مشاهده RSS Feed

سخن های دل

قصه تن نازی عشاق

به این مطلب امتیاز بدهید
دیشب سپیداری به گوش یاس، با شوق میخواند
آن قصه تن نازی عشاق را باز
روزی در این دشت پر از گل
صدها شقایق باز از خاک رویید
آلاله ای شور رهایی را زنو برخواند
زد تیشه ای بر قلب نازک و پاکش
پرپر شد و رودی زخونش گشت جاری
گلهای دیگر را زخون خود بیدار می کرد

با جانفشانی پرکشیدند تا آسمان آبی دیدار

صدها سبک بار و سبک پیکر

وانگه رعدی بر آشفت آسمان را
سیلی زد و گلبانگ او پیچید
در خاکیان شوری بپا گردید
تا آسمان لاجوردی را چنین می دید
بارانی از اشک شقایقها
ریزان شد و مشق رهایی را زنو سر داد

طومار ظلم بدمستان درهم پیچید
و ظلمشان را از بیخ و بن برکند

آری نفس را باید تا در زلال عشق معنا کرد
رنگی کمالی را به او بخشید
تا نام یکتا را صدا می کرد

یکتا پرستوی بهاری بانگ برداشت
آری که تا معشوق باید در خون دویدن
وز بهر رهایی از بند ضلالت در خون طپیدن
تا چشمه های آفتاب او را باز دیدن

ز.ا.الحسینی




آپدیت شده 1395/09/04 در 23:52 توسط یا عالی

دسته بندی ها
شعر
^

ورود

ورود