PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : چند فرشته مهمان حضرت ابراهیم بوند که برایشان گوساله بریان کردند؟



هوريا شاهويي
۱۳۸۹/۱۰/۱۴, ۰۰:۲۰
چند فرشته مهمان حضرت ابراهیم بوند که برایشان گوساله بریان کردند؟

حامد
۱۳۸۹/۱۰/۱۴, ۱۱:۰۳
سلام :Gol:
اساسا فرشتگان الهی موجودات مجردند نه جسمانی و نیاز به غذای مادی ندارند . و پذیرایی از ایشان من باب عادت به احسان حضرت ابراهیم و تصور اولیه در مورد انسان بودن آنها بوده است .
موفق در پناه حق:Gol:

عمار
۱۳۸۹/۱۰/۱۴, ۱۱:۲۵
با سلام
علامه مجلسی در بحاراینگونه می فرمایند که:
روزی پنج نفر به خانه ابراهیم ـ علیه السلام ـ آمدند (آنها فرشتگان مأمور خدا همراه جبرئیل، به صورت انسان نزد ابراهیم ـ علیه السلام ـ آمده بودند. ) آنها مأمور رساندن عذاب به قوم لوط بودند، که در مسیر راه نزد ابراهیم ـ علیه السلام ـ آمده بودند. ابراهیم با این که آنها را نمی‎شناخت، گوساله‎ای را کشت و برای آنها غذای لذیذی فراهم کرد و جلو آنها نهاد: «فما لبث ان جاء بعجل حنید»( هود، 69). آنها گفتند: «از این غذا نمی‎خوریم، مگر این که به ما خبر دهی که قیمت این گوساله چقدر است؟!» ابراهیم گفت: قیمت این غذا آن است که در آغاز خوردن «بسم الله» و در پایان «الحمدلله» بگویید. جبرئیل به همراهان خود گفت: «سزاوار است که خداوند این مرد را به عنوان خلیل (دوست خالص) خود برگزیند»( بحار، ج 12، ص 5).
البته سه نفر هم گفته شده است.

خیر البریه
۱۳۸۹/۱۰/۱۹, ۰۸:۴۹
چند فرشته مهمان حضرت ابراهیم بوند که برایشان گوساله بریان کردند؟

با سلام

در قرآن کریم از رسل نامبرده که حداقل 3 نفر است اما در تورات 2 نفر نوشته است ودر تفاسیر شیعه تا 5 نفر ذکر شده است .

اما به تفاوت این داستان در قرآن وتورات توجه کنید :


وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَاإِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا إِنَّا مُهْلِكُو أَهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَةِإِنَّ أَهْلَهَا كَانُوا ظَالِمِينَ (31) قَالَ إِنَّ فِيهَا لُوطًا قَالُوا نَحْنُأَعْلَمُ بِمَنْ فِيهَا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كَانَتْمِنَ الْغَابِرِينَ (32)

وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ (69) فَلَمَّا رَأَى أَيْدِيَهُمْ لَا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لَا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ (70) وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ (71) قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ (72) قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ (73) فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَى يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ (74) إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ (75) يَا إِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آَتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ ( ذاریات 76)


داستان لوط (ع) از تفسیر المیزان :

http://www.ghadeer.org/qoran/almizan/j10/almiz139.htm


قصه بشرى كه خداى تعالى از آن به قصه ميهمانان ابراهيم تعبير كرده در پنج سوره از سوره هاى قرآن آمده و اين پنج سوره همه در مكه نازل شده اند و به حسب ترتيب قرآنى عبارتند از: سوره هود و حجر و عنكبوت و صافات و ذاريات .

همچنین : در تورات اصحاح نوزدهم از سفر تکوین آمده که ملائکه هنگام عصر به سدوم رسیدند لوط در آن لحظه دم دروازه شهر سدوم نشسته بود چون ایشان را بدید برخاست تا از آنان استقبال کند و با صورت به زمین افتاد و سجده کرد و به آنان گفت: آقاى من به طرف خانه بنده خودتان متمایل شوید و در آنجا بیتوته کنید و پاهایتان را بشویید آنگاه صبح زود راه خود پیش بگیرید و بروید. آن دو ملک گفتند: نه، بلکه ما در میدان شهر بیتوته مى کنیم. لوط بسیار اصرار ورزید و آن دو سرانجام قبول نموده با او به راه افتادند و به خانه او در آمدند لوط ضیافتى به پا کرد و نان و مرغى پخت، و آنان خوردند. قبل از اینکه به خواب بروند رجالى از اهل شهر یعنى از سدوم خانه را محاصره کردند، رجالى از پیر و جوان و بلکه کل اهل شهر حتى از دورترین نقطه حمله ور شدند و لوط را صدا زدند که آن دو مردى که امشب بر تو وارد شده اند کجایند؟ آنان را بیرون بفرست تا بشناسیمشان، لوط خودش به طرف درب خانه آمد و آن را از پشت ببست و گفت: اى برادران من شرارت مکنید اینک این دو دختران من در اختیار شمایند و با اینکه تاکنون مردى را نشناخته اند من آن دو را بیرون مى آورم، شما با آن دو هر عملى که مایه خوشایند چشم شما است انجام دهید و اما این دو مرد را کار نداشته باشید زیرا زیر سایه سقف من داخل شده اند. مردم گفتند: تا فلانجا دور شو، آنگاه گفتند: لوط یک مرد غریبه اى است که به میان ما آمده و اختیاردار ما شده، اى لوط! ما الان شرى به تو مى رسانیم بدتر از شرى که مى خواهیم به آن دو برسانیم، پس اصرار بر لوط را از حد گذراندند و جلو آمدند تا درب خانه را بشکنند و آن دو مرد میهمان دست خود را دراز کرده و لوط را به طرف خود در داخل خانه بردند و درب را به روى مردم بستند و اما مردان پشت در را، صغیر و کبیرشان را کور کردند و دیگر نتوانستند درب خانه را پیدا کنند. آن دو تن میهمان به لوط گفتند: غیر از خودت در این شهر چه دارى، دامادها و پسران و دختران و هر کس دیگر که دارى همه را از این مکان بیرون ببر که ما هلاک کننده این شهریم زیرا خبرگزاریها خبرهاى عظیمى از این شهر نزد رب برده اند و رب ما را فرستاده تا آنان را هلاک سازیم.
لوط از خانه بیرون رفت و با دامادها که دختران او را گرفته بودند صحبت کرده گفت: برخیزید و از این شهر بیرون شوید که رب مى خواهد شهر را هلاک کند، دامادها به نظرشان رسید که لوط دارد مزاح مى کند، ولى همین که فجر طالع شد دو فرشته با عجله به لوط گفتند: زود باش دست زن و دو دخترت که فعلا در اینجا هستند بگیر تا به جرم مردم این شهر هلاک نشوند ولى وقتى سستى لوط را دیدند دست او و دست زنش و دست دو دخترش ‍ را گرفته به خاطر شفقتى که رب بر او داشت در بیرون شهر نهادند. و وقتى داشتند لوط را به بیرون شهر مى بردند به او گفتند: جانت را بردار و فرار کن و زنهار، که به پشت سر خود نگاه مکن و در هیچ نقطه از پیرامون شهر توقف مکن، به طرف کوه فرار کن تا هلاک نشوى. لوط به آن دو گفت: نه، اى سید من، اینک بنده ات شفقت را در چشمانت مى بیند لطفى که به من کردى عظیم بود و من توانایى آن را ندارم که به کوه فرار کنم مى ترسم هنوز به کوه نرسیده شر مرا بگیرد و بمیرم، اینک در این نزدیکى شهرى است به آن شهر مى گریزم شهر کوچکى است (و فاصله اش ‍ کم است ) آیا اگر به آنجا بگریزم جانم زنده مى ماند؟ رب بدو گفت: من در پیشنهاد نیز روى تو را به زمین نمى اندازم و شهرى که پیشنهاد کردى زیر و رویش نکنم، زیر و رویش نمى کنم پس به سرعت بدانجا فرار کن که من استطاعت آن را ندارم که قبل از رسیدنت به آنجا کارى بکنم. به این مناسبت نام آن شهر را صوغر نهادند یعنى شهر کوچک. وقتى خورشید بر زمین مى تابید لوط وارد شهر صوغر شد، رب بر شهر سدوم و عموره کبریت و آتش بارید، کبریت و آتشى که از ناحیه رب از آسمان مى آمد و آن شهرها و همه اطراف آن و همه ساکنان آن شهرها و همه گیاهان آن سرزمین را زیر و رو کرد، زنش که نافرمانى کرد و از پشت به شهر نظر انداخت ستونى از نمک شد. روز دیگر ابراهیم به طرف این سرزمین آمده در برابر رب ایستاد و بسوى سدوم و عموره و به سرزمینهاى اطراف آن دو شهر نظر انداخت، دید که دود از زمین بالا مى رود مانند دودى که از گلخن حمام برمى خیزد. و چنین پیش مى آمد که وقتى خدا شهرهاى آن دایره (و آن افق ) را ویران کرد به ابراهیم اطلاع داد که لوط را از وسط انقلاب و در لحظه اى که شهرهاى محل اقامت لوط را ویران مى کرد بیرون فرستاد (و خلاصه اینکه به ابراهیم اطلاع داد دلواپس لوط نباشد خداى تعالى او را نجات داده است ).


http://www.tahoordanesh.com/images/im_7b.gif