صفحه 1 از 10 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ۞ •خاطرات دفاع مقدس • ۞وقتی تانک ایرانی تا آخرین لحظه ایستاد

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734

    ۞ •خاطرات دفاع مقدس • ۞وقتی تانک ایرانی تا آخرین لحظه ایستاد




    تو شهید می شی...

    ... 5 دقيقه قبل از اينكه برم يكي ديگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا يه خاطره برات تعريف كنم ؟ گفتم : بفرمائيد ! يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، يه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبري شهيد شده ،‌ غلامرضا كه شهيد شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، مي گفت : هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نذاشت .

    ( بعضي وقتها اين كرولالهايي كه ما مي بينيم نه اينكه خوب نمي تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر مي كنيم عقلش هم خوب كار نمي كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار مي كنه ، هم دلش خيلي از من و تو لطيف تره )

    گفت : ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد ، روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد گفت : ‌نگاه كنيد ! خنديد ، ما هم خنديديم ، گفتيم شوخيش گرفته ، مي گفت : ديد همة ما داريم مي خنديم ، طفلك هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين ، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود :

    بسم الله الرحمن الرحيم ، يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم ، يك عمر براي خودم مي چرخيدم ، يك عمر . . .

    اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد !
    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۸۹/۰۱/۲۲ در ساعت ۱۱:۲۵
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  2. صلوات ها 16


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه و تفکر
    نوشته
    5,130
    حضور
    59 روز 21 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    15170

    راهنما شهادت رسم و رسومی دارد باید عاشق شد.




    16 بهار از عمرش نمی گذشت که حقیقت بر او آشکار و قلبش نورانی شد، آری او عاشق امام و شیفته راهش شده بود و زندگی بی ولایت را حیات جاهلی می دانست.


    به فرمان امام و به عشق قبله دلها ، به زحمت بسیار و با سفارش این و آن، اسمش را برای تعلیم آموزش نظامی می نویسد، در پادگان آموزشی، بدلیل کوتاهی قد، وی را از صف بیرون می کشند.
    همچون ابر بهاری می گرید، گویی عشقش را از او گرفته اند، فکر کنم شدیدترین گریه عمرش را آنجا می کند؛ احساساتی پاک و مملو از عشق، با هیچ چیز آرام نمی گیرد.


    اما عشق به وصال حضرت دوست، فکرش را زنده و پویا کرده است، در اولین اعزام، در پوتین هایش شن ریزه می ریزد و با این زیرکی خود را به کاروانیان عشق و عاشقی می رساند.


    آری او تنها به رضای معشوقش می اندیشید و به هدف مقدسی که داشت. او کسی نبود مگر، طلبۀ بسیجی و پاسدار پزشکیارشهید محمد جواد فهیمی...
    ۞ •خاطرات دفاع مقدس • ۞وقتی تانک ایرانی تا آخرین لحظه ایستاد

  5. صلوات ها 12


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه و تفکر
    نوشته
    5,130
    حضور
    59 روز 21 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    15170

    راهنما شهیدی از تبار آقا نجفی قوچانی




    یکبار که به جبهه ها رفت، تازه فهمید زندگی توأم با ولایت و حیات همراه اطاعت یعنی چه؟...

    خدا نکند آدم مزه عشق و عاشقی را بچشد...


    علیرغم وابستگی شدید به کانون گرم خانواده، خصوصاً به محبت پدر و مادر، اما روحش از همه چیز جدا و ادم دیگری شده بود. هیچ علقه و وابستگی و هیچ محبت و گرمایی، یارای نگهداشتن او در پشت جبهه را نداشت...

    آری در قلبش، عشق به خدا، عشق به شهادت و عشق به لقاءالله موج می زد، هر بارکه به جبهه ها می رفت ریشه های این شجرۀ طیبه یعنی عشق آسمانی محکم و استوارتر، و از تعلق و وابستگی به عشق های زمینی رهاتر می شد.


    پایبند درس و مدرسه و مسجد و استاد نشد، آنقدر بر این رفتن پافشاری کرد تا اینکه اجر سعی و تلاش و صبر و پایمردی اش را در عملیات خیبر از حضرت دوست ستاند.


    آری او را در حالیکه با خون گلویش غسل می کرد به دیدار معبود و معشوقش بردند. آنقدر عشق به رفتن داشت، که جز خبری از او نیامد، گوئی با پیکرش به دیدار محبوب عروج کرده است.


    او طلبه عاشق، پاسدار پزشکیار شهید محمد جواد فهیمی بود ...


    روحش شاد و یادش گرامی باد ...



    ویرایش توسط صدیق : ۱۳۸۹/۰۱/۲۱ در ساعت ۱۹:۲۰ دلیل: فونت
    ۞ •خاطرات دفاع مقدس • ۞وقتی تانک ایرانی تا آخرین لحظه ایستاد

  7. صلوات ها 6


  8. #4
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    آخوندهای درباری

    در سال 63 هنوز پنج ماه از اسارتم نگذشته بود كه بادستور عراقيها يك روز در محوطه جمع شديم. پس از مدتي ، آخوندي كه چند سبزا و افسر عراقي در چپ و راستش حركت مي كردند ، به طرف ما آمد و شروع كرد برايمان سخنراني كردن. من ، او را نمي شناختم. بچه هاي مشهد گفتند اين آخوند ، مشهدي و نامش "شيخ علي تهراني " است كه به عراق پناهنده شده. قبل از شروع به صحبت ، مقداري گريه كرد و بعد رو به ما كرد و گفت:
    - دلم به حال پدر و مارد هايتان كه شما را به اينجا فرستاده اند، مي سوزد.
    و بعد از چند دقيقه ، سربحث را كشاند به جايي كه مي خواست:
    - من درس اخلاق امام بوده ام. امام، انساني خوبي است؛ اما امان از اطرافيانش ! اطرافيان امام، او را هم بد كرده اند. به همين دليل ، چون من در ايران جايگاهي براي خود كه هيچ ،براي اسلام نيز نديم ، به عراق آمدم و ...
    همچنان بر اسب سخن سوار بود و مي تاخت كه يكي از اسراي خوزستاني ، به نام "عبدالرحمن" از جا بلند شد ، وسط حرفش پريد و گفت :
    - جناب شيخ علي ! اجازه مي فرماييد؟
    شيخ كه خيلي تعجب كرده بود، پرسيد:
    - بفرماييد ! چه شده؟
    - مي خواهم از شما تعريف كنم ، شما انسان وارسته و پاكي هستيد؛ چون بچه ها شما را نمي شناسند...
    شيخ علي كه فكر نمي كرد هندوانه زير بغلش گذاشته شود ، با "خيلي ممنون، احتياج به تمجيد نيست" و از اين حرفها ، به اصطلاح شكسته نفسي مي كرد . عبدالرحمن ، با سمماجت ، بالاخره اجازه كارش را گرفت و بلافاصله رو به ما كرد و گفت:
    - ايها الاسراء الايرانيون في قفص العراق! قولوا: الموت لشيخ علي تهراني .
    اين جمله اگر كه مي توانست عبدالرحمن را به زحمت بيندازد ، نتيجه اش اين بود كه به مغزهاي حزب بعث مي فهماند از دست آخوندهاي درباري كاري بر نمي آيد.



    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۸۹/۰۱/۲۳ در ساعت ۱۴:۴۹
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  9. صلوات ها 7


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,081
    حضور
    6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2222
    آپلود
    429
    گالری
    114
    صلوات
    5729

    ۞ •خاطرات دفاع مقدس • ۞ شب های سرد و گرمای شهادت




    ۞ •خاطرات دفاع مقدس • ۞وقتی تانک ایرانی تا آخرین لحظه ایستاد


    ۞ •خاطرات دفاع مقدس • ۞وقتی تانک ایرانی تا آخرین لحظه ایستاد

    در این تاپیک لطائف کوتاه و خواندنی از رزمندگان جبهه قرار می گیرد.

    ۞ •خاطرات دفاع مقدس • ۞وقتی تانک ایرانی تا آخرین لحظه ایستاد

    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۹/۰۷/۲۷ در ساعت ۱۷:۳۷

  11. صلوات ها 11


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,081
    حضور
    6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2222
    آپلود
    429
    گالری
    114
    صلوات
    5729

    مطلب ▒ خاطرات دفاع مقدس ıllıllı اولین اعزام ها ıllıllı




    آموزش نظامي
    به هر قيمتي كه شده بايد به جبهه بروم. اين پيماني بود كه با خود بستم. روز و شب كارم شده بود نقشه و برنامه‌ريزي از جمله پوشيدن كفش پاشنه بلند، دستكاري در فتوكپي شناسنامه و اضافه كردن سن، مراجعه به بنياد مسكن براي باز سازي شهر‌هاي جنگ زده و… اما هيچ كدام به نتيجه نرسيد. بعضي وقت‌ها به آسمان نگاه مي‌كردم و مي‌گفتم: «نمي‌شد دو سه سالي ما رو زودتر به دنيا مي‌آوردي!!»…
    وقتي آخرين امتحان خرداد تمام شد، در حين بازگشت از مدرسه به ذهنم رسيد يك‌بار هم به مركز اعزام سپاه، مستقر در «عبدالحق» سري بزنم. شايد فرجي حاصل شود.
    قبل از اين كه وارد دفتر اعزام نيرو شوم، چشمم به اطلاعيه‌اي خورد كه به ديوار نصب شده بود. «اعزام مجدد نيروها به جبهه، تاريخ 19 خرداد» يك لحظه به ذهنم خطور كرد كه خودم را اعزام مجدد جا بزنم، ولي ترسيدم لو بروم. وقتي وارد دفتر شدم به فردي كه پشت ميز نشسته بود سلام كردم و گفتم: «كساني كه آموزش ديده‌اند را هم مي‌بريد، يا فقط بايد اعزام مجدد باشند؟» گفت: «در صورتي كه گواهي پايان دوره‌ي آموزش را بياوري، مي‌تواني به جبهه بروي.» بعد با شك و ترديد از من سؤال كرد «آموزش ديده‌اي؟» بدون اين كه متوجه شوم چه از زبانم جاري مي‌شودگفتم: «بله» در جوابم گفت: «مي‌تواني ثبت‌نام كني» از آنجا كه عكس و فتوكپي شناسنامه هميشه همراهم بود ثبت‌نام كردم. مسئول اعزام به من گفت: «روز اعزام، برگه‌ي تأييديه‌ي پايان دوره‌ي آموزش را بياور»…
    وقتي از در سپاه بيرون آمدم از اين كه دروغ گفته بودم ناراحت بودم، ولي از اين‌كه موفق شده بودم براي جبهه ثبت‌نام كنم از خوشحالي در پوستم نمي‌گنجيدم. اين تازه شده بود اولين خوان از هفت خواني كه مي‌بايست از آن عبور كنم. تازه هنوز هم مطمئن نبودم چون تهيه‌ي گواهي پايان دوره‌ي آموزشي امكان‌پذير نبود. درباره رضايت خانواده قبلاً فكرش را كرده بودم و از اين بابت خيالم جمع بود...
    بالاخره روز اعزام فرا رسيد. ساك ورزشي را به بهانه‌ي اين كه امروز مسابقه‌ي فوتبال دارم به دوش گرفتم و به مادرم گفتم: « تا ساعت 6 غروب منتظر من نباشيد.» شب قبل تمام لوازم مورد نيازم را داخل ساك جاسازي كرده بودم. از اين كه تا غروب آن روز خيال خانواده را جمع كرده بودم، خوشحال بودم.
    حالا مانده بود گواهي پايان آموزش؛ وقتي مسئول اعزام مرا ديد گفت: «گواهي پايان آموزش را آوردي؟» با خونسردي رفتم پيش او و گفتم: «راستش را بخواهيد قائم شهر به آموزش رفته‌ام و به خاطر فرصت كم و تعطيلات نتوانستم گواهي را از آن‌جا بگيرم.» مسئول اعزام نيرو حرف‌هايم را باور كرد و گفت: «بعد از اين كه از جبهه برگشتي، برگه را بياور» و من به او قول دادم كه اين كار را بكنم. از اين‌كه به راحتي حرف‌هايم را باور كرده بود خوشحال و از طرفي تعجب كرده بودم. شايد به خاطر اين بود كه تا آن وقت كسي به اين سن و سال به آن‌ها دروغ نگفته بود. تعداد كساني كه بايد آن روز اعزام مي‌شديم 8 نفر بوديم كه از بين ما 4 نفر به عنوان نيروي خدماتي بودند. قبل از اين‌كه سوار خودرو شويم، يكي از برادران سپاهي كه هم محلي ما بود جلو آمد و گفت: «كجا؟!» گفتم: «جبهه» با تعجب گفت: «اين‌ها كه اعزام مجددند. تو نه آموزش ديده‌اي، نه جبهه رفته‌اي!» وقتي مسئول اعزام پي به دروغم برد، مانع از سوار شدنم شد.
    وقتي ديدم تمام بافته‌هاي من رشته شد، زدم زير گريه، آن چنان گريه‌اي كه دل سنگ را به درد مي‌آورد. سريع رفتم زير خودرو دراز كشيدم و گفتم: «يا مرا به جبهه اعزام كنيد يا از روي بدنم رد شويد» وقتي مسئول اعزام شرايط را اين گونه ديد؛ رو كرد به هم‌محلي‌‌مان و گفت: «توكل به خدا اشكالي ندارد، او را هم مي‌بريم.»
    وقتي اعزامم قطعي شد، رفتم پيش يكي از بچه‌هاي منطقه‌ي خودمان و به او گفتم خبر اعزام مرا به خانواده‌ام بدهد، به او سفارش كردم غروب نزديكي‌هاي اذان باشد كه آن‌ها فرصت به دنبال من آمدن را نداشته باشند.
    و همين طور هم شد. وقتي غروب دوستم خبر اعزام مرا به آن‌ها داد برادرم فردا صبح به سمت رامسر حركت كرد، ولي وقتي به پادگان رسيد ما نيم ساعتي بود كه حركت كرده بوديم.
    پرويز رضوي_ سوادكوه

    منبع: ماهنامه سبزسرخ


  13. صلوات ها 9


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,081
    حضور
    6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2222
    آپلود
    429
    گالری
    114
    صلوات
    5729



    اثر انگشت
    چند روز به خانه نيامد. همه نگران بودند. همه جا را دنبالش گشتند؛ خبري ازش نبود. پدرش با نگراني به سپاه رفت. رضايت‌نامه‌اي نشانش دادند كه اثر انگشت او روي آن بود! * چند روز قبل وقتي از خواب بيدار شده بود، نوك انگشتش را رنگي ديده بود!
    منبع: كتاب وقتي سفرآغازشد - صفحه: 24


  15. صلوات ها 9


  16. #8

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    علاقه
    یا هو یا من لا هو الا هو
    نوشته
    1,236
    حضور
    3 روز 13 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6874

    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)




    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)

    ... 5 دقيقه قبل از اينكه برم يكي ديگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا يه خاطره برات تعريف كنم ؟ گفتم : بفرمائيد !
    يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، يه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبري شهيد شده ،‌ غلامرضا كه شهيد شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، مي گفت : هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نذاشت .
    ( بعضي وقتها اين كرولالهايي كه ما مي بينيم نه اينكه خوب نمي تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر مي كنيم عقلش هم خوب كار نمي كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار مي كنه ، هم دلش خيلي از من و تو لطيف تره )
    گفت : ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد ، روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد گفت : ‌نگاه كنيد ! خنديد ، ما هم خنديديم ، گفتيم شوخيش گرفته ، مي گفت : ديد همة ما داريم مي خنديم ، طفلك هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين ، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود :

    بسم الله الرحمن الرحيم ، يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم ، يك عمر براي خودم مي چرخيدم ، يك عمر . . .

    اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد !
    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ
    انجوی نژاد
    منبع: پلاك،شهادت

    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی

  17. صلوات ها 14


  18. #9

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    علاقه
    یا هو یا من لا هو الا هو
    نوشته
    1,236
    حضور
    3 روز 13 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6874



    حكایتی از یك بسیجی و آیت الله جوادی آملی

    در سال های جنگ تحمیلی، هر چند وقت ، حضرت آیت الله جوادی آملی به منطقه می آمدند و به بچه ها سری میزدند و به قول معروف به رزمنده ها روحیه می دادند و از آنان روحیه می گرفتند.

    به گزارش مشرق، در یكی از این سفرها با یك نوجوان 15ـ14 سالی تهرانی آشنا شدند كه خیلی باصفا بود. در موقعیت منطقه ای آنجا ارتفاعی بود كه پایین آن یك چشمه و جاده وجود داشت كه دشمن حجم آتش سنگینی را روی آن می ریخت. فرماندهان به بچه ها گفته بودند كه حتی برای وضو گرفتن هم به آنجا نروید و همان بالا روی تپه بنشینید و تیمم كنید.
    ناگهان دیدیم این نوجوان از تپه پایین رفت و آستینهایش را بالا زد و آماده شد برای وضوگرفتن. سر و صدای بچه ها درآمد كه نرو خطرناك است اما او گوشش بدهكار نبود. آخر، دست به دامان حاج آقا جوادی آملی شدند كه ایشان جلوگیری كنند، آقا گفتند: عزیزم كجا میروی؟ گفت: حاج آقا، دارم می‌رم پایین كه وضو بگیرم. گفتند: پسر عزیزم! پایین خطرناك است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم كنید. شما تكلیفی ندارید. همان نماز با تیمم كافی است.

    یك نگاه خیلی قشنگ به چشمان این بزرگوار كرد و لبخندی زد و گفت: حاج آقا، اجازه بدید نماز آخرمون رو باحال بخونیم. دیگه به خاك نمی چسبیم.
    بعدش هم رفت و جلوِ آب نشست، وضو گرفت و همانجا، نماز زیبایی خواند و برگشت بالا.
    دقایقی بعد قرار شد عده ای از بچه ها بروند جلوِ ارتفاع و با عراقی ها درگیر شوند. یكی از آنان همین نوجوان بود. او رفت و یكی دو ساعت بعد آقای جوادی آملی را صدا زدند و گفتند حاج آقا، بیایید پایین ارتفاع. یك جنازه كه رویش پتو انداخته بودند و آن را روی برانكارد گذاشته بودند به چشم میخورد. گفتند: حاج آقا، پتویش را بردارید ببینید كیه. جلوِ چشم همه، آقای جوادی آملی نشست و پتو را كنار زد. دیدیم همان نوجوان با همان لبخند پركشیده و رفته است.

    ویرایش توسط توحید صمدی : ۱۳۸۹/۱۰/۰۵ در ساعت ۰۱:۴۳
    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی

  19. صلوات ها 13


  20. #10

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    علاقه
    یا هو یا من لا هو الا هو
    نوشته
    1,236
    حضور
    3 روز 13 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6874





    ۞ •خاطرات دفاع مقدس • ۞وقتی تانک ایرانی تا آخرین لحظه ایستاد


    در گرماگرم عملیات ، دیدم «فرهاد نصیری قره چه داغی» از کمر تاشده و روی زمین زانو زده.
    گلوله دوشکا پهلویش را پاره کرده بود.
    به پشت روی زمین خواباندمش و گفتم:«فرهاد جان لبخندی بزن که من با دوربین خودت یک عکس یادگاری قبل از شهید شدنت بگیرم» ..

    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی

  21. صلوات ها 15


صفحه 1 از 10 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۳/۰۹/۰۹, ۰۴:۰۷ : 6

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود