مشاهده RSS Feed

سخن های دل

ضیمران (نیلوفر) و بید مجنون

به این مطلب امتیاز بدهید
شعری که به من الهام قصه ی غلبه بر یأس را داد

ضیمرانی در بن بید معلق جاگرفت
پنجهٔ نازک به خاک افشرد وکم کم پاگرفت

سایهٔ بید معلق هر طرف پیرامنش
پرده پیش پرتو مهر جهان‌آرا گرفت

شاخ نیلوفر چو کِرمی سر ز جا برکرد وگفت
وای من کز ضعف نتوانم دمی بالا گرفت

از ورای شاخ گفت و تابش خورشید را دید
کاش بتوانستمی یک‌لحظه جای آنجا گرفت

گرچه از فیض حضورش جفت حرمانیم لیک
لطف او خواهد همی از دور دست ما گرفت

دید پیرامون خود خار و خسی انبوه و گفت
در میان این رقیبان چون توان مأوا گرفت

دیو نومیدی ز ناگه سر به کوشش برد وگفت
جهدکم کن کاین‌ جهان‌ مهر از ضعیفان وا گرفت

ظلمت نومیدی و ضعف تن و فقدان نور
سرش‌زیرافکند و لرزان‌ ساقش‌ استرخا گرفت

روز دیگر تافت بر وی لکه‌ای از آفتاب
وان تن دلمرده را باز و مسیح آسا گرفت

یاس را آواره کرد افرشتهٔ عشق و امید
قوتی دیگر ز فیض نور جان‌افزا گرفت

با چنین همت گیاهان را به زیر پا گذاشت
لیک نتوانست از آن حد خویشتن بالا گرفت

با همه ضعف و زبونی سرفرازی کرد و باز
سایهٔ بید قوی‌دستی به زیر پا گرفت

اندر آن حسرت برآورد از سرگرم وگداز
آتشین آهی که دودش دامن صحرا گرفت

گفت اگر بگذارمی این سقف و بینم فیض نور
صنعتی سازم که با صیتش توان دنیا گرفت

از قضا لطف نسیم آن نالهٔ جانسوز را
برد سوی بید و در قلب رئوفش جا گرفت

رشته‌ای یکتا فرو آویخت زان زلف دراز
ضیمران با هر دو دست آن رشتهٔ یکتا گرفت

از شعف بگرفت همچون جان شیرینش به‌ بر
وندرو پیچید و راه مقصد اعلا گرفت

یک دو روزی بیش‌ و کم‌ خود را بدان بالا کشید
گشت والا زان کز اول خویش را والا گرفت

تا نپنداری که چون بالا گرفت از لطف بید
آن محبت را فرامش کرد و استغنا گرفت

ضیمران چون یافت خود را در فروغ آفتاب
خدمت استاد را اندیشه‌ای شیوا گرفت

بر مثال تاج رنگین بر سر طاووس نر
تارک زبباش را در حلهٔ دیبا گرفت

غنچه‌ها آورد و گل‌ها بشکفید از هر کنار
شاخسار بید را در زیوری زیبا گرفت

طره و جعد و بناگوش زمردگونش را
در بساکی‌ خرم از پیروزه و میناگرفت

منظرش از دور، دامان دل دانا کشید
جلوه‌اش ز اعجاب‌، راه دیدهٔ بینا گرفت

ضیمران خندان که مهر ناصحی مشفق گزید
بید بن خرم که دست مقبلی دانا گرفت

آن‌ یکی زان پایمردی زبنتی وافر فزود
وین دگر زان پاسداری رتبتی علیا گرفت

هرکسی کاز دور آن اکلیل گل را دید گفت
لوحش‌الله کاین شجر تاج ازگل رعنا گرفت

بود ازنیلوفری با آن ضعیفی شش صفت
وان‌ شش آمدکارگر چون‌ بختش‌ استعلا گرفت

جنبش و صبر و لیاقت، همت و عشق و امید
و اتفاقی خوش که دستش عروةالوثقی گرفت

خدمت مخلوق کن بی‌مزد و بی‌منت‌، بهار
ای خوش آن بینا که روزی دست نابینا گرفت


ملک الشعرای بهار

آپدیت شده 1395/08/22 در 17:43 توسط یا عالی

دسته بندی ها
ترجمه دلنوشته و متن های عربی
^

ورود

ورود