مشاهده RSS Feed

سخن های دل

قصه فرقت

به این مطلب امتیاز بدهید
بسم الله الرحمن الرحیم

قصه ی فرقت

ناوکی برجست و بر قلبم نشست

خط خونش تا به چشمانم نشست



دل شکست و آه شد تا آسمان


قطره بارانی به رخسارم نشست



هم لسان گردید و لب را برگشود


قصه ی فرقت که بر کامم نشست



روزگاری من نبودم عشق بود

عین خون گشت و به شریانم نشست



آسمان بخت من نیلی نبود


لیک دامی بود و بر جانم نشست



خوانده شد آن آیه قالو بلی


آیتی شد او و بر آدم نشست




ناله ای کرد این دل غمگین من

غصه ی فرقت که بر جانم نشست

ز.ا.الحسینی


آپدیت شده 1395/09/01 در 15:48 توسط یا عالی

برچسب ها: قصه ی فرقت ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
شعر
^

ورود

ورود