مشاهده RSS Feed

سخن های دل

اوج آسمانها

به این مطلب امتیاز بدهید



خدایا من بنده ات هستم و تو می دانی

بنده ای که غبار گناهان بر رخسارش عیان و زنگار عصیان بر قلبش نشسته

دستم تهی ست حتی از بضاعتی مزجاة

بر جاده ای ایستاده ام که راه رفته ام را ویران و راه رفتنم را گم کرده ام

نه توان بازگشت دارم تا از نو بنیانش سازم و نه از سرگشتگی رها شده ام که فقط راه تو را يابم

و ددهایِ وحشیِ هوس، چنگ بر جسم ناتوانم افکنده و دندانهای خود را بر شریان وجودم، تا حبل المتینی را که در وجودم به ودیعه نهاده ای از هم بگسلند(قطع گردانند)

در این میدانِ جدالِ عشقِ تو و هوسِ دیوان، منِ ناتوان پناهی جز امانِ آغوشِ تو نخواهم.....پس رهایم مکن

.....در این گرداب عقده ها و بازیهای هوس، دلم را به تو می سپارم که نگاهبانی امین تر نمی شناسم
دلم که چون بلوریست که هر لحظه ممکن است با آماج تَرکِشِ یک نگاه، ترک برداشته و فرو ریزد

عزیزی که عزَت فقط از آنِ توست و به هر که خواهی آن را به ودیعه می سپاری، دلم را ظرفِ عشقی تنها برای خود ساز و تا اوج انسانیتم بار ده تا به حقیقتِ وجودی ام پیوسته..... و همه وجودم فقط ترا خواند

پس مرا.....تا اوج آسمانها بالا بر، و وجودم را یک صدا خدایی کن
ای خدایی که آسمان عزت در دست توست

ز.ا. الحسینی

آپدیت شده 1395/08/22 در 17:13 توسط یا عالی

برچسب ها: خدای من ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دلنوشته ها-سخنهای دل
^

ورود

ورود