صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: سرنوشت قاتلان كربلا

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052

    سرنوشت قاتلان كربلا




    عمر سعد
    يكي از كساني كه نزد مختار داراي موقعيت خاصي بود و مختار او را به خاطر قرابت و نزديكي او با اميرالمؤمنين(ع) گرامي مي داشت «عبدالله بن جعده بن هبيره» بود.
    عمربن سعد نزد عبدالله بن جعده آمد و به او گفت: «براي من از مختار امان بگير!» عبدالله وساطت كرد! و مختار اين امان نامه را براي او نوشت: «اين امان نامه اي است از مختار بن ابي عبيد براي عمربن سعد بن ابي وقاص، تو در امان هستي به امان خدا، خودت و مالت و اهل و فرزندانت و تو به خاطر آنچه كرده اي، تا زماني كه اطاعت كني و در خانه و شهر و نزد اهلت بماني و حادثه اي به وجود نياوري در امان خواهي بود.»
    پس از آن، مأموران مختار و پيروان آل محمد(ص) و ديگران، او را مي ديدند و مزاحم او نمي شدند و گروهي بر اين امان نامه شهادت دادند و مختار هم عهد و پيمان بسته بود كه به اين امان نامه وفادار باشد، مگر اين كه عمر بن سعد حادثه اي بيافريند و خدا را بر اين امر گواه گرفت.
    مختار روزي به يارانش گفت: «فردا مردي را خواهم كشت كه داراي اين نشانه هاست: قدم هايي بزرگ، چشمان او در گودي فرورفته و ابروانش به هم چسبيده و كشته شدن او، مومنان و فرشتگان مقرب را شاد و خوشحال مي كند.»
    «هيثم بن اسود نخعي» نزد مختار بود، از آن نشانه ها دانست كه مقصود او، عمر بن سعد است، به منزل آمد و فرزندش «عريان» را طلب كرد و او را نزد عمربن سعد فرستاد تا وي را از تصميم مختار آگاه كند و به او بگويد كه: «از خودت مواظبت كن.»
    عمربن سعد گفت: «خدا پدرت را جزاي خير دهد! كه شرط برادري را به جاي آوردي، ولي مختار بعد از امان نامه اي كه به من داده است چگونه مي تواند كه با من چنين كند؟!»
    از اين رو هنگامي كه شب شد از منزلش بيرون رفت و غلامش را از تصميمي كه مختار درباره او گرفته و همچنين از امان نامه مختار آگاه كرد.
    غلامش به او گفت: «مختار با تو شرط كرده است كه تو كاري انجام ندهي چه حادثه اي بالاتر از اين كه تو، خانه و اهل خود را رها كرده و به اينجا آمده اي! هم اكنون بازگرد و بهانه اي براي نقض آن امان نامه به دست مختار نده.»
    عمربن سعد نيز بازگشت. خبر رفتن عمر سعد را به مختار رساندند، مختار گفت: «مرا برگردن او زنجير و سلسله اي است كه او را دوباره بازگرداند.» صبح روز بعد مختار «ابوعمره» را فرستاد و به او فرمان داد كه عمربن سعد را بياورد، ابوعمره بر عمربن سعد وارد شد و به او گفت: «امير را اجابت كن.»
    عمر برخاست ولي از فرط اضطراب و رعب و وحشت، قدم بر روي لباس هايش گذاشت و لغزيد، ابوعمره با شمشير به او حمله كرد و او را از پاي درآورد و به هلاكت رساند و سر او را در دامن قبايش گذارده و آورد و نزد مختار گذاشت.
    مختار به «حفص» پسر عمر بن سعد كه نزد وي بود رو كرد و گفت: «اين سر را مي شناسي؟» حفص گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» و در ادامه گفت: «آري و بعد از او خيري در زندگي نيست.»
    مختار گفت: «راست گفتي تو نيز بعد از او زنده نخواهي بود، حفص را به پدرش ملحق كنيد.» پس حفص را نيز كشتند و سر او را نزد عمر بن سعد گذاشتند.
    سپس مختار گفت: «عمر بن سعد را به جاي حسين(ع) و حفص فرزند او رابه جاي علي بن الحسين (علي اكبر) كشتم، اما اين دو هرگز قابل مقايسه و برابري با آن دو نخواهند بود. به خدا سوگند اگر من سه چهارم قريش را به هلاكت برسانم برابر ارزش انگشتي از انگشتان حسين(ع) نخواهد بود.»(1)
    لازم به يادآوري است كه علت شتاب مختار در كشتن عمربن سعد اين بود كه يزيدبن شراحيل انصاري نزد محمدبن حنفيه آمد و بر او سلام كرد و بين آنها سخناني رد و بدل شد تا اين كه صحبت از مختار به ميان آمد، محمدبن حنفيه گفت: «مختار مي پندارد كه شيعه ماست در حالي كه قاتلان حسين(ع) با وي همنشيني مي كنند.» يزيدبن شراحيل چون به كوفه بازگشت، نزد مختار آمد و او را از آنچه محمدبن حنفيه گفته بود آگاه كرد، به اين دليل مختار تصميم بر كشتن عمربن سعد گرفت.(2)
    مختار سر عمربن سعد و پسرش حفص را براي محمدبن حنفيه فرستاد و اين نامه را براي او نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم، براي مهدي(3) محمدبن علي، اين نامه از مختاربن ابي عبيد، سلام بر تو اين مهدي، من خدا را حمد مي كنم، آن خدايي كه شريكي ندارد اما بعد، خدا مرا عذابي براي دشمنان شما قرار داده است، دشمنان شما برخي اسير و گروهي متواري و فراري و دسته اي كشته و بعضي رانده شده اند، پس خدا را حمد مي كنم كه قاتلان (خاندان) شما را كشت و ياوران شما را ياري كرد. من سر عمر بن سعد و فرزندش را نزد تو فرستادم و بر هر كسي از قاتلان حسين(ع) و اهل بيتش كه دست يافتم او را كشتم و خدا از انتقام گرفتن از باقيمانده آنان ناتوان نيست و من تا زماني كه بر روي زمين از آنها كسي باشد آنها را رها نمي كنم پس نظر و رأي خودت را براي من بنويس تا من از شما پيروي كرده و بر آن باشم، سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد.»(4)
    سپس مختار هر كه را كه گفتند او از قاتلان حسين(ع) و پيروان او و دشمنان حسين(ع) است به هلاكت رساند و به آتش كشيد و خانه آن را كه فرار كرده بود خراب كرد.(5)

    پي نوشت ها:
    1- تجارب الامم، ج 2، ص 151
    2- كامل ابن اثير، ج 4، ص 241
    3- در وجه تسميه محمدبن حنفيه به مهدي بعضي گفته اند كه مختار، ايشان را امام واجب الاطاعه و مهدي امت مي ناميد. (تاريخ طبري، ج 7، ص 40)
    4- تجارت الامم ج 2 ص 153
    5- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- عباسعلي كامرانيان
    منبع:
    کیهان-یکشنبه 28 آذر 1389- شماره 19817
    http://kayhannews.ir/890928/6.htm#other606

  2. صلوات ها 7


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052



    سرنوشت قاتلان كربلا

    شمر بن ذي الجوشن

    پس از قيام مختار، اشراف و بزرگان كوفه از ترس جان خود از كوفه گريختند و از جمله فراريان شمربن ذي الجوشن بود. مختار غلام خود زرنب را در پي او فرستاد، غلام مختار چون به شمر و همراهانش نزديك شد، شمر به همراهان خود گفت: «گويا اين شخص براي كشتن من آمده است، شما از جلو برويد و مرا پشت سر بگذاريد گويا از من فرار كرده ايد تا او در كشتن من طمع كند.» همراهان شمر رفته و او را تنها گذاشتند، غلام مختار آمد و با شمر درگير شد؛ شمر ملعون بر او حمله كرد و ضربه اي بر كمر و پشت او زد و او را از پاي درآورد.
    آنگاه او را رها كرد و از آنجا رفت و نامه اي براي مصعب بن زبير كه در بصره بود نوشت و او را از آمدن خود آگاه ساخت. در آن زمان هر كس در واقعه شورش كوفه از شهر فرار كرده بود به سوي بصره نزد مصعب بن زبير مي رفت. شمر، نامه را توسط مردي از قريه كلبانيه براي مصعب فرستاد و خود در آن قريه كه نهري در آن در كنار تپه اي بود توقف كرد، پس آن شخص نامه را برداشته تا نزد مصعب در بصره ببرد، در بين راه با شخصي برخورد كرد كه از او پرسيد: «كجا مي روي؟»
    گفت: «مرا شمر فرستاده است.»
    پس آن شخص به او گفت: «با من بيا تا تو را نزد سرورم ببرم.» و او را نزد ابوعمره فرمانده سپاه مختار برد و ابوعمره نيز در پي و جستجوي شمر بود. آن نامه رسان «ابوعمره» را از مكان و مخفيگاه شمر با خبر كرد، و ابوعمره نيز عازم آن مكان شد، كساني كه با شمر بودند به او گفتند: «مصلحت در اين است كه اينجا را ترك كنيم.» شمر گفت: «هرگز به خدا سوگند! اين مكان را تا سه روز ترك نخواهم كرد، تا اين كه قلب ياران مختار را ترسانيده و پر از وحشت نمايم.»
    چون شب فرا رسيد ابوعمره با گروهي از سواران بر او حمله ور شدند، شمر در حالي كه برهنه بود برخاست و با نيزه بر آنان حمله كرد و بعد داخل خيمه شد و شمشيري به دست گرفت و بيرون آمد، ياران مختار او را به جهنم فرستادند و ياران او را شكست داده و فراري دادند و در همان هنگام، در تاريكي شب، صداي تكبير سپاهيان مختار بلند شد و شنيدند كه آنها مي گفتند: «خبيث كشته شد.» و سپس سرش را از بدن جدا كرده و نزد مختار بردند.(1)
    رؤياي عجيب علامه اميني درباره شمر(2)
    علامه اميني تعريف كرده است كه: «مدتها فكر مي كردم كه خداوند چگونه «شمر»(ملعون) را عذاب مي كند؟ و جزاي آن تشنه لبي و جگر سوختگي حضرت سيدالشهدا(ع) را چگونه به او مي دهد؟ تا اين كه شبي در عالم رويا ديدم كه اميرالمؤمنين(ع) در مكاني خوش آب و هوا، روي صندلي نشسته و من هم خدمت آن جناب ايستاده ام، در كنار ايشان دو كوزه بود، فرمود: اين كوزه ها را بردار و برو از آنجا آب بياور و اشاره به محلي فرمود كه بسيار باصفا و با طراوت بود، استخري پرآب و درختاني بسيار شاداب در اطراف آن بود كه صفا و شادابي محيط و گياهان قابل بيان و وصف نيست. كوزه ها را برداشته و رو به آن محل نهادم آنها را پرآب نموده حركت كردم تا به خدمت اميرالمومنين(ع) باز گردم. ناگهان ديدم هوا رو به گرمي نهاده و هر لحظه گرمي هوا و سوزندگي صحرا بيشتر مي شد، ديدم از دور كسي به طرف من مي آيد و هرچه او به من نزديكتر مي شد هوا گرمتر مي شد گويي همه اين حرارت از آتش اوست، در خواب به من الهام شد كه او شمر، قاتل حضرت سيدالشهدا(ع) است، وقتي به من رسيد ديدم هوا به قدري گرم و سوزان شده است كه ديگر قابل تحمل نيست، آن ملعون هم از شدت تشنگي به هلاكت نزديك شده بود، رو به من نمود كه از من آب بگيرد، من مانع شدم و گفتم: اگر هلاك هم شوم نمي گذارم از اين آب قطره اي بنوشد.
    حمله شديدي به من كرد و من ممانعت مي نمودم، ديدم اكنون كوزه ها را از دست من مي گيرد لذا آنها را به هم كوبيدم، كوزه ها شكسته و آب آنها به زمين ريخت چنان آب كوزه ها بخار شد كه گويي قطره آبي در آنها نبوده است، او كه از من نااميد شد رو به استخر نهاد، من بي اندازه ناراحت و مضطرب شدم كه مبادا آن ملعون از آب استخر بياشامد و سيراب گردد، به مجرد رسيدن او به استخر، آب استخر خشك شد چنان كه گويي سالها است يك قطره آب در آن نبوده است. درختان هم خشك شده بودند او از استخر مأيوس شد و از همان راه كه آمده بود بازگشت، هرچه دورتر مي شد، هوا رو به صافي و شادابي و درختان و آب استخر به طراوت اول بازگشتند، به حضور اميرالمؤمنين(ع) شرفياب شدم، فرمودند:
    خداوند متعال اين چنين آن ملعون را جزا و عقاب مي دهد، اگر يك قطره آب آن استخر را مي نوشيد از هر زهري تلخ تر و هر عذابي براي او دردناك تر بود. بعد از اين فرمايش از خواب بيدار شدم»(3)

    1-البدايه النهايه، ج 8، ص 297
    2-يادنامه علامه اميني ص 13 و 14
    3-سرنوشت قاتلان شهداي كربلا، عباسعلي كامرانيان

    پنجشنبه 2 دی 1389- شماره 19821
    http://kayhannews.ir/891002/6.htm#other606

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052



    سرنوشت قاتلان شهداي كربلا
    سنان ابن انس

    سنان ابن انس يكي از جنايتكاران بي رحم سپاه عمرسعد بود بطوريكه بعضي نوشته اند كه اين جاني سر امام حسين(ع) را از تن جدا كرده است.(1)
    او در عرصه واقعه كربلا، ستم هاي فراواني بر خاندان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله روا داشت و جنايت هاي فراواني مرتكب شد. بطوري كه نام او در رديف جنايتكاران بزرگ واقعه عاشورا ثبت شده است.
    بهر حال پـس از قيام مختار، «سنان بن انس» از كوفه به بصره گريخت. طرفداران مختار در كوفه خانه او را ويران كردند و در اطراف بصره كمين كردند تا او را دستگير كنند. سپاهيان مختار مترصد بودند كه به نحوي او را گرفتار عدالت نمايند.
    يك روز كه سنان از بصره به طرف «قادسيه» در حركت بود، نيروهاي مختار به او حمله ور شدند و او را بين «عذيب» و قادسيه دستگير كردند، و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد كه ابتدا انگشتانش را قطع كنند و سپس دست و پاي او را جدا كردند، آنگاه ديگي از روغن زيتون به جوش آوردند و سنان را در آن انداختند2. و به اين ترتيب او را در جهنم ساقط كردند تا اينكه در برزخ و قيامت به سزاي واقعي اعمال ننگين خويش برسد. اي كاش ستمكاران از آموزه هاي تاريخي عبرت مي گرفتند!!
    1-جلاء العيون ج 2 ص 319
    2-سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- عباسعلي كامرانيان

    یکشنبه 5 دی 1389- شماره 19823
    http://kayhannews.ir/891005/6.htm

  7. صلوات ها 6


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052



    سرنوشت حرمله بن كاهل

    «حرمله» همان سنگدل لعيني بود كه با تير سه شعبه گلوي حضرت علي اصغر(ع) را شكافت. «منهال بن عمرو» روايت كرده(1) است كه: من پس از آن كه از مكه بازگشتم نزد امام سجاد(ع) رفتم، امام به من فرمود: آيا از «حرمله بن كاهل» خبر داري كه در چه حالي است؟
    عرض كردم: «هنگامي كه از كوفه خارج شدم او زنده بود.» امام زين العابدين(ع) دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و فرمود: «خدايا! حرارت آتش را به او بچشان، خدايا حرارت آهن را به او بچشان»!
    هنگامي كه به كوفه بازگشتم، «مختاربن ابي عبيده ثقفي» قيام كرده بود و او از قبل با من دوست بود، پس از ديد و بازديدها سوار بر مركب شده و به طرف منزل مختار حركت نمودم و در بيرون خانه اش با او ملاقات كردم.
    مختار گفت: «از هنگامي كه حكومت كوفه در اختيار ما قرار گرفته به ديدن ما نيامدي و تبريك نگفتي و به ما كمك نكردي؟!» گفتم: «در اين مدت در مكه بودم و هم اكنون نزد تو آمده ام كه با هم صحبت كنيم.» پس از آن هر دو همراه هم به راه خود ادامه داديم تا اين كه به كناسه كوفه رسيديم. مختار در آنجا توقف كرد، مثل اين كه در انتظار كسي به سر مي برد. پس از مدت كوتاهي جمعي با شتاب به نزد او آمدند و گفتند: «اي امير! به تو بشارت مي دهيم كه حرمله بن كاهل دستگير شد!»
    هنگامي كه حرمله را آوردند مختار گفت: «خداوند را حمد و سپاس مي گويم كه مرا بر تو مسلط كرد.» سپس جلاد را خواست و به او دستور داد كه دست هاي حرمله را قطع كند. جلاد دست هاي او را از تنش جدا كرد، سپس دستور داد كه پاهايش را هم قطع كنند و چنين كردند، پس از آن گفت: «آتش بياوريد!» مأموران دسته هاي ني را آوردند و آتش زدند و او را در آتش انداختند.
    منهال گفته است: در اين هنگام فرمايش امام سجاد(ع) به يادم آمد و بي اختيار گفتم: «سبحان الله»!
    مختار گفت: «تسبيح خداوند در همه حال خوب است اما ظاهرا اين تسبيح از روي تعجب بود.» گفتم: بله در هنگام بازگشت از مكه، خدمت امام سجاد(ع) رسيدم و آن حضرت از من درباره حرمله سؤال كرد و من نيز در جواب گفتم: او زنده است.
    امام سجاد(ع) دست به دعا برداشت و فرمود: خدايا به او حرارت آهن و حرارت آتش را بچشان! اكنون چون دعاي امام سجاد(ع) را به دست شما مستجاب شده ديدم شگفت زده شدم و اين ذكر بر زبانم جاري شد.
    مختار گفت؛ «واقعا اين سخن را از علي بن الحسين(ع) شنيدي؟» گفتم: «آري به خدا سوگند خودم شنيدم كه حضرت اين سخن را فرمود.»
    ناگهان ديدم كه مختار از مركبش پايين آمد و دو ركعت نماز گزارد و سجده اي طولاني كرد سپس برخاست و سوار اسبش شد و من نيز سوار شدم و با هم به سوي منزل من آمديم. وقتي مقابل خانه ام رسيديم، به مختار گفتم: «اگر امير موافق با شد به من افتخار دهد و خانه ام را مزين به حضور خود نمايد و در خانه ما غذا تناول فرمايد.»
    مختار گفت: «اي منهال! تو خود مرا خبر دادي كه علي بن الحسين(ع) دعاهايي كرد كه به دست من مستجاب شده است و با اين وجود مرا به غذا خوردن دعوت مي كني؟ امروز به شكرانه اين كه خداوند به من توفيق داد كه دعاي آن حضرت به دست من مستجاب شود، روزه گرفته ام.»2
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ
    1- بحارالانوار 45 ص 322
    2- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- عباسعلي كامرانيان

    سه شنبه 7 دی 1389- شماره 19825
    http://kayhannews.ir/891007/6.htm#other606

  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052



    خولي بن يزيد اصبحي

    «خولي» همان ملعوني بود كه سر حضرت امام حسين عليه السلام را برداشت و براي اينكه پاداش بگيرد براي ابن زياد عليه العنه آورد.
    يكي ازكساني كه در ليست ماموران مختار براي دستگيري بود، خولي بود.
    همانطور كه گفته شد خولي سر مبارك امام حسين(ع) را به همراه خود آورد و در روي چيزي كه شبيه تنور بوده است و در پوش داشت، گذاشت تا روز بعد آن را به نزد ابن زياد ببرد.
    نوشته اند كه خولي دو همسر داشت: يكي از زنانش شيعه و از دوستدار اهل بيت(ع) بود. او شب هنگام مشاهده كرد كه نوري از سر ساطع مي شود و متوجه شد كه اين سر، متعلق به امام حسين(ع) است.
    از وقتي «عيوف» دختر مالك كه از دوستداران اهل بيت(ع) بود متوجه اين كار خولي شد، با او دشمن شد.(1)
    روزي مختار عده اي را براي دستگيري «خولي بن يزيد اصبحي» فرستاد.
    فرستادگان مختار وارد منزل خولي شدند. او ترسيد و در توالت منزلش پنهان شد.
    «عيوف» به فرستادگان مختار گفت:
    دنبال چه كسي هستيد؟
    آنها گفتند: همسرت كجاست؟
    عيوف گفت: نمي دانم، ولي با دست به محل پنهان شدن خولي اشاره كرد! ياران مختار خولي را دستگير كردند و او را در حالي كه چيزي روي سر خود نهاده بود بيرون آوردند و همان جا او را كشته و بدنش را در آتش سوزاندند2.
    1-سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- ص 29،عباسعلي كامرانيان
    2-كامل- ابن اثير ج 4 ص 240

    پنجشنبه 9 دی 1389- شماره 19827
    http://kayhannews.ir/891009/6.htm#other606

  11. صلوات ها 5


  12. #6

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052



    حكيم بن طفيل طائي
    طبري از «ابومخنف» نقل كرده است كه: مختار، «عبدالله بن كامل» را براي دستگيري «حكيم بن طفيل» فرستاد. حكيم كسي بود كه لباس هاي حضرت ابوالفضل عباس(ع) را برداشته بود و به طرف امام حسين(ع) نيز تيراندازي كرده بود و...
    عبدالله بن كامل او را دستگير نمود. اقوام حكيم نزد «عدي بن حاتم طايي» رفتند و او را وادار كردند كه در حق حكيم شفاعت كند. عدي بن حاتم خود را به عبدالله بن كامل رساند و شفاعت نمود.
    عبدالله گفت: «من اختياري ندارم.» و قرار بر اين شد كه عدي نزد مختار برود شايد او را راضي نمايد- قبلا نيز عدي در حق جماعتي كه با مختار مخالفت كرده بودند، ولي از لشكر عمر بن سعد نبودند شفاعت كرده بود و مختار نيز از آنان گذشت كرده بود- ياران مختار به عبدالله بن كامل گفتند: «ما مي ترسيم امير، سخن عدي را قبول كند و از حكيم بن طفيل نيز چشم پوشي نمايد و حال آن كه تو جرم و گناه او را خوب مي داني، پس اجازه ده تا او را به قتل برسانيم.»
    عبدالله بن كامل گفت: «هر چه مي خواهيد بكنيد.» آنان دستان حكيم را بسته و به او گفتند: «تو لباس هاي عباس فرزند اميرالمؤمنين را از تنش در آوردي ؟ به خدا سوگند تو را زنده برهنه مي كنيم تا با چشمان خويش ببيني!» پس او را برهنه كردند و گفتند: «تو حسين را هدف تير خود قرار دادي؟ به خدا سوگند ما نيز تو را هدف تيرهاي خود قرار مي دهيم!» و سپس به قدري به او تير زدند كه بي جان بر روي زمين افتاد.
    از آن طرف عدي بن حاتم، بي خبر از اين رويداد، نزد مختار آمد و شفاعت حكيم را نمود مختار گفت: «آيا تو شفاعت قاتلان حسين را مي كني؟» گفت: «بر او دروغ بسته اند.» مختار گفت: «اگر چنين باشد او را به خاطر تو آزاد مي كنيم.»
    چيزي نگذشت كه عبدالله بن كامل وارد شد. مختار گفت: «حكيم چه شد؟» گفت: «شيعيان او را به هلاكت رساندند.» مختار گفت: «چرا در كشتن او شتاب كرديد؟ عدي آمده و در حق او شفاعت مي كند.» - و مختار نيز از كشته شدن او خشنود بود- عبدالله گفت «شيعيان او را كشتند.»
    عدي گفت: «دروغ مي گويي، ترسيدي كسي كه از تو بهتر است (مختار) شفاعت مرا قبول كند.» در اين حال ابن كامل به عدي بن حاتم ناسزا گفت، اما مختار او را ساكت كرد. عدي نيز از آن جا خارج شد در حاليكه از مختار راضي بود و از عبدالله بن كامل شكايت داشت.(1)
    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ
    1- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا
    ص 32عباسعلي كامرانيان

    یکشنبه 12 دی 1389- شماره 19829
    http://kayhannews.ir/891012/6.htm#other606

  13. صلوات ها 5


  14. #7

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052



    بجدل بن سليم

    بجدل بن سليم يكي از سپاهيان سنگدل عمر سعد بود كه در واقعه كربلا خباثت و دنائت ويژه اي از خود بروز داد.
    «بجدل» پس از شهادت حضرت امام حسين عليه السلام، جسارت و لئامت را به حدي رساند كه انگشت امام(ع) را قطع كرد و انگشتر او را ربود.
    بجدل هم از جمله كساني بود كه در ليست مختار بود تا دستگير شود و به سزاي عمل ننگينش برسد.(1)
    سپاهيان مختار به دنبال «بجدل بن سليم» رفته و او را يافته دستگير كردند و نزد مختار آوردند.
    وحشتي عظيم در روح و جسم بجدل پديد آمد و...
    مختار گفت: او چه كرده است؟
    گفتند: اين فرد، همان ملعوني است كه انگشت مبارك امام حسين عليه السلام را قطع كرد و انگشتر آن حضرت را ربوده است!
    مختار گفت:
    دست و پاهايش را قطع كنيد و او را به همين حال رها كنيد!
    افراد مختار، دست و پاي «بجدل بن سليم» را قطع كردند و او را در همان حال رها كردند تا به هلاكت رسيد.(2)

    1- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- ص 35 عباسعلي كامرانيان
    2- بحارالانوار ج45 ص 376- علامه مجلسي

    سه شنبه 14 دی 1389- شماره 19831
    http://kayhannews.ir/891014/6.htm#other606

  15. صلوات ها 6


  16. #8

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052



    «زيدبن رقاد»

    زيدبن رقاد، همان ملعوني بود كه وقتي «عبدالله» نوجوان دوازده ساله امام حسن مجتبي(ع) به طرف امام حسين(ع) دويد و مي خواست از عموي مظلومش دفاع نمايد با تيري او را نشانه گرفت.
    عبدالله براي دفاع از خود دستش را بر پيشاني گذاشت و تير زيدبن رقاد ملعون، دست و پيشاني او را به هم دوخت!(1)
    اين واقعه جانسوز را، زيدبن رقاد هم تعريف مي كرد و مي گفت: «من به طرف نوجواني تير انداختم و او دستش را بر پيشاني نهاد و آن تير دستش را به پيشاني اش دوخت و نتوانست دست خود را جدا كند! در اين حال نوجوان (عبدالله) چنين مي گفت: خداوندا! اينان ما را كم شمردند و خوار ساختند، پس اينها را بكش، همان گونه كه ما را كشتند و آنان را خوار كن، چنان كه ما را خوار كردند»!
    زيد مي افزايد: سپس تير ديگري به آن نوجوان زدم كه او را كشت. پس به بالين نوجوان آمدم تا تيري كه با آن او را كشتم، از پيشاني او خارج كنم، اما ديدم كه نوجوان از دنيا رفته است من تير را از جايش بيرون آوردم اما پيكان تير در پيشاني اش ماند!
    مختار، عبدالله بن كامل را با گروهي از افرادش براي دستگيري زيد فرستاد. آنها خانه زيد را محاصره كردند. او با شمشير از منزل خارج شد و به ياران مختار حمله كرد. عبدالله ابن كامل به يارانش گفت: «با شمشير و نيزه بر او حمله ور نشويد بلكه او را با تير زده و سنگباران كنيد.»
    افراد ابن كامل هم زيد را تيرباران و سنگباران كردند تا اين كه روي زمين افتاد و درحال مرگ بود ولي هنوز زنده بود كه انتقام گيرندگان جسم او را به آتش كشيدند.(2)

    1- كامل ابن اثير ج4 ص244
    2- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا، ص33- عباسعلي كامرانيان

    پنجشنبه 16 دی 1389- شماره 19833
    http://kayhannews.ir/891016/6.htm#other603

  17. صلوات ها 5


  18. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052



    «عمروبن حجاج زبيدي»

    «عمرو بن حجاج زبيدي» يكي از فرماندهان سپاه عمر سعد بود. او از جمله كساني بود كه در واقعه كربلا حضور فعال داشت و ستم هاي فراواني بر خاندان عصمت و طهارت روا داشت.
    وقتي مختار اقدام به انتقام گيري از قاتلان شهداي كربلا كرد، او نيز خود را در معرض خطر جدي ديد.
    «عمرو» از ترس شديدي كه بر جانش افتاده بود، روزي بر مركب خود سوار شد و پنهاني به سوي «واقصه» حركت كرد.
    اما هرگز به آنجا نرسيد و كسي نتوانست از سرنوشت اسفبار او اطلاعي به دست آورد.(1)
    مرحوم سيدبن طاووس در لهوف نوشته است: گفته شده است كه ياران مختار «عمروبن حجاج زبيدي» را در بين راه «واقصه» يافتند كه از شدت عطش بر زمين افتاده بود. سپاهيان مختار، سر او را از بدن جدا كرده و او را به هلاكت رساندند. (2)

    1- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- ص39 عباسعلي كامرانيان
    2- لهوف ص339- سيدبن طاووس

    یکشنبه 19 دی 1389- شماره 19835
    http://kayhannews.ir/891019/6.htm#other603

  19. صلوات ها 5


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052



    «عمر بن صبيح»

    «عمربن صبيح» يكي از فعالان سپاه عمرسعد و ملعونيني بود كه در عرصه نبرد تلاش زيادي مي كرد تا به جبهه حق، لطمه وارد سازد. او، مترصد فرصتي بود تا به ياران امام حسين(ع) ضربه زده و با اين كار، خود را در چشم فرماندهان سپاه ابن زياد و عمر سعد محبوب سازد.
    بر همين اساس، «عمر بن صبيح» همراه با عده اي از سپاهيان عمر سعد، هر از چند گاهي به ياران حضرت سيدالشهدا حمله مي كردند و آنها را بوسيله نيزه و مجروح مي كردند.
    پس از قيام مختار، عمر عزلت گزيده بود و مي ترسيد كه در ملأعام ظاهر و حاضر شود تا اينكه ياران مختار او را يافتند و شبانه او را در خانه اش به دام انداختند.(1)
    عمر را نزد مختار آوردند.
    مختار پرسيد: مي گويند در واقعه كربلا خيلي تلاش مي كردي تا با نيزه به ياران اباعبدالله(ع) ضربه بزني؟
    عمر گفت: در واقعه كربلا، من با نيزه بر ياران حسين بن علي(ع) حمله مي كردم و آنها را مجروح مي ساختم اما كسي از آنها را به قتل نرساندم.
    مختار وقتي اعتراف عمر را به حمله و جنگ و مجروح ساختن ياران امام حسين(ع) شنيد مطمئن شد كه اين ملعون هم جزو قاتلان و سفاكان سپاه عمر سعد است كه جنايات زيادي مرتكب شده است.
    سپس دستور داد كه: نيزه ها را بياوريد!
    ياران مختار نيزه ها را آوردند و با نيزه آنقدر بر بدن او زدند كه عمر به هلاكت رسيد.(2)
    و سيعلموالذين ظلموا اي منقلب ينقلبون(شوراء-237)
    و بزودي كساني كه ستم كردند مي فهمند كه (چگونه زير و رو مي شوند و بازگشتشان به كجاست؟)
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ
    1-كامل ابن اثير ج4 ص 244
    2-سرنوشت قاتلان شهداي كربلا-ص37-عباسعلي كامرانيان

    پنجشنبه 23 دی 1389- شماره 19839
    http://kayhannews.ir/891023/6.htm#other603

  21. صلوات ها 5


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود