صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ╗■ اینجا کجاست ؟!؟! ■╔ دو کوهه عشق ...

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734

    ╗■ اینجا کجاست ؟!؟! ■╔ دو کوهه عشق ...




    بسم الله الرحمن الرحیم


    اینجا دیگه کجاست ؟؟

    ╗■ اینجا کجاست ؟!؟! ■╔ دو کوهه عشق ...

    ما: رفته بودید سفر ؟؟؟


    اونا: آره بابا ما رفته بودیم پاریس نبودی ببینی برج ایفل چقد زیبایی داشت در شب های پاریس وای برج آزادی ایتالیا رو نگووو چرا نمیرین شما اینجاها ؟ ... سواحل آنتالیا آدم روحش پر میکشه ....


    ما: خوب هر کجای جهان زیبایی خاص خودش رو داره اما من ترجیح میدم برم شلمچه، هویزه ،دهلرن ، فکه ، سوسنگرد و . . .


    اونا: اینجاها دیگه کجاست ؟؟ ببینم آب و هواش خوبه ؟ ساحل داره ؟ منظره ای چیزی جای گردشی داره؟ من تا حالا اسمشونو نشنیدم ...


    ما: آره منظره تا دلت بخواد داره از اون صحنه هایی که هر جا بگردی نمیتونی پیداش کنی


    اونا:عجب چه مناظری داره یکیشو بگو خوب منم بدونم شایدم یک سفری بریم بگردیم.


    ما: اینجایی که من میگم از اون جاهای نیست که بخوای با دلت بری بلکه باید با قلبت بری اصلا باید پرواز کنی تا بتونی بری، کار هر کسی نیست


    اونا: یعنی کوه و صخره اینا داره ؟


    ما: نه عزیز اینجاها رویاییه، جای کسانی که رفتند با جونشون رفتند از سرمایه ی حیاتشون سرمایه گذاری کردند تا تونستند خرج سفرشونو در بیارند .


    اونا: پس بلیطش گرونه ، نه ؟


    ما: آره خیلی ، هر کسی نمیتونه مثل اونا سفر کنه ،سفرش کار آدمای آسمونیه، آدمایی که از تعلقات مادی و فانی دل بردین و دل به زیبایی های همیشه باقی عالم هستی بستن ،آدمایی که ارزشهای معنوی رو کسب کردن و تونستن زندگی کردن رو یاد بگیرن و با معبود خودشون عشق بازی کنند و در این عشق معنای بنده بودن رو بشناسند...


    اونا: جاهای جالبی میتونن باشن خوبه یک سفر بریم....


    ===========================================


    پی نوشت: راهیان نور ،دوباره آغاز سفر هایش فرا رسید.خوش به حال اونهایی که اولین سفرشونه و خوش به حال اونهایی که درس زندگی گرفتن...


    مارو هم دعا کنید



    اللهم عجل لولیک الفرج



    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  2. صلوات ها 23


  3.  

  4. #2
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    قصه قصه آنجاست!!

    خاطره ای از راوی جنگ محمدحسین یکتا


    ╗■ اینجا کجاست ؟!؟! ■╔ دو کوهه عشق ...

    راهیان نور میهمانى شهداست .وقتى كه زائران به آنجا مى آیند آنقدر این مهمانى زیبا و معنـوى است كه آثـار خـاصـى براى آنهـا دارد .
    وقـتـى مـن نـگـاه مـى كـنــم آن زائـر دانـشـجـو كــه مى گـوید ::" همه خـانـواده ام آلمان هستنـد و مـن در ایران كارى داشتم بعد با دوستان راه افتادیم و به اینـجـا آمـدیـم بـه عـنـوان اینـكـه پـروژه هـاى عمرانـى را بازدید كنیم حالا مـا را به شلمچـه و طلائیه آورده اند اصلاش نمى دانم شماها چى مى گویید و كجا بـودید .ولى همین چند روزى كه اینجا گشـتـم قـول مـى دهـم كه هر كجـا یـك بچـه رزمنده آمد تـوى اداره ، توى محل كـارم و حتى به داداشم كه دكتر است هم مى گویم كه اینـهـا بـا آن چیـزى كه مى شـنـیـدیـم و در فـیـلـم مى دیدم خیلى فرق مى كنند ..."

    یك روزى كه رفتیم سه راهى شهادت و خاطره گفتیم بعد كه تمام شد دیـدم خـواهـرى نامـه نـوشتـه بـود كه : حاج حسین وقتى كه شما صحبت مى كـردید " ما شهدا را زیر خـاك مى دیدم ، پلاك هایشـان هم پیدا بود ولى هر چقدر مى خواستم به شما بـگـویـم اجـازه نداشـتـیـم بـگـویـیـم و مـن هـمـانـى هستم كه از همین طریق سال قبل یك شهید را نـشـان دادم و بـچـه هـاى تـفـحـص آن را بـیـرون آوردند وقتى من خاطره این بنده خدا را كه اسمش را هم نـنـوشـتـه بـود دو روز بعـد سـر سـه راهى شهادت براى یك جمعى گفتم :یك دانشجوى پسر دانشگـاه تـبـریز آمد و گفـت ::"حـاجـى هـر چه گفتى من هم دیدم ."پیداست كه آنجا فضا رقیق اسـت و همه چیز شفاف بـا آدم صـحـبـت مى كند .

    وقــتــى در ارونــد غــروب جــمــعــه بــه آنــهـــا مى گفتیم شما روى شناور كربلا هستید، روى آب فرات ، بیایید بـا امـام زمان بیعـت كنید و بـا خـدا رفیـق شـویـد، بـیـایـیـد یـك وضو بـا ایـن آب بگیـرید كه آن خـواهر دانشجو نـوشته بـود كـه : حاجى مى خواهم همه عمرم را در سفر بـا آن " چفیه اى كه به من دادند سر كنم .تا آن چـفـیـه بیاید و با دل ها این كار را بكند .

    "قصه ، قصه چفیه و چهار تار نخ نیست ، قصه ، قصه سیم دل و نخ دل است كه ارتباطش وصل مى شود . ولى قـصـه ایـن اسـت كـه شـهـدا بـه مـیـدان آمدند، چون بعضـى از ایـن كـاروانى ها بـه مـن گفتند :" حاجى من حاج همت را در خواب دیدم . گفت بلند شو به منطقه بیا و صبح دیدم بسیج دانشجویى ما را دعوت كرد ."این قصه ، قصه آنجاست" .

    منبع:پلاک،شهادت

    شادی روح شهدا صلوات

    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۸۹/۱۲/۱۰ در ساعت ۱۹:۳۲
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  5. صلوات ها 16


  6. #3
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    آرامش خاك
    نامه یک زائر

    قبل از سفر تصمـيـم گـرفته بودم كه خاك جبهـه بـا خودم نياورم .
    به منطقه و جبهه هـاى زيادى رفتيم و از جايى خاك برنداشتيم تا اينكه به شلمچه رسيديم .وقتى ديدار از شلمچه بـه پـايـان رسيد و منتظر آمـدن بـچـه هـا بودم در گوشه اى سر بر خاك شلمچه گذاشتم تا با او خلـوت كنـم و حـرف هاى دلـم را بـزنم
    .هميـن كـه سـر بـر خاك گذاشتم چنان آرامشى پيدا كردم كه تا به حال در زندگى ام نداشتم .سريع گفتم :"خدايا يك دنيا حرف با خاك شـلـمـچـه دارم و دوسـت دارم اينـجـا بمانم ."
    گـويـا گمشـده ام را پيدا كـرده بودم ، گـويا از بى پناهى بـيـرون آمده بودم ، احساس مى كردم بر زخم هاى دلم يكى پس از ديـگــرى مــرهـم گـذاشـتـه مـى شــد .چــقــدر شــيــريــن و لذت بـخـش بـود، در آغـوش محـبـوب بودن !دوستـانم بـه سراغم آمدند .
    وقتى گفتند بايد برويم احساس كردم دنيا بر سرم خراب شد .غم هاى عالم بر دلم نشست ، پشتـم لـرزيد، دلم شكست ، شروع به گريه كردم و از ته دل گفتم من نمى آيم .هر چه آنها بيشتر اصرار مى كردند، براى مـن جدا شدن از خاك شلمچه دردناكتر مى شد . گويا محبوبم را از دست مى دادم .مسئول كاروان آمـد و نـاگـزيـر سـر بــرداشـتـم امـا ديـگـر طـاقـت و تحـمــل برخاستن نداشتم . گويا زانوهايم از كار افتاده بود .چقدر سخت بود، احساس مى كـردم چيـزى از دلم كنده مى شد .تصمـيـم گرفتم از خاك شلمچه مقدارى بردارم و همين كار را هم كردم شايد اگر اين كار را نمى كردم ، هيچ وقت از جايم تكان نمى خوردم .
    ندايى از تـه وجـودم گفت :" از خاك شلمـچـه بـردار بـراى شب هاى دلتـنـگـى كـه دورى و هجـران از شلمـچـه عذابت مى دهد، براى وقتى كه زخم ها يكى يكى ، دوباره بر دلت سرباز خواهند كرد، باشد كه مرهمى بر دل زخم ديده ات گردد .حال كه برگشته ام ، هـرگاه دلم مى گيرد خاك شلمچه را بر سينه ام مى فشارم و اشك مى ريزم . دلم آرام مى گيرد و چند لحظه آرامشى از خاك شلمچه مى يابم .


    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ
    مشهد -مليحه صدرى فر
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  7. صلوات ها 15


  8. #4
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    ╗■ اینجا کجاست ؟!؟! ■╔ دو کوهه عشق ...

    این زمین را عشق سودا کرده است
    این زمین را اشـک معنا کرده است

    این زمین را خون روایت کرده است

    عشق را مجنون حکایت کرده است

    این زمین تفتیـده با درد و بـلاست

    کربــلا اینجـاست یـاران کربـــلا


    ╗■ اینجا کجاست ؟!؟! ■╔ دو کوهه عشق ...


    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۸۹/۱۲/۱۰ در ساعت ۱۹:۴۱
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  9. صلوات ها 15


  10. #5
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    شعار امسال راهیان نور


    جواد تاجیک دبیر ستاد مرکزی راهیان نور کشور، شعار امسال «راهیان نور» را «راه شهیدان، راه بصیرت» اعلام کرد و افزود: سه محور این شعار «دشمن‌شناسی»، «ولایت‌محوری» و «مقاومت اسلامی» است.

    به گزارش راهیان نیوز در این نشست خبری، وی معرفی 6 شهید شامل مریم فرهانیان، محسن وزوایی، محمد طرحچی طوسی، شریف اشراف، محمد آوردگانی و آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی را از برنامه های امسال ستاد مرکزی راهیان نور دانست و گفت: امسال برای خانواده‌هایی که با خودروی شخصی به مناطق عملیاتی دفاع مقدس سفر می‌کنند، تسهیلاتی فراهم شده است و ستاد مرکزی راهیان نور در نظر دارد برای ارائه خدمات عمومی از جمله اسکان و تغذیه به این کاروان‌ها اقدامات بیشتری را انجام دهد.


    تاجیک با اشاره به ایجاد امکانات بازی و تفریح کودکان با محتوا و فضای مناطق عملیاتی یادآور شد: مشکل تغذیه و مسکن کاروان‌های غیر متمرکز و مشکلات مربوط به خدمات بین راهی نیز مرتفع می‌شود.

    وی با اشاره به اعزام 600 هزار دانش‌آموز به مناطق عملیاتی دفاع مقدس در سال جاری گفت: بر این اساس، یادمان‌ها و مناطق عملیاتی از دو ماه پیشین آماده پذیرایی از زائران هستند در حالی که در سال‌های گذشته این مناطق با ورود دانشجویان کم کم آماده پذیرایی می‌شدند.
    تاجیک در بخش دیگری از این نشست از افزایش 5 درصدی ظرفیت ریلی برای جابجایی زائران سرزمین‌های نور به 13 درصد خبر داد و با اشاره به استقرار سامانه‌ امداد یاور در مناطق عملیاتی، افزود: در هر نقطه‌ای از یادمان‌های دفاع مقدس که از نظر تغذیه، اسکان، مشکل فنی خودروها، مشکلی برای زائران رخ دهد این سامانه در کمترین زمان ممکن با حضور خود مشکلات مربوط را رفع خواهد کرد.
    تاجیک به دیگر خدمات ارائه شده به زائران اشاره کرد و افزود: امسال زائران، خادمان و متولیان راهیان نور تحت پوشش بیمه حوادث و مسوولیت قرار گرفته‌اند.
    تاجیک گفت: در فصل اعزام کاروان‌های راهیان نور امسال تمام مناطق عملیاتی تحت پوشش تلفن همراه قرار خواهند گرفت.
    تاجیک به اقدامات فرهنگی ستاد مرکزی راهیان نور اشاره کرد و افزود: امسال یک بسته فرهنگی در قالب «کوله‌بار» به زائران اهدا می‌شود و سرودی نیز در رابطه با راهیان نور در حال تولید است. همچنین 10 نمایشگاه موضوعی و یادمانی در مناطق عملیاتی برپا خواهد شد.
    وی به حضور نیروهای مسلح در مناطق عملیاتی اشاره کرد و افزود: بعد از یک وقفه دوسه ساله یگان‌هایی از ارتش، سپاه و جهاد حضور خواهند داشت که به افزایش خدمات و تقویت آن کمک خواهد کرد. همچنین ترکیبی از راویان نیروهای مسلح نیز رشادت‌های دفاع مقدس را روایت می‌کنند. در کنار اینها هفت هزار خادم افتخاری نیز به زائران خدمت‌ رسانی می‌کنند.

    تاجیک همچنین اعلام کرد: امسال شناسنامه پنج یادمان دفاع مقدس نصب خواهد شد تا زائران با این مناطق بیشتر آشنا شوند. همچنین گویاسازی چند منطقه عملیاتی از جمله سوسنگرد و خرمشهر و محل شهادت شهید محمدرضا سبحانی در سوسنگرد در دستور کار قرار گرفته است.
    وی در ادامه به اضافه شدن چند یادمان دفاع مقدس اشاره کرد و افزود: یادمان شهدای حور و عملیات بدر، محور عملیات کربلای 4 و جبهه ذوالفقاریه از جمله این یادمان‌هاست. همچنین در سال جاری معراج شهدای خوزستان به حور و انتهای جاده شهید همت منتقل می‌شود.
    تاجیک گفت: امسال حضور خواهران برای روایتگری به ویژه در سوسنگرد، آبادان و خرمشهر جدی است. همچنین حداقل 40 نفر از فرمانده‌هان نیروهای مسلح نیز در روایتگری حضور خواهند داشت.
    وی در عین حال از صدا و سیما خواست در تولید و پخش برنامه‌های مربوط به راهیان نور تنها به جنبه اشک ریختن زائران توجه نکنند و موضوعات متنوع را در نظر داشته باشند.
    وی همچنین اعلام کرد: امسال یک کاروان نیز از یکی از کشورهای اروپایی جهت بازدید به مناطق عملیاتی دفاع مقدس سفر می‌کنند.
    تاجیک با اشاره به برخی آمار ارائه شده از تعداد بازدیدکنندگان مناطق عملیاتی نیز گفت: تنها مرجع رسمی اعلام آمار ستاد مرکزی راهیان نور است.
    بخش فرهنگ پایداری تبیان

    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  11. صلوات ها 12


  12. #6
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    تهران، پونک،‌ پياده‌رو


    کار ما هم شده روزي چند بار اين پياده‌روي لعنتي را بالا و پايين رفتن. هيچ کس نيست بگويد آخر آدم عاقل! مگر يک تخته مبارک کم است که اين قدر ول معطلي... نمي دانم،‌اما همين را بايد بگويم که دلم را خوش مي‌کنم که در اين کز‌کردن‌هاي خياباني، تفريح و ... چيزهاي ديگر وجود دارد که مي تواند براي جبران خوب باشد.
    همه ماجرا از يک روز نسبتاً سرد پايان بهمن ماه شروع شد. آرش هفت هشت تا سي‌ دي توپ آورد تا بروم و شب با آنها حالي بکنم. آن طوري که خودش مي گفت، معجوني بود از موسيقي‌هاي راک وشوهاي ايراني و غربي. بلافاصله رفتم تا همه آنها را ببينم . مادرم کنار تلفن نشسته بود و داشت با دوستش حرف مي زد و با سوهان ناخن، شکل ناخن‌هايش را تنظيم مي کرد . پدر خانه نبود. کامپيوتر را که روشن کردم، احساس عجيبي داشتم. فکر کردم مي‌خواهد اتفاقي بيفتد؛ مثل زلزله. اول هول برم داشت، اما بعد ديدم نه مثل اينکه خيالاتي شدم. کامپيوتر را روشن کردم. اولين سي دي را گذاشتم... اجرا کردم ... چشمهايم داشت از حدقه درمي‌آمد. صداي يک نوحه بود. آنقدر تعجب کرده بودم که فکر کردم مي خواهند بيايند مرا بگيرند. بعد سي‌دي‌رام را نگاه کردم. درست بود. داشت مي خواند. اول فکر کردم آرش خواسته سر‌کارم بگذارد، بعد گفتم شايد اشتباه کرده است. چرا...؟ خلاصه داشتم سؤالات زيادي را در ذهنم مرور مي کردم . به مانيتور زل زده بودم. حس غريبي داشت. تصاوير يک رزمنده بود که هم خيلي خوش خنده بود و هم خيلي تو دل برو. اول مي خواستم خاموش کنم. ولي بعد دلم نيامد. اين دل دل کردن‌ها باعث شد يک ساعت تمام سي‌دي را ببينم. حس عجيبي داشتم. حالا که آمده ام اينجا، مي فهمم دنيا فقط پياده‌روهاي پونک نيست. دنيا جايي دارد که آدم احساس مي‌کند خيلي بزرگ است . آن قدر که هيچ وقت به انتهاي آن نمي رسد.

    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۸۹/۱۲/۱۱ در ساعت ۰۹:۱۰
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  13. صلوات ها 13


  14. #7
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم


    مشهد، ايران‌گردي



    قرار است فردا اردوي ايران‌گردي دانشجويي ما شروع شود. اين طوري که بچه ها مي گويند،‌ از مشهد مي رويم طبس، يزد، شيراز، اهواز، خرم آباد ، تهران و برمي‌گرديم. حتماً خيلي خوش مي گذرد. من، ‌فريبا و مريم آمديم يک کم خرت و پرت بخريم. مريم از اين که قرار است با پسرها و دخترهاي همکلاسي به ايران‌گردي برويم يک کم نگران و برآشفته است، اما فريبا خيلي خيلي خوشحال است. يکسره به من مي گويد که من مي دانم خيلي خوش مي گذرد.....

    ديگر خسته شده ام. الان روز سومي است که در راهيم. داخل اتوبوس پسرها اصلاً نمي‌گذارند کسي استراحت کند. يک راست سر و صدا و گيتار و خنده هاي بلند. کم کم دارم از دست همه خسته مي‌شوم. هوا نسبتاً گرم است که وارد اهواز مي شويم. ورودي شهر وقتي مي فهمند ما دانشجو هستيم، يک نفر به عنوان راهنما به ما مي دهند. طفلکي‌ها فکر کرده‌اند ما براي بازديد از مناطق جنگي آمده‌ايم. يک جوان سبزه با ريش‌هاي توپي مشکي وارد ماشين ما مي‌شود. از همان لحظه اول بچه‌ها بناي مسخره کردن مي گذارند. صداي خنده يواشکي ما دخترها و متلک هاي مختلف پسرها، باعث شد که آن بنده خدا بعد از چند دقيقه حرف‌زدن،‌ خودش روي صندلي کنار راننده بنشيند و فقط مسير را به راننده نشان بدهد. در يک جاده مستقيم که ظاهراً جاده اهواز - ‌خرمشهر است، وارد يک فرعي مي شويم. احساس مي کنم که هوا خيلي سنگين و نفس کشيدن برايم سخت شده است. به مريم نگاه مي کنم. مريم هم همين حال را دارد. فريبا هم و همه بچه ها. سکوت عجيب و غريبي بر اتوبوس حکم‌ فرماست. جوان بلند مي شود و برايمان حرف مي زند. چيزي نمي‌گذرد که اشک بي اختيار روي گونه‌هايمان مي نشيند. نه من، همه بچه ها؛ حتي پسرها گريه مي کنند. احساس مي‌کنم اين گريه شرمندگي است. اتوبوس مي ايستد. اينجا طلائيه است. پياده مي شويم،‌ زانوهايم شل مي‌شود. به خودم مي‌آيم. ‌ خاک‌هاي زير صورتم، از اشک هايم تر مي‌شوند. جوان کناري ايستاده و دستهايش را به ريش توپي‌ اش مي‌زند. جلو مي‌روم. نمي دانم چه بگويم. جوان سرش را پايين مي اندازد. گريه امانم را بريده است. مي خواهم سر خودم فرياد بزنم. مي خواهم آب شوم و به زمين فرو روم، اما نمي دانم چه مي شود. جوان مي ايستد و چيزي نمي‌گويد. هر چه فرياد مي‌زنم،‌ او چيزي نمي‌گويد: «من از شما به شهدا شکايت مي‌کنم. چرا زودتر ما را با شهدا آشنا نکرديد؟».
    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۸۹/۱۲/۱۱ در ساعت ۰۹:۱۰
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  15. صلوات ها 11


  16. #8
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم


    کرمان، ‌قالي، ريحانه


    از دست همه خسته شده ام . از دست آدم هاي هفت رنگ. از دست آدمهايي که نمي توانند خودشان باشند. از دست آدم هايي که منتظرند باد بوزد تا تکليف خودشان و ديگران را روشن کنند. اين آدم ها اين روزها خيلي زياد شده اند . يادم مي آيد اواخر جنگ بود و من يک دختر هفده ساله پر شور و شر بودم. اين قدر عشق به امام و انقلاب در وجودم بود که همه فکر مي کردند، من بايد به جاي زن، مرد مي شدم . مسعود به خواستگاري ام آمد. هر چند در بازار يک حجره قالي فروشي از پدرش داشت اما ظاهراً اهل جبهه و خيلي مقيد بود. همه چيز را براي يک زندگي خوب فراهم مي ديدم. زندگي ام آغاز شد،‌ چند سال اول خيلي خوب بود. مهدي که چهار ساله شد،‌ خدا يک ريحانه ناز هم به ما داد. اما رفتار مسعود خيلي فرق کرده بود . ديگر مسعود گذشته نبود. افسرده شده بود. اصلاً به بچه ها و من توجه نمي کرد. هر چه مدارا کردم که حالش بهتر شود،‌ نشد. براي يک سفر کاري به تهران رفت. وقتي برگشت، توي برق نگاهش چيزي غير از آنچه قبلاً بود، ديده مي شد. نگران شدم. پرسيدم: مسعود چه خبر؟ گفت: تازه فهميدم که ما اين چند سال بي خودي عقب مانده ايم . وقتي رفتم تهران،‌ ديدم بيشتر دوستان قديمي! به مال و منالي رسيده اند. جنگ و جبهه کيلويي چند؟ اين قدر توي زد و بندها بوده اند و مانده اند که همه چيز را فراموش کرده اند. يکي از آنها گفت:‌مسعود هنوز پنجاه و هفتي زندگي مي کني؟ مسعود از آن روز عوض شد. خيلي تغيير کرد. همان مسعود که اگر او را مي کشتي ،‌ پيراهن آستين کوتاه نمي پوشيد ،‌ حالا به راحتي رنگ و لعاب پوشيدني هايش را عوض کرده و حالا آنقدر وضعش خوب شده که نگرانم. نگران بچه هايم. نه چه کار بايد بکنم...؟
    حالا اين جا يعني تو شلمچه از شما مي خواهم کمکم کنيد. من ،‌ مسعود و بچه هايم را دوست دارم . به همان بخور و نمير قبل راضيم. فقط دلم مي خواهد وقتي به مسعود نگاه مي کنم،همان مسعود روزهاي جنگ و جبهه را ببينم. به هر فلاکتي بود،‌ مسعود را راضي کردم که بياييم منطقه و آمديم. بقيه اش با شما. من مسعود را از شما مي خواهم. از شما که در ابهام اين دشت،‌از عطر لاله سرمست هستيد. همه چيز درست مي شود، چون از وقتي وارد شديم، برق چشم مسعود عوض شده بود و من دلم مي خواهد شما زندگي من را به روزهاي خوب خودش برگردانيد.
    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۸۹/۱۲/۱۱ در ساعت ۰۹:۱۴
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  17. صلوات ها 11


  18. #9
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم

    اصفهان، هيأت

    تازه داشتم از هيأت مي آمدم. خيلي دلم هواي کربلا کرده بود. از اينکه بعد از باز شدن موقت مرز هم ،‌راه کربلا بسته شده ، خيلي ناراحتم. به قول يکي از بچه ها ،‌فقط مانده بود کربلا يک خانه بگيريم و آنجا مقيم شويم. به هر حال خيلي دلم هواي کربلا داشت. به خانه که رسيدم،‌ مادرم طبق معمول روي جانمازش نشسته بود و داشت جامعه کبيره مي خواند. اين کار هر هفته مادر است . از پشت عينک نزديک بينش گفت: سعيد جان! ابراهيم زنگ زد، کار مهمي داشت.
    يک دفعه حالت خاصي به سراغم آمد. اولين بار هم که رفتيم کربلا، ابراهيم شب به خانه زنگ زده بود. بلافاصله تلفن را برداشتم شماره را گرفتم. ابراهيم خودش بود.
    ـ سلام داش سعيد گل
    ـ چطوري ... هيأت نبودي؟
    ـ‌آره، نشد بيايم... آخه..
    ـ‌آخه چي؟
    ـ آخه داشتم ساک سفر مي بستم
    ـ سفر؟
    ـ کجا؟
    ـ‌ هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
    ـ جان سعيد راست مي گي؟
    ـ بله !‌ دروغم چيه؟ ... پس فردا صبح ساعت 5 صبح از جلوي مسجد راه مي افتيم طرف شلمچه.
    ـ بابا اِي و’ل ... دلم لک زده بود براي سفر اين جوري.
    ـ‌ خلاصه به خاطر سوء سابقه شما در مسافرت هاي اين چنيني ،‌گفتيم اگر خبرت نکنيم حتماً‌ عذاب بايد بکشيم.
    ـ نوکرتم آقا ابرام. من خراب اين مرامم.
    ـ‌ لات هم که شدي؟
    ـ تو ديگر براي آدم نزاکت نمي گذاري...
    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۸۹/۱۲/۱۱ در ساعت ۰۹:۱۵
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  19. صلوات ها 12


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    نوشته
    234
    حضور
    54 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    3
    گالری
    67
    صلوات
    1750



    سلامممممممممممم
    واقعا ممنوووووووووووون سلیله الزهرای عزیز
    من برای اولین بار عازم جنوب هستم
    و پست های شما من و مشتاق تر کرد
    تشکرررررررررر

    دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است:
    السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه

  21. صلوات ها 10


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود