صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265

    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)




    بسم الله الرحمن الرحیم
    در ششم تیر 60 مقام معظم رهبری در حالی که در مسجد جامع ابوذر تهران در حال سخنرانی بودند توسط منافقین با ضبط صوتی که مقابلشان قرار داشت ترور شده و جسم مجروحشان به بیمارستان بهار لو انتقال داده شد. تصاویری که مشاهده خواهید کرد مربوط به همان واقعه می باشد.
    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
    مکان سخنرانی مقام معظم رهبری در مسجد جامع ابوذر 6 تیر60



    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
    جسم مجروح آقای خامنه ای بعد از ترور



  2. صلوات ها 17


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265



    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
    عمامه خونین مقام معظم رهبری در مسجد جامع ابوذر در 6 تیر 60



    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
    آمبولانسی که آقای خامنه ای را به بیمارستان انتقال داد



  5. صلوات ها 15


  6. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265



    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
    تجمع مردم در بیمارستان بهار لو بعد از انتشار خبر مجروحیت مقام معظم رهبری



    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
    آقای خامنه ای که در بیمارستان بهار لو بستری هستند



  7. صلوات ها 15


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265



    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
    عیادت شهید رجایی از مقام معظم رهبری



    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
    سخنرانی آقای خامنه ای در بیمارستان بهارلو برای مردمی که آنجا جمع شده بودند



    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)

    اقامه نماز توسط مقام معظم رهبری بعد از حادثه 6 تیر 60


  9. صلوات ها 15


  10. #5

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265

    اولین جملاتی که مقام معظم رهبری با دست چپ نوشتند





    ▪• آقا سرت سلامت •▪ به مناسبت حادثه 6تیر ترور مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
    آقا لوله تنفس داشتند و نمی‌توانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمی‌کند. اولین چیزی که با دست چپ نوشتند، دو سؤال بود.



    به گزارش فرهنگ نیوز به نقل از مشرق، ابتدای پیروزی انقلاب یکی از مشکلات جدی نظام جمهوری اسلامی موضوع منافقینی بود که برای رسیدن به اهدافشان دست به هر کاری می زدند و از کشته شدن زنان و کودکان و بی گناهان هیچ ترسی نداشتند. سال 60 سالی بود که آنها با عملیات های تروریستی پی در پی سعی در براندازی نظام داشتند. یکی از این عملیات ها ترور مقام معظم رهبری در 6 تیر 60 بود که الحمدالله با شکست منافقین رو به رو شد.



    *چهار پنج روز از عزل بنی‌صدر می‌گذشت. جنگ با عراق و شورش منافقین بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی، بحث داغ محافل بود. آیت‌الله خامنه‌ای که از جبهه‌ها برگشته و خدمت امام رسیده بودند، بعد از دیدار، طبق برنامه‌ شنبه‌ها، عازم یکی از مساجد جنوب‌شهر برای سخنرانی بودند.
    خودرو حامل آیت‌الله خامنه‌ای که از جماران حرکت می‌‌کرد، آن روز مهمان ویژه‌ای داشت؛ خلبان عباس بابایی که می‌خواست درد دل‌هایش را با نماینده‌ امام در شورای عالی دفاع در میان بگذارد. آن‌ها نیم‌ ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسیدند و گفت‌وگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.
    نماز ظهر تمام شد. آقا رفتند پشت تریبون. نمازگزاران همان‌طور منظم در صفوف نماز نشسته بودند. پرسش‌های نوشته‌ مردم را به سخنران می‌دادند، اگرچه بعضی از پرسش‌ها تند و حتی گاهی بی‌ربط بود.
    آقا در سخنرانی مقدمه‌ای ‌چیدند تا به این‌جا ‌رسیدند که: «امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده و من می‌خواهم به بخشی از آن‌ها پاسخ بدهم.»


  11. صلوات ها 17


  12. #6

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265



    بین جمعیت ضبط صوتی دست به دست شد تا رسید به جوانی با قد متوسط و موهای فری و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با ته‌ریش مختصر که آن روزها کلیشه‌ چهره‌ و تیپ خیلی از جوان‌ها بود. خودش را رساند به تریبون. ضبط را گذاشت روی تریبون؛ درست مقابل قلب سخنران. دستش را گذاشت روی دکمه‌ Play. شاسی تق تق صدا کرد و روشن نشد؛ مثل حالت پایان نوار، اما او رفت.
    یک دقیقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا همین‌طور که صحبت می‌کردند، گفتند: «آقا این بلندگو را تنظیم کنید.» بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند و به صحبت ادامه دادند: «در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه‌ جوامع بشری -نه فقط در میان عرب‌ها- مظلوم بود. نه می‌گذاشتند درس بخواند، نه می‌گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدان‌های...


  13. صلوات ها 16


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265



    انفجار!
    آقا که هنگام سخنرانی رو به جمعیت و پشت به قبله بودند، با یک چرخش 45 درجه‌ای به طرف چپ جایگاه افتادند. اولین محافظ خودش را بالای سر آقا رساند. مسجد کوچک بود و همان یک محافظ، به تنهایی تلاش کرد که آقا را بیاورد بیرون.
    امام جماعت، متحیر وسط مسجد مانده بود. چشمش به یک ضبط صوت ‌افتاد که مثل یک کتاب، دو تکه شده بود. روی جداره‌ داخلی ضبط شکسته، با ماژیک قرمز نوشته بودند «عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی«.
    بیرون از مسجد، در آغوش محافظ، لحظاتی به هوش آمدند. سرشان را آوردند بالا، اما زود سرشان افتاد. محافظ‌ها بلیزر سفید را انگار که ترمز نداشت، با سرعتی غیر قابل تصور می‌راندند.
    در مسیر بیمارستان، هر وقت به هوش می‌آمدند، زیر لب زمزمه‌ای می‌کردند؛ شهادتین می‌گفتند. لب‌ها و چشم‌ها تکان می‌خوردند؛ خیلی کم البته.

    در خیابان قزوین، خودرو به یک درمانگاه کوچک رسید. پنج نفر آدم با قیافه‌ خون‌آلود و اسلحه به دست، وارد درمانگاه شدند و آقا را روی دست این طرف و آن طرف ‌بردند.
    با آن صورت خون‌آلود، کسی امام جمعه‌ شهر را نشناخت. دکتری با گوشی، دکتری ضربان قلب را گرفت: «نمی‌شود کاری کرد.» محافظ‌ها با سرعت به سمت در خروجی رفتند. پرستاری که تازه از راه رسیده بود، پرسید: «ایشان کی هستند‌؟ دارند تمام می‌کنند» اسم آقای خامنه‌ای را که شنید، گفت: «ببریدشان بیمارستان؛ اما یک کپسول اکسیژن هم با خودتان ببرید«.
    انگار کسی صدای آن پرستار را نشنید. کپسول را برداشت و خودش را به ماشین رساند. «آقا این کپسول لازمتان است.» کپسول اکسیژن و پایه‌ آهنی چرخدار را نمی‌شد برد توی ماشین. پایه‌های کپسول را تکیه دادند روی رکاب ماشین، پرستار هم نشست بالای سر آقا. در تمام راه، ماسک اکسیژن را روی صورت آقا نگه داشت و به همه دلداری ‌داد.
    یکی از محافظ‌ها پرسید:»حالا کجا برویم!؟» پرستار گفت: «بیمارستان بهارلو، پل جوادیه». ماشین انگار ترمز نداشت.
    محافظ بیسیم را برداشت. کُدشان «حافظِ هفت» بود. «مرکز 50- 50»؛ این رمزِ آماده‌باش بود، یعنی حافظ هفت مجروح شده. کسی که پشت دستگاه بود، بلند زد زیر گریه.


  15. صلوات ها 16


  16. #8

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265



    محافظ یک‌دفعه توی بیسیم گفت: «با مجلس تماس بگیر.» اسم دکتر فیاض‌بخش و چند نفر دیگر از پزشک‌های مجلس را هم گفت؛ «منافی، زرگر، ... بگو بیایند بیمارستان بهارلو.».
    ماشین را از در عقب بیمارستان بردند توی محوطه‌. برانکارد آورند و آقا را رساندند پشت در اتاق عمل. دکتر محجوبی از همدان آمده بود بیمارستان بهارلو. تازه جراحیش‌ را تمام کرده بود. داشت دستش را می‌شست که از اتاق عمل خارج شود. آقا را که با آن وضع دید، گفت خیلی سریع دوباره اتاق عمل را آماده کنند.
    سمت راست بدن پر از ترکش بود و قطعات ضبط صوت. قسمتی از سینه کاملاً سوخته بود. دست راست از کار افتاده بود و ورم کرده بود. استخوان‌های کتف و سینه به راحتی دیده می‌شد. 37 واحد خون و فراورده‌های خونی به آقا زدند. این همه خون، واکنش‌های انعقادی را مختل ‌کرد. دو سه بار نبض افتاد. چند بار مجبور شدند پانسمان را باز کنند و دوباره رگ‌ها را مسدود کنند. کیسه‌ها‌ی خون را از هر دو دست و هر دو پا به بدن تزریق ‌می‌کردند، اما باز هم خون‌ریزی ادامه داشت.
    یک‌دفعه یکی از دکترها دست از کار کشید. دستکشش را درآورد و گفت: «دیگر تمام شد.» بی‌راه نمی‌گفت؛ فشار تقریباً صفر بود. یکی دیگر از دکترها به او تشر زد که چرا کشیدی کنار؟
    فشار کم‌کم بالا آمد و دوباره شروع کردند.
    دکتر منافی، همان‌ طور که می‌آمد بیمارستان بهارلو، تلفن زده بود که دکتر سهراب شیبانی، جراح عروق و دکتر ایرج فاضل هم بیایند. آقای بهشتی هم دکتر زرگر را خبر کرده بود.
    دکتر محجوبی که حال و روز دکتر زرگر را دید، گفت: «نگران نباش، من خون‌ریزی را بند آورده‌ام.»


  17. صلوات ها 17


  18. #9

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265



    عمل تا آخر شب طول کشید، اما دیگر نمی‌شد درمان را آن‌جا ادامه داد. کنترل امنیتی بیمارستان بهارلو مشکل بود. تنها بیمارستانی هم که می‌شد بعد از عمل مراقبت‌های لازم را به عمل آورد، بیمارستان قلب بود. آن موقع رئیس بیمارستان قلب دکتر میلانی‌نیا بود. چند ماه بعد، نام همین بیمارستان را گذاشتند «بیمارستان قلب شهید رجایی«.
    هلی‌کوپتر خبر کردند. نمی‌توانستند بیمار را از میان ازدحام مردم نگران بیرون ببرند. محافظ پشت بی‌سیم گفته بود که قلب ایشان صدمه دیده؛ رادیو هم همین را اعلام کرده بود. مردم نگران بودند که نکند قلب ایشان از کار افتاده باشد، آمده بودند و می‌گفتند «قلب ما را بردارید و به ایشان بدهید«.
    با هزار ترفند، هلی‌کوپتر را وسط میدان بیمارستان نشاندند. تا برسند به بیمارستان قلب، خط مونیتور وضعیت نبض، دو بار ممتد شد.
    دکترها می‌گفتند آقا چند مرتبه تا مرز شهادت رفته‌ و برگشته. یک‌بار همان انفجار بمب بود، یک‌بار خون‌ریزی بسیار وسیع و غیر قابل کنترل بود، یک‌بار هم جمع شدن پروتئین‌ها در ریه و حالت خفگی. همه‌ این‌ها گذشت، اما بیمار تب و لرز شدیدی داشت. چند پتو می‌‌انداختند روی‌ آقا. گاهی حتی دکترها بغلشان می‌کردند تا لرز را کمتر کنند. معلوم نبود منشأ این تب‌ها کجاست؟ ضایعه‌ کوچکی هم در ریه دیده بودند.
    آقا لوله تنفس داشتند و نمی‌توانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمی‌کند. اولین چیزی که با دست چپ نوشتند، دوتا سؤال بود؛ «همراهان من چطورند؟» «مغز و زبان من کار خواهد کرد یا نه؟»
    دکتر باقی روی سطحی از پوست بدن کار می‌کرد که برای ترمیم و پیوند به قسمت‌های آسیب‌دیده برداشته بودند. زخم‌ها زیاد بودند. درد زخم‌ها خیلی زیاد بود، اما دکترها می‌گفتند تحمل‌ آقا زیادتر است. می‌گفتند «اصلاً مسکّن‌ها به حساب نمی‌آیند.»


  19. صلوات ها 16


  20. #10

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    علاقه
    موضوعات دینی
    نوشته
    1,428
    حضور
    1 روز 1 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    8
    گالری
    407
    صلوات
    9265



    بحث دکترها این بود که بالاخره تکلیف این دست چه می‌شود؟ شکستگیش رو به بهبود بود، ولی هیچ‌ علامت حرکتی نداشت. چند نفر از جراحان و ارتوپدها بحث می‌کردند که دست قطع شود یا بماند.
    امام مرتب پیغام می‌دادند و از اطرافیان می‌پرسیدند که: «آقاسیدعلی چطورند؟» پیامشان ساعت دو بعد از ظهر پخش ‌شد. دکتر میلانی‌نیا رادیو را گذاشت بیخ گوش آقا. آن‌ موقع ایشان به هوش بودند؛ روح تازه‌ای انگار در وجودشان دمید، جان گرفتند.


    حالشان بهتر بود، اما هنوز قضیه‌ هفتاد و دو تن را نمی‌دانستند. از تلویزیون آمدند که گزارش تهیه کنند. یک ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش آمد. پرسیدند حالتان چطور است؟ گفتند: «من بحمدالله حالم خیلی خوب است» و شعر رضوانی شیرازی را خطاب به امام خواندند:


  21. صلوات ها 16


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود