبل از آفريدن ساكت بود و حرف نمى‏زد و سپس سخن گفت: امام رضا (عليه السلام) فرمودند: سكوت زمانى معنا دارد كه قبل از آن سخن باشد و مثل اين كه به چراغ گفته نمى‏شود: او ساكت است و سخن نمى‏گويد و گفته نمى‏شود: چراغ، در آن چه انجام مى‏دهد براى ما نورانى مى‏كند، زيرا روشنايى از چراغ نه كار او و نه وجود است، بلكه چراغ وقتى به ما نور مى‏دهد، چيزى جز نور نيست و مى‏گوييم: چراغ به ما نور داد تا جايى كه به وسيله او نور گرفتيم و با اين مثلا كار تو روشن شد....

    سوال از اول خلقت یعنی اینکه خدا قبلا بیکار بود وبعد شروع به کار نمود ،در حالی که بیکاری بدون کار معنی ندارد ؛نتیجتا کار نیز بدون بیکاری معنی ندارد ،توجه نمایید در مورد نور چراغ حضرت چه می فرمایند به عبارتی نور چراغ فعلش نیست تا مجبور باشد تا برای ما انجامش دهد بلکه ،چراغ چیزی جز همان نورش نیست می خواهد ما باشیم و استفاده کنیم یا نباشیم واستفاده نکنیم..........


    حضرت امیر می فرمایند:

    و لم يزل سيدى بالجود موصوفا .....و لم يزل سيدى بالحمد معروفا


    اینکه ما خدا را با اول خلقت او بشناسیم سخنی بی معنی است،به عبارتی خدا را ببریم به ابتدای خلقت او و نتیجه بگیریم نور حق زمانی خاموش بود و یکباره نورش همه چیز را روشن نمود حق نور است ما باشیم از ان استفاده می کنیم و اگر نباشیم از ان استفاده نمی کنیم........

    یاحق

    هر
    کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است -----عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر
    است

    نه هر
    آن چشم که بیند که سیاه است و سپید ---یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

  2. صلوات ها 2


  3. #22

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    1,576
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    61
    آپلود
    31
    گالری
    0
    صلوات
    9192




    دوستان لطفا به موضوع اصلی تاپیک عنایت داشته باشن و وارد بحث
    تفصیلی از تلقی یکی از مکاتب فلسفی راجع به یه مساله ی خاص نشن، بحث ما در اینجا راجع به خود فلسفه است...



    هُوَ الأَوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِن...(الحدید، 3.)

    وبلاگ من




  4. صلوات


  5. #23

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    1,576
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    61
    آپلود
    31
    گالری
    0
    صلوات
    9192



    نقل قول نوشته اصلی توسط سفیر نمایش پست ها
    جناب هشام و جناب سيد! بنا شد بر سر الفاظ مناقشه نكنيم. من تعريفم را از فلسفه گفتم و تكرار مي كنم منظور همين فلسفه موجوده با تمام شاخه هاش كه ما مدعي هستيم در مسائل ذكر شده مخالف يا وحي و برهان هست.
    و گفتم اين مكتب حق ندارد خود را مساوي عقل بداند و مخالفان خود را بي عقل بنامد. فلسفه مكتبي ست كه ادعاي تعقل دارد و در اين جهت مثل كلام و...است.
    بايد مصداقي و روي گزاره هاي مورد اختلاف فلسفه و كلام بحث كرد.
    ضمنا بحث در خلأ فايده اي ندارد. اينكه شما تعريفي از فلسفه مي كنيد كه نتايج تاريخي اين مكتب آن را تأييد نمي كنند و بعد بپرسيد كه آيا شما با اين مخالفيد يا نه بيشتر به فرار از بحث مي ماند تا مباحثه علمي.

    شما و جناب هشام را براي دومين بار دعوت مي كنم به تاپيك " خلقت يا صدور و تجلي"! و يا به تاپيك خودتان درباره وحدت وجود!
    با سلام

    ما هیچ وقت خودمون رو مساوی عقل ندونستیم...

    کار شما در مساوی دونستن فلسفه با سه مکتب فلسفی مشاء و اشراق و متعالیه تکلف آمیزه، این ها هر کدوم برا خودشون یه مکتب فلسفی هستند کنار اینهمه مکتب فلسفی دیگه، یه جوری حرف می زنین انگار اصلا از تاریخ پر فراز و نشیب فلسفه و تنوع و تکثر فراوان آراء اون خبر ندارین...

    اگه نگم همه ی حرفای شما، دست کم اکثریت قریب به اتفاق حرفای شما رو میشه در مکاتب فلسفی مختلف پیگیری کرد، اگه مایل باشین تیتروار بعضی از عقایدتون در این حوزه ها رو بیارین تا من براتون بگم اینها رو به عنوان نمونه تو کدوم نظام یا نظام های فلسفی می تونین پیگیری کنین...

    اما فارغ از این بحث ها، اگر شما مخالف فلسفه به این معنای متعارفی که گفتیم نیستید:

    ...
    فلسفه یعنی تلاش عقلی بشر برای پاسخ دادن به اساسی ترین سوال های زندگیش، در حوزه های معرفت شناختی، هستی شناختی، و...


    حالا هر کسی با روش عقلی وارد این حوزه ها بشه فلسفه ورزی کرده...

    پس ما در این تاپیک بحثی با شما نداریم...

    البته به شرطی که بین این قول شما در اینجا و عملتون در جاهای دیگه تفاوتی نباشه، چیزی که بهش مطمئن نیستم...

    در یه معنای خاص تر از فلسفه ورزی، فلسفه ورزی مستلزم یه جور آزادگی فکریه، آزادگی فکری ای که در پیوند با عقلانیت به معنای خاص کلمه است، قضاوت راجع به اینکه شما و دوستانی شبیه شما چقدر به این آزادگی فکری متخلق هستین رو به دوستانی واگذار می کنم که مطالب رو پیگیری می کنن...

    راجع به اون تاپیک «سرالاسرار؛ مباحثی پیرامون وحدت وجود و ملحقات و ضمائم آن» هم خیلی عجله نکنین، انشاالله با شروطی که در پست 38 اون تاپیک آوردم بزودی بحث اون تاپیک رو پی می گیرم...

    به هر ترتیب ما منتظریم اگه کس دیگه ای از دوستان با فلسفه در همین معنای متعارفی که گفتیم مخالفت داره بیاد و در بحث مشارکت کنه، البته اگه بعضی از اون آی دی ها همون جناب سفیر خودمون نباشن...


    ویرایش توسط seyedziya : ۱۳۹۰/۰۶/۲۲ در ساعت ۲۰:۱۵

    هُوَ الأَوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِن...(الحدید، 3.)

    وبلاگ من




  6. صلوات ها 4


  7. #24

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    علاقه
    حضرت علامه طباطبایی
    نوشته
    240
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    31
    آپلود
    6
    گالری
    17
    صلوات
    1855



    با او
    عرض سلام و ادب؛

    دوست عزیز، آیدی محترم سفیر اشارتی داشتند در مورد خواجه نصیرالدین طوسی و از اینکه ایشان در بعضی موضوعات فلسفی، نظری متفاوت با دیگر فلاسفه داشته اند، مخالفت ایشان با مبانی فلسفی و فلسفه را نتیجه گرفته اند.


    مسائل مطرح در این نوشتار؛

    الف:مبانی فلسفی چیست؟
    ب:ردّ یک نظریه ی خاص از فلسفه، موجب فیلسوف نبودن و مخالف فلسفه بودن نیست. (با ذکر مثالی مشابه از متکلمین و محدثین بزرگ)
    ج:تفاوت مبانی فلسفی با نظریات فلسفی.
    د:تعمیم مخالفت خواجه با یک نظریه ی فلسفی به مخالفت او با کل فلسفه، مغالطه ی -تعمیم- است.
    خ:نقلی مستقیم و صریح از خواجه ی طوسی در بزرگداشت فلسفه و فلاسفه ی اسلامی

    ***********************************************

    الف:نکته ی اول اینجاست که اصلا مبانی فلسفی چیست؟ یعنی آیا لیست وجودی دارد که در کتب فلسفی به عنوان مبانی این دانش مطرح شده باشد و همه ی فلاسفه بر آن اتفاق نظر داشته باشند؟

    تا جایی که ما می دانیم و دیده ایم، تنها چیزی که به عنوان مبنای فلسفه ی اسلامی مطرح بوده و مورد توافق همه ی فلاسفه بوده است، «پذیرش اصل واقعیت» است.
    پس تنها کسی مخالف فلسفه است که مخالف اصل واقعیت در عالَم باشد.
    اما اگر نوع مکتب فلسفی تعیین شود، یک سری مبانی به اینها اضافه می تواند اضافه شود. مثلا در مکتب فلسفه ی حکمت متعالیه، اصالت وجود یک مبنا محسوب می شود.


    ***********************************************

    ب:حالا اگر مثلا یک متفکر و فیلسوف اسلامی، اصالت وجود را قبول نداشت، فیلسوف هست، ولی فیلسوف صدرایی نیست.پس قبول نداشتن مبانی خاص مکاتب فلسفی، به معنی ملتزم نبودن به مبانی آن مکتبِ خاص فلسفی و جزو آن مکتب نبودن می شود، نه اینکه باعث شود که دیگر آن فرد فیلسوف نباشد.
    مثلا دقت بفرمائید، عده ای از محدثین و متکلمین بزرگ، همچون شیخ صدوق کلمه ی «اسهاء النبی» را از بعضی روایات گرفته اند و از آن، نظریه ی «سهوالنّبی» را ساخته اند، به این معنا که پیامبر گاهی دچار سهو و خطاهایی می شده است. البته بعضی شروطی ذکر کرده اند از جمله غیر عمدی، یا حتی عمدی، بعضی هم گفته اند که خداوند ایشان را به خطا می اندازد، برای جلوگیری از غلوّ. که این نظریه، هیچ گونه سنخیتی و هماهنگی با نظریه ی «عصمت» نبی اکر(ص) ندارد.
    حال باید بگوییم که اینها محدّث و متکلم اسلامی نیستند و مخالف کلام اسلامی و شیعی هستند که عصمت را طرح و سهو را ردّ می کند؟؟؟!!! بگوییم شیخ صدوق محدث و متکلیم اسلامی نیست؟! ببینید چه بزرگانی قائل به سهوالنبی شده اند؛

    1.قرطبی از علمای عامه می‏گوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در نماز سهو می‏کرد چه رسد به غیر نماز، منتها سهو آن حضرت در نماز به خاطر التفات به امور مهّمتر از نماز بود».1
    2.شیخ صدوق و استادش ابن ولید، از جمله قائلان به سهو النبی صلی الله علیه و آله و سلم و از نظریه پردازان پیشگام شیعی در این باب به شمار رفتند.2
    3.شیخ صدوق رحمه الله‏ گوید: شیعه‏ی درست و حسابی، سهو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در کارهای عادی را انکار نمی‏کند بلکه اهل غلوّ وتفویض که دو گروه منحرف به شمار می‏روند منکر سهو النبی صلی الله علیه و آله و سلم می‏باشند. و سپس از استادش ابن ولید نقل می‏کند که اوّلین مرتبه غلوّ، انکار سهو النبی‏صلی الله علیه و آله و سلم است.3
    4. طبرسی (صاحب مجمع البیان) می‏گوید: علمای شیعه سهو و نسیان را در تبلیغ احکام الهی، بر پیامبران جایز نمی‏دانند ولی در غیر آن جایز می‏دانند به شرط این که سهو به حدّی نرسد که موجب تنفّر و سلب اعتماد مردم باشد.4
    5. علاّمه تُستری (موءلف قاموس الرجال) در رساله‏ی «سهو النبیّ‏صلی الله علیه و آله و سلم» آورده است:«سهو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در امور عادی از چیزهایی است که عقل منع نمی‏کند و دلیل نقلی بر جواز آن دلالت می‏کند پس لازم است که آن را بپذیریم».*5
    منابع:
    1. تفسیر الجامع:20/212.
    2. ر.ک: بحار:17/108.
    3. من لا یحضره الفقیه:1/357. ط جماعة المدرّسین.
    4.مجمع البیان:4/317، ط بیروت.

    5. قاموس الرجال، ج11، رسالة فی سهو النبی.


    ***********************************************

    ج:علاوه بر اینکه میان نظریه و مبنا تفاوت بسیار است. بسیاری از مسائل، مبنای فلسفی نیست، بلکه نظریه ی فلسفی است. مثلا نظریه ی خاص ملاصدرا در مورد معاد، مبنای حکمت متعالیه نیست، بلکه نظریه ی ملاصدرا در معاد است و حتی اگر فیلسوفی اصالت وجود را قبول داشت، ولی این نظریه ی ملاصدرا در در معاد را قبول نداشت، باز فیلوسف صدرایی است. مثل حکیم مدرّس زنوزی که فیلسوفی صدرایی است ولی در معاد، نظری متفاوت با ملاصدرا دارد.


    ***********************************************
    د:حال با ذکر این دو مقدمه، توجه کنید که اگر خواجه ی طوسی نظریه ای خاص از جمله قدم عالَم را قبول نداشت، یا حتی اگر مبنای فلسفی مکتب خاصی را قبول نداشت، دلیل بر فیلسوف نبودن یا مخالف فلسفه بودن ایشان نمی شود.
    این مغالطه ی تعمیم است که مخالفت خواجه ی طوسی در یک نظریه ی فلسفی را به مخالف با کلّ فلسفه تعمیم دهیم. «مغالطه ی تعمیم» همین است که امری مصداقی را به کل مفهوم یا نظری جزئی را کلّی یا اطلاق کلامی بر جزئی از شیئی را بر کل آن تعمیم داده و نمایش دهیم.

    ***********************************************

    خ:در آخر نقلی از خواجه ی طوسی می کنیم که در مورد فلسفه و حکمت نظری چه فرموده اند:


    «إعلم أن هذین النوعین من الحکمة النظریة: أعنی الطبیعی و الإلهی، لایخلوان عن انغلاق شدید، و اشتباه عظیم؛..... و الناظر فیهما یحتاج إلی مزید مزید تجرید للعقل، و تمییز للذهن، و تصفیة للفکر، و تدقیق للنظر، و انقطاع عن شوائب الحسیّه، و انفصال عن الوساوس العادیّة؛ فإن من تیسّر له الإستبصار فیهما، فقد فاز فوزاً عظیما، و إلّا فقد خسر خسراناً مبیناً؛ لأنّ الفائز بهما مترق إلی مراتب الحکماء المحقّقین، الذین هم أفاضل الناس، و الخاسر بِهِما نازل فی منازل المتفلسفة المقلّدین، الذین هم أراذل الخلق.»


    منبع: حاشیه بر اشارات و تنبیهات ابن سینا-ج2-ص147-موسسة النعمان-تحقیق دکترسلیمان دنیا

    در این نوشته خواججه نصیرالدین طوسی (ره) ذکر فرموده اند که در این دو نوع از حکمت، یعنی طبیعیات و الهیات،(إعلم أن هذین النوعین من الحکمة النظریة: أعنی الطبیعی و الإلهی،)، در آن به خاطر عمیق و پیچیدگی که دارد، نفهمیدن ها و اشتباهات بزرگی رخ می دهد و این حکمت ها خالی از این مشکلات نیست،(لایخلوان عن انغلاق شدید، و اشتباه عظیم؛.....) بعد راهکار ارائه می کند تا فرد به درستی مسائل فلسفی را بفهمد و درک کند، می گوید و کسی که رجوع به این حکمت ها می کند، نیاز دارد به مجرد کردن تفکرات از امور مادی و.... تا آخرش (و الناظر فیهما یحتاج إلی مزید مزید تجرید للعقل، و تمییز للذهن، و تصفیة للفکر، و تدقیق للنظر، و انقطاع عن شوائب الحسیّه، و انفصال عن الوساوس العادیّة؛) تا می رسد و می گوید که: پس کسی که این کارها برایش ممکن و مسیّر بشود، و بتواند تعمق و فهم پیدا بکند در این امور و حکمت و فلسفه، به موفقیّت و رستگاری خیلی بزرگی رسیده است و در غیر این صورت ضرری بزرگ و آشکار داشته است (فإن من تیسّر له الإستبصار فیهما، فقد فاز فوزاً عظیما، و إلّا فقد خسر خسراناً مبیناً؛) و نهایتا می گوید: چرا که کسی که موفق شود در فهم عمیق این مطالب حکمی و فلسفی، به مراتب حکمای محقق ترقّی کرده که چنین فردی بافضیات ترین مردم است، و کسی که به این فهم و موفقیت از کسب امورحکمت و فلسفه نرسیده، جزو فلاسفه ی مقلّد شده که جزو پست ترین مردم هستند. (لأنّ الفائز بهما مترق إلی مراتب الحکماء المحقّقین، الذین هم أفاضل الناس، و الخاسر بِهِما نازل فی منازل المتفلسفة المقلّدین، الذین هم أراذل الخلق.)

    من نمی دانم چطور کسی که رسیدن به فهم عمیق فلسفی مطرح شده در طبیعیات و الهیات اشارات و تنبیهات ابن سینا را فوز عظیم می داند و چنین فردی را جزو حکماء محقق و افاضل مردم می شناسد، مخالف فلسفه می تواند باشد؟؟؟!!!!!

    الحمد لله الذی جعلنا من المتمسّکین بولایة امیرالمومنین
    زیاده عرضی نیست.
    پیوسته متعالی

    اي حيوان ناطق بدان:

    برباد فنا تا ندهي گرد خودي را
    هرگز نتوان ديد جمال احدي را


  8. صلوات ها 3


  9. #25

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    گفتگو در مباحث معرفتی
    نوشته
    6,658
    حضور
    32 روز 5 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    23565



    نقل قول نوشته اصلی توسط سفیر نمایش پست ها
    این تهمتی بزرگ است که در طول تاریخ از سوی اهل فلسفه نسبت به مخالفینشان گفته شده!! آيا متکلمين ما که خود غالبا از بزرگترين پيشروان روش عقلاني بوده‌اند مانند شيخ مفيد، سيد مرتضي، شيخ طوسي، ابو صلاح حلبي، خواجه نصير الدين طوسي، علامه حلي و فاضل مقداد رحمهم الله و... در گزينش اعتقادات خود فقط متعبد به ظواهري ظني و مشکوک بوده‌اند؟! آن هم مسائل مهمي مانند حدوث و قدم عالم، ذاتي بودن يا حدوث اراده خداوند متعال، جبر و اختيار در فعل انسان و خداوند، وحدت وجود و عينيت خدا با همه چيز يا فراتري او از هر شيء، و ديگر مسائلي از اين قبيل که هميشه اين دو گروه را در دو جبهه کاملا مخالف قرار داده است. و مشکل اساسي‌تر اين است که برخي در باره معارضه دين و فلسفه ادعا مي‌کنند که بر اساس براهين و استدلالات عقلي نمي‌توان از معارف ديني دفاع کرد مگر اين که قبل از هر چيز از فلسفه وام گرفت! و حال اينکه براي کساني که در اين وادي بيطرفانه گام نهاده ومختصر آشنايي با عقايد دانشمندان بزرگ شيعه و نقض‌هاي عقلي و برهاني آنان بر آراي فلسفي داشته باشند به خوبي آشکار است که ايشان باروشن‌ترين روش‌هاي برهاني، و محکم‌ترين استدلال‌هاي عقلي مطالب خود را بيان کرده، و بر خلاف فلسفه که تنها بر پايه يک سري اصول موضوعه و قياسات مع الفارق بنا شده، و نام آن را برهان و دليل گذاشته اند، از عقايد خود دفاع کرده‌اند.
    سلام
    بحث نقد اندیشه شماست وگرنه ما هم دهها اسم می توانیم از فلاسفه شیعه ردیف کنیم
    اینکه کسی با قوه عقلی خود موضوعی را نقد کند یا بر اساس یک نظام فکری منسجم و مرتبط یعنی همان فلسفه به تبیین مسائل بپردازد زمین تا آسمان فرق دارد .
    همه می دانند که روش متکلمین بهره مندی از دلالتهای نقلی است و نه بر پایه ساختار فکری فلسفی .
    مثلا در بحث امامت می گویند این روایت را داریم سندش فلان است و در فلان کتاب است سپس بر اساس معنای لغات به دلالتهای حدیث می پردازند لذا بحث مستقل عقلی چندانی هم ندارد.
    و اما چه خوب است یکی از نقدهای اساسی همین آقایان بزرگوار را بر آراء فلاسفه بیاورید و رویش بحث کنیم تا مساله روشن شود
    موفق در تامل و انصاف

    هردو عالم یک فروغ روی اوست




  10. صلوات ها 3


  11. #26

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    1,164
    حضور
    5 روز 8 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2453



    سلام.

    به نظر حقیر تنها دعوی مخالفان این است که فلسفه یک مکتب است و با یک مکتب نمی توان مکتب دیگر را توضیح و تبیین کرد.......

    اینها می گویند مکتب اسلام یک چیز است و فلسفه نیز یک مکتب جدایی است با اصول و موضوعات خاص خود ؛نتیجتا نمی توان با اعتقادات ان اصول فلسفی ،مبانی اسلام را بیان نمود و به ان جواب داد..........

    البته اینها منطق را قبول دارند ،به عبارتی می گویند منطق یک علم و فنی است که مربوط به واژه ها می باشد برای همین منطق ارسطویی را قبول دارند و لی فلسفه را بر اساس همین مکتب بودنش نمی پذیرند!


    ولی در هر حال انحاء مبانی عقلانی یکی دو تا نیست که بتوان انها را میزان قرار داد برای دیگر سبیل ،بلکه اصالت ،استدلال منطقی وقابل قبول برای عقل است، می خواهد عقل فلسفی باشد یا عقل غیر فلسفی.....

    یاحق

    هر
    کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است -----عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر
    است

    نه هر
    آن چشم که بیند که سیاه است و سپید ---یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

  12. صلوات ها 4


  13. #27

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    نوشته
    436
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1052



    باسمه تعالي، سلام بر شما.
    بنده بعضي از مطالب شما را بي كم و كاست آورده و مطالب خودم را لابلاي گفته هايتان جدا مي كنم، انشاالله براي خوانندگان مفيد باشد.
    و مشکل اساسي‌تراين است که برخي در باره معارضه دين و فلسفه ادعا مي‌کنند که بر اساس براهين واستدلالات عقلي نمي‌توان از معارف ديني دفاع کرد مگر اين که قبل از هر چيز از فلسفه وام گرفت! (بزرگوار نمي­دانم مقصود شما از اين بعض كيست، اما مطلب روشن است، مهم در فلسفه دليل و برهان است، و بايد هر كسي چگونگي روش استدلال و برهان را بداند؛ تا در مسايل برهاني از اين شيوه مدد بگيرد.) و حال اينکه براي کساني که در اين وادي بيطرفانه گام نهاده (مانند شمايي كه بيطرفانه در اين وادي گام نهاده ايد؟، سفير محترم، برادر عزيز مهم دليل است، نه ادعا، دليل و برهان، همان اصل محكم و خدشه ناپذير فلسفه است) ومختصر آشنايي با عقايد دانشمندان بزرگ شيعه و نقض‌هاي عقلي و برهاني آنان بر آراي فلسفي داشته باشند به خوبي آشکار است که ايشان باروشن‌ترين روش‌هاي برهاني، و محکم‌ترين استدلال‌هاي عقلي مطالب خود را بيان کرده، وبر خلاف فلسفه که تنهابر پايه يک سري اصول موضوعه و قياسات مع الفارق بنا شده، و نام آن را برهان و دليل گذاشته اند، از عقايد خود دفاع کرده‌اند. (اين جملات شما بسيار كودكانه است، بنده تكرار مي­كنم، فلسفه هيچ اصل موضوعي ندارد جز قبول اصل واقعيت، از اين گفته ها معلوم مي شود، فلسفه را نمي شناسيد، اگر ذره اي به اين علم آگاهي داشتيد، چنين ياوه هايي نمي بافتيد، بنده قبلا گفتم كه مراجعه اي به اول بدايه و نهايه علامه طباطبايي و بحث مقاله اول اصول فلسفه و روش رياليسم بنماييد، در نوع مباحثتان خدا را شاهد بگيريد و سخن بگوييد.)
    جناب هشام و جناب سيد! بنا شدبر سر الفاظ مناقشه نكنيم. من تعريفم را از فلسفه گفتم (به جان خودم قسم ما بر سر الفاظ مناقشه نمي كنيم، شماييد كه با لفظ فلسفه مشكل داريد و مناقشه مي كنيد، استاد، اين تعريف شما از فلسفه است نه تعريف فلسفه، حال دوست محقق من تعريف همان فلاسفه را بياور و مطلبت را بيان كن نه توهمات خودت را) و تكرار مي كنم منظور همين فلسفه موجوده با تمام شاخه هاش كه ما مدعي هستيم در مسائل ذكر شده مخالف يا وحي وبرهان هست. (آخر اين تعريف فلسفه شد؟ همين جور فله اي و كيلويي بحث مي كنيد ديگر، همين فلسفه موجود با شاخه هايش، همان تعريف شما و تصور شما است كه ما مشكل داريم، فلسفه موجود مسايلي دارد كه مي گويد،‌ اين هست، بدون دليل؟ يا براي هر مدعايي دلايل اقامه مي كند، آخر لجاجت تا چه حد؟ چنانچه گفته ام خود فلاسفه با يكديگر در برخي موارد مخالفت دارند، شما تعليقه حضرت آيت الله مصباح را بخوانيد، نظريات خاص آقاي فياضي را ببينيد، آيا اينها قايل به نظريه وحدت وجودند؟ جناب استاد رباني گلپايگاني نظريه وحدت وجود را قبول دارد؟ آيا اينها فيلسوف نيستند؟)
    و گفتم اين مكتب حق ندارد خود را مساوي عقل بداند و مخالفان خود رابي عقل بنامد. (از اين كلام شما پيدا است كه زياد اين كلمه را شنيده ايد، خوب آيا اين روش شما براي اثبات مدعاهايتان روش عقلاني است؟ شما خودتان را مساوي با عقل مي دانيد يا فلاسفه؟ حال پا فراتر گذاشته و خودتان را مساوي با وحي مي دانيد، اين تذهبون.) فلسفه مكتبي ست كه ادعاي تعقل دارد و در اين جهت مثل كلام و...است. (بسيار خوب ادعاي تعقل دارد، شما با دليل مدعاي خودتان را اثبات كنيد، اما بدانيد، ناگزير چه بخواهيد و چه نخواهيد، فلسفه و روش آن را پذيرفته ايد، البته اگر برهان بياوريد و مغالطه نكنيد.)
    بايد مصداقي و روي گزاره هاي مورد اختلاف فلسفه و كلام بحث كرد.
    ضمنا بحث درخلأ فايده اي ندارد. (اين هم يك اشتباه بزرگ ديگر، شما مصداقي درباره علم فلسفه سخن مي گوييد، ماهم در همين مورد بحث مي كنيم، موضوع بحث اين است، شما بحثتان درباره علم فلسفه است، به اشتباه توهم زده شده ايد و خيالبافي مي كنيد،‌ ما مي گوييم، تعريف فلسفه اين نيست كه شما مي گوييد، بنده مي گويم اصلا مشكل شما مشكل علمي نيست، و الا اينچنين سخن سر هم نمي كرديد، شما مي گوييد فلسفه يعني وحدت وجود، فلسفه يعني قدم عالم و..، بنده مي گويم فلسفه يعني دليل و برهان عقلي براي اثبات حقيقت، دليل من اين است كه در هر كتاب فلسفي كه مشاهده مي كنيد، اين دليل است كه براي اثبات مسايل موضوعيت دارد، شما مسأله اي را در فلسفه بياوريد، كه فلاسفه بدون دليل گفته باشند، دليل و استدلال مي آورند، شما يك مورد را بياوريد، در خيلي موارد هم در دلايل يكديگر خدشه وارد مي كنند، اين به اين معنا است كه دليل موضوعيت دارد، حال اگر دليل اشتباه باشد به خاطر مغالطه اي است كه در مقدمات آن صورت گرفته، كه بايد روشن بشود،) اينكه شما تعريفي از فلسفه مي كنيد كه نتايج تاريخي اين مكتب آن را تأييد نمي كنند و بعد بپرسيد كه آيا شما با اين مخالفيد يا نه بيشتر به فراراز بحث مي ماند تا مباحثه علمي.(شما همه اش از اين شاخه به آن شاخه مي پريد نه ما، بنده در مباحث گذشته هم به گونه شفافي در مورد مدعاها و برداشت هاي بسيار عاقلانه شما وارد بحث شدم، و شما ادامه نداديد، شما گفتيد، ما تاپيك را بسته ايم، بنده گفتم بنده اطلاعي نداشته ام و مي توانيم اين مباحث را كه فهرست كرده بودم در مباحث وحدت وجود داشته باشيم، الآن در اينجا چنين مي گوييد.)
    شما و جناب هشام را براي دومين بار دعوت ميكنم به تاپيك " خلقت يا صدور و تجلي"! و يا به تاپيك خودتان درباره وحدت وجود!( البته خود حجيت علم فلسفه، بحث جدايي است، اگر مي خواهيد در اين خصوص مصداقي بحث كنيد، برويد تعريف عالمان اين علم از فلسفه را مطرح و نقض و ابرام كنيد و حقيقتا از ادامه بحث فرار نكنيد، تا به موقع به مباحث ديگر بپردازيم، السلام علي من اتبع الهدي)
    ویرایش توسط هشام : ۱۳۹۰/۰۶/۲۴ در ساعت ۰۰:۳۵

  14. صلوات ها 3


  15. #28

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    تحقیق در مباحث نقد فلسفه و عرفان؛ آثار استاد حسن میلانی
    نوشته
    439
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    1242



    جناب هشام! سلام علیکم

    نمی دانم مطلب به این وضوح را چرا باید اینقدر تکرار کرد؟!

    ببینید برادر مثالی عرض کنم. مثال من درباره اهل سنت است:

    1. اهل سنت در طول تاریخشان ادعای پیروی از سنت پیامبر را دارند.

    2. خودشان را اهل سنت و شیعه را مخالف سنت و اهل بدعت می نامند.

    3. ممکن است یک سنی در مقام بحث هر جا که شما به حدیث پیامبر استناد کردی بگوید:دیدی خودت هم سنی هستی و مکتب ما را قبول داری!

    خب ما در برخورد با این ادعاهای اهل سنت چه می گوییم و چه می کنیم؟ غیر از این است که:

    1. می گوییم شما تنها ادعای پیروی از سنت پیامبر را دارید در حالیکه در مهمترین و اساسی ترین دستورات پیامبر خلاف آن حضرت عقیده دارید و عمل می کنید.

    2. می گوییم بلکه برعکس ما اهل سنت پیامبر هستیم و شما اهل بدعتید و این را در مصادیق گوناگون بحث می کنیم و اثبات می کنیم.

    3. می گوییم اینکه عقیده خودت و تعریف خودت را از سنت پیامبر مساوی با سنت پیامبر بدانی و هر کس به سنت پیامبر استناد کند همعقیده با خودت جلوه دهی تنها یک زورگویی ست!


    حالا شما این مثال را منطبق کنید بر فلاسفه از یکسو و متکلمین و فقهای ما از سوی دیگر:

    1. فلاسفه در طول تاریخشان ادعای پیروی از روش عقلی و برهانی را دارند و نتیجه مکتبشان را معقول و مستدل می دانند.

    2. می گویند ما اهل تعقل و استدلالیم و مکتب ما مکتبی عقلی و استدلالی ست و مخالفان ما یعنی متکلمین و فقها اهل نقل و تعبدیاتند. قشری و نفهم هستند و مکتبشان برهانی و مستدل نیست.

    3. هر کس در نقد و رد ایشان از استدلال استفاده کند می گویند دیدید که شما هم فلسفه را قبول دارید!!!

    خب متکلمین و فقهای ما در مقابل، ادعایشان این است که:

    1. شما فلاسفه تنها ادعای پیروی از عقل و مستدل بودن مکتبتان را دارید در حالیکه در مهمترین مسائل معرفتی خلاف تعقل و برهان صحیح سخن گفته اید.

    2. بلکه برعکس! این متکلمین ما هستند که اهل تعقل و استدلال صحیح هستند و مکتبشان در اساسی ترین مسائل معرفتی، مستدل و معقول است. بر خلاف فلاسفه که در چنین مسائلی، موهوم و بی پایه و غیر مستدل سخن گفته اند و این را در مصادیق گوناگون بحث و اثبات می کنیم.

    3. اینکه هر کس از استدلال استفاده کند شما فلاسفه او را موافق فلسفه جلوه می دهید یک زورگویی ست چرا که استدلال و تعقل مساوی با فلسفه نیست. وگرنه هر کس ولو در مسائل عادی زندگی نیز استدلال کرد باید موافق مکتب شما باشد.

    بنابراین:

    الف. منظور از مستدل بودن و برهانی بودن، استدلال و برهان صحیح است و نه فقط صورت برهان! پس در این هم بحثی نداریم که فلاسفه از صورت برهان استفاده می کنند. بلکه می گوییم مواد برهانشان در اساسی ترین مسائلشان بر پایه موهومات است نه بدیهیات و...

    ب. ما نمی گوییم که فلاسفه ادعای تعقل و مستدل سخن گفتن، ندارند که شما ما را به تعریف فلاسفه از فلسفه ارجاع می دهید!!! بلکه می گوییم این تنها یک ادعاست ولی فراورده های این مکتب خلاف این ادعا را نشان می دهد همچنانکه فراورده های مکتب اهل سنت خلاف ادعایشان در پیروی از سنت را نشان می دهد.

    ج. اصرار ما در مصداقی بحث کردن روشن می شود. چرا که فرض کنید شما با آن سنی، ساعتها بحث کنید و همینها را تکرار کنید یعنی بدون هیچ بحث مصداقی او بگوید ما پیرو سنت پیامبریم و شما بگویید نخیر شما اهل بدعتید و ما پیرو سنتیم.! خب این بحث چه فایده ای دارد؟! فایده حقیقی وقتی ست که مثلا مساله امامت را جلو بکشید و او ادله اش را بیاورد و شما ادله او را نقد کنید و...


    با تمام این حرفها اگر شما اصرار دارید که هر کس و هر مکتبی که از استدلال و برهان صحیح استفاده کرد او را فیلسوف بنامید بسیار خوب اشکالی ندارد در اینصورت ما می گوییم متکلمین و فقهای ما فیلسوف حقیقی اند ولی فلاسفه اصطلاحی، فیلسوف نیستند!

    چنانچه اگر آن سنی اصرار کند بر لفظ "سنی" و بگوید هر کس تابع سنت پیامبر باشد یک "سنی" است ما می گوییم در اینصورت شیعه، سنی حقیقی است!
    و اگر می گویید هر کس از برهان استفاده کرد چه برهانش غلط باشد و چه صحیح، او یک فیلسوف است در اینصورت ما می گوییم پس فلاسفه اصطلاحی و متکلمین همگی فیلسوفند!

    در اینخصوص بنده بیش از این وقت نمی گذارم. گمان می کنم مطلب را به اندازه کافی توضیح دادم.

    در مورد بحث مصداقی نیز هیچ وقت دیر نیست و بارها گفتم. الان ببینید در بحث "سر الاسرار.." سوالی واضح از دوستتان پرسیده ام تا شروع یک بحث باشد اما ببینید چگونه جواب می دهند؟! می گویند باید لیست مطالعاتت را برایم بگویی تا اگر صلاح دانستم جواب بدهم!!!
    بنده هم گفتم اصلا فرض کنید هیچ مطالعه ای نداشته ام. جواب سوالم را بدهید و بحث کنید و نشان دهید که مخالفین وحدت وجود بی سواد و نفهم هستند!!!
    ....
    این بحث را برای کسی دنبال یک بحث مصداقی و روشن از اختلافات است توصیه می کنم:
    http://www.askdin.com/showthread.php?t=13336&p=133425
    ویرایش توسط سفیر : ۱۳۹۰/۰۶/۲۴ در ساعت ۰۸:۴۴

  16. صلوات


  17. #29

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    گفتگو در مباحث معرفتی
    نوشته
    6,658
    حضور
    32 روز 5 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    23565



    نقل قول نوشته اصلی توسط سفیر نمایش پست ها
    می گویند ما اهل تعقل و استدلالیم و مکتب ما مکتبی عقلی و استدلالی ست و مخالفان ما یعنی متکلمین و فقها اهل نقل و تعبدیاتند. قشری و نفهم هستند و مکتبشان برهانی و مستدل نیست.
    نقل قول نوشته اصلی توسط سفیر نمایش پست ها
    منظور از مستدل بودن و برهانی بودن، استدلال و برهان صحیح است و نه فقط صورت برهان! پس در این هم بحثی نداریم که فلاسفه از صورت برهان استفاده می کنند. بلکه می گوییم مواد برهانشان در اساسی ترین مسائلشان بر پایه موهومات است نه بدیهیات و...
    سلام
    عمده اشکال اهل فلسفه به مخالفان این است که :
    1- روش متکلمین روش تالیفی و تاییدی است نه روش نقد و بررسی چه اینکه موضوع علوم متکلمین گزاره های مقدس دینی است و عمدتا از اظهارنظر مخالف با اندیشه مشهور و معروف پرهیز می کنند لذا بدنبال حقیقت نیستند بلکه به دنبال تایید آنچه شنیده اند و گفته اند می باشند لذا از تالیف گزاره های دینی و تایید معانی ظاهری آنها خارج نمی شوند در حالیکه فیلسوف به جهت روحیه حقیقت جویی اش با روش نقد و بررسی با هر گزاره ای ولو گزاره دینی برخورد می کند تا حقیقت را بجوید نه آنچه که همگان حقیقتش می شمارند. این مطلب با آموزه های قرآن نیز موافق است آنجا که گروهی از بندگان را بخاطر اینکه هرسخنی را می شنوند و پس از یافتن احسن از آن تبیعیت می کنند . این همان روحیه حریت علمی است .
    2- برداشتهای متکلمین متکی بر فهم عامیانه عرفی است نه بر اندیشه های مبنایی و دقیق چه اینکه فیلسوف برای یافتن اصول اندیشه گری خود از بدیهی ترین حقایق آغاز کرده و بنیانی محکم از افکار را بنا می کند هرچند همه آنها در این کار موفق نبوده اند ولی دقتها و تاملات ژرف ایشان اغلب باعث می شود نگاهشان به گزاره های دینی نگاهی دقیق و عمیق باشد . اما تکیه متکلمین بر فهم عرفی از گزاره های دینی سطح دریافتها و برداشتهای آنها را از دین آنقدر تنزل داده که اغلب برای دانشمندان رجوع به این افکار نازل در باب شناخت خدا و هستی قابل قبول نیست چه اینکه هر فرد دانشمندی می داند که :
    الف - اغلب مردم از فهم درست حقایق و نگاه صحیح به آنها عاجزند و همه چیز را از پنجره منافع و مصالح دنیوی و شخصی نگاه می کنند نه آنگونه که هست لذا افکارشان با واقعیت بسیار فاصله دارد پس فهم عرفی کم دقت شایسته ارائه نظر در باب معارف بلند را نیست
    ب- متون دینی که از سوی خدای خالق جهان آمده باید حاوی عمیق ترین بیانات در خصوص حقایق هستی باشد در حالیکه این عمق در نوع برداشتهای متکلمین یافت نمی شود و عمدتا به تکرار الفاظ ظاهری متن دینی و جنگ بر سر دلالتهای لفظی ظاهری آن می گذرد و تامل و تفقهی در آنها نیست
    اما اهل فلسفه و حکمت که در اندیشه های ژرف خویش به نگاههای بسیار ظریف و عمیق رسیده اند می خواهند امثال این نگاهها را در کلام خدایی که عالمترین عالمان است بیابند لذا به روش متفاوتی به متن دینی نگاه کرده و مطالب متفاوتی ارائه می دهند و اتفاقا این تفاوتهاست که متکلمین و فقها را بر آن داشته تا به تخطئه اهل حکمت روی آورده و ایشان را به بدعت متهم سازند در حالیکه کار فیلسوف الهی بدعت نیست بلکه ژرف اندیشی است که طبعا تفاوتهایی را موجب خواهد شد .
    و آخر اینکه تخطئه فلسفه به بهانه اینکه این علم ره آورد اندیشه ممالکی است که روزی مشرک و کافر بوده اند باز نشانه همان نگاه کم دقت بلکه بی دقت عرفی به مسائل است چه اینکه همه می دانند همچنانکه ساختار اندیشه گری انسان مشابه است مواد اندیشه نیز می تواند مشابه باشد و انسانها بما هو انسان می توانند به این مواد مشترک برسند و شباهت اندیشه های انسانی در بسیاری ابعاد هم خود شاهد بر این مطلب است .
    موفق در تامل

    هردو عالم یک فروغ روی اوست




  18. صلوات


  19. #30

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    نوشته
    436
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1052



    نقل قول نوشته اصلی توسط سفیر نمایش پست ها
    جناب هشام! سلام علیکم

    نمی دانم مطلب به این وضوح را چرا باید اینقدر تکرار کرد؟!

    ببینید برادر مثالی عرض کنم. مثال من درباره اهل سنت است:

    1. اهل سنت در طول تاریخشان ادعای پیروی از سنت پیامبر را دارند.

    2. خودشان را اهل سنت و شیعه را مخالف سنت و اهل بدعت می نامند.

    3. ممکن است یک سنی در مقام بحث هر جا که شما به حدیث پیامبر استناد کردی بگوید:دیدی خودت هم سنی هستی و مکتب ما را قبول داری!

    خب ما در برخورد با این ادعاهای اهل سنت چه می گوییم و چه می کنیم؟ غیر از این است که:

    1. می گوییم شما تنها ادعای پیروی از سنت پیامبر را دارید در حالیکه در مهمترین و اساسی ترین دستورات پیامبر خلاف آن حضرت عقیده دارید و عمل می کنید.

    2. می گوییم بلکه برعکس ما اهل سنت پیامبر هستیم و شما اهل بدعتید و این را در مصادیق گوناگون بحث می کنیم و اثبات می کنیم.

    3. می گوییم اینکه عقیده خودت و تعریف خودت را از سنت پیامبر مساوی با سنت پیامبر بدانی و هر کس به سنت پیامبر استناد کند همعقیده با خودت جلوه دهی تنها یک زورگویی ست!


    حالا شما این مثال را منطبق کنید بر فلاسفه از یکسو و متکلمین و فقهای ما از سوی دیگر:

    1. فلاسفه در طول تاریخشان ادعای پیروی از روش عقلی و برهانی را دارند و نتیجه مکتبشان را معقول و مستدل می دانند.

    2. می گویند ما اهل تعقل و استدلالیم و مکتب ما مکتبی عقلی و استدلالی ست و مخالفان ما یعنی متکلمین و فقها اهل نقل و تعبدیاتند. قشری و نفهم هستند و مکتبشان برهانی و مستدل نیست.

    3. هر کس در نقد و رد ایشان از استدلال استفاده کند می گویند دیدید که شما هم فلسفه را قبول دارید!!!

    خب متکلمین و فقهای ما در مقابل، ادعایشان این است که:

    1. شما فلاسفه تنها ادعای پیروی از عقل و مستدل بودن مکتبتان را دارید در حالیکه در مهمترین مسائل معرفتی خلاف تعقل و برهان صحیح سخن گفته اید.

    2. بلکه برعکس! این متکلمین ما هستند که اهل تعقل و استدلال صحیح هستند و مکتبشان در اساسی ترین مسائل معرفتی، مستدل و معقول است. بر خلاف فلاسفه که در چنین مسائلی، موهوم و بی پایه و غیر مستدل سخن گفته اند و این را در مصادیق گوناگون بحث و اثبات می کنیم.

    3. اینکه هر کس از استدلال استفاده کند شما فلاسفه او را موافق فلسفه جلوه می دهید یک زورگویی ست چرا که استدلال و تعقل مساوی با فلسفه نیست. وگرنه هر کس ولو در مسائل عادی زندگی نیز استدلال کرد باید موافق مکتب شما باشد.

    بنابراین:

    الف. منظور از مستدل بودن و برهانی بودن، استدلال و برهان صحیح است و نه فقط صورت برهان! پس در این هم بحثی نداریم که فلاسفه از صورت برهان استفاده می کنند. بلکه می گوییم مواد برهانشان در اساسی ترین مسائلشان بر پایه موهومات است نه بدیهیات و...

    ب. ما نمی گوییم که فلاسفه ادعای تعقل و مستدل سخن گفتن، ندارند که شما ما را به تعریف فلاسفه از فلسفه ارجاع می دهید!!! بلکه می گوییم این تنها یک ادعاست ولی فراورده های این مکتب خلاف این ادعا را نشان می دهد همچنانکه فراورده های مکتب اهل سنت خلاف ادعایشان در پیروی از سنت را نشان می دهد.

    ج. اصرار ما در مصداقی بحث کردن روشن می شود. چرا که فرض کنید شما با آن سنی، ساعتها بحث کنید و همینها را تکرار کنید یعنی بدون هیچ بحث مصداقی او بگوید ما پیرو سنت پیامبریم و شما بگویید نخیر شما اهل بدعتید و ما پیرو سنتیم.! خب این بحث چه فایده ای دارد؟! فایده حقیقی وقتی ست که مثلا مساله امامت را جلو بکشید و او ادله اش را بیاورد و شما ادله او را نقد کنید و...


    با تمام این حرفها اگر شما اصرار دارید که هر کس و هر مکتبی که از استدلال و برهان صحیح استفاده کرد او را فیلسوف بنامید بسیار خوب اشکالی ندارد در اینصورت ما می گوییم متکلمین و فقهای ما فیلسوف حقیقی اند ولی فلاسفه اصطلاحی، فیلسوف نیستند!

    چنانچه اگر آن سنی اصرار کند بر لفظ "سنی" و بگوید هر کس تابع سنت پیامبر باشد یک "سنی" است ما می گوییم در اینصورت شیعه، سنی حقیقی است!
    و اگر می گویید هر کس از برهان استفاده کرد چه برهانش غلط باشد و چه صحیح، او یک فیلسوف است در اینصورت ما می گوییم پس فلاسفه اصطلاحی و متکلمین همگی فیلسوفند!

    در اینخصوص بنده بیش از این وقت نمی گذارم. گمان می کنم مطلب را به اندازه کافی توضیح دادم.:gol:

    در مورد بحث مصداقی نیز هیچ وقت دیر نیست و بارها گفتم. الان ببینید در بحث "سر الاسرار.." سوالی واضح از دوستتان پرسیده ام تا شروع یک بحث باشد اما ببینید چگونه جواب می دهند؟! می گویند باید لیست مطالعاتت را برایم بگویی تا اگر صلاح دانستم جواب بدهم!!!
    بنده هم گفتم اصلا فرض کنید هیچ مطالعه ای نداشته ام. جواب سوالم را بدهید و بحث کنید و نشان دهید که مخالفین وحدت وجود بی سواد و نفهم هستند!!! :cheshmak:
    ....
    این بحث را برای کسی دنبال یک بحث مصداقی و روشن از اختلافات است توصیه می کنم:
    http://www.askdin.com/showthread.php?t=13336&p=133425
    باسمه تعالي، سلام بر شما جناب سفير.
    شما مي گوييد بحث ما فلاسفه است، بنده مي گويم بحث ما پيرامون علم فلسفه بود، حال شما براي تقريب به ذهن از مثال اهل سنت استفاده مي كنيد، دوست من، اهل سنت افرادند نه علم، مانند لفظ سفسطه و فلسفه، كه سوفسطاييان به اشتباه خودشان را سوفيست مي ناميدند، فلسفه يك علم است كه تعريف دارد، موضوع و محمول و مسايل دارد، نه فرد و افراد كه مشكل نزاع لفظي باشد تا نتيجه بگيريم، فلاسفه به اشتباه اين نام را بر خودشان گذاشته اند، مقايسه اشتباه نكنيد، شما از همان اول مي گفتيد، ما فلسفه و اين علم را قبول داريم اما مي گوييم فلاسفه از اين نام و حقيقت و تعريف آن، فاصله گرفته اند، مانند اهل سنت، كه به اشتباه اين نام را بر خودشان گذاشته اند و اهل سنت واقعي ما هستيم.
    خوب شما مي گوييد ما علم فلسفه را قبول نداريم و اينچنين اشتباه، مقايسه مي كنيد؟ چرا مغالطه مي كنيد و مطلب را واضح مي دانيد، بنده خيلي شفاف گفتم فلسفه اين نيست كه شما مي گوييد، بلكه علم فلسفه تعريف ديگري دارد، شما مي گوييد از اصول موضوعه علم فلسفه اصل وحدت وجود و ... است، بنده گفتم چنين نيست، نزاع ما نزاع لفظي نبود مانند كلمه اهل سنت، بله شما بگوييد ما چنين علمي را قبول داريم اما معتقديم كه فلاسفه دلايلشان مخدوش است، خوب ما حرفي نداريم، شما حمله به دليل مي كنيد، بعد مي گوييد مشكل ما با دليل آورندگان اين علم است، خوب ظاهرا از اين مطالبتان پيدا است كه علم فلسفه را قبول داريد، اما با تمامي فيلسوفان به نحو موجبه كليه مشكل داريد و تمام دلايل آنها را وهم مي دانيد، خوب اين يك بحث ديگر است كه بايد اثبات بشود و بايد براي اثبات آن تمام كتابهايي را كه تمام فلاسفه نوشته اند، يك به يك دلايل آنها را باطل كنيد تا اين مدعاي غلط شما اثبات بشود.
    نكته ديگر اينكه، علم كلام غير از علم فلسفه است،‌ و آن هم براي خودش موضوع و محمول و روش دارد گر چه در مصاديق و ادله گاهي با هم مشترك مي شوند،‌اين هم بحث ديگري است كه بايد در جاي خودش روشن بشود.
    دوست عزيز براي يك عالم واقعي آنچه مهم است، دريافت حقيقت است، شما اگر با افراد مشكل داريد و سخنان ناملايمي از آنان شنيده ايد، منصفانه قضاوت كرده و از افراد گله كنيد، چرا از علم بدبين مي شويد، اين نوع برخورد حقيقتا يك نوع مغالطه عملي است.
    به هر شكل اگر روي اين مسأله مشكلي نداريد، و مسأله شفاف و روشن را كه بنده عرض كردم گره نمي زنيد، مي توانيم به مسايلي مانند تجلي و وحدت وجود و.. به نحو بسيار شفافي (كه از مسايلي است كه در حكمت متعاليه مطرح شده است، و بعضي فلاسفه هم ممكن است آن را قبول نداشته باشند)بپردازيم.
    موفق باشيد
    ویرایش توسط هشام : ۱۳۹۰/۰۶/۲۴ در ساعت ۱۷:۵۲

  20. صلوات ها 2


صفحه 3 از 4 نخست 1234 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۳/۰۹/۰۷, ۱۳:۴۵ : 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود