PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : جمع بندی داستان آدم و حوا



Hrm
۱۳۹۲/۰۵/۲۹, ۰۹:۱۳
با سلام و وقت بخیر
اگر ممکن است داستان حضرت آدم و میوه ممنوعه را از نظر مفهومی توضیح بدهید. در واقع منظورم علت اتفاق افتادن آن داستان است. خیلی قضیه برای من گیج کننده است. مثلا چرا اول در بهشت بودند و اصلا آن بهشت در چه رتبه ای بوده. از طرفی مگر در بهشت شیطان وارد می شود؟ آیا اصلا شیطان آنها را فریب داد یا خود به اختیار خود و با علم به اینکه این اتفاقات خواهد افتاد از آن میوه خوردند؟ اصلا آیا گناه بوده یا چیز دیگر؟ بعد یعنی اگر نافرمانی نمی کرده اند ما هم الان در بهشت بودیم؟ پس در آن صورت هدف آفرینش چی می شد!
اصلا شاید یکی دوست نداشته باشد سیر تکاملی را طی کند و به همان بهشت آنها، هرچند مرتبه ی پایینی داشته باشد قانع باشد. در این صورت گناه آن فرد چه بوده که بخاطر حضرت آدم (ع) باید تاوان پس دهد.
اصلا معنی خوردن از میوه چه بوده؟
خیلی ممنون می شوم اگر این داستان را برایم باز کنید.

مدیر ارجاع سوالات
۱۳۹۲/۰۵/۲۹, ۱۴:۴۷
با نام و یاد دوست




http://askdin.com/gallery/images/80/1_er1.png







کارشناس بحث: استاد میقات

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۲, ۱۹:۴۳
با سلام و وقت بخیر
اگر ممکن است داستان حضرت آدم و میوه ممنوعه را از نظر مفهومی توضیح بدهید. در واقع منظورم علت اتفاق افتادن آن داستان است. خیلی قضیه برای من گیج کننده است. مثلا چرا اول در بهشت بودند و اصلا آن بهشت در چه رتبه ای بوده. از طرفی مگر در بهشت شیطان وارد می شود؟ آیا اصلا شیطان آنها را فریب داد یا خود به اختیار خود و با علم به اینکه این اتفاقات خواهد افتاد از آن میوه خوردند؟ اصلا آیا گناه بوده یا چیز دیگر؟ بعد یعنی اگر نافرمانی نمی کرده اند ما هم الان در بهشت بودیم؟ پس در آن صورت هدف آفرینش چی می شد!
اصلا شاید یکی دوست نداشته باشد سیر تکاملی را طی کند و به همان بهشت آنها، هرچند مرتبه ی پایینی داشته باشد قانع باشد. در این صورت گناه آن فرد چه بوده که بخاطر حضرت آدم (ع) باید تاوان پس دهد.
اصلا معنی خوردن از میوه چه بوده؟
خیلی ممنون می شوم اگر این داستان را برایم باز کنید.



با سلام و درود

با توجه به جنبه های مختلفی که مطرح کرده اید، به چند مطلب اشاره می شود:

مطلب اول: بهشت آدم، بهشت دنیوی بوده

بهشتى كه آدم و همسرش در آن ساكن شدند، آن بهشتى نبود كه خداوند بر اهل ايمان وعده كرده است و به آن «جنة الخلد» يا بهشت جاويدان گفته مى‏شود. مواردی را می توان به عنوان شاهد برای این نظریه آورد:

1. كسى كه وارد آن بهشت شود ديگر از آن خارج نخواهد شد و آدم و حوا از بهشت بيرون شدند.

2. در بهشت جاويدان، امر و نهى در كار نيست، در حالى كه آدم و حوا در آن بهشت از خوردن شجره نهى شدند.

3. یكی دیگر از خصوصیات بهشت جاودان این است كه شیطان و وسوسه های شیطانی و به طور كلی، نافرمانی خداوند در آن جایی ندارد. بهشت آخرت از هر آلودگی و رنگ غیر خدایی پاك و مبرا است.

4. آدم خود مى‏دانست كه آن بهشت بهشت جاويدان نيست و لذا در وسوسه‏اى كه شيطان كرد به آدم اظهار داشت كه اگر از ميوه شجره ممنوعه بخورد، در آن بهشت جاويدان خواهد ماند.

5. در اول خلقت آدم، خداوند فرمود من در روى زمين خليفه‏اى خلق مى‏كنم، و در چند آيه گفته شده كه خميرمايه آدم از گل و خاك چسبنده متعفن بوده، و اين نشان مى‏دهد كه بدون شك آدم در همين كره خاكى و در روى زمين آفريده شده است و اگر بهشت در آسمان بود بايد آدم از زمين به آسمان برده مى‏شد و اين خلاف ظاهر است، و در هيچ آيه‏اى به آن اشاره نشده است.

6. روایاتی از ائمه اطهار علیهم السلام بر همین مطلب ظهور بلکه تصریح دارند، مانند:
"سألت ابا عبد الله(علیه السلام) عن جنة آدم. فقال: جنة من جنان الدنيا يطلع عليه الشمس و القمر. و لو كانت من جنان الخلد، ما خرج منها أبدا"
راوی می گوید: از حضرت صادق علیه السلام در مورد بهشتى كه حضرت آدم علیه السلام در آن بوده سؤال كردم. حضرت فرمودند: آن باغى است از باغ هاى دنيا كه خورشيد و ماه بر آن طلوع و غروب مى كنند، و اگر از باغ هاى قيامت بود هرگز آدم از آن خارج نمى شد. (كافى، ج 3، ص 247، حديث 2)

بنابر این بهشت حضرت آدم آن بهشت موعودی نبوده كه شیطان از آن رانده شده است.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۲, ۱۹:۴۵
مطلب دوم: حضرت آدم علیه السلام معصوم بوده


در این كه حضرت آدم علیه السلام معصوم بود، جای تردید ندارد.

عصیانی منافی با عصمت است كه از حیث عبودیت صورت گیرد، و این زمانی است كه از اوامر و نواهی مولوی خداوند، سرپیچی كند.

نهى آدم و همسرش از خوردن مبوه درخت ممنوعه، نهى مولوى نبود كه تخلف از آن معصيت باشد، بلكه يك نهى ارشادى بوده، به اين معنا كه خداوند آدم را تكليف شرعى نكرد، بلكه از خاصيت تكوينى آن درخت آگاه كرد كه اگر از آن بخورند به خودشان ظلم كرده و به رنج و سختی دچار خواهند شد، و لذا پس از خوردن از آن درخت، با اين كه توبه كردند و خداوند هم توبه آن ها را پذيرفت، باز آن ها را از بهشت بيرون كرد، زيرا اثر طبيعى خوردن از آن درخت بيرون شدن از بهشت بود.

هم چنین از ظاهر آیات قرآن به دست می آید که مسأله تشریع احكام و روشن ساختن راه هدایت و بیان اوامر و نواهی مولوی، بعد از هبوط به زمین است، یعنی در آن روز كه اين مخالفت سر زد، اصلا دينى تشريع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دين خدا نازل شد؛ کما این که آیه ذیل به آن اشاره دارد:

«قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنىِّ هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لَا هُمْ يحَزَنُونَ وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَ كَذَّبُواْ بايَاتِنَا أُوْلَئكَ أَصحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»
گفتيم: «همگى از آن، فرود آييد! هر گاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين شوند.» و كسانى كه كافر شدند، و آيات ما را دروغ پنداشتند اهل دوزخند و هميشه در آن خواهند بود. (بقره، 38 و 39)

علامه طباطبایی می گوید:
آدم و همسرش به خودشان ظلم كردند و خود را از بهشت محروم ساختند، نه اين كه نافرمانى خدا را كرده، و گناهى مرتكب شده باشند. (ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 201)

بنابر این، خوردن از درخت منع شده، معصيت و گناه شرعى نبود و با عصمت حضرت آدم منافات نداشت.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۲, ۱۹:۴۷
مطلب سوم: منظور اصلى از خلقت آدم، سكونت در زمين بوده‏


از سياق سه دسته آيات (بقره، 30 ـ 39)، (طه، 115 ـ 126)، و (اعراف 19ـ 25)، به خوبى بر می آید كه منظور اصلى از خلقت آدم اين بوده كه در زمين سكونت كند.

چيزى كه هست راه زمينى شدن آدم همين بوده كه نخست در بهشت منزل گيرد، و برتری او بر ملائكه، و لياقتش براى خلافت اثبات شود، و سپس ملائكه مأمور به سجده براى او شوند، و آن گاه در بهشت منزلش دهند، و از نزديك شدن به آن درخت نهيش كنند، و او (به تحريك شيطان) از آن بخورد، و در نتيجه عورت و زشتی هایش ظاهر گردد، و در آخر به زمين هبوط كنند.

لذا آخرين عامل و علتى كه باعث زمينى شدن آدم و حوا شد، همان مسئله ظاهر شدن عيب (عورت) آن دو بود؛ و معلوم است كه اين دو عضو، مظهر همه تمايلات حيوانى است چون مستلزم غذا خوردن، و نمو نيز هستند.

گویا خلقت بشرى و زمينى آدم و همسرش، تمام شده بود، و بعد خدا آن دو را داخل بهشت كرد، ولى آن قدر به آن دو مهلت ندادند كه در همين زمين متوجه عيب خود شده و نيز به سایر لوازم زندگی دنيوى و احتياجات آن پى ببرند؛ بلكه بلافاصله آن دو را داخل بهشت كردند، و وقتى داخل كردند كه هنوز روح ملكوتى و ادراكى كه از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، به زندگى دنيا آلوده نشده بودند.

پس پوشيدگى عيب‏هاى آن دو موقتى بود، و ظاهر شدن عيب در زندگى زمينى، و به وسيله خوردن از آن درخت، يكى از قضاهاى حتمى خدا بوده، كه بايد می شد.

افزون بر این که خداوند متعال، خطای آنان را بعد از آن كه توبه كردند بخشید، و در عين حال آن ها را به بهشتشان بر نگرداند، بلكه به سوى دنيا هبوطشان داد، تا در آنجا زندگى كنند.

اگر محكوميت زندگى كردن در زمين، با خوردن از درخت و هويدا گشتن عيب، قضايى حتمى نبود، و نيز برگشتن به بهشت محال نبود، بايد بعد از توبه و ناديده گرفتن خطيئه به بهشت بر گردند، (براى اينكه توبه آثار خطيئه را از بين مى‏برد).

_____________
(ر.ک: ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 196 و 197)

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۲, ۱۹:۴۸
بیانی دیگر


شايد علت اين جريان آن بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمين هيچ گونه آشنايى نداشت، و تحمل زحمت هاى آن بدون مقدمه براى او مشكل بود، و از چگونگى كردار و رفتار در زمين بايد اطلاعات بيشترى پيدا كند.

بنابر اين مى‏بايست مدتى كوتاه تعليمات لازم را در محيط بهشت ببيند و بداند زندگى روى زمين توأم با برنامه‏ها و تكاليف و مسئوليت ها است كه انجام صحيح آن ها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است، و سرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى.

و نيز بداند هر چند او آزاد آفريده شده، اما اين آزادى بطور مطلق و نامحدود نيست كه هر چه خواست انجام دهد او مى‏بايست از پاره‏اى از اشياء روى زمين چشم بپوشد.

او در اين محيط مى‏بايست تا حدى پخته شود، دوست و دشمن خويش را بشناسد، چگونگى زندگى در زمين را ياد گيرد.

آرى اين خود يك سلسله تعليمات لازم بود كه مى‏بايست فرا گيرد، و با داشتن اين آمادگى به روى زمين قدم بگذارد. (تفسير نمونه، ج ‏1، ص 184)

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۲, ۱۹:۵۰
مطلب چهارم: آدم و همسرش شيطان را می ديدند


«فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ»؛ پس گفتيم: اى آدم! اين (ابليس) دشمن تو و (دشمن) همسر توست‏. (طه، 117)

در این آیه كه خداوند با كلمه «هذا» اشاره به شيطان كرده، فهميده می شود كه خداوند، شیطان را به آدم و همسرش نشان داده و معرفی كرده بود، آن هم معرفى به شخص و عين او، نه معرفى به وصف او.

هم چنين آيه «يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ» ـ كه حكايت كلام شيطان است، و قرآن كريم آن را به صورت حكايت خطاب آورده ـ دلالت دارد بر اين كه گوينده آن كه شيطان است، در برابر آدم ايستاده و با او صحبت مى‏كرده، یعنی سخن، سخن كسى است كه شنونده او را مى‏ديده.

و هم چنين آيه «وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ» (اعراف، 21)، كه قسم خوردن از كسى تصور دارد كه ديده شود.

و نیز آیات دیگر، بر اين دلالت دارند كه شيطان براى آدم و همسرش ديده می شد، و او را مى‏ديده‏اند.

اگر حال آدم و همسرش نسبت به شيطان، مانند حال ما بوده كه او را نمى‏بينيم و تنها وسوسه‏اش بما مى‏رسد، می توانستند بگويند: ما كه شيطانى نديديم، و خيال كرديم اين وسوسه‏ها از افكار خودمان بوده، و هيچ احتمال نداديم كه از ناحيه او باشد، و ما هيچ قصد مخالفت با سفارشى كه در خصوص هوشيارى از وسوسه شيطان كردى نداشتيم.

بنابر این، آدم و همسرش شيطان را مى‏ديدند و او را مى‏شناختند، هم چنان كه انبياء با اين كه به عصمت خدايى معصومند، او را مى‏ديدند و هنگامى كه می خواست متعرض ايشان بشود، مى‏شناختند، هم چنان كه روايات وارده در باره نوح، و ابراهيم و موسى، و عيسى، و يحيى، و ايوب، و اسماعيل، و محمد صلی الله علیه وآله، بر اين معنا دلالت دارد. (ر.ک: ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 202)

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۲, ۱۹:۵۱
مطلب پنجم: درخت ممنوعه


از آن جا كه خداوند نوع آن درخت را تعيين نكرده، لزومى ندارد كه ما تعيين كنيم، ولى ظاهر بعضى از آيات دلالت دارد كه آن درخت درختى بوده كه با خوردن از آن زشتی ها آشكار مى‏شد:

«فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما»؛ از آن خوردند پس زشتی هاى آن ها آشكار شد. (طه، 12)

«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما»؛ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد تا بعضى از زشتيهاى آنها آشكار شود. (اعراف، 20)

با توجه به اين آيات مى‏توان گفت كه آن درخت باعث نوعى آگاهى و علم مى‏شد.

البته آدم علم اسماء را مى‏دانست ولى شايد اين آگاهى از زشتی ها كه با خوردن از آن درخت حاصل مى‏شد، يك علم ديگرى بود كه باعث تشخيص زشتى از خوبى مى‏گرديد، و تا آدم اين آگاهى را نداشت تكليف شرعى بر او نبود و مى توانست در بهشت بى‏دردسرى بماند، اما وقتى با خوردن از درخت، اين آگاهى را به دست آورد، ديگر بايد به زمين مى‏آمد و زير بار تكليفى مى‏رفت كه آسمان ها و زمين و كوه ها نتوانستند بار آن را بكشند. (كوثر، ج ‏1، ص 131)

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۲, ۱۹:۵۴
مطلب ششم: نوع انسان، امتحان و سیر تکامل


چند نکته:

1. در داستان آدم، يك واقعيت بيان مى شود، و آن این که شخص آدم مقصود نیست بلکه نوع آدم منظور است، یعنی همان طور كه مقصود از سجده، سجده بر نوع آدم است، مقصود از خوردن آن درخت و برگزيدن زندگى دنيا نیز نوع انسان است، هر چند براى خصوص آدم رخ داده است.

به بیان دیگر، آدم که نماینده نوع انسان است، از روی خیرخواهی و راهنمایی و ارشاد، از خوردن میوه درخت ممنوعه و نزدیک شدن به آن درخت نهی شد؛ ولی سرشت انسان به گونه‏اى است كه به اختيار خود از درخت خواهد خورد و نزول خواهد كرد.

بنابر این، نوع انسان چنین است، نه این که انسان های دیگر به خاطر خطای یکی، مجازات شوند.


2. یادمان نرود که عالم ملک طِلق خداوند است و ما نیز از جمله مملوکات الهی هستیم. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم مقهور خواست و اراده الهی هستیم؛ و اصلا ایمان همین است که ما این صولت و سلطه الهی را بشناسیم و به آن گردن نهیم.

هر چه این شناخت و التزام ما به خدا و خواست او بیشتر باشد ایمانمان خالصانه تر است.


3. چه چیزی بهتر از این که خداوند ما را خلق کند و به این اکتفا نکند، بلکه نظام عالم را به گونه ای ترتیب دهد که اسباب سعادت و خوشبختی ابدی برای انسان فراهم باشد. می شد خلق شویم و بیهوده رها شویم، بدون هیچ دلخوشی ای؛ ولی خدا به این اکتفا نکرده و خواسته تا ما به غایت خواسته هایمان که همان خوشبختی بی نهایت و همیشگی است دست یابیم.

بله، این خوشبختی از مسیر سختی هایی می گذرد، که این همان امتحان الهی است.

ممکن است سؤال شود چرا بدون امتحان، به خوشبختی نرسیم؟ که در جواب باید گفت خداوند فیضش نامحدود است، ولی محدودیت های وجودی انسان، به مانند دیگر محدودیت های عالم ماده، باعث می شود خداوند از ابزار امتحان برای رسیدن به خواسته خویش استفاده کند.

در روایت داریم: "أبَی اللهُ أَن یَجری الأشیاءَ إلا بِأسباب" (کافی، ج 1، ص 183، ح 3)، یعنی خداوند هرگز امور و مقاصد خود را جز به اسباب تدبیر و تعقیب نمی کند. یکی از این اسباب همین نظام امتحان الهی است.

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۰۵, ۰۲:۵۰
مطلب دوم: حضرت آدم علیه السلام معصوم بوده


در این كه حضرت آدم علیه السلام معصوم بود، جای تردید ندارد.

عصیانی منافی با عصمت است كه از حیث عبودیت صورت گیرد، و این زمانی است كه از اوامر و نواهی مولوی خداوند، سرپیچی كند.

نهى آدم و همسرش از خوردن مبوه درخت ممنوعه، نهى مولوى نبود كه تخلف از آن معصيت باشد، بلكه يك نهى ارشادى بوده، به اين معنا كه خداوند آدم را تكليف شرعى نكرد، بلكه از خاصيت تكوينى آن درخت آگاه كرد كه اگر از آن بخورند به خودشان ظلم كرده و به رنج و سختی دچار خواهند شد، و لذا پس از خوردن از آن درخت، با اين كه توبه كردند و خداوند هم توبه آن ها را پذيرفت، باز آن ها را از بهشت بيرون كرد، زيرا اثر طبيعى خوردن از آن درخت بيرون شدن از بهشت بود.

هم چنین از ظاهر آیات قرآن به دست می آید که مسأله تشریع احكام و روشن ساختن راه هدایت و بیان اوامر و نواهی مولوی، بعد از هبوط به زمین است، یعنی در آن روز كه اين مخالفت سر زد، اصلا دينى تشريع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دين خدا نازل شد؛ کما این که آیه ذیل به آن اشاره دارد:

«قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنىِّ هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لَا هُمْ يحَزَنُونَ وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَ كَذَّبُواْ بايَاتِنَا أُوْلَئكَ أَصحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»
گفتيم: «همگى از آن، فرود آييد! هر گاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين شوند.» و كسانى كه كافر شدند، و آيات ما را دروغ پنداشتند اهل دوزخند و هميشه در آن خواهند بود. (بقره، 38 و 39)

علامه طباطبایی می گوید:
آدم و همسرش به خودشان ظلم كردند و خود را از بهشت محروم ساختند، نه اين كه نافرمانى خدا را كرده، و گناهى مرتكب شده باشند. (ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 201)

بنابر این، خوردن از درخت منع شده، معصيت و گناه شرعى نبود و با عصمت حضرت آدم منافات نداشت.



با سلام و تشکر از وقت زیادی که گذاشتید.
من این موضوع که می گویید گناه نبوده را نمی توانم درک کنم.
1-بنا به گفته ی شما خداوند آنها را آگاه کرده بوده است که اگر از آن درخت بخورند از آن بهشت بیرون می شوند و سختی های زیادی می بینند. بعد شیطان به آنها گفته اگر بخورند در آن جاودانه می مانند. و آنها خوردند.....
این یعنی چی؟ یعنی اینکه به خدا اعتماد نکردند؟ یعنی اینکه شیطان را معتمدتر از خدا دانستند؟ آیا یعنی اینکه آنها فکر کردند که خدا نمی خواهد آنها جاودانه شوند؟ اگر عدم اعتماد به خدا گناه نیست پس چی گناه است؟
2- گفتید که توبه کردند و خداوند توبه ی آنها را پذیرفت. اگر گناه نکردند پس برای چی توبه کردند؟ توبه یعنی اینکه ابراز پشیمانی از کار نادرست. کار نادرست هم یعنی گناه.
3- بنا به گفته ی علامه طباطبایی آنها به خودشان ظلم کردند. خوب می دانیم یکی از مصادیق گناه، ظلم به خود است.

من احساس می کنم مشکل اساسی در فهم گناه و غیر گناه دارم. من فرق نهی مولوی و ارشادی را نمی دانم اگر می شود با مثالی توضیح دهید. چون تا حالا فکر می کردم عذاب آن دنیا ثمره کارهای این دنیاست. آنچنان که گفته می شود هر چه بکاریم نتیجه اش در دنیای دیگر در می آید. پس هر عملی خاصیت تکوینی دارد که در بعضی از اعمال عذاب خاصیت آنهاست. آیا چنین تفکری درست است یا مشکل دارد؟
لطفا موارد بالا را برایم توضیح دهید
ممنون

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۰۵, ۰۳:۳۲
مطلب سوم: منظور اصلى از خلقت آدم، سكونت در زمين بوده‏


از سياق سه دسته آيات (بقره، 30 ـ 39)، (طه، 115 ـ 126)، و (اعراف 19ـ 25)، به خوبى بر می آید كه منظور اصلى از خلقت آدم اين بوده كه در زمين سكونت كند.

چيزى كه هست راه زمينى شدن آدم همين بوده كه نخست در بهشت منزل گيرد، و برتری او بر ملائكه، و لياقتش براى خلافت اثبات شود، و سپس ملائكه مأمور به سجده براى او شوند، و آن گاه در بهشت منزلش دهند، و از نزديك شدن به آن درخت نهيش كنند، و او (به تحريك شيطان) از آن بخورد، و در نتيجه عورت و زشتی هایش ظاهر گردد، و در آخر به زمين هبوط كنند.

لذا آخرين عامل و علتى كه باعث زمينى شدن آدم و حوا شد، همان مسئله ظاهر شدن عيب (عورت) آن دو بود؛ و معلوم است كه اين دو عضو، مظهر همه تمايلات حيوانى است چون مستلزم غذا خوردن، و نمو نيز هستند.

گویا خلقت بشرى و زمينى آدم و همسرش، تمام شده بود، و بعد خدا آن دو را داخل بهشت كرد، ولى آن قدر به آن دو مهلت ندادند كه در همين زمين متوجه عيب خود شده و نيز به سایر لوازم زندگی دنيوى و احتياجات آن پى ببرند؛ بلكه بلافاصله آن دو را داخل بهشت كردند، و وقتى داخل كردند كه هنوز روح ملكوتى و ادراكى كه از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، به زندگى دنيا آلوده نشده بودند.

پس پوشيدگى عيب‏هاى آن دو موقتى بود، و ظاهر شدن عيب در زندگى زمينى، و به وسيله خوردن از آن درخت، يكى از قضاهاى حتمى خدا بوده، كه بايد می شد.

افزون بر این که خداوند متعال، خطای آنان را بعد از آن كه توبه كردند بخشید، و در عين حال آن ها را به بهشتشان بر نگرداند، بلكه به سوى دنيا هبوطشان داد، تا در آنجا زندگى كنند.

اگر محكوميت زندگى كردن در زمين، با خوردن از درخت و هويدا گشتن عيب، قضايى حتمى نبود، و نيز برگشتن به بهشت محال نبود، بايد بعد از توبه و ناديده گرفتن خطيئه به بهشت بر گردند، (براى اينكه توبه آثار خطيئه را از بين مى‏برد).

_____________
(ر.ک: ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 196 و 197)


من درست متوجه نشدم.
این زشتی آنها که آشکار شد به چه معنی است؟ آیا منظور از این زشتی میل و طمع به جاودانگی بوده است؟ چون به طمع جاودانگی از آن درخت خوردند. منظورم اینست که آیا می شود از این داستان اینطور برداشت کرد که طمع بیجا به جاودانگی باعث گمراهی آدم می شود؟

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۰۵, ۰۳:۳۵
آیا اول روح آدم و حوا آفریده شده بعد جسم یا همزمان این اتفاق افتاده؟ و اینکه آیا فرشتگان به روح و جسم آدم سجده کردند یا روح آدم (با این فرض که روح قبل از جسم آفریده شده)؟

مهر...
۱۳۹۲/۰۶/۰۶, ۱۶:۱۷
آفرينش حضرت آدم (ع)
در قرآن 17 بار سخن از حضرت آدم - عليه السلام - به ميان آمده.(1) در اين جا به بخشي از زندگي ايشان که در قرآن آمده با توجه به روايات و گفتار مفسران، اشاره مي‌کنيم:
خبر از آفرينش خليفه خدا به فرشتگان
خداوند اراده کرد تا در زمين خليفه و نماينده‌اي که حاکم زمين باشد قرار دهد، چرا که خداوند همه چيز را براي انسان آفريده است.(2) موقعيت و لياقت انسان را به گونه‌اي قرار داده تا بتواند به عنوان نماينده خدا در زمين باشد.
خداوند قبل از آن که آدم - عليه السلام - پدر انسانها را به عنوان نماينده خود در زمين بيافريند، اين موضوع بسيار مهم را به فرشتگان خبر داد. فرشتگان با شنيدن اين خبر سؤالي نمودند که ظاهري اعتراض گونه داشت و عرض کردند:
«پروردگارا! آيا کسي را در زمين قرار مي‌دهي که:
1. فساد به راه مي‌اندازد؛
2. و خونريزي مي‌کند؛
اين ما هستيم که تسبيح و حمد تو را به جا مي‌آوريم، بنابراين چرا اين مقام را به انسان گنهکار مي‌دهي نه به ما که پاک و معصوم هستيم؟»
خداوند در پاسخ آنها فرمود: «من حقايقي را مي‌دانم که شما نمي‌دانيد».(3)
خداوند همه حقايق، اسرار و نامهاي همه چيز (و استعدادها و زمينه‌هاي رشد و تکامل در همه ابعاد) را به آدم - عليه السلام - آموخت. و آدم - عليه السلام - همه آنها را شناخت.
آن گاه خداوند آن حقايق و اسرار را به فرشتگان عرضه کرد و در معرض نمايش آنها قرار داد و به آنها فرمود: «اگر راست مي‌گوييد که لياقت نمايندگي خدا را داريد نام اينها را به من خبر دهيد، و استعداد و شايستگي خود را براي نمايندگي خدا در زمين، نشان دهيد.»
فرشتگان (دريافتند که لياقت و شايستگي، تنها با عبادت و تسبيح و حمد به دست نمي‌آيد، بلکه علم و آگاهي پايه اصلي لياقت است از اين رو) با عذرخواهي به خدا عرض کردند: «خدايا! تو پاک و منزّه هستي، ما چيزي جز آن چه تو به ما آموخته‌اي نمي‌دانيم، تو دانا و حکيم مي‌باشي».(4)
به اين ترتيب فرشتگان که به لياقت و برتري آدم - عليه السلام - نسبت به خود پي برده و پاسخ سؤال خود را قانع کننده يافتند، به عذرخواهي پرداخته، و دريافتند که خداوند مي‌خواهد انساني به نام آدم - عليه السلام - بيافريند که سمبل رشد و تکامل، و گل سرسبد موجودات است، و ساختار وجودي او به گونه‌اي آفريده شده که لايق مقام نمايندگي خدا است.
آفرينش آدم، و نگاه او به نورهاي اشرف مخلوقات
آدم از دو بعد تشکيل شده، جسم و روح. خداوند نخست جسم او را آفريد، سپس روح منسوب خود را در او دميد، و به صورت کامل او را زنده ساخت.
از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگوني که درباره چگونگي آفرينش انسان آمده به خوبي استفاده مي‌شود که انسان در آغاز، خاک بوده است،(5) سپس با آب آميخته شده است و به صورت گِل درآمده است،(6) و بعد به گل بدبو (لجن) تبديل شده،(7) سپس حالت چسبندگي پيدا کرده،(8) سپس به حالت خشکيده درآمده و هم چون سفال گرديده است.(9)
فاصله زماني اين مراحل که چند سال طول کشيده، روشن نيست.
اين قسمت نشان دهنده مراحل تشکيل جسم آدم است، که همچنان تکميل شد تا به صورت يک جسد کامل درآمد.
در کتاب ادريس(10) آمده: روزي حضرت ادريس پيامبر، به ياران خود رو کرد و گفت: روزي فرزندان آدم در محضر او پيرامون بهترين مخلوقات خدا به گفتگو پرداختند، بعضي گفتند: او پدر ما آدم - عليه السلام - است، چرا که خداوند او را با دست مرحمت خود آفريد، و روح منسوب به خود را در او دميد، و به فرمان او، فرشتگان به عنوان تجليل از مقام آدم - عليه السلام -، او را سجده کردند، و آدم را معلم فرشتگان خواند، و او را خليفه خود در زمين قرار داد، و اطاعت او را بر مردم واجب نمود.
جمعي گفتند: نه بلکه بهترين مخلوق خدا فرشتگانند که هرگز نافرماني از خدا نمي‌کنند، و همواره در اطاعت خدا به سر مي‌برند، در حالي که حضرت آدم - عليه السلام - و همسرش بر اثر ترک اَوْلي از بهشت اخراج شدند، گر چه خداوند توبه آنها را پذيرفت و آنان را هدايت کرد، و به ايشان و فرزندان با ايمانشان وعده بهشت داد.
گروه سوم گفتند: بهترين خلق خدا جبرئيل است که در درگاه خدا امين وحي مي‌باشد. گروه ديگر سخن ديگر گفتند. گفتگو به درازا کشيد تا اين که حضرت آدم - عليه السلام - در آن مجلس حاضر شد و پس از اطلاع از ماجرا، چنين فرمود:
اي فرزندانم! آن طور که شما فکر مي‌کنيد نادرست است. هنگامي که خداوند مرا آفريد و روحش را در من دميد، بلند شده و نشستم. همين طور که به عرش خدا مي‌نگريستم، ناگهان پنج نور بسيار درخشان را ديدم. غرق در پرتو انوار آنها شدم و از خداوند پرسيدم اين پنج نور کيستند؟ خداوند فرمود: «اين پنج نور، نورهاي اشرف مخلوقات، باب‌ها و واسطه‌هاي رحمت من هستند، اگر آنها نبودند تو و آسمان و زمين و بهشت و دوزخ و خورشيد و ماه را نمي‌آفريدم.»
پرسيدم: خدايا نام اينها چيست؟ فرمود: به عرش بنگر. وقتي به عرش نگاه کردم، اين نامها را مشاهده نمودم: «بارقليطا، ايليا، طيطه، شَبَر، شُبَير» (که به زبان سرياني است، يعني محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين - عليهم السلام -) بنابراين برترين مخلوقات اين پنج تن هستند.(11)
فرشتگان و سجده بر آدم - عليه السلام -
مراحل جسمي آدم - عليه السلام - او را به مقامي نرسانيد که لياقت يابد و به عنوان گل سرسبد موجودات و مسجود فرشتگان، معرفي شود. مرحله تکاملي بشر به آن است که روح انساني از جانب خدا به او دميده گردد، دراين صورت است که آدم در پرتو آن روح ويژه انساني، لياقت و استعداد فوق العاده پيدا مي‌کند، و خداوند به فرشتگان فرمان مي‌دهد که به عنوان تکريم و تجليل از مقام آدم - عليه السلام - او را سجده کنند، يعني خدا را سجده شکر بجا آورند که چنين موجود ممتازي را آفريده است.
خداوند به فرشتگان خطاب نمود و فرمود: «من بشري از گل مي‌آفرينم، هنگامي که آن را موزون نمودم و از روح خودم در آن دميدم بر آن سجده کنيد.»(12)
بنابراين سجده فرشتگان به خاطر آن روح ويژه‌اي بود که خداوند در کالبد بشر دميد، و چنين روحي، به آدم لياقت داد تا نماينده خدا در روي زمين شود.
آدم داراي دو بُعد است: جسم و روح انساني. جسم او به حکم مادي بودنش، او را به امور منفي دعوت مي‌کرد و روح او به حکم ملکوتي بودنش او را به امور مثبت فرامي‌خواند.
فرشتگان جنبه‌هاي مثبت آدم - عليه السلام - را بر اساس فرمان خدا، ديدند، و بدون چون و چرا آدم را سجده کردند، يعني در حقيقت خدا را در راستاي تجليل از آدم سجده نمودند.(13)
ولي ابليس جنبه منفي آدم، يعني جسم او را مورد مقايسه قرار داد، و از سجده کردن آدم خودداري نمود، و فرمان خدا را انجام نداد.
درست است که سجده بر آدم - عليه السلام - واقع شده و آدم - عليه السلام - قبله اين سجده قرار گرفت. ولي همه انسانها در اين افتخار شرکت دارند، چرا که لياقت و استعدادهاي ذاتي آدم موجب چنين تجليلي از مقامش گرديد، و چنين لياقتي در ساير انسانها نيز وجود دارد.
از اين رو در روايات معراج نقل شده: در يکي از آسمانها، پيامبر - صلّي الله عليه و آله - به جبرئيل فرمود: «جلو بايست تا همه ما و فرشتگان به تو اقتدا کنيم.»
جبرئيل پاسخ داد: «از آن هنگام که خداوند به ما فرمان داد تا آدم را سجده کنيم، بر انسانها پيشي نمي‌گيريم، و امام جماعت آنها نمي‌شويم».
و نيز هنگامي که آدم - عليه السلام - از دنيا رفت، فرزندش «هِبَة الله» به جبرئيل گفت: «جلو بايست و بر جنازه آدم - عليه السلام - نماز بخوان». جبرئيل در پاسخ گفت: «اي هِبَة الله! خداوند به ما فرمان داد تا آدم را در بهشت سجده کنيم، بنابراين براي ما روا نيست که امام جماعت يکي از فرزندان آدم - عليه السلام - قرار گيريم.»(14)
تکبر و سرکشي ابليس
ابليس گر چه فرشته نبود(15) ولي از عابدان ممتاز خدا با نام «حارث» در ميان کرّوبيان و فرشتگان، به عبادت خدا اشتغال داشت، و به فرموده حضرت علي - عليه السلام -، «او شش هزار سال خدا را عبادت نمود، که معلوم نيست از سالها دنيا است يا سالهاي آخرت، در عين حال لحظه‌اي تکبر، همه عبادت او را پوچ و نابود ساخت».(16)
همه فرشتگان فرمان حق را به طور سريع اجرا کردند، ولي ابليس بر اثر تکبر، از سجده نمودن خودداري ورزيد، و در صف کافران قرار گرفت.(17)
مطابق آيه 34 بقره، ابليس در اين نافرماني، مرتکب سه انحراف و خلاف شد:
1. خلاف عملي: چنان که تعبير به «اَبي» (سرکشي کرد) بيانگر آن است، که موجب فسق او شد.
2. خلاف اخلاقي: چنان که تعبير به «اِستَکبَرَ» (تکبير ورزيد) حاکي از آن است که موجب خروج او از بهشت، و داخل شدنش به دوزخ گرديد.
3. خلاف عقيدتي، که با مقايسه کبرآميز خود، عدل الهي را انکار کرد «وَ کانَ مِنَ الْکافِرِينَ؛ از کافران گرديد».
خداوند به ابليس خطاب کرد و فرمود: «اي ابليس! چه چيز مانع تو شد که از سجده کردن مخلوقاتي که با قدرت خود آن را آفريدم سرباز زدي؟»
ابليس در پاسخ خدا، نه تنها عذرخواهي نکرد، بلکه با مقايسه غلط خود که مقايسه جسم خود با جسم آدم بود گفت: «من از آدم بهترم، مرا از آتش آفريده‌اي، ولي آدم را از گِل و آتش بر گل برتري دارد.»
همين تکبر و خود برتربيني ابليس باعث شد که خداوند به او فرمان داد:
«فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّک رَجِيمٌ وَ إِنَّ عَلَيک لَعْنَتِي إِلي يوْمِ الدِّينِ؛ از آسمانها و صفوف فرشتگان خارج شو که تو رانده درگاه مني، و قطعاً لعنت من بر تو تا روز قيامت ادامه دارد.»
ابليس گفت: «پروردگارا! مرا تا روزي که انسانها برانگيخته مي‌شوند (روز قيامت) مهلت بده».
خداوند فرمود: «تو از مهلت شدگان هستي، ولي تا روز و زمان معين.» ابليس (که از اين مهلت، بيشتر مغرور شد، و از آن جا که در رابطه با آدم - عليه السلام - رانده درگاه خدا شده بود، همه دشمني خود را به آدم آشکار کرد و) گفت: «خدايا به عزتت سوگند، همه انسانها را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان خالص تو را از ميان آنها، که بر آنها سلطه ندارم».(18)
ادامه تکبر ابليس
گويند: در عصر حضرت موسي - عليه السلام -، روزي ابليس نزد حضرت موسي - عليه السلام - آمد و گفت: «مي‌خواهم هزار و سه پند به تو بياموزم».
موسي - عليه السلام - او را شناخت و به او فرمود: «آن چه که تو مي‌داني، بيشتر از آن را من مي‌دانم، نيازي به پندهاي تو ندارم».
جبرئيل - عليه السلام - بر موسي - عليه السلام - نازل شد و عرض کرد: «اي موسي! خداوند مي‌فرمايد: هزار پند او فريب است، اما سه پند او را بشنو».
موسي - عليه السلام - به ابليس فرمود: «سه پند از هزار و سه پندت را بگو!»
ابليس گفت: «1. هر گاه تصميم بر انجام کار نيکي گرفتي، در انجام آن شتاب کن و گرنه تو را پشيمان مي‌کنم؛ 2. اگر با زن نامحرمي خلوت کردي، از من غافل نباش که تو را به عمل منافي عفت وادار مي‌نمايم؛ 3. هرگاه خشمگين شدي، جاي خود را عوض کن، و گرنه موجب فتنه خواهم شد.
اکنون که تو را سه پند دادم (به تو حقّي پيدا کردم) در عوض، از خدا بخواه تا مرا بيامرزد.»
موسي - عليه السلام - خواسته ابليس را به خدا عرض کرد، خداوند فرمود: «شرط آمرزش شيطان آن است که به کنار قبر آدم - عليه السلاام - برود و خاک قبر او را سجده کند.»
حضرت موسي - عليه السلام - فرمان خدا را به ابليس ابلاغ کرد.
ابليس که هم چنان در خودخواهي و تکبر غوطه‌ور بود، گفت: «اي موسي! من در آن هنگام که آدم - عليه السلام - زنده بود، بر او سجده نکردم، چگونه اکنون حاضر شوم که بر خاک قبر او سجده کنم؟!».(19)
------------------------------
1- و هشت بار ديگر به عنوان «يا بَنِي آدم».
2- بقره، 29.
3- بقره، 30.
4- بقره، 32.
5- حج، 5.
6- انعام، 2.
7- حجر، 28.
8- صافات، 11.
9- الرحمن، 14.
10- کتاب ادريس در سال 1895 ميلادي در لندن به زبان سرياني چاپ شده است و روايت فوق در صفحه 514 و 515 آن آمده است.
11- علي و الحاکمون، تأليف استاد دکتر محمد صادقي، ص 53.
12- ص، 71.
13- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 58.
14- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 58.
15- به گفته قرآن، ابليس از نژاد جن بود، که در جمع فرشتگان عبادت مي‌کرد. (کهف، 50)
16- نهج البلاغه، خطبه 192.
17- بقره، 34.
18- سوره صاد، آيه 71 تا 83؛ نام ابليس حارث بود، پس از آن که از درگاه خداوند رانده شد، به ابليس لقب گرفت، زيرا ابليس يعني مأيوس گشته از رحمت خدا.
19- هماي سعادت، ص 206.

مهر...
۱۳۹۲/۰۶/۰۶, ۱۶:۲۴
آدم و حوّا در بهشت
در دنيا جايگاهي بسيار خوب و پردرخت و شاداب وجود داشت که به آن بهشت دنيا مي‌گفتند. خداوند آدم - عليه السلام - را در همانجا آفريد و روح انساني را در او دميد، و به فرشتگان فرمان داد تا او را سجده کنند.(1)
از آن جا که خداوند اراده کرده بود تا فرزنداني به آدم عطا کند، و نسل او را به وجود آورد، مشيت او چنين قرار گرفت که حضرت آدم همسري داشته باشد تا با او ازدواج نموده و از او داراي فرزند گردد.
خداوند حوّا را از زيادي گِل آدم - عليه السلام - آفريد، بنابراين حوّا بعد از آفرينش آدم - عليه السلام - آفريده شده است.(2)
عمرو بن ابي مقدام مي‌گويد: از امام باقر - عليه السلام - پرسيدم: «خداوند حوّا را از چه چيز آفريد؟»
امام باقر - عليه السلام - فرمود: «مردم در اين مورد چه مي‌گويند؟» گفتم: «مي‌گويند خداوند حوّا را از يکي از دنده‌هاي آدم - عليه السلام - آفريد». فرمود: «آنها دروغ مي‌گويند، آيا خداوند ناتوان است که حوّا را از غير دنده آدم بيافريند؟»
گفتم: «فدايت گردم اي پسر رسول خدا! پس خداوند حوّا را از چه چيز آفريد؟
امام باقر - عليه السلام - فرمود: «پدرم از پدرانش نقل کرد که رسول خدا - صلّي الله عليه و آله - فرمود: خداوند متعال مقداري از گِل را گرفت و آن را با دست قدرتش درهم آميخت، و از آن گِل، آدم - عليه السلام - را آفريد، و سپس از آن گل مقداري اضافه آمد، خداوند از آن اضافي، حوّا - عليها السلام - را آفريد.»(3)
آدم - عليه السلام - به اين ترتيب از تنهايي بيرون آمد، و با حوّا اُنس گرفت؛ چنان که امام صادق - عليه السلام - فرمود: «ازاين رو زنان را «نساء» مي‌گويند، چون اين واژه در اصل اُنس است، و براي آدم - عليه السلام - جز حوّا کسي نبود تا با او اُنس بگيرد.»(4)
آري زن و مرد از يک ريشه‌اند، و هر دو انسان بوده و تکميل کننده همديگر مي‌باشند، و آرامش آنها در زندگي و انس با همديگر تحقق مي‌يابد.
آزمايش آدم و حوّا، در بهشت دنيا
آدم از چگونگي زندگي بر روي زمين هيچ گونه اطلاعي نداشت، و تحمل زحمت‌هاي آن، بدون مقدمه براي او مشکل بود، و از چگونگي کردار و رفتار در زمين بايد اطّلاعات و آگاهي پيدا مي‌کرد. بنابراين مي‌بايست مدّتي کوتاه تمرين‌ها و آموزش‌هاي لازم را در محيط آرامِ بهشتِ دنيا ببيند، و بداند زندگي روي زمين با برنامه‌ها و تکاليف و مسئوليت‌ها آميخته است، که انجام صحيح آنها باعث سعادت و تکامل و بقاي نعمت است و سرباز زدن از آن، سبب رنج و ناراحتي.
و نيز بداند هر چند او آزاد آفريده شده، اما اين آزادي به طور مطلق و نامحدود نيست که هر چه خواست انجام دهد. او مي‌بايست از پاره‌اي از اشياء روي زمين چشم بپوشد. نيز لازم بود بداند، چنان نيست که اگر خطا و لغزشي کند، درهاي سعادت براي هميشه به روي او بسته مي‌شود و راه بازگشت براي او نيست، بلکه راه بازگشت وجود دارد و او مي‌تواند پيمان ببندد که برخلاف دستور خدا کاري را انجام ندهد، تا بار ديگر به بهره‌مندي از نعمت‌هاي الهي نائل گردد.
او در محيط بهشت لازم بود تا حدّي پخته شود. دوست و دشمن خود را بشناسد، چگونگي زندگي در زمين را فراگيرد، و با داشتن اين آمادگي، به روي زمين قدم بگذارد. اينها اموري بود که هم آدم و هم فرزندان او در زندگي آينده خود به آن نياز داشتند. بنابراين شايد علت اين که آدم - عليه السلام - در عين اين که براي خلافت و نمايندگي خدا در زمين، آفريده شده بود، اما مدتي در بهشت دنيا، درنگ کرد، اين بود که دستورهايي به او داده شود، تا تمرين و آموزش‌هاي لازم را براي ورود به زمين ببيند.(5) بنابراين سکونت آدم و حوّا در بهشت، در حقيقت دوره آموزشي آنها براي پاگذاشتن به ميدان زمين براي جبهه‌گيري در برابر انحرافات و ناملايمات، و کسب سعادت بود.
اخراج آدم و حوّا از بهشت
خداوند آدم - عليه السلام - و حوّا - عليها السلام - را در بهشت دنيا سکونت داد، و فرمود: شما در بهشت ساکن شويد و از هر جا مي‌خواهيد از نعمت‌هاي آن، گوارا بخوريد اما نزديک اين درخت نشويد که از ستمگران خواهيد شد.(6)
ولي شيطان، آدم و همسرش را به لغزش انداخت و آنان را از آن چه در آن بودند (بهشت) خارج کرد. «در اين هنگام به آنها گفتيم؛ همگي بر زمين فرود آييد، در حالي که بعضي دشمن ديگري خواهيد بود، و براي شما تا مدت معيني در زمين قرارگاه و وسيله بهره‌برداري هست.»(7)
خداوند به آدم - عليه السلام - و حوّا - عليها السلام - فرمود: «از همه ميوه‌ها و نعمت‌هاي بهشت آزاد هستيد بخوريد، گواراي وجودتان باشد، ولي تنها از اين درخت نخوريد، و حتي به آن درخت نزديک نشويد.» ولي شيطان به سراغ آنها آمد و آنها را وسوسه کرد تا لباسهاي تقوا را که باعث کرامتشان شده بود، از تنشان خارج سازد. به آنها گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهي نکرده مگر به خاطر اين که (اگر از آن بخوريد) فرشته خواهيد شد، يا جاودانه در بهشت خواهيد ماند، و براي آنها سوگند ياد کرد که من خيرخواه شما هستم، به اين ترتيب آنها را با فريبکاري، از مقامشان فرود آورد. هنگامي که آنها فريب شيطان را خوردند، و از آن درخت چشيدند، لباسهاي کرامت و احترام، از اندامشان فرو ريخت و به چنين سرانجام شوم گرفتار آمده(8) و در نتيجه از بهشت رانده شده و اخراج گشتند.
خداوند آنها را سرزنش کرد و فرمود: «آيا من شما را از آن درخت منع نکردم و نگفتم که شيطان دشمن آشکار شما است؟»(9)
گفتگوي جبرئيل با آدم - عليه السلام -
در روايت آمده: آدم و حوّا - عليهم السلام - وقتي که از بهشت دنيا اخراج شدند، در سرزمين مکه فرود آمدند. حضرت آدم - عليه السلام - بر کوه صفا در کنار کعبه، هبوط کرد و در آن جا سکونت گزيد و از اين رو آن کوه را صفا گويند که آدم صفي الله (برگزيده خدا) در آن جا وارد شد. حضرت حوّا - عليها السلام - بر روي کوه مروه (که نزديک کوه صفا است) فرود آمد و در آن جا سکونت گزيد. آن کوه را از اين رو مروه گويند که مرئه (يعني زن که منظور حوّا باشد) در آن سکونت نمود.
آدم - عليه السلام - چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گريه کرد. جبرئيل نزد آدم - عليه السلام - آمد و گفت: «اي آدم! آيا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نيافريد، و روح منسوب به خودش را در کالبد وجود تو ندميد، و فرشتگانش بر تو سجده نکردند؟!»
آدم گفت: «آري، خداوند اين گونه به من عنايتها نمود».
جبرئيل گفت: «خداوند به تو فرمان داد که از آن درخت مخصوص بهشت نخوري، چرا از آن خوردي؟»
آدم - عليه السلام - گفت: «اي جبرئيل! ابليس سوگند ياد کرد که خيرخواه من است و گفت از اين درخت بخورم. من تصور نمي‌کردم و گمان نمي‌کردم موجودي که خدا او را آفريده، سوگند دروغ به خدا، ياد کند.»(10)
چگونگي توبه حضرت آدم - عليه السلام -
پس از آن که آدم و حوّا از آن درخت ممنوع خوردند و بر اثر اين گناه (ترک اولي) از آن همه نعمتها و آرامش بهشتي محروم گشتند، به طور سريع به اشتباه خود پي بردند و توبه کردند. به گناه خود اقرار نمودند و از درگاه الهي طلب رحمت کرده و گفتند:
«پروردگارا! ما به خويشتن ستم کرديم، و اگر ما را نبخشي و بر ما رحم نکني از زيانکاران خواهيم بود.»
خداوند به آنها فرمود: «از مقام خويش فرود آييد، در حالي که بعضي از شما نسبت به بعضي ديگر دشمن خواهيد بود (شيطان دشمن شما است و شما دشمن او) و براي شما در زمين قرارگاه و وسيله بهره گيري تا زمان معيني است، در زمين زنده مي‌شويد و در آن مي‌ميريد و در رستاخيز از آن خارج مي‌شويد.»(11)
به اين ترتيب آدم و حوّا به زمين آمدند و گرفتار رنجهاي زمين شدند، ولي توبه حقيقي کردند و خداوند توبه آنها را پذيرفت.
خداوند مهربان به آدم - عليه السلام - و حوّا - عليها السلام - لطف کرد و کلماتي را به آنها آموخت تا آنها در دعاي خود آن کلمات را از عمق جان بگويند و توبه خود را آشکار و تکميل نمايند.(12)
از امام باقر - عليه السلام - نقل شده که آن کلمات که آدم و حوّا، هنگام توبه گفتند چنين بود:
«اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ سُبْحانَک وَ بِحَمْدِک رَبِّ ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي اِنَّک خَيرُ الْغافِرِينَ؛ خدايا! معبودي جز تو نيست، تو پاک و منزه هستي، تو را ستايش مي‌کنم، من به خود ستم کردم، مرا ببخش که تو بهترين بخشندگان هستي.»
«اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ، سُبْحانَک وَ بِحَمْدِک، رَبِّ اِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَارْحَمْنِي اِنَّک خَيرُ الرّاحِمِينَ؛ خدايا! معبودي جز تو نيست، تو پاک و منزهي تو را ستايش مي‌کنم، پروردگار من به خود ستم کردم، به من رحم کن که تو بهترين رحم کنندگان هستي.»
«اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ، سُبْحانَک وَ بِحَمْدِک، رَبِّ ظَلَمْتُ نَفْسِي فَتُبْ عَلَي اِنَّک اَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِيمِ؛ خدايا! معبودي جز تو نيست، پاک و منزهي، تو را ستايش مي‌کنم، پروردگار من به خود ستم کردم، توبه‌ام را بپذير که تو بسيار توبه پذير و مهربان هستي.»(13)
مطابق رواياتي که از طريق شيعه و اهل تسنّن نقل شده، در کلماتي که خداوند به آدم - عليه السلام - آموخت، و او به آنها متوسل شده و توبه‌اش پذيرفته شد نام پنج تن آل عبا بود، او گفت: «بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلِي وَ فاطِمَة وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَينِ».(14)
و در روايت امامان و اهلبيت - عليهم السلام - چنين آمده: «آدم - عليه السلام - سربلند کرد و عرش خدا را ديد، که در آن نامهاي ارجمندي نوشته شده بود، پرسيد اين نامهاي ارجمند از آن کيست؟ به او گفته شد: اين نامها نام برترين خلايق در پيشگاه خداوند متعال است که عبارتند از: محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين - عليهم السلام -. آدم براي پذيرش توبه‌اش، به آنها متوسل شد و خداوند به برکت وجود آنها، توبه او را پذيرفت.»(15)
------------------------------
1- در روايت امام صادق - عليه السلام - آمده: «منظور از بهشت، بهشت دنيا بوده» (نور الثقلين، ج 1، ص 62).
2- چنان که اين مطلب به طور سربسته، از آيه اول سوره نساء و آيه ششم سوره روم استفاده مي‌شود. آن چه در بعضي روايات آمده که حوّا از آخرين دنده چپ آدم - عليه السلام - گرفته شده، از اسرائيليات است و از فصل دوم «سِفر تکوين» تورات تحريف يافته، وارد روايات اسلامي شده است، زيرا تعداد دنده‌هاي زن و مرد، تفاوتي با هم ندارند، و کمتر بودن يک دنده در مردان در جانب چپ از افسانه است. (سفر تکوين، قسمت اول اسفار موسي - عليه السلام - و يکي از کتب پنج‌گانه تورات است).
3- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 430.
4- همان مدرک.
5- تفسير نمونه، ج 1، ص 184 و 185.
6- بقره، 35؛ اعراف، 19. در قرآن در شش مورد از درخت ممنوعه سخن به ميان آمده، ولي از چگونگي و نام آن ذکري نشده است، و در روايات از حضرت رضا - عليه السلام - نقل شده که آن درخت، درخت گندم بوده و علاوه بر گندم، محصول انگور نيز مي‌داده است، و آدم - عليه السلام - وقتي که مسجود فرشتگان واقع شد، در ذهن خود به خود گفت: آيا خداوند انساني برتر از مرا آفريده است؟ خداوند به او فرمود: سرت را به سوي آسمان بلند کن، او چنين کرد، ديد در ساق عرش نوشته شده: «معبودي جز خداي يکتا و بي‌همتا نيست، محمد - صلّي الله عليه و آله - رسول خدا، و علي - عليه السلام - امير مؤمنان است، و همسرش فاطمه - سلام الله عليها - بانوي برجسته جهانيان است، و حسن و حسين - عليهما السلام - دوجوانان اهل بهشتند.» آدم عرض کرد: پروردگارا! اينها کيانند؟ خداوند فرمود: اينها از ذريه تو و بهتر از تو و همه خلايق مي‌باشند، اگر آنها نبودند تو و بهشت و دوزخ و آسمان و زمين را نمي‌آفريدم، از اين که با چشم حسادت به آنها نگاه کني بپرهيز، و آرزوي وصول به مقام آنها را نکن... (تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 60، به نقل از عيون اخبار الرضا) بنابراين آن درخت ممنوعه هم جنبه مادي داشته که همان درخت گندم باشد و هم جنبه معنوي داشت که درخت حسد باشد. روي اين اساس آدم - عليه السلام - و حوّا - عليها السلام - از دو درخت (يا از يک درخت داراي دو ميوه) خوردند و از دو حد مادي و معنوي تجاوز نمودند، از اين رو از بهشت رانده شدند.
7- بقره، 36.
8- توضيح اين که: گناه بر دو گونه است: 1. مطلق؛ 2. نسبي؛ گناه نسبي آن است که عمل غيرحرامي از شخص بزرگي سر زند که با توجه به شخصيت او، شايسته او نباشد. اگر او آن را انجام داد گناه نسبي محسوب مي‌شود، مانند اين که فرد ثروتمندي در يک امر خيري که سزاوار است صد هزار تومان پول بدهد، ده تومان بدهد، يا هيچ ندهد يا اينکه اين کار از ديگران مباح و يا مستحب است و هيچ گونه گناهي ندارد، براي او گناه نسبي محسوب مي‌شود. گناه آدم نيز اين گونه بود که از آن به ترک اولي تعبير مي‌شود،. در روايتي آمده: حضرت رضا - عليه السلام - فرمود: «ماجراي لغزش آدم - عليه السلام - قبل از نبوت او بود، و از گناهان کوچکي بود که قابل عفو است». (نور الثقلين، ج 1، ص 50).
به عبارت روشنتر: نهي خدا، ارشادي بود و جنبه توصيه و راهنمايي داشت، نه تکليفي که انجامش حرام باشد. مانند سفارش پزشک که فلان غذا را نخور که اگر بخوري بيمار مي‌گردي.
9- اعراف، 22.
10- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 61.
11- اعراف، 23 - 25؛ بقره، 24 و 25.
12- بقره، 37.
13- مجمع البيان، ج 1، ص 89 (ذيل آيه 37 بقره).
14- الدّر المنثور، ج 1، ص 60 و 61؛ مناقب ابن مغازلي شافعي، چاپ اسلاميه، ص 63.
15- مجمع البيان، ج 1، ص 89؛ نور الثقلين، ج 1، ص 67 و 68؛ منافاتي ندارد که خداوند در عباراتي که به آدم و حوّا آموخت تا توبه کنند، هم کلمات توحيد، و هم نام پنج تن آل عبا - عليهم السلام - را واسطه توبه آنان قرار داده باشد.

مهر...
۱۳۹۲/۰۶/۰۶, ۱۶:۲۵
ماجراي ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع) و قتل هابيل
دو پسر آدم و ازدواج آنها
حضرت آدم - عليه السلام - و حوّا - عليها السلام - وقتي که در زمين قرار گرفتند، خداوند اراده کرد که نسل آنها را پديد آورده و در سراسر زمين گسترش گرداند. پس از مدتي حضرت حوّا باردار شد و در اولين وضع حمل، از او دو فرزند دو قلو، يکي دختر و ديگري پسر به دنيا آمدند. نام پسر را «قابيل» و نام دختر را «اقليما» گذاشتند. مدتي بعد که حضرت حوّا بار ديگر وضع حمل نمود، باز دوقلو به دنيا آورد که مانند گذشته يکي از آنها پسر بود و ديگري دختر. نام پسر را «هابيل» و نام دختر را «ليوذا» گذاشتند.
فرزندان بزرگ شدند تا به حد رشد و بلوغ رسيدند، براي تأمين معاش، قابيل شغل کشاورزي را انتخاب کرد، و هابيل به دامداري مشغول شد. وقتي که آنها به سن ازدواج رسيدند (طبق گفته بعضي:) خداوند به آدم - عليه السلام - وحي کرد که قابيل با ليوذا هم قلوي هابيل ازدواج کند، و هابيل با اقليما هم قلوي قابيل ازدواج نمايد..(1)
حضرت آدم فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ کرد، ولي هواپرستي باعث شد که قابيل از انجام اين فرمان سرپيچي کند، زيرا «اقليما» هم قلويش زيباتر از «ليوذا» بود، حرص و حسد آن چنان قابيل را گرفتار کرده بود که به پدرش تهمت زد و با تندي گفت: «خداوند چنين فرماني نداده است، بلکه اين تو هستي که چنين انتخاب کرده‌اي؟»(2)
دو قرباني فرزندان آدم - عليه السلام -
حضرت آدم - عليه السلام - براي اين که به فرزندانش ثابت کند که فرمان ازدواج از طرف خدا است، به هابيل و قابيل فرمود: «هر کدام چيزي را در راه خدا قرباني کنيد، اگر قرباني هر يک از شما قبول شد، او به آن چه ميل دارد سزاوارتر و راستگوتر است.» (نشانه قبول شدن قرباني در آن عصر به اين بود که صاعقه‌اي از آسمان بيايد و آن را بسوزاند).
فرزندان اين پيشنهاد را پذيرفتند. هابيل که گوسفند چران و دامدار بود، از بهترين گوسفندانش يکي را که چاق و شيرده بود برگزيد، ولي قابيل که کشاورز بود، از بدترين قسمت زراعت خود خوشه‌اي ناچيز برداشت. سپس هر دو بالاي کوه رفتند و قرباني‌هاي خود را بر بالاي کوه نهادند، طولي نکشيد صاعقه‌اي از آسمان آمد و گوسفند را سوزانيد، ولي خوشه زراعت باقي ماند. به اين ترتيب قرباني هابيل پذيرفته شد، و روشن گرديد که هابيل مطيع فرمان خدا است، ولي قابيل از فرمان خدا سرپيچي مي‌کند.(3)
به گفته بعضي از مفسران، قبولي عمل هابيل و رد شدن عمل قابيل، از طريق وحي به آدم - عليه السلام - ابلاغ شد، و علت آن هم چيزي جز اين نبود که هابيل مرد باصفا و فداکار در راه خدا بود، ولي قابيل مردي تاريک دل و حسود بود، چنان که گفتار آنها در قرآن (سوره مائده، آيه 27) آمده بيانگر اين مطلب است، آن جا که مي‌فرمايد: «هنگامي که هر کدام از فرزندان آدم، کاري براي تقرّب به خدا انجام دادند، از يکي پذيرفته شد و از ديگري پذيرفته نشد. آن برادري که قربانيش پذيرفته نشد به برادر ديگر گفت:
«به خدا سوگند تو را خواهم کشت». برادر ديگر جواب داد: «من چه گناهي دارم زيرا خداوند تنها از پرهيزکاران مي‌پذيرد.»
نيز مطابق بعضي از روايات از امام صادق - عليه السلام - نقل شده که علّت حسادت قابيل نسبت به هابيل، و سپس کشتن او اين بود که حضرت آدم - عليه السلام - هابيل را وصي خود نمود، قابيل حسادت ورزيد و هابيل را کشت، خداوند پسر ديگري به نام هبة الله به آدم - عليه السلام - عنايت کرد، آدم به طور محرمانه او را وصي خود قرار داد و به او سفارش کرد که وصي بودنش را آشکار نکند، که اگر آشکار کند قابيل او را خواهد کشت... قابيل بعدها متوجه شد و هبة الله را تهديدي کرد که اگر چيزي از علم وصايتش را آشکار کند، او را نيز خواهد کشت.(4)
کشته شدن هابيل و دفن او
حسادت قابيل از يک سو و پذيرفته نشدن قربانيش از سوي ديگر، کينه او را به جوش آورد، نفس سرکش بر او چيره شد، به طوري که آشکارا به قابيل گفت: «تو را خواهم کشت».
آري وقتي حرص، طمع، خودخواهي و حسادت، بر انسان چيره گردد، حتي رشته رحم و مهر برادري را مي‌بُرّد، و خشم و غضب را جايگزين آن مي‌گرداند.
هابيل که از صفاي باطن برخوردار بود و به خداي بزرگ ايمان داشت، برادر را نصيحت کرد و او را از اين کار زشت برحذر داشت و به او گفت: خداوند عمل پرهيزکاران را مي‌پذيرد، تو نيز پرهيزکار باش تا خداوند عملت را بپذيرد، ولي اين را بدان که اگر تو براي کشتن من دست دراز کني، من دست به کشتن تو نمي‌زنم، زيرا از پروردگار جهان مي‌ترسم، اگر چنين کني بار گناه من و خودت بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخيان خواهي شد که جزاي ستمگران همين است.
نصايح و هشدارهاي هابيل در روح پليد قابيل اثر نکرد، و نفس سرکش او سرکش‌تر شد و تصميم گرفت که برادرش را بکشد(5) لذا به دنبال فرصت مي‌گشت تا به دور از پدر و مادر، به چنان جنايت هولناکي دست بزند.
شيطان، قابيل را وسوسه مي‌کرد و به او مي‌گفت: «قرباني هابيل پذيرفته شد، ولي قرباني تو پذيرفته نشد، اگر هابيل را زنده بگذاري، داراي فرزنداني مي‌شود، آنگاه آنها بر فرزندان تو افتخار مي‌کنند که قرباني پدر ما پذيرفته شد، ولي قرباني پدر شما پذيرفته نشد!»(6)
اين وسوسه هم چنان ادامه داشت تا اين که فرصتي به دست آمد. حضرت آدم - عليه السلام - براي زيارت کعبه به مکه رفته بود، قابيل در غياب پدر، نزد هابيل آمد و به او پرخاش کرد و با تندي گفت: «قرباني تو قبول شد ولي قرباني من مردود گرديد، آيا مي‌خواهي خواهر زيباي مرا همسر خود سازي، و خواهر نازيباي تو را من به همسري بپذيرم؟! نه هرگز».
هابيل پاسخ او را داد و او را اندرز نمود که: «دست از سرکشي و طغيان بردار.»(7)
کشمکش اين دو برادر شديد شد. قابيل نمي‌دانست که چگونه هابيل را بکشد. شيطان به او چنين القاء کرد: «سرش را در ميان دو سنگ بگذار، سپس با آن دو سنگ سر او را بشکن.»(8)
مطابق بعضي از روايات، ابليس به صورت پرنده‌اي در آمد و پرنده ديگري را گرفت و سرش را در ميان دو سنگ نهاد و فشار داد و با آن دو سنگ سر آن پرنده را شکست و در نتيجه آن را کشت. قابيل همين روش را از ابليس براي کشتن برادرش آموخت و با همين ترتيب، برادرش هابيل را مظلومانه به شهادت رسانيد.(9)
از امام صادق - عليه السلام - نقل شده که فرمود: قابيل جسد هابيل را در بيابان افکند. او سرگردان بود و نمي‌دانست که آن جسد را چه کند (زيرا قبلاً نديده بود که انسانها را پس از مرگ به خاک مي‌سپارند). چيزي نگذشت که ديد درّندگان بيابان به سوي جسد هابيل روي آوردند، قابيل (که گويا تحت فشار شديد وجدان قرار گرفته بود) براي نجات جسد برادر خود، مدتي آن را بر دوش کشيد، ولي باز پرندگان، اطراف او را گرفته بودند و منتظر بودند که او چه وقت جسد را به خاک مي‌افکند تا به آن حمله‌ور شوند.
خداوند زاغي را به آنجا فرستاد. آن زاغ زمين را کند و طعمه خود را در ميان خاک پنهان نمود(10) تا به اين ترتيب به قابيل نشان دهد که چگونه جسد برادرش را به خاک بسپارد.
قابيل نيز به همان ترتيب زمين را گود کرد و جسد برادرش هابيل را در ميان آن دفن نمود. در اين هنگام قابيل از غفلت و بي‌خبري خود ناراحت شد و فرياد برآورد:
«اي واي بر من! آيا من بايد از اين زاغ هم ناتوانتر باشم، و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن کنم؟»(11) (مائده، 31)
اين نيز از عنايات الهي بود که زاغ را فرستاد تا روش دفن را به قابيل بياموزد و جسد پاک هابيل، آن شهيد راه خدا، طعمه درندگان نشود. ضمناً سرزنشي براي قابيل باشدکه بر اثر جهل و خوي زشت، از زاغ هم پست‌تر و نادانتر است و همين ناداني و خوي زشت، او را به جنايت قتل نفس واداشته است.
اندوه شديد آدم - عليه السلام -، و دلداري خداوند
قابيل جنايتکار پس از دفن جسد برادرش، نزد پدر آمد. آدم - عليه السلام - پرسيد: «هابيل کجاست؟»
قابيل گفت: «من چه مي‌دانم، مگر مرا نگهبان او نموده بودي که سراغش را از من مي‌گيري؟!»
آدم - عليه السلام - که از فراق هابيل، سخت ناراحت بود، برخاست و سر به بيابانها نهاد تا او را پيدا کند. هم چنان سرگردان مي‌گشت اما چيزي نيافت. تا اين که دريافت که او به دست قابيل کشته شده است. با ناراحتي گفت: «لعنت بر آن زميني که خون هابيل را پذيرفت».(12)
از آن پس آدم - عليه السلام - از فراق نور ديده و بهترين پسرش، شب و روز گريه مي‌کرد و اين حالت تا چهل شبانه روز ادامه يافت.(13)
آدم - عليه السلام - در جستجويي ديگر، قتلگاه هابيل را پيدا کرد و طوفاني از غم در قلبش پديدار شد. آن زمين را که خون به ناحق ريخته پسرش را پذيرفته، لعنت نمود و نيز قابيل را لعنت کرد. از آسمان ندايي خطاب به قابيل آمد که لعنت بر تو باد که برادرت را کشتي... .
حضرت آدم - عليه السلام - بسيار غمگين به نظر مي‌رسيد، و آه و ناله‌اش از فراق پسر عزيزش بلند بود. شکايتش را به درگاه خدا برد. و از او خواست که ياريش کند و با الطاف مخصوص خويش، او را از اندوه جانکاه نجات دهد.
خداوند مهربان به آدم - عليه السلام - وحي کرد و به او بشارت داد که: «آرام باش، به جاي هابيل، پسري را به تو عطا کنم که جانشين او گردد.»
طولي نکشيد که اين بشارت تحقّق يافت، و حوّا - عليه السلام - داراي پسر پاک و مبارکي گرديد. روز هفتم اين نوزاد، خداوند به آدم - عليه السلام - چنين وحي کرد: «اي آدم! اين پسر از ناحيه من به تو هِبه (بخشش) شده است، نام او را هِبَة الله بگذار.» آدم - عليه السلام - از وجود چنين پسري خشنود شد، و نام او را هِبَة الله گذاشت.(14)
مدت عمر آدم - عليه السلام - و جانشين او
سال آخر عمر آدم - عليه السلام - و وصيت او
حضرت آدم - عليه السلام - به سالهاي آخر عمر رسيد. 930 سال از عمرش گذشته بود.(15) خداوند به او وحي کرد که پايان عمرت فرا رسيده و مدّت پيامبريت به سر آمده است، اسم اعظم و آن چه که خدا از اسماء ارجمند به تو آموخته و همه گنجينه نبوّت و آن چه را مردم به آن نياز دارند، به شيث - عليه السلام - واگذار کن و به او دستور بده که اين مسأله را پنهان داشته و تقيه کند تا در برابر آسيب برادرش قابيل در امان بماند، و به دست او کشته نگردد.
به روايت ديگر: حضرت آدم - عليه السلام - هنگام مرگ، فرزندان و نوادگان خود را که هزاران نفر شده بودند، به دور خود جمع کرد و به آنها چنين وصيت نمود:
«اي فرزندان من! برترين فرزندان من، هبة الله، شَيث است و من از طرف خدا او را وصي خود نمودم، از اين رو آن چه از سوي خدا به من تعليم داده شده به شيث مي‌آموزم تا مطابق شريعت من حکم کند که او حجّت خدا بر خلق است. اي فرزندانم! از او اطاعت کنيد و از فرمان او سرپيچي نکنيد که وصي و جانشين و نماينده من در ميان شما است.»
سپس طبق دستور آدم - عليه السلام - صندوقي ساختند. ايشان صحايف آسماني را در ميان آن نهاد و آن صندوق را قفل کرده و کليد آن را به شيث - عليه السلام - تحويل داد و به او گفت: «وقتي از دنيا رفتم، مرا غسل بده و کفن کن و به خاک بسپار. اين را بدان که از نسل تو پيامبري پديدار مي‌شود که او را خاتم پيامبران خدا گويند، اين وصيت را به وصي خود بگو و او به وصي خود نسل به نسل بگويد تا زماني که آن حضرت ظاهر گردد.»
يکي از بشارتهاي آدم - عليه السلام - به مردم عصرش، بشارت به آمدن حضرت نوح - عليه السلام - بود. آنها را مخاطب قرار مي‌داد و مي‌فرمود: «اي مردم! خداوند در آينده پيامبري به نام نوح - عليه السلام - مبعوث مي‌کند، او مردم را به سوي خداي يکتا دعوت مي‌نمايد ولي قوم او، او را تکذيب مي‌کنند و خداوند آنها را با طوفان شديد به هلاکت مي‌رساند. من به شما سفارش مي‌کنم که هر کس از شما زمان او را درک کرد، به او ايمان آورده و او را تصديق کند و از او پيروي نمايد، که در اين صورت ازغرق شدن در طوفان، مصون مي‌ماند.»
آدم - عليه السلام - اين وصيت را به وصي خود شيث، «هبة الله» گوشزد نمود، و از او عهد گرفت که هر سال در روز عيد، اين وصيت (بشارت به آمدن نوح - عليه السلام -) را به مردم اعلام کند. هبة الله نيز به اين وصيت عمل کرد و هر سال در روز عيد، مژده آمدن نوح - عليه السلام - را به مردم اعلام مي‌نمود. سرانجام همان گونه که آدم - عليه السلام - وصيت کرده بود و هبة الله هر سال آن را يادآوري مي‌کرد، حضرت نوح - عليه السلام - ظهور کرد و پيامبري خود را اعلام نمود. عده‌اي بر اساس وصيت آدم - عليه السلام - به نوح - عليه السلام - ايمان آوردند و او را تصديق کردند(16) ولي بسياري او را تکذيب نموده و بر اثر بلا (طوفان عظيم) به هلاکت رسيدند.
پايان عمر آدم - عليه السلام - و جانشين شدن شيث
حضرت آدم - عليه السلام - در بستر رحلت قرار گرفت و در حالي که زبانش به يکتايي خدا و شکر و سپاس از الطاف الهي اشتغال داشت، از دنيا چشم پوشيد.
جبرئيل همراه هفتاد هزار فرشته براي نماز بر جنازه آدم - عليه السلام - حاضر شد و همراه خود کفن و حنوط و بيل بهشتي آورد.
شيث - عليه السلام - جسد حضرت آدم - عليه السلام - را غسل داد و کفن کرد، و به او نماز خواند، جبرئيل و فرشتگان هم به او اقتدا کردند.(17)
فرشتگان بسياري براي عرض تسليت نزد شيث - عليه السلام - آمدند، در پيشاپيش آنها جبرئيل به شيث - عليه السلام - تسليت گفت و شيث به دستور جبرئيل، در نماز بر جنازه پدرش، سي بار تکبير گفت.
از آن پس، شيث - عليه السلام - به جاي پدر نشست، و آيين پدرش آدم - عليه السلام - را به مردم مي‌آموخت و آنها را به دين خدا فرا مي‌خواند، و به آنها بشارت مي‌داد که: «پس از مدتي خداوند از ذريه من پيامبري را به نام نوح - عليه السلام - مبعوث مي‌کند. او قوم خود را به سوي خدا دعوت مي‌نمايد، قومش او را تکذيب مي‌کنند و خداوند آنها را با غرق کردن در آب به هلاکت مي‌رساند.»
بين آدم تا نوح، ده يا هشت پدر به ترتيب ذيل، واسطه وجود داشته است.
1. شيث 2. ريسان (انوش) 3. قينان 4. آحيلث 5. غنميشا 6. ادريس که نام ديگرش، اخنوخ و هرمس است 7. برد 8. اخنوخ 9. متوشلخ 10. لمک که نام ديگرش ارفخشد است.(18)
جنازه حضرت آدم - عليه السلام - را در سرزمين مکه دفن کردند و پس از گذشت 1500 سال حضرت نوح - عليه السلام - هنگام طوفان، جنازه آدم - عليه السلام - را از غار کوه ابوقبيس (کنار کعبه) بيرون آورد و به همراه خود با کشتي به سرزمين نجف اشرف برد ودر آن جا به خاک سپرد... (19)
هم اکنون قبر آدم - عليه السلام - و قبر نوح - عليه السلام - در کنار حرم مطهر امير مؤمنان علي - عليه السلام - در نجف اشرف قرار دارند.
------------------------------
1- از ظاهر بعضي از آيات قرآن مانند آيه يک سوره نساء: «... وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کثيراً و نِساءً» استفاده مي‌شود که در ازدواج فرزندان آدم، شخص ثالثي در کار نبوده است و ضرورت اجتماعي چنين اقتضا داشت، ولي روايات و گفتار مفسران در اين باره گوناگون است، و در بعضي از روايات، ازدواج خواهر و برادر فرزندان آدم - عليه السلام - تکذيب شده است (چنان که در تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 610؛ و بحار، ج 11، ص 226، ذکر شده) به نظر مي‌رسد بهترين قول اين است که: قابيل و هابيل با دو دختر که از بازماندگان نسل‌هاي در حال انقراض قبل بودند، ازدواج نموده‌اند، زيرا طبق بعضي از روايات، آدم - عليه السلام - اولين انسان روي زمين نيست.
2- مجمع البيان، ج 3، ص 183.
3- مجمع الييان، ج 3، ص 183.
4- اقتباس از بحار، ج 11، ص 240.
5- مائده، 27 تا 30.
6- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 612.
7- مجمع البيان، ج 1، ص 183.
8- طبق بعضي از روايات، هابيل در خواب بود، قابيل با کمال ناجوانمردي به او حمله کرد و او را کشت. (تفسير قرطبي، ج 3، ص 2133)
9- بحار، ج 11، ص 230؛ مجمع البيان، ج 3، ص 184.
10- مائده، 31.
11- مجمع البيان، ج 3، ص 185؛ زاغ داراي پرهاي سياه است و به کلاغ شباهت دارد.
12- اين زمين، در ناحيه جنوب مسجد جامع بصره قرار گرفته است. (بحار، ج 1 پ 1، ص 228)
13- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 612.
14- بحار، ج 11، ص 230 و 231؛ به نقل ديگر، هنگامي که هابيل کشته شد، همسرش حامله بود، پس از مدتي پسري از او متولد شد، آدم نام او را «هابيل» گذاشت و پس از مدتي، خداوند به خود آدم پسري داد، نام او را «شَيث» گذاشت و گفت: اين پسرم «هبة الله» (از عطاي خدا) است. (همان، ص 228)
15- عيون اخبار الرضا - عليه السلام -، ج 1، ص 242.
16- اقتباس از روضة الکافي، ص 114 و 115.
17- اقتباس از تاريخ انبياء، ص 124 و 125.
18- بحار، ج 11، ص 228 و 229.
19- تاريخ انبياء، ص 125.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۶, ۱۶:۵۱
با سلام و تشکر از وقت زیادی که گذاشتید.
من این موضوع که می گویید گناه نبوده را نمی توانم درک کنم.
1-بنا به گفته ی شما خداوند آنها را آگاه کرده بوده است که اگر از آن درخت بخورند از آن بهشت بیرون می شوند و سختی های زیادی می بینند. بعد شیطان به آنها گفته اگر بخورند در آن جاودانه می مانند. و آنها خوردند.....
این یعنی چی؟ یعنی اینکه به خدا اعتماد نکردند؟ یعنی اینکه شیطان را معتمدتر از خدا دانستند؟ آیا یعنی اینکه آنها فکر کردند که خدا نمی خواهد آنها جاودانه شوند؟ اگر عدم اعتماد به خدا گناه نیست پس چی گناه است؟
2- گفتید که توبه کردند و خداوند توبه ی آنها را پذیرفت. اگر گناه نکردند پس برای چی توبه کردند؟ توبه یعنی اینکه ابراز پشیمانی از کار نادرست. کار نادرست هم یعنی گناه.
3- بنا به گفته ی علامه طباطبایی آنها به خودشان ظلم کردند. خوب می دانیم یکی از مصادیق گناه، ظلم به خود است.

من احساس می کنم مشکل اساسی در فهم گناه و غیر گناه دارم. من فرق نهی مولوی و ارشادی را نمی دانم اگر می شود با مثالی توضیح دهید. چون تا حالا فکر می کردم عذاب آن دنیا ثمره کارهای این دنیاست. آنچنان که گفته می شود هر چه بکاریم نتیجه اش در دنیای دیگر در می آید. پس هر عملی خاصیت تکوینی دارد که در بعضی از اعمال عذاب خاصیت آنهاست. آیا چنین تفکری درست است یا مشکل دارد؟
لطفا موارد بالا را برایم توضیح دهید
ممنون


با سلام و درود

1. مگر می شود پیامبر خدا به خدا اعتماد نداشته باشد؟! یعنی خداوند کسی را به عنوان پیامبر انتخاب کرده که او اعتماد لازم به خدا را ندارد!!

لذا چنین تصوری اصلا معقول و صحیح نیست.

همان طور که عرض کردم، هنوز دین و احکام دین تشریع نشده بود لذا نهی از نزدیک شدن به آن درخت، نهی مولوی نبوده تا گناه محسوب شود.

این نهی، راهنمایی و ارشادی بوده یعنی از روی خیرخواهی به آدم گفته شده به آن درخت نزدیک نشو.

ولی آدم به امید جاودانه ماندن در بهشت به آن نزدیک شد، و سرانجامش آن بود که به رنج و سختی مبتلا شد.

2. این گونه نیست که هر کار نادرستی گناه شمرده شود، زیرا اگر کسی بین خوب و خوبتر، خوب را انتخاب کند، کار بهتر را ترک کرده است و این نفع کمتر است و در مقابل نفع بیشتر، انتخابی نادرست است.

لذا هر نادرستی، گناه محسوب نمی شود.

3. هر اثر تکوینی ای، عذاب محسوب نمی شود؛ مثلا گرفتن دست بر روی آتش و سوختن، این اثر آتش است و عذاب نیست.

عذاب و عقاب، در ازای نافرمانی از اوامر تشریعی الهی است.

اگر کسی خودش را از بلندی پرت کند، دو اثر دارد:

یک اثرش این است که استخوانش می شکند و می میرد. ولی اثر دیگری هم دارد و آن تعلق گرفتن عذاب و عقاب به آن است یعنی در قیامت عذاب می شود؛ و این عذاب به خاطر آن است که خودکشی خرام است یعنی نهی تشریعی به آن تعلق گرفته است.

پس اثر اول (یعنی مردن) در هر حال همراهش هست، ولی اثر دوم به خاطر وجود نهی شرعی است.

خوردن میوه ممنوعه هم اثرش نزول به زمین است، و اثر دوم (یعنی عذاب) را ندارد چون گناه نبوده و نهی شرعی به آن تعلق نگرفته بوده است.

اگر در توضیحاتم نارسایی بود، باز هم در خدمتتان هستم.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۶, ۱۶:۵۳
من درست متوجه نشدم.
این زشتی آنها که آشکار شد به چه معنی است؟ آیا منظور از این زشتی میل و طمع به جاودانگی بوده است؟ چون به طمع جاودانگی از آن درخت خوردند. منظورم اینست که آیا می شود از این داستان اینطور برداشت کرد که طمع بیجا به جاودانگی باعث گمراهی آدم می شود؟

همان طور که علامه طباطبایی اشاره نموده اند، آن زشتی همان آشکار شدن عورت آن ها بود، یعنی تمایلات شهوانی و بُعد حیوانی که به دنبال آن نیاز به غذا و ارضای شهوت و ... پیش می آید لذا به زمین تنزل داده شدند؛ زیرا این امور اختصاص به زندگی مادی دنیوی دارد.

به بیان ایشان، آماده شدن آدم و حوا برای فرستاده شدن به زمین، طی مراحلی بود، و آخرین مرحله اش همین آشکار شدن زشتی های آن ها بود که بعد از آن به زمین فرستاده شدند.

نکته دیگر این که، ماجرای آدم، اشاره به نقص و ضعف ذاتی انسان دارد، و البته این نقص و ضعف، مراتبی دارد و برای افرادی حتی مراتب پایین آن هم سزاوار نیست.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۰۶, ۱۶:۵۵
آیا اول روح آدم و حوا آفریده شده بعد جسم یا همزمان این اتفاق افتاده؟ و اینکه آیا فرشتگان به روح و جسم آدم سجده کردند یا روح آدم (با این فرض که روح قبل از جسم آفریده شده)؟

از تلفیق روح و جسم است که موجود زنده محقق می شود، یعنی برای موجود زنده، جسم و روح توأمان لازمند، روح برای زنده شدن و جسم برای این که قالبی برای آن روح باشد.

نکته دیگر این که، این روح، روح بخاری است، یعنی همان روحی که موجود زنده را از مرده، تمیز می دهد.

اما آن روحی که روح الهی است و نوعی شرافت دادن به انسان است، با این روح بخاری تفاوت دارد؛ لذا این که خداوند می فرماید: «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ»؛ هنگامى كه آن را نظام بخشيدم و از روح خود در آن دميدم، براى او به سجده افتيد! (حجر، 29؛ ص، 72)، می تواند مرحله ای بعد از جسم و روح بخاری باشد.

و بعد از دمیده شده روح الهی است که آدم شرافت و برتری پیدا کرده و مورد سجده ملائکه واقع می شود.

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۱۳, ۰۵:۵۲
از تلفیق روح و جسم است که موجود زنده محقق می شود، یعنی برای موجود زنده، جسم و روح توأمان لازمند، روح برای زنده شدن و جسم برای این که قالبی برای آن روح باشد.

نکته دیگر این که، این روح، روح بخاری است، یعنی همان روحی که موجود زنده را از مرده، تمیز می دهد.

اما آن روحی که روح الهی است و نوعی شرافت دادن به انسان است، با این روح بخاری تفاوت دارد؛ لذا این که خداوند می فرماید: «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ»؛ هنگامى كه آن را نظام بخشيدم و از روح خود در آن دميدم، براى او به سجده افتيد! (حجر، 29؛ ص، 72)، می تواند مرحله ای بعد از جسم و روح بخاری باشد.

و بعد از دمیده شده روح الهی است که آدم شرافت و برتری پیدا کرده و مورد سجده ملائکه واقع می شود.



بسیار متشکرم.
1-این گفته ی شما را که روح الهی بعد از روح بخاری و جسم به انسان دمیده شده است را در نظر داشته باشید
2- آیه ی " وجعلنا من الماء كل شيء حي" واضحا دارد می گوید ما هر چیز زنده ای را (شامل انسان) از آب آفریدیم.
3- می دانم که نظریه تکامل هنوز اثبات نشده اما بسیار نظریه منطقی و جالب به نظر می رسد.

می خواستم بدانم آیا از سه گزاره ی بالا می شود نتیجه گرفت که جسم و روح بخاری آدم از رود تکامل به این چیزی که ما هستیم رسیده ولی مسولیتمان از زمانی آغاز شده که روح الهی دمیده شده یا نه هر سه عضو (جسم، روح بخاری و روح الهی) مستقل از موجودات دیگر خلق شده اند؟

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۱۳, ۰۵:۵۸
در مورد ازدواج فرزندان آدم سه نظریه است.
1- خواهران و برادران با هم ازدواج کردند.
2- با موجوداتی دیگر (من شنیده ام اجنه و شاید فرشتگان) ازدواج کردند.
3- با انسانهایی که قبل آدم بوده اند ازدواج کردند.

اولا اگر در ارتباط با این نظریه ها اشتباه می کنم لطفا اصلاح کنید.
دوما احتمال کدام یک از اینها بیشتر است؟
سوما واضح است که هر کدام از اینها را هم قبول کنیم ظاهرا در خود مشکلات اساسی دارند. مثلا اگر ازدواج با انسانهای قبل آدم بوده، آنها که روح الهی نداشته اند که! پس ما از نسلی هستیم که نصفمان شبیه حیوانات و نصفمان از حضرت آدم (ع) است. لطفا در مورد این شباهت توضیح دهید.

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۱۳, ۰۶:۱۴
من همچنان با این قضیه که می گویید گناه نبوده مشکل دارم.
من فرق گناه و ترک اولی را نمی فهمم. در واقع شاید بهتر باشد که این طور سوالم را مطرح کنم که بنظر من اگر گناه نسبی باشد خیلی منطقی تر است از اینکه مطلق باشد. چون هر چه علم بیشتری داشته باشیم و خلاف آن عمل کنیم گناه بزرگتری انجام داده ایم.
مثلا در جایی گفتید:

اگر حال آدم و همسرش نسبت به شيطان، مانند حال ما بوده كه او را نمى‏بينيم و تنها وسوسه‏اش بما مى‏رسد، می توانستند بگويند: ما كه شيطانى نديديم، و خيال كرديم اين وسوسه‏ها از افكار خودمان بوده، و هيچ احتمال نداديم كه از ناحيه او باشد، و ما هيچ قصد مخالفت با سفارشى كه در خصوص هوشيارى از وسوسه شيطان كردى نداشتيم.

بنابر این، آدم و همسرش شيطان را مى‏ديدند و او را مى‏شناختند، هم چنان كه انبياء با اين كه به عصمت خدايى معصومند، او را مى‏ديدند و هنگامى كه می خواست متعرض ايشان بشود، مى‏شناختند، هم چنان كه روايات وارده در باره نوح، و ابراهيم و موسى، و عيسى، و يحيى، و ايوب، و اسماعيل، و محمد صلی الله علیه وآله، بر اين معنا دلالت دارد. (ر.ک: ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 202)

یعنی حجت به آنها تمام بوده!


یا در جایی دیگر گفته شد:

8- توضيح اين که: گناه بر دو گونه است: 1. مطلق؛ 2. نسبي؛ گناه نسبي آن است که عمل غيرحرامي از شخص بزرگي سر زند که با توجه به شخصيت او، شايسته او نباشد. اگر او آن را انجام داد گناه نسبي محسوب مي‌شود، مانند اين که فرد ثروتمندي در يک امر خيري که سزاوار است صد هزار تومان پول بدهد، ده تومان بدهد، يا هيچ ندهد يا اينکه اين کار از ديگران مباح و يا مستحب است و هيچ گونه گناهي ندارد، براي او گناه نسبي محسوب مي‌شود. گناه آدم نيز اين گونه بود که از آن به ترک اولي تعبير مي‌شود،. در روايتي آمده: حضرت رضا - عليه السلام - فرمود: «ماجراي لغزش آدم - عليه السلام - قبل از نبوت او بود، و از گناهان کوچکي بود که قابل عفو است». (نور الثقلين، ج 1، ص 50).
به عبارت روشنتر: نهي خدا، ارشادي بود و جنبه توصيه و راهنمايي داشت، نه تکليفي که انجامش حرام باشد. مانند سفارش پزشک که فلان غذا را نخور که اگر بخوري بيمار مي‌گردي.
اینجا که امام گفته اند که گناه کوچکی بوده!
یا حتی مثال زده اند که اگر پزشک گفت فلان غذا را بخوری مریض می شوی و اگر تو بخوری گناه نیست را نمی توانم قبول کنم. چون می دانیم ضرر زدن عمدی و بدون هیچ توجیهی به بدن حرام است!


شاید فکر کنید لجبازی می کنم اما من واقعا در فهم اینکه خدا واضح بگوید این کار را نکن و آدم شیطان را بشناسد و گول او را بخورد و بعد بگوییم گناه نبوده مشکل دارم. آخه یه جورایی اینجا به نظر نمی رسد که انتخاب بین خوب و خوبتر است. چون خدا بصورت واضح گفته که به حرف شیطان نکن و به آن درخت نزدیک نشو (لا تقرب). لطفا این قضیه را بیشتر باز کنید

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۵, ۲۱:۵۱
بسیار متشکرم.
1-این گفته ی شما را که روح الهی بعد از روح بخاری و جسم به انسان دمیده شده است را در نظر داشته باشید
2- آیه ی " وجعلنا من الماء كل شيء حي" واضحا دارد می گوید ما هر چیز زنده ای را (شامل انسان) از آب آفریدیم.
3- می دانم که نظریه تکامل هنوز اثبات نشده اما بسیار نظریه منطقی و جالب به نظر می رسد.

می خواستم بدانم آیا از سه گزاره ی بالا می شود نتیجه گرفت که جسم و روح بخاری آدم از رود تکامل به این چیزی که ما هستیم رسیده ولی مسولیتمان از زمانی آغاز شده که روح الهی دمیده شده یا نه هر سه عضو (جسم، روح بخاری و روح الهی) مستقل از موجودات دیگر خلق شده اند؟


با سلام ودرود

نتیجه گیری تان چندان برایم مفهوم نیست.

البته در مورد نظریه تکامل عرض کنم که این نظریه، از نظر زمانی ناظر به خلقت آدم نیست بلکه به میلیون ها سال قبل از آن اشاره دارد، یعنی ناظر به اصل و ابتدای انسان است، نه در خصوص این نسل کنونی از انسان.

در ضمن، می تواند این نسل، شریف تر از نسل های قبلی بوده که روح الهی در آن دمیده شده است.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۵, ۲۱:۵۲
در مورد ازدواج فرزندان آدم سه نظریه است.
1- خواهران و برادران با هم ازدواج کردند.
2- با موجوداتی دیگر (من شنیده ام اجنه و شاید فرشتگان) ازدواج کردند.
3- با انسانهایی که قبل آدم بوده اند ازدواج کردند.

اولا اگر در ارتباط با این نظریه ها اشتباه می کنم لطفا اصلاح کنید.
دوما احتمال کدام یک از اینها بیشتر است؟
سوما واضح است که هر کدام از اینها را هم قبول کنیم ظاهرا در خود مشکلات اساسی دارند. مثلا اگر ازدواج با انسانهای قبل آدم بوده، آنها که روح الهی نداشته اند که! پس ما از نسلی هستیم که نصفمان شبیه حیوانات و نصفمان از حضرت آدم (ع) است. لطفا در مورد این شباهت توضیح دهید.


با سلام و درود

1. بله، این سه نظریه مطرح در این زمینه است.

2. تفسیر نمونه، احتمال اول یعنی ازدواج خواهر و برادر، را مطابق ظاهر آیه می داند، و اگر قرار بر ترجیح باشد، این نظریه را ترجیح می دهد. (تفسير نمونه، ج ‏3، ص 247)

3. بله، به همین خاطر است که اختلافی است.

ما نسبت به نسل های قبلی چیز زیادی نمی دانیم، در هر حال، وقتی پدر و مادرمان آدم و حواء باشند، برای شرافت کافی است.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۵, ۲۲:۱۴
من همچنان با این قضیه که می گویید گناه نبوده مشکل دارم.
من فرق گناه و ترک اولی را نمی فهمم. در واقع شاید بهتر باشد که این طور سوالم را مطرح کنم که بنظر من اگر گناه نسبی باشد خیلی منطقی تر است از اینکه مطلق باشد. چون هر چه علم بیشتری داشته باشیم و خلاف آن عمل کنیم گناه بزرگتری انجام داده ایم.
مثلا در جایی گفتید:


یعنی حجت به آنها تمام بوده!


یا در جایی دیگر گفته شد:

اینجا که امام گفته اند که گناه کوچکی بوده!
یا حتی مثال زده اند که اگر پزشک گفت فلان غذا را بخوری مریض می شوی و اگر تو بخوری گناه نیست را نمی توانم قبول کنم. چون می دانیم ضرر زدن عمدی و بدون هیچ توجیهی به بدن حرام است!


شاید فکر کنید لجبازی می کنم اما من واقعا در فهم اینکه خدا واضح بگوید این کار را نکن و آدم شیطان را بشناسد و گول او را بخورد و بعد بگوییم گناه نبوده مشکل دارم. آخه یه جورایی اینجا به نظر نمی رسد که انتخاب بین خوب و خوبتر است. چون خدا بصورت واضح گفته که به حرف شیطان نکن و به آن درخت نزدیک نشو (لا تقرب). لطفا این قضیه را بیشتر باز کنید


چند نکته عرض می شود:

1. معرفت و کمال نفس، نسبی است و مراتب دارد، مثل عصمت که آن هم مراتب دارد.

2. ماجرای آدم و حواء حکایت از ضعف های انسانی دارد یعنی انسان اگر لحظه ای به خودش واگذار شود و مراقب نباشد، به خطا می رود.

3. گناه و ذنب، اعم است از نافرمانی مولوی یا ارشادی؛ و نافرمانی مولوی است که عقاب دارد.

4. ترک اولی هم می تواند اشاره به همان ضعف معرفت باشد. البته معرفت لازم را هر پیامبری دارد، و بالاترین مرتبه معرفت و کمال، متعلق به پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله است.

5. ضرر، حد و مراتب دارد و هر ضرری حرام نیست، ضرر معتنابه و قابل توجه است که حرام است.

6. از داستان بهشت آدم و نهی از خوردن و ... چنين بر مى‏آيد كه خداوند بدين وسيله طبيعت بشرى را آزموده تا معلوم كند كه بشر جز به اين كه زندگى زمينى را طى كرده و در محيط امر و نهى و تكليف و امتثال تربيت شود، ممكن نيست به سعادت و بهشت ابدى نائل گردد، و جز با پيمودن اين راه محال است به مقام قرب پروردگار برسد. (ر.ک: ترجمه الميزان، ج ‏8، ص 46)

7. «وَ قَاسَمَهُمَا إِنىّ‏ِ لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ»؛ و براى آنها سوگند ياد كرد كه من براى شما از خيرخواهانم. (اعراف، 21)

حضرت آدم ادعای شیطان بر خیرخواه بودن را باور كرد، و گمان نمی کرد كه شيطان ـ با این سابقه و درجه و اعتبار ـ قسم دروغ بخورد. (ر.ک: أطيب البيان في تفسير القرآن، ج ‏5، ص 292)

8. معرفت، فقط دانش نیست بلکه علاوه بر دانش، نیاز به کمالات نفسانی هم هست. لذا فقط دانش کفایت نمی کند بلکه معرفت درونی و کمالات انسانی هم در انتخاب انسان، تاثیر دارد.

بنابر این کسی که معرفت زیادی دارد ولی با این حال بین خوب و خوبتر، خوب را انتخاب می کند، این انتخاب به میزان معرفتی که داشته اشاره دارد.

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۱۶, ۰۳:۲۳
3. گناه و ذنب، اعم است از نافرمانی مولوی یا ارشادی؛ و نافرمانی مولوی است که عقاب دارد.

خیلی خیلی ببخشید که من همچنان سوال می کنم.
در پست های قبلی شما فرمودید که آنها نافرمانی ارشادی کردند پس گناه نبوده. اما اینجا گفته شده که نافرمانی ارشادی هم گناه است.
من واقعا گیج شدم.
لطفا تا جایی که امکان دارد بطور واضح به من دلیل گناه نبودن آن عمل را بیاموزید. این مساله از اهمیت زیادی برای من برخوردار است. چون اگر گناه بوده، یا حضرت آدم (ع) پیامبر نبوده یا پیامبران عصمت ندارند که می دانید در هر صورت خیلی از باورهای اساسی من زیر سوال می رود.
در واقع این سوال که آیا آن عمل گناه بوده یا نه را کسی از من پرسید و من جواب قانع کننده ای نداشتم. همچنان هم به جواب و دلیلی قانع کننده و محکمی نرسیده ام. لطفا من را یاری کنید.

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۱۶, ۰۳:۲۷
با سلام ودرود

نتیجه گیری تان چندان برایم مفهوم نیست.

البته در مورد نظریه تکامل عرض کنم که این نظریه، از نظر زمانی ناظر به خلقت آدم نیست بلکه به میلیون ها سال قبل از آن اشاره دارد، یعنی ناظر به اصل و ابتدای انسان است، نه در خصوص این نسل کنونی از انسان.

در ضمن، می تواند این نسل، شریف تر از نسل های قبلی بوده که روح الهی در آن دمیده شده است.


در واقع سوال من این بود که آیا اینکه کسی بگوید جسم انسان بر اساس تکامل از حیوانات دیگر به این شکل حاضر رسیده اما خداوند روح را (که در موجودات دیگر به این شکل موجود نیست) به آن دمیده، با نظر اسلام در تضاد خواهد بود یا نه؟
یا اسلام می گوید جسم انسان هم به صورت مجزا و نه از طریق تکامل آفریده شده است؟

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۶, ۱۶:۳۹
خیلی خیلی ببخشید که من همچنان سوال می کنم.
در پست های قبلی شما فرمودید که آنها نافرمانی ارشادی کردند پس گناه نبوده. اما اینجا گفته شده که نافرمانی ارشادی هم گناه است.



با سلام و درود

این تعبیر بنده از گناه و ذنب، به خاطر آن بود که شما اشاره به روایت کردید که حضرت فرموده بودند دنب کوچک. بنده آوردم تا عرض کنم از گناه معنای عامی دارد ولی آن چه مصطلح است و نافرمانی محسوب می شود عذاب و عقاب دارد، گناه مولوی است، نه ارشادی.

لذا اگر چه از آن ها تعبیر به گناه و ذنب می شود ولی معنای خاص گناه، آن است که در اثر نافرمانی از امر مولوی باشد.

به بیان دیگر، اصلاق ذنب بر هر دو، به معنای این نیست که هر دو نیز مولوی بوده و عذاب و عقاب دارند. بلکه گناه و ذنب معنای عام و وسیعی دارند که هر دو را شامل می شوند، ولی گناه اصطلاحی و آن که عذاب و عقاب دارد و با عصمت ناسازگار است، نافرمانی از اوامر مولوی است، نه ارشادی.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۶, ۱۶:۴۱
من واقعا گیج شدم.
لطفا تا جایی که امکان دارد بطور واضح به من دلیل گناه نبودن آن عمل را بیاموزید. این مساله از اهمیت زیادی برای من برخوردار است. چون اگر گناه بوده، یا حضرت آدم (ع) پیامبر نبوده یا پیامبران عصمت ندارند که می دانید در هر صورت خیلی از باورهای اساسی من زیر سوال می رود.
در واقع این سوال که آیا آن عمل گناه بوده یا نه را کسی از من پرسید و من جواب قانع کننده ای نداشتم. همچنان هم به جواب و دلیلی قانع کننده و محکمی نرسیده ام. لطفا من را یاری کنید.


چون هنوز دینی تشریع نشده بوده و خداوند دستورات شرعی را نفرموده بود، اوامر مولوی صادر نشده بوده، پس آن هم نافرمانی از اوامر مولوی نبوده، لذا آن گناهی که عقاب و عذاب دارد و منافات با عصمت دارد، نبوده است. پس این که گفته می شود گناه، نه این گناهی است که مد نظر ما است، بلکه هر نافرمانی را می توان گناه نامید، ولو نافرمانی ارشادی باشد و عقاب و عذابی هم به دنبال نداشته نباشد.

مطلب دیگر، همین که پس از توبه آدم و قبول توبه توسط خداوند، باز هم خداوند او را به زمین فرستاد، معلوم می شود که هبوط آدم به زمین، به خاطر آن شجره ممنوعه نبوده، بلکه از قبل قرار بر این بوده که آدم به زمین بیاید.

پس نمی توان گفت که آن، گناه ـ به معنای خاص ـ بوده و به علت گناه و عصیان هم آدم از بهشت رانده شده است.

با دقت بیشتر در معنای اوامر مولوی و ارشادی، و نیز معنای لغوی و اصطلاحی گناه و ذنب، بهتر می توان درک صحیح از این موضوع داشت.


نکته:

قرآن که کلام خداوند است، آدم را برگزیده خداوند و پیامبر الهی می داند، لذا در پیامبر بودن آن شکی نیست: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ»؛ خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد، (آل عمران، 33). پس آدم علیه السلام پیامبر الهی بوده است.

از طرفی در علم کلام و اعتقادات با ادله عقلی و ... ثابت می شود که لازمه پیامبر الهی بوده، معصوم بودن است؛ پس آدم علیه السلام معصوم بوده است.

می ماند این موضوع درخت ممنوعه، که با توجه به مطلب بالا، که پیامبر الهی گناه نمی کند و معصوم است؛ پس معلوم می شود که خوردن از درخت ممنوعه، گناه و عصیانی نبوده که منافات با عصمت داشته باشد.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۶, ۱۶:۴۲
در واقع سوال من این بود که آیا اینکه کسی بگوید جسم انسان بر اساس تکامل از حیوانات دیگر به این شکل حاضر رسیده اما خداوند روح را (که در موجودات دیگر به این شکل موجود نیست) به آن دمیده، با نظر اسلام در تضاد خواهد بود یا نه؟
یا اسلام می گوید جسم انسان هم به صورت مجزا و نه از طریق تکامل آفریده شده است؟


پرداختن به نظریه تکامل، باعث خروج از موضوع تاپیک می شود.

لازم به ذکر است که آن چه مهم و مسلم است و فارق از نظریه تکامل یا ... می باشد، این است که آغاز آفرینش و نسل این انسان کنونی به آدم و حواء می رسد و از نسل آن ها است و همین برای شرافت این نسل از انسان، کافی است.


پرداختن به نظریه تکامل، باعث خروج از موضوع تاپیک می شود.

لازم به ذکر است که آن چه مهم و مسلم است و فارق از نظریه تکامل یا ... می باشد، این است که آغاز آفرینش و نسل این انسان کنونی به آدم و حواء می رسد و از نسل آن ها است و همین برای شرافت این نسل از انسان، کافی است.

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۱۷, ۲۳:۰۶
با سلام و درود

این تعبیر بنده از گناه و ذنب، به خاطر آن بود که شما اشاره به روایت کردید که حضرت فرموده بودند دنب کوچک. بنده آوردم تا عرض کنم از گناه معنای عامی دارد ولی آن چه مصطلح است و نافرمانی محسوب می شود عذاب و عقاب دارد، گناه مولوی است، نه ارشادی.

لذا اگر چه از آن ها تعبیر به گناه و ذنب می شود ولی معنای خاص گناه، آن است که در اثر نافرمانی از امر مولوی باشد.

به بیان دیگر، اصلاق ذنب بر هر دو، به معنای این نیست که هر دو نیز مولوی بوده و عذاب و عقاب دارند. بلکه گناه و ذنب معنای عام و وسیعی دارند که هر دو را شامل می شوند، ولی گناه اصطلاحی و آن که عذاب و عقاب دارد و با عصمت ناسازگار است، نافرمانی از اوامر مولوی است، نه ارشادی.


آیا مکروهات همان نافرمانی ارشادی هستند؟ اگر نیستند لطفا مثالی دیگر در ارتباط با نافرمانی ارشادی بزنید که گناه نباشد.

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۱۷, ۲۳:۱۹
چون هنوز دینی تشریع نشده بوده و خداوند دستورات شرعی را نفرموده بود، اوامر مولوی صادر نشده بوده، پس آن هم نافرمانی از اوامر مولوی نبوده، لذا آن گناهی که عقاب و عذاب دارد و منافات با عصمت دارد، نبوده است.

تعریفی که از دین در ذهن من است، بدین صورت است که دین مجموعه دستورات خداوند برای رشد و سعادت انسان است. پس از لحظه ای که دستوری بیاید دین هم می آید. پس از لحظه ای که خداوند می گوید به درخت نزدیک نشوید، آنها هم این دستور را دارند و بمعنی دیگر دین دارند. اگر ممکن است بگویید در کجای این تحلیل اشتباه می کنم.
البته این نظر من، بر اساس این فرض است که قرآن به حالت دستور (لا تقرب) به آنها می گوید. آیا واقعا این آیه ی قرآن دارد به آنها دستور می دهد؟

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۱۷, ۲۳:۳۸
معلوم می شود که هبوط آدم به زمین، به خاطر آن شجره ممنوعه نبوده، بلکه از قبل قرار بر این بوده که آدم به زمین بیاید



البته با توضیحات خوبی که بالا دادید، مشخص است که خدا می خواسته آنها به این درک برسند که نافرمانی خدا چه عاقبتی دارد. یا به قولی دیگر، مانوری بوده برای آماده سازی آدم برای زندگی بر روی زمین. حال با توجه به این نکته ،وقتی خدا می گوید "اگر به آن درخت نزدیک شوید از ظالمین خواهید بود" درکی که من پیدا می کنم اینست که خدا می خواهد بگوید از وقتی دین به تو نازل شد، اگر نافرمانی کنی از ظالمین هستی. آیا این برداشت من صحیح است؟ همچنین از آنجا که آن عمل گناهی نبوده، لقب ظالمین نمی تواند به آنها فقط به دلیل نزدیک شدن به آن درخت داده شود. در حالیکه از ظاهر آیه بنظر می رسد که این لقب بعلت نزدیک شدن آنها به درخت داده شده است. لطفا این قضیه را روشن کنید.

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۱۸, ۰۰:۴۰
مطلب دیگر، همین که پس از توبه آدم و قبول توبه توسط خداوند، باز هم خداوند او را به زمین فرستاد، معلوم می شود که هبوط آدم به زمین، به خاطر آن شجره ممنوعه نبوده، بلکه از قبل قرار بر این بوده که آدم به زمین بیاید.

پس نمی توان گفت که آن، گناه ـ به معنای خاص ـ بوده و به علت گناه و عصیان هم آدم از بهشت رانده شده است.


این استدلال که گفته شود چون خدا توبه را قبول کرد و به بهشت بر نگشتند پس گناه نبوده را نمی توانم قبول کنم. چرا؟ چون فرض کنید من مقداری از چیزی را تلف کنم. مثلا مقداری غذا دور بریزم. این گناه است. حال آن غذا بعد از توبه کردن بر نمی گردد. پس از اینکه غذا بر نگشت نمی توان نتیجه گرفت دور ریختن آن گناه نبوده.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۸, ۱۸:۵۵
آیا مکروهات همان نافرمانی ارشادی هستند؟ اگر نیستند لطفا مثالی دیگر در ارتباط با نافرمانی ارشادی بزنید که گناه نباشد.


با سلام و درود

مکروهات نیز جزء احکام خمسه تکلیفه هستند و به آن ها، امر تعلق گرفته است یعنی تشریع و جعل شده اند؛ لذا ارشادی نیستند.

البته مکروهات در عبادات و غیر عبادات فرق می کنند، در عبادات به معنای ثواب کمتر است، ولی در غیر عبادات، به معنای انجام ندادن بهتر است، می باشد.

به عنوان مثال شما به برادر کوچکتان می گویید پای برهنه راه نرو، شیشه پایت را زخمی می کند. نافرمانی برادرتان جُرم و گناه محسوب نمی شود بلکه باعث زخمی شدن پایش می شود.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۸, ۱۹:۰۰
تعریفی که از دین در ذهن من است، بدین صورت است که دین مجموعه دستورات خداوند برای رشد و سعادت انسان است. پس از لحظه ای که دستوری بیاید دین هم می آید. پس از لحظه ای که خداوند می گوید به درخت نزدیک نشوید، آنها هم این دستور را دارند و بمعنی دیگر دین دارند. اگر ممکن است بگویید در کجای این تحلیل اشتباه می کنم.
البته این نظر من، بر اساس این فرض است که قرآن به حالت دستور (لا تقرب) به آنها می گوید. آیا واقعا این آیه ی قرآن دارد به آنها دستور می دهد؟


بله، دین مجموعه ای از دستورات الهی برای راهنمایی بشر است، ولی چنین مجموعه و برنامه ای برای آدم علیه السلام، تشریع نشده بوده است.

از آیه ذیل استفاده می شود که دستورات الهی بعد از هبوط آدم به زمین بوده است:

«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛ گفتيم: «همگى از آن، فرود آييد! هر گاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين شوند.» (بقره، 38)

مطلب دیگر؛ پیامبران اولوالعزم که صاحب دین و شریعت بوده اند از حضرت نوح علیه السلام آغاز می شود، لذا قبل از آن شریعت و دینی به این صورت نیامده بود.

ضمنا قرآن در زمان صدر اسلام و بر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نازل شده است و این تعبیر «لا تَقْرَبا»، حکایت از آن ماجرای آدم است، نه این که آن موقع هم به همین لفظ و این گونه بوده باشد.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۸, ۱۹:۰۱
البته با توضیحات خوبی که بالا دادید، مشخص است که خدا می خواسته آنها به این درک برسند که نافرمانی خدا چه عاقبتی دارد. یا به قولی دیگر، مانوری بوده برای آماده سازی آدم برای زندگی بر روی زمین. حال با توجه به این نکته ،وقتی خدا می گوید "اگر به آن درخت نزدیک شوید از ظالمین خواهید بود" درکی که من پیدا می کنم اینست که خدا می خواهد بگوید از وقتی دین به تو نازل شد، اگر نافرمانی کنی از ظالمین هستی. آیا این برداشت من صحیح است؟ همچنین از آنجا که آن عمل گناهی نبوده، لقب ظالمین نمی تواند به آنها فقط به دلیل نزدیک شدن به آن درخت داده شود. در حالیکه از ظاهر آیه بنظر می رسد که این لقب بعلت نزدیک شدن آنها به درخت داده شده است. لطفا این قضیه را روشن کنید.


همان طور که عرض کردم، هنوز دین و شریعتی تشریع نشده بود. این ظلم هم به معنای نافرمانی که موجب عذاب بشود نبوده است، بلکه ظلم بر خویش است که آن هم به معنای قرار گرفتن در سختی های دنیا است.

در این جا (بقره، 35) خداوند با «ظَّالِمِينَ» تعبیر می آورد ولی در جای دیگر این تعبیر را مبدل به شقاوت کرده و فرموده «فَتَشْقى» (طه، 117)؛ که شقاء هم به معنای تعب و سختی است.

لذا روشن مى‏ گردد كه وبال و گرفتاری ظلم نامبرده، همان واقع شدن در تعب و سختی زندگى در دنيا از جمله گرسنگى و تشنگى و ... بوده است.

بنا بر اين، ظلم آدم و همسرش، ظلم به نفس خود بوده، نه نافرمانى خدا، و نهى "لاتقربا" هم، نهى تنزيهى، ارشادى، و خيرخواهانه بوده، نه نهى مولوى، كه نافرمانيش عذاب داشته باشد.

پس آدم و همسرش به نفس خود ظلم كردند، و خود را از بهشت محروم ساختند، نه اينكه نافرمانى خدا را كرده، و باصطلاح گناهى مرتكب شده باشند. (ر.ک: ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 200)

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۸, ۱۹:۰۲
این استدلال که گفته شود چون خدا توبه را قبول کرد و به بهشت بر نگشتند پس گناه نبوده را نمی توانم قبول کنم. چرا؟ چون فرض کنید من مقداری از چیزی را تلف کنم. مثلا مقداری غذا دور بریزم. این گناه است. حال آن غذا بعد از توبه کردن بر نمی گردد. پس از اینکه غذا بر نگشت نمی توان نتیجه گرفت دور ریختن آن گناه نبوده.


فرض شما صحیح نیست. موضوع غذا نیست بلکه خود شما هستید لذا این گونه باید فرض کرد:

کسی که توبه می کند و توبه اش قبول می شود، به همان مقام و جایگاه سابقش بر می گردد، یعنی گویا این خطا را نکرده، لذا جریمه دور ریختن غذا از او برداشته می شود و مانند کسی است که غذایی دور نریخته است، لذا برای این که قبولی توبه معنا داشته باشد، برخورد با او هم باید مانند کسی باشد که غذا دور نریخته است.

لذا برگشتن غذا ملاک نیست بلکه برگشت شما به جایگاه اولیه ملاک است. و این که کاملا شدنی و معقول است.

مؤمن
۱۳۹۲/۰۶/۱۹, ۰۲:۲۷
اصلا آیا گناه بوده یا چیز دیگر؟ بعد یعنی اگر نافرمانی نمی کرده اند ما هم الان در بهشت بودیم؟ پس در آن صورت هدف آفرینش چی می شد!
اصلا شاید یکی دوست نداشته باشد سیر تکاملی را طی کند و به همان بهشت آنها، هرچند مرتبه ی پایینی داشته باشد قانع باشد. در این صورت گناه آن فرد چه بوده که بخاطر حضرت آدم (ع) باید تاوان پس دهد.
با سلام.

با توجه به ظاهر آیات قرآن به نظر می رسد که این نافرمانی گناه بوده است. زیرا نهی ارشادی احتیاج به توبه و این همه گریه و زاری ندارد. ضمن این که نهی ارشادی خطابش به این سنگینی که در آیات مربوطه آمده نیست. به عبارت دیگر این نافرمانی دو پیامد تکوینی و تشریعی داشت. پیامد تکوینی همان حبوط و مشقت های بعدی بود که برگشت پذیر نبود و پیامد تشریعی دوری از رضایت الهی بود که با توبه برطرف شد.


بعد یعنی اگر نافرمانی نمی کرده اند ما هم الان در بهشت بودیم؟ پس در آن صورت هدف آفرینش چی می شد!

هدف آفرینش عبادت بود که ما در آن بهشت دنیایی انجام می دادیم تا این که مثل آدم و حوا نافرمانی کنیم و حبوط پیدا کنیم!


اصلا شاید یکی دوست نداشته باشد سیر تکاملی را طی کند و به همان بهشت آنها، هرچند مرتبه ی پایینی داشته باشد قانع باشد. در این صورت گناه آن فرد چه بوده که بخاطر حضرت آدم (ع) باید تاوان پس دهد.
آمدن به این دنیا اختیاری نیست. بلکه جبر است. تازه در همین دنیا یکی در بهترین منطقه و خانواده به دنیا می آید و دیگری در بدترین شرایط ممکن. هر دو هم مکلف به عبادت اند!

موفق باشید.

مؤمن
۱۳۹۲/۰۶/۱۹, ۰۲:۳۲
با توجه به اين آيات مى‏توان گفت كه آن درخت باعث نوعى آگاهى و علم مى‏شد.
با سلام.

به نکته جالبی اشاره فرمودید. علم و آگاهی شمشیری دو لبه است.

آیا بر مبنای این داستان می توان نتیجه گرفت که انسان نباید به دنبال هر دانشی برود؟ آیا می توان گفت که انسان باید پیش از کنجکاوی یا سؤال ببیند آیا می تواند به پاسخ احتمالی عملاً پایبند باشد یا نه؟ و اگر دید توان پذیرش مسؤولیت های بعدی را ندارد از کنجکاوی نیز اجتناب کند؟

با تشکر.

مؤمن
۱۳۹۲/۰۶/۱۹, ۰۲:۳۴
لذا به زمین تنزل داده شدند؛
سلام.

مگر آن بهشت دنیایی روی همین زمین نبود که بعد به زمین تنزل داده شدند؟


هنگامى كه آن را نظام بخشيدم و از روح خود در آن دميدم، براى او به سجده افتيد! (حجر، 29؛ ص، 72)، می تواند مرحله ای بعد از جسم و روح بخاری باشد.

و بعد از دمیده شده روح الهی است که آدم شرافت و برتری پیدا کرده و مورد سجده ملائکه واقع می شود.
آیا این روح الهی به همه انسان ها داده شده است؟

سؤال بعد این که آیا قرآن کریم از وجود روح بخاری نیز سخن گفته است؟

با تشکر.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۹, ۱۸:۴۷
با سلام.

با توجه به ظاهر آیات قرآن به نظر می رسد که این نافرمانی گناه بوده است.




با سلام و درود

بنا بر ادله عقلی و نقلی، پیامبران الهی معصوم هستند و گناه نمی کنند، لذا نمی توان این آیه شریفه را بر خلاف آن ادله تفسیر کرد.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۹, ۱۸:۴۷
با سلام.

به نکته جالبی اشاره فرمودید. علم و آگاهی شمشیری دو لبه است.

آیا بر مبنای این داستان می توان نتیجه گرفت که انسان نباید به دنبال هر دانشی برود؟ آیا می توان گفت که انسان باید پیش از کنجکاوی یا سؤال ببیند آیا می تواند به پاسخ احتمالی عملاً پایبند باشد یا نه؟ و اگر دید توان پذیرش مسؤولیت های بعدی را ندارد از کنجکاوی نیز اجتناب کند؟

با تشکر.




مطالبی که اشاره فرموده اید، در جای خود قابل دقت و توجه است، ولی از این آیه شریفه نمی توان در این زمینه برداشتی داشت و آن را منتسب به آیه نمود.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۱۹, ۱۸:۴۸
سلام.

مگر آن بهشت دنیایی روی همین زمین نبود که بعد به زمین تنزل داده شدند؟


آیا این روح الهی به همه انسان ها داده شده است؟

سؤال بعد این که آیا قرآن کریم از وجود روح بخاری نیز سخن گفته است؟

با تشکر.






1. منظور از هبوط و نزول آدم به زمين، نزول مقامى است، نه مكانى، يعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سر سبز پائين آمد. (تفسير نمونه، ج ‏1، ص 187)

2. بله، به همه انسان ها داده شده است؛ زیرا در آیه شریفه، بطور مطلق ذکر شده و قیدی نیامده که آن را مختص به برخی از افراد نماید. لذا جنس بشر، این شرافت را دارد.

علامه طباطبایی در باره سجده ملائکه بر آدم، می آورند:
در حقيقت اين حكم سجده شامل همه افراد بشر می شود، و در حقيقت سجده ملائكه براى خصوص آدم، از اين باب بوده كه آدم قائم مقام و نمونه و نايب از همه جنس بشر بوده است. (ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 203)

3. در قرآن از روح بخاری و با تعبیر "روح" چیزی نیامده است، ولی آیات متعددی هست که به حیات حیوانی و مادی و به مرگ و مردن اشاره دارد که مراد از آن ها همین روح بخاری است.

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۲۰, ۰۰:۵۹
با سلام و درود

بنا بر ادله عقلی و نقلی، پیامبران الهی معصوم هستند و گناه نمی کنند، لذا نمی توان این آیه شریفه را بر خلاف آن ادله تفسیر کرد.


این که پیامبران باید معصوم باشند کاملا عقلانی است. اما آیا در قرآن واضحا گفته شده است که حضرت آدم (ع) پیامبر بوده اند؟ (ببخشید بخاطر سواد کم من)

مؤمن
۱۳۹۲/۰۶/۲۰, ۰۳:۰۷
بنا بر ادله عقلی و نقلی، پیامبران الهی معصوم هستند و گناه نمی کنند، لذا نمی توان این آیه شریفه را بر خلاف آن ادله تفسیر کرد.
با سلام و احترام.

البته بنده این ادله را تنها برای دریافت و ابلاغ پیام الهی پذیرفته ام و بیش از آن در مباحثاتی که با اساتید محترم سایت و دوستان گرامی داشتیم اثبات نشد. اما می توان برای همراهی با دیدگاه جنابعالی در این مورد این احتمال را به سختی پذیرفت که این معصیت مربوط به قبل از پیامبری ایشان بوده است. یعنی این دیدگاه به نظر حقیر پذیرفتنی تر است تا این که خطاب های سنگین و مفصل آیات و توبه و زاری بعد از آن را به توصیه ای ملایم از سوی خدا منسوب کنیم.

با تشکر فراوان از التفات و زحمات شما. :Hedye:

Hrm
۱۳۹۲/۰۶/۲۰, ۰۳:۳۸
با سلام و احترام.

البته بنده این ادله را تنها برای دریافت و ابلاغ پیام الهی پذیرفته ام و بیش از آن در مباحثاتی که با اساتید محترم سایت و دوستان گرامی داشتیم اثبات نشد. اما می توان برای همراهی با دیدگاه جنابعالی در این مورد این احتمال را به سختی پذیرفت که این معصیت مربوط به قبل از پیامبری ایشان بوده است. یعنی این دیدگاه به نظر حقیر پذیرفتنی تر است تا این که خطاب های سنگین و مفصل آیات و توبه و زاری بعد از آن را به توصیه ای ملایم از سوی خدا منسوب کنیم.

با تشکر فراوان از التفات و زحمات شما. :Hedye:





جناب میقات، اگر ممکن است نظر اسلام را در این ارتباط بگویید. آیا هنوز ایشان یامبر نشده بودند؟

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۰, ۱۸:۲۹
این که پیامبران باید معصوم باشند کاملا عقلانی است. اما آیا در قرآن واضحا گفته شده است که حضرت آدم (ع) پیامبر بوده اند؟ (ببخشید بخاطر سواد کم من)


با سلام و درود

به این آیه توجه فرمایید:

«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ»؛ خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد. (آل عمران، 33)

در این آیه شریفه، با توجه به برگزیده بودن آدم، و نیز آوردن نام او همراه با نوح و ابراهیم ـ که از پیامبران الهی هستند ـ پیامبر بودن آدم نیز ثابت می شود.


آیه ای دیگر:

«ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى‏»؛ سپس پروردگارش او را برگزيد، و توبه‏اش را پذيرفت، و هدايتش نمود. (طه، 122)

در فرهنگ قرآنی، "اجتبا" برای کسانی به کار رفته که پیامبر بوده اند، مثل حضرت یونس علیه السلام (قلم، 50) و حضرت یوسف علیه السلام (یوسف، 6).


بنابر این، پیامبر بودن حضرت آدم، با آیات قرآن نیز ثابت است.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۰, ۱۸:۳۱
با سلام و احترام.

البته بنده این ادله را تنها برای دریافت و ابلاغ پیام الهی پذیرفته ام و بیش از آن در مباحثاتی که با اساتید محترم سایت و دوستان گرامی داشتیم اثبات نشد. اما می توان برای همراهی با دیدگاه جنابعالی در این مورد این احتمال را به سختی پذیرفت که این معصیت مربوط به قبل از پیامبری ایشان بوده است. یعنی این دیدگاه به نظر حقیر پذیرفتنی تر است تا این که خطاب های سنگین و مفصل آیات و توبه و زاری بعد از آن را به توصیه ای ملایم از سوی خدا منسوب کنیم.

با تشکر فراوان از التفات و زحمات شما. :Hedye:





با سلام و درود

پرداختن به بحث ادله عصمت و محدوده آن، موجب خروج از موضوع تاپیک است، ولی در استدلال به عصمت، فرقی نمی کند زیرا ادله عصمت شامل قبل از نبوت هم می شود یعنی پیامبران الهی که برگزیده بوده اند، کسانی بوده اند که قبل از نبوت هم مرتکب عصیان و گناه نمی شدند.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۰, ۱۸:۳۴
جناب میقات، اگر ممکن است نظر اسلام را در این ارتباط بگویید. آیا هنوز ایشان یامبر نشده بودند؟


بین صاحب نظران اختلاف است که حضرت آدم در آن زمان که در بهشت بود به نبوت رسیده بود یا نه؟ برخی قائلند نبوت ایشان پس از هبوط به زمین بوده است؛ ولی در هر حال در استدلال به ادله عصمت فرقی نمی کند زیرا ادله عصمت شامل قبل از نبوت هم می شود یعنی پیامبران الهی که برگزیده بوده اند، کسانی بوده اند که قبل از نبوت هم مرتکب عصیان و گناه نمی شدند.

آبـرنـگـ
۱۳۹۲/۰۶/۲۰, ۲۲:۳۸
با توجه به اين آيات مى‏توان گفت كه آن درخت باعث نوعى آگاهى و علم مى‏شد.

البته آدم علم اسماء را مى‏دانست ولى شايد اين آگاهى از زشتی ها كه با خوردن از آن درخت حاصل مى‏شد، يك علم ديگرى بود كه باعث تشخيص زشتى از خوبى مى‏گرديد، و تا آدم اين آگاهى را نداشت تكليف شرعى بر او نبود و مى توانست در بهشت بى‏دردسرى بماند، اما وقتى با خوردن از درخت، اين آگاهى را به دست آورد، ديگر بايد به زمين مى‏آمد و زير بار تكليفى مى‏رفت كه آسمان ها و زمين و كوه ها نتوانستند بار آن را بكشند. (كوثر، ج ‏1، ص 131)

در (بقره / 31) آمده است که: «علَمَ آدمَ اسماءَ کُلها»
«همه‌ی» اسماء الهی از جمله «اسم اعظم» را به آدم آموخت و آدم نیز همه‌ی آنها را به عینه برای فرشتگان یازگو کرد.
او که همه‌ی دانش‌ها را قبلاً فراگرفته بود.
یعنی آدم معنا (و نه ظاهر) همه‌ی نام‌های خدا که همه‌ی دانش‌ها از آن سرچشمه می‌گیرد را دریافته بود و دیگر دانشی وجود نداشته که او آن را نیاموخته باشد.
پس چرا وی با خوردن آن درخت آگاهی‌اش بیشتر شد؟

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۳, ۱۹:۳۱
در (بقره / 31) آمده است که: «علَمَ آدمَ اسماءَ کُلها»
«همه‌ی» اسماء الهی از جمله «اسم اعظم» را به آدم آموخت و آدم نیز همه‌ی آنها را به عینه برای فرشتگان یازگو کرد.
او که همه‌ی دانش‌ها را قبلاً فراگرفته بود.
یعنی آدم معنا (و نه ظاهر) همه‌ی نام‌های خدا که همه‌ی دانش‌ها از آن سرچشمه می‌گیرد را دریافته بود و دیگر دانشی وجود نداشته که او آن را نیاموخته باشد.
پس چرا وی با خوردن آن درخت آگاهی‌اش بیشتر شد؟


با سلام و درود

این که خداوند علم الاسماء را به آدم علیه السلام تعلیم داد، معنایش این نیست که آدم بطور بالفعل، همه علم اولین و آخرین عالَم را می داند، بلکه می تواند اشاره به قابلیت و توانایی های علمی باشد، نه بالفعل.

ثانیا اگر هم بالفعل باشد می تواند اشاره به کلیات و سرشاخه های علوم باشد.

لذا این گونه نیست که آدم همه علوم را با همه جزئیاتش بالفعل می دانسته است.

آبـرنـگـ
۱۳۹۲/۰۶/۲۳, ۱۹:۵۹
با سلام و درود

این که خداوند علم الاسماء را به آدم علیه السلام تعلیم داد، معنایش این نیست که آدم بطور بالفعل، همه علم اولین و آخرین عالَم را می داند، بلکه می تواند اشاره به قابلیت و توانایی های علمی باشد، نه بالفعل.

ثانیا اگر هم بالفعل باشد می تواند اشاره به کلیات و سرشاخه های علوم باشد.

لذا این گونه نیست که آدم همه علوم را با همه جزئیاتش بالفعل می دانسته است.


چه بگوییم!

در آیات که آمده است «کُلها؛ همه‌ی نام‌ها را به او آموختیم!» حال شما می‌گویید: «منظور از کل، کل نیست بلکه جزئی از کل است و یا منظور از کل «کلیات» است!»

در تفسیر نور آمده است: «خداوند متعال، (محتوای) اسما و اسرار عالم، از نام اولیای خود تا جمادات را به آدم تعلیم داد. به تعبیر امام صادق (ع): تمام زمین‌ها، کوه‌ها، دره‌ها، بِستر رودخانه‌ها و حتی همین فرشی که در زیر پای ماست، به آدم شناسانده شد.»

گویا، سخنان شما با سخنان گفته شده در تفسیر نور دوگانگی دارد!

لطفاً دلیل این دوگانگی را بفرمایید که چه است؟


*****



در (طه / 119 - 118) آمده است: «(ای آدم) در آنجا نه گرسنه می‌شوی و نه برهنه می‌مانی – و نه تشنه می‌شوی و نه از گرمای آفتاب می‌سوزی»

در (بقره / 35) آمده است: «ای آدم از هرچه در این بهشت است، می‌توانی «بخوری»، اما به این درخت نزدیک نشو»

اگر در آن بهشت، آدم نه گرسنه می‌شد و نه تشنه، چگونه بود که در وی نیازی برای خوردن آن میوه به‌وجود آمد؟

اگر هم گرسنه و تشنه می‌شد، پس معنای آیه‌ی مربوط به «طه» چیست که می‌گوید آدم نه گرسنه می‌شد و نه تشنه؟

ممکن است گفته شود او برهنه هم نمی‌شد و پس از خوردن، برهنه شد. ولی پیش از برهنه شدن و خوردن آن میوه، در وی نیازی به‌وجود آمده بود که وی را به سمت آن درخت، برای خوردن آن میوه جذب کرده بود!

در این آیات گفته شده است که او را نیازی به خوردن و آشامیدن نبوده؛ ولی، آدم احساس نیاز می‌کند و به سراغ خوراکی می‌رود و از آن می‌خورد!


چگونه آدمی که همه‌ی دانش‌ها را (از نظر جناب قرائتی) می‌داند و همچنین از خوردن و آشامیدن بی‌نیاز بود، آن‌گونه ساده‌لوحانه و همانند یک آدم ساده رفتار کرد و گول گفته‌های شیطان را خود و جذب خوردن یک میوه شد؛ میوه‌ای که هیچ نیازی به او نداشته است؟



*****



گفته می‌شود که آن بهشتی که آدم در او بوده، از بهشت برین پایین‌تر بوده و وقتی که آدم نافرمانی می‌کند، پادافره‌اش زندگی در این جهان می‌شود؛ یعنی این جهان از آن بهشت، از نظر رتبه، پایین‌تر بوده و آدم به این جهان هبوط کرده است.

ولی به‌ظاهر آن بهشت حتی از این جهان هم پایین‌تر بوده!

در (حجر / 40 – 39) آمده است که شیطان می‌گوید: «همه‌ی بندگانت را گمراه می‌کنم، مگر مخلَصین و آنانی که ایمانی راسخ دارند»

در آن بهشتی که از این جهان برتر بوده، باید نیروی راستی و درستی بسیار بیشتر از نیروی نیرنگ و دروغ باشد و نباید کسی بتواند در آنجا - همانند این جهان، به آسانی دروغ بگوید و کسی را بفریبد.

اما شیطان در آن بهشت، نیرنگی را انجام می‌دهد که از انجام آن در این جهان ناتوان است؛ یعنی وی در این جهان توانایی فریب‌دادن بزرگان و نزدیکان به خدا را ندارد.

چگونه است که در آنجا به آسانی کسی را که به شناختی ژرف رسیده است را شیطان به آسانی می‌فریبد؟
اصلاً چگونه آدم فریب خود؛ در حالی که در این جهان، چنین چیزی دیده نمی‌شود!



*****


در نظرهای ابتدایی شما اینگونه دیده شد که آن کار آدم، گناه نبوده و هبوطش به زمین نیز، پادافره نبوده؛ بلکه ویژگی و بازخورد کار اشتباهش! بوده.

همه آدمیان، ابتدا بهشتی هستند؛ یعنی اگر کسی در نوزادی بمیرد، به بهشت می‌رود و یا دیوانگان، چون کار زشتی انجام نمی‌دهند، به بهشت می‌روند.

اما وقتی آدمی گناه می‌کند، او از بهشتی بودن، پایین می‌آید و جهنمی می‌شود که این موضوع، بازخورد رفتار اشتباهش است.

اگر هبوط آدم، پادافره نباشد، جهنمی شدن آدمیان نیز، نباید پادافره باشد؟!

اگر آدم گناهی انجام نداد، پس چرا توبه کرد (بقره / 37)؟

انجام یک نافرمانی، برای یک آدم ساده، ممکن است گناه نباشد، اما انجام آن‌کار، برای یک اولیاالله، گناه است.




طاعـت عـامه، گنـاه خاصگـان /// وصلــت عــامه، حجــابِ خـاص دان



در (طه / 121): « ... و (این‌چنین) آدم، پروردگارش را نافرمانی کرد و به بیراهه رفت».

(اعراف / 23): «(آدم و حوا) گفتند: پروردگارا ما به خود «ستم» کردیم و اگر ما را نبخشایی، از زیانکاران خواهیم بود»

(حجر / 42): «همانا برای تو بر بندگان (برگزیده‌ی) من، تسلطی نیست؛ مگر گمراهانی که تو را پیروی کنند»

بیراهه رفتن، نافرمانی کردن، نادیده گرفتن سخن خدا، گوش کردن و پیروی از سخنان شیطان و ستم کردن به خود؛ اگر گناه نیست، پس چه است؟

آیا غیر از اینست که خدا در (اسراء / 7 و 15) می‌گوید: « ... هرکس، بدی‌ای کند، به خودش بد کرده است ... »

آدم حوا نیز، به خود ستم کردند.

همچنین گفته شده است که در آن زمان، دینی وجود نداشته است.

پیامبری که انسانی کامل است و به دانشی ژرف رسیده است، چه نیازی به دین دارد؟

آیا پیامبران پیش از آنکه پیامبر شوند، از دین آگاهی‌ای داشته‌اند که گناه نکرده‌اند؟

کسی گناه می‌کند که گمراه است؛
کسی گناه می‌کند، که شناخت نسبت به خدا ندارد
چنین کسانی نیاز به ارشاد و دین دارند.

وگرنه پیامبری که می‌خواهد دیگران را ارشاد کند، خود چگونه نیاز به ارشاد دارد؟

آیا آدمی که نام‌های الهی را درک کرده است نمی‌داند که چه چیزی نافرمانی است و چه چیزی سرسپردگی؟

چنین کسی چه تفاوتی با یک آدم ساده دارد؟



و دیگر دوگانگی:

شما خود فرموده‌اید که خدا، شیطان را به آدم نشان داد و او را به آدم معرفی کرد که او دشمن وی است:


مطلب چهارم: آدم و همسرش شيطان را می ديدند


«فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ»؛ پس گفتيم: اى آدم! اين (ابليس) دشمن تو و (دشمن) همسر توست‏. (طه، 117)

در این آیه كه خداوند با كلمه «هذا» اشاره به شيطان كرده، فهميده می شود كه خداوند، شیطان را به آدم و همسرش نشان داده و معرفی كرده بود، آن هم معرفى به شخص و عين او، نه معرفى به وصف او.


اما پس از آن گفته شده است که آدم، سخن خدا را فراموش کرد و گمان کرد که شیطان، کسی است که دوست اوست و سخن او را باور کرد و آنرا انجام داد:



7. «وَ قَاسَمَهُمَا إِنىّ‏ِ لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ»؛ و براى آنها سوگند ياد كرد كه من براى شما از خيرخواهانم. (اعراف، 21)

حضرت آدم ادعای شیطان بر خیرخواه بودن را باور كرد، و گمان نمی کرد كه شيطان ـ با این سابقه و درجه و اعتبار ـ قسم دروغ بخورد. (ر.ک: أطيب البيان في تفسير القرآن، ج ‏5، ص 292)


اگر فراموش کردن کسی که خدا آنرا دشمن می‌خواند در جایی که تنها خدا، آدم، حوا و شیطان بوده، توجیه پذیرفتنی‌ای است؛ پس با توجه به اینکه در این‌جهان، آدمیان نه خدا را دیده‌اند، نه شیطان را و همچنین هزاران شیطان و هزاران آدم وجود دارد، هیچ ایرادی بر بیراهه رفتن آدمیان نیست و همگی آدمیان به بهشت می‌روند؟

شیطان برای همه‌ی مردم خود را دوست‌دار آدمیان جلوه می‌کند؛ فریب خوردن آدمیان از شیطان و فراموش کردن سخن خدا در مورد شیطان، به نظر نمی‌رسد توجیه پذیرفتنی‌ای باشد!




«این دوگانگی‌ها را لطفاً یگانه بفرمایید.»

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۴, ۱۸:۵۳
چه بگوییم!

در آیات که آمده است «کُلها؛ همه‌ی نام‌ها را به او آموختیم!» حال شما می‌گویید: «منظور از کل، کل نیست بلکه جزئی از کل است و یا منظور از کل «کلیات» است!»

در تفسیر نور آمده است: «خداوند متعال، (محتوای) اسما و اسرار عالم، از نام اولیای خود تا جمادات را به آدم تعلیم داد. به تعبیر امام صادق (ع): تمام زمین‌ها، کوه‌ها، دره‌ها، بِستر رودخانه‌ها و حتی همین فرشی که در زیر پای ماست، به آدم شناسانده شد.»

گویا، سخنان شما با سخنان گفته شده در تفسیر نور دوگانگی دارد!

لطفاً دلیل این دوگانگی را بفرمایید که چه است؟




با سلام و درود

ما نمی دانیم حقیقت آن علم و آن اسماء چه بوده است، ولی می دانیم علم به همه حقایق عالم نبوده است زیرا چنین علمی هم برای پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله بیان نشده است. در مورد معصومین آمده که هر موقع که می خواستند و ارده می کردند، به اذن الهی آگاه می شدند. پس این تصور که آدم علیه السلام از همان موقع بداند که مثلا فلان مورچه آفریقایی با نژاد دیگری در اروپا چه فرقی دارد و ...، صحیح نیست.

لذا چون نمی توان گفت آدم علم اول و آخر را یکجا و بالفعل داشته است، عرض کردم یا کلیات و سرشاخه علوم است و یا بالفعل نیست.

در ادمه توجه شما به نظر مفسران در مورد حقیقت اسماء الهی جلب می کنم:

مفسران در مورد معنای اسماء، نظرات متفاوتی مطرح كرده اند كه به شرح زیر می باشد:

1. تمام نعمت ‌ها و اصول و رموز كشاورزی، درخت كاری و تمام كارهای مربوط به امور دین و دنیا را خدا به آدم آموخت. (ابن عباس و سعید بن جبیر و بیشتر مفسران، به نقل از مجمع البیان، ج 1، ص 180)

2. برخی گفته اند: منظور تمام لغات و زبان‌ها می باشد. (مجمع البیان، ج 1، ص 181؛ التبیان، ج 1، ص 138)

3. بعضی هم معتقدند: مقصود نام ملائكه و فرزندان خود آدم بوده است. (به نقل ازمجمع البیان، ج 1، ص 181)

4. عده ای از مفسران هم بر این باورند كه فوائد، امتیازات، و نام‌ های حیوانات را خدا به آدم یاد داد و این كه هر حیوانی به چه كاری می ‌آید. (به نقل از مجمع البیان، ج 1، ص 181؛ تفسیر جوامع الجامع، ج 1، ص 37)

5. از امام صادق(ع) روایتی نقل شده كه حضرت منظور از اسماء را نام كوه‌ ها، دره‌ ها، بیابان ‌ها، و حتی نام فرش زیر پای خود، می ‌دانند.
"قد روي عن الصادق(ع) أنه سئل عن هذه الآية فقال الأرضين و الجبال و الشعاب و الأودية ثم نظر إلى بساط تحته فقال و هذا البساط مما علمه‏". (مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏1، ص 180؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 46؛ نورالثقلین، ج 1، ص 55)

6. خداوند به آدم علم اسرار آفرینش را آموخت تا از اسرار معنوی و مادی آنها آگاه شود، تمام موجودات را بشناسد، و نام همه را بداند و حتی از خواص آن مطلع باشد. استعداد نام گذاری اشیاء را به او ارزانی داشت تا بتواند اشیاء را نام گذاری كند. (تفسیر نمونه، ج 1، ص 178)

7. عده‌ای از مفسرین با تاكید بر روایاتی كه نقل می‌كنند معتقدند: اسمائی كه خداوند به حضرت آدم نشان داده است همان انوار خمسه طیبه‌ (حضرت محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام) بوده است. (تفسیر فرات كوفی، ج 1، ص 57؛ تفسیر البرهان، ج 1، ص 164؛ نورالثقلین، ج 1، ص 54)


نکته:

اكثر نظرات مفسران قابل جمع می ‌باشد و می‌ توان گفت وقتی حضرت آدم به اسمائی كه خزائن آن چه در آسمان و زمین است، و غیب آسمان‌ ها و زمین می ‌باشند آگاه می شود، پس در واقع به همه ‌ی اسرار آفرینش و لغات و اسماء كوه ‌ها و دره ‌ها و همه‌ ی مخلوقات و ... آگاه می ‌شود.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۴, ۱۸:۵۵
در (طه / 119 - 118) آمده است: «(ای آدم) در آنجا نه گرسنه می‌شوی و نه برهنه می‌مانی – و نه تشنه می‌شوی و نه از گرمای آفتاب می‌سوزی»

در (بقره / 35) آمده است: «ای آدم از هرچه در این بهشت است، می‌توانی «بخوری»، اما به این درخت نزدیک نشو»

اگر در آن بهشت، آدم نه گرسنه می‌شد و نه تشنه، چگونه بود که در وی نیازی برای خوردن آن میوه به‌وجود آمد؟

اگر هم گرسنه و تشنه می‌شد، پس معنای آیه‌ی مربوط به «طه» چیست که می‌گوید آدم نه گرسنه می‌شد و نه تشنه؟

ممکن است گفته شود او برهنه هم نمی‌شد و پس از خوردن، برهنه شد. ولی پیش از برهنه شدن و خوردن آن میوه، در وی نیازی به‌وجود آمده بود که وی را به سمت آن درخت، برای خوردن آن میوه جذب کرده بود!

در این آیات گفته شده است که او را نیازی به خوردن و آشامیدن نبوده؛ ولی، آدم احساس نیاز می‌کند و به سراغ خوراکی می‌رود و از آن می‌خورد!


چگونه آدمی که همه‌ی دانش‌ها را (از نظر جناب قرائتی) می‌داند و همچنین از خوردن و آشامیدن بی‌نیاز بود، آن‌گونه ساده‌لوحانه و همانند یک آدم ساده رفتار کرد و گول گفته‌های شیطان را خود و جذب خوردن یک میوه شد؛ میوه‌ای که هیچ نیازی به او نداشته است؟




«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَنُ قَالَ يَاءادَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلىَ‏ شَجَرَةِ الخُلْدِ وَ مُلْكٍ لَّا يَبْلىَ‏»
ولى شيطان او را وسوسه كرد و گفت: اى آدم! آيا مى‏خواهى تو را به درخت زندگى جاويد، و ملكى بى‏زوال راهنمايى كنم؟! (طه، 120)


با توجه به این آیه شریفه، نیاز انسان از روی گرسنگی و تشنگی نبوده، بلکه وسوسه به جاوانه ماندن در آن بهشت بوده است.

این نقطه ضعف آدم ابوالبشر، حکایت از آن دارد که این خصیصه مشترک همه انسان ها است.

آدم علیه السلام باید به دنیا بیاد و بداند نیاز به وحی الهی دارد. آدم علیه السلام پس از هبوط به زمین، با وحی الهی راهنمایی می شد، و سایر انسان ها از طریق وحی و توسط پیامبران الهی هدایت می شوند.

ضمنا ما نمی دانیم حقیقت آن میوه چه بوده است.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۴, ۱۹:۰۳
گفته می‌شود که آن بهشتی که آدم در او بوده، از بهشت برین پایین‌تر بوده و وقتی که آدم نافرمانی می‌کند، پادافره‌اش زندگی در این جهان می‌شود؛ یعنی این جهان از آن بهشت، از نظر رتبه، پایین‌تر بوده و آدم به این جهان هبوط کرده است.

ولی به‌ظاهر آن بهشت حتی از این جهان هم پایین‌تر بوده!

در (حجر / 40 – 39) آمده است که شیطان می‌گوید: «همه‌ی بندگانت را گمراه می‌کنم، مگر مخلَصین و آنانی که ایمانی راسخ دارند»

در آن بهشتی که از این جهان برتر بوده، باید نیروی راستی و درستی بسیار بیشتر از نیروی نیرنگ و دروغ باشد و نباید کسی بتواند در آنجا - همانند این جهان، به آسانی دروغ بگوید و کسی را بفریبد.

اما شیطان در آن بهشت، نیرنگی را انجام می‌دهد که از انجام آن در این جهان ناتوان است؛ یعنی وی در این جهان توانایی فریب‌دادن بزرگان و نزدیکان به خدا را ندارد.

چگونه است که در آنجا به آسانی کسی را که به شناختی ژرف رسیده است را شیطان به آسانی می‌فریبد؟
اصلاً چگونه آدم فریب خود؛ در حالی که در این جهان، چنین چیزی دیده نمی‌شود!




نمی توان چنین نتیجه گیری کرد. چه بسا مخلَصینِ بعد از هدایت وحیانی منظور باشد.

شیطان این را بعد از اخراج از بهشت و با آگاهی به آمدن پیامبران برای هدایت بشر، می گوید.

عباد مخلَص هم بعد از این که تعلیم وحیانی را گرفتند، فریب شیطان را نمی خورند.

علاه طباطبایی چنین می آورد:

از سياق كلام بر مى ‏آيد كه مقصود از مخلَصين (با فتح لام)، كسانى‏ هستند كه خود را براى خدا خالص كرده باشند، و معلوم است كه جز خدا كسى خالصشان نكرده، پس خالص شده‏ هستند. (ر.ک: ترجمه الميزان، ج ‏12، ص 243)

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۴, ۱۹:۰۵
و دیگر دوگانگی:

شما خود فرموده‌اید که خدا، شیطان را به آدم نشان داد و او را به آدم معرفی کرد که او دشمن وی است:



اما پس از آن گفته شده است که آدم، سخن خدا را فراموش کرد و گمان کرد که شیطان، کسی است که دوست اوست و سخن او را باور کرد و آنرا انجام داد:

اگر فراموش کردن کسی که خدا آنرا دشمن می‌خواند در جایی که تنها خدا، آدم، حوا و شیطان بوده، توجیه پذیرفتنی‌ای است؛ پس با توجه به اینکه در این‌جهان، آدمیان نه خدا را دیده‌اند، نه شیطان را و همچنین هزاران شیطان و هزاران آدم وجود دارد، هیچ ایرادی بر بیراهه رفتن آدمیان نیست و همگی آدمیان به بهشت می‌روند؟

شیطان برای همه‌ی مردم خود را دوست‌دار آدمیان جلوه می‌کند؛ فریب خوردن آدمیان از شیطان و فراموش کردن سخن خدا در مورد شیطان، به نظر نمی‌رسد توجیه پذیرفتنی‌ای باشد!




آدم شیطان را فراموش نکرد بلکه او را می دید ولی فریب قسم او را خورد. شیطان در آن بهشت برزخی همراه آدم است و قسم می خورد که خیر خواه اوست، لذا آدم تصور کرد که کسی با این جایگاه و در این مکان مگر می شود قسم دروغ بخورد، لذا فریب او را خورد.

در تفسیر نمونه آمده:

در واقع شيطان حساب كرد تمايل آدم به چيست، و به اين جا رسيد كه او تمايل به زندگى جاويدان و رسيدن به قدرت بى‏ زوال دارد، لذا براى كشاندن او به مخالفت فرمان پروردگار از اين دو عامل استفاده كرد.

به تعبير ديگر، همان گونه كه خداوند به آدم وعده داد كه اگر شيطان را از خود دور سازى، هميشه در بهشت مشمول نعمت هاى پروردگارت خواهى بود، شيطان نيز در سوسه‏ هايش انگشت روى همين نقطه گذارد. (تفسير نمونه، ج ‏13، ص 322)

آبـرنـگـ
۱۳۹۲/۰۶/۲۵, ۱۹:۲۸
با سپاس از تلاش‌های شما و اینکه زمانی را برای پاسخگویی به پرسش‌های درهم ما هزینه می‌کنید




آدم شیطان را فراموش نکرد بلکه او را می دید ولی فریب قسم او را خورد.


آیا خدا به آدم نگفت: «این اهریمن دشمن تو است»؟
آیا آدم با اینکه خدا به او گفته بود او دشمن تو است و می‌دانست که او دشمن وی است، می‌توانست سخنش را گوش بدهد؟
یا اینکه آدم سخن خدا را فراموش کرد و سخن اهریمن را گوش کرد؟

اگر آدم سخن خدا، که گفته است اهریمن دشمن تو است را فراموش نکرده بود، پس با آگاهی به اینکه اهریمن دشمن اوست، سخن او را گوش کرده است! که این نافرمان‌ای ژرف‌تر است؛ بدین مایه که آدم با آگاهی، نافرمانی خدا را کرده است.




شیطان در آن بهشت برزخی همراه آدم است و قسم می خورد که خیر خواه اوست،
لذا آدم تصور کرد که کسی با این جایگاه و در این مکان مگر می شود قسم دروغ بخورد، لذا فریب او را خورد.


اهریمن در آن‌زمان چه جایگاهی داشته است؟
مگر خدا به آدم نگفته بود که اهریمن دشمن توست؟
آیا کسی را که خدا دشمنش می‌داند و می‌گوید از دشمنت دوری کن، دارای جایگاه والایی است؟
چگونه می‌شود که کسی به دشمن خود باور داشته باشد و گمان کند که دشمنش دارای جایگاه والایی است؟! و گمان کند که دروغگویی از دشمن وی نمی‌سزد؟

گفتیم که اگر هم آدم سخن خدا، که گفته است اهریمن دشمن توست را فراموش کرده باشد؛ باز توجیه پذیرفتنی‌ای نیست! زیرا اویی که دارای جنبه‌ی دریافت درون‌مایه‌ی نام‌های خدایی شده است نمی‌تواند یک آدم ساده، فراموش‌کار و یا ناآگاه باشد.




در این مکان مگر می شود قسم دروغ بخورد، لذا فریب او را خورد


ما هم همین را می‌گوییم:
با توجه به اینکه آن بهشت، پله‌ای از این جهان بالاتر بوده، چگونه دروغگویی و نیرنگ، در آنجا به آسانی به فرجام رسید؟




به تعبير ديگر، همان گونه كه خداوند به آدم وعده داد كه اگر شيطان را از خود دور سازى، هميشه در بهشت مشمول نعمت هاى پروردگارت خواهى بود، شيطان نيز در سوسه‏ هايش انگشت روى همين نقطه گذارد. (تفسير نمونه، ج ‏13، ص 322)


درون‌مایه‌ی این سخن اینگونه است:
آدم، از خدا دانش‌های ژرف را دریافت کرد، دانست که خدا آفریننده‌ و آموزگار اوست و اهریمن دشمن اوست و خدا به او گفت: اگر می‌خواهد جاودان شود، باید از اهریمن و آن درخت دوری کند؛ اما با همه‌ی این پندها، آدم، سخنان خدا را رد کرد و سخنان اهریمن، که خدا به او گفته بود او دشمن توست، را گوش کرد و آنرا انجام داد!
چرا؟
چگونه آدم چنین اشتباهی را کرده است؟
چگونه آدمی که دانشی ژرف داشته؛ اینگونه پندهای خدا را نادیده گرفته است؟

آدم یک آدم ساده نبوده؛ او از «مخلَصین» خدا بوده؛ او دارای دانش خدایی بوده؛



«اما در رفتار همانند یک آدم ساده‌ رفتار می‌کند و به‌سادگی فریب می‌خورد!»





نمی توان چنین نتیجه گیری کرد. چه بسا مخلَصینِ بعد از هدایت وحیانی منظور باشد.



میزان «مخلَص» شدن چیست؟
آیا این نیست که آدمی به جایگاهی برسد که توانایی دریافت دانش‌های خدایی را پیدا کند؟

آدمی با پرهیزکاری و انجام کارهای خوب، جایگاه خود را بالا می‌برد، تا جایی که بتواند توانایی دریافت دانش‌های خدایی را داشته باشد و وقتی به این جایگاه می‌رسد، مخلَص می‌شود.

اگر قرار باشد تنها کسانی را که آزمایشی بر آنان نباشد مخلَص بدانیم؛ پس هیچکدام از بندگان چنین جایگاهی را ندارند زیرا همواره همه‌ی بندگان، چه نزدیکان و چه گمراهان، در زندگیشان، در حال آزمایش پس دادن هستند و اگر قرار باشد آزمایشی از آن‌ها گرفته نشود؛ نیرنگ‌های اهریمن و پشتیبانی کردن خدا از چنین کسانی در برابر این نیرنگ‌ها، معنایی ندارد!

گاهی هم برخی از آدمیان بدون تلاش، مخلَص می‌شوند. همانند آدم و عیسی که عیسی(ع) از همان بچگی، به جرگه‌ی پاکان پیوست:
(مریم / 30): «(عیسی) گفت: منم بنده‌ی خدا، او به من کتاب آسمانی داده و مرا به پیامبری برگزیده است»

آیا کسی که نام‌های خدا را دریافته است و حقیقت اهریمن و نفس خود را دریافته است، مخلَص نیست؟
آیا آدم دریافت وحیانی نداشته است؟
آیا آموختن نام‌های خدا، توسط خدا به آدم – که بسیار جنبه‌ی بالایی برای دریافت آنان نیاز است، دریافت وحی نیست؟

در سروش‌های دیگری که بر پیامبران وارد شده است، چه چیزی بوده است؟
آیا این نبوده که فریب نیرنگ‌های اهریمن را نخورید و از سخنان من پیروی کنید؟

خداوند نه‌تنها همین سخن‌ها را به آدم گفت، بلکه پیش از آن، درک او را با آموختن نام‌های خدایی و بخشیدن دانش خدادادی یا لدنی، بالا برد.




عباد مخلَص هم بعد از این که تعلیم وحیانی را گرفتند، فریب شیطان را نمی خورند.



پس چرا آدم پس از دریافت دانش‌های خدایی و دریافت آگاهی از نام‌های خدا، فریب خورد؟

اگر کسی به جایگاهی رسیده است که خدا خود نام‌هایش را به او آموخته، مخلَص نیست، پس کی هست؟
همانگونه که خود فرموده‌اید: «بعد از اینکه تعلیم وحیانی را گرفت، مخلَص شد».

آدم نیز دانش خدایی را دریافت و به جرگه‌ی نزدیکان پیوست؛
اما چرا فریبِ نیرنگ اهریمن را خورد؟




شیطان این (=گمراه کردن بندگان) را بعد از اخراج از بهشت و با آگاهی به آمدن پیامبران برای هدایت بشر، می گوید.



اما در سوره‌ی «حجر» آمده است که اهریمن در زمان سجده نکردن بر آدم چنین چیزی را گفته است؛ بدون آنکه کسی او را از آمدن پیامبران آگاه کند:
(حجر / 40 – 34): «(خداوند) فرمود: پس از ردیف فرشتگان (و این مقام،) بیرون شو که همانا تو رانده شده‌ای و البته تا روز پادافره بر تو نفرین خواهد بود / (اهریمن) گفت: پرورداگارا! مرا تا روزی که مردم برانگیخته می‌شوند، مهلت بده / (خداوند) گفت: همانا تو از مهلت یافتگانی / تا روزی که زمان آن آشکار است / (اهریمن) گفت: پروردگارا! به سبب آنکه مرا گمراه ساختی، من هم در زمین! (بدی‌ها را) برایشان می‌آرایم و همه را فریب خواهم داد / مگر نزدیکان و برگزیده‌های تو را»

نوشتاری چند در مورد آیه‌های بالا:
o اهریمن از همان ابتدا و بدون آنکه کسی او را آگاه کند، فرجام آدم را می‌دانست که او چه جنبه‌هایی دارد و در پایان نیز برانگیخته می‌شود. همانگونه که فرشتگان نیز از همان ابتدا و پیش از آفرینش آدم می‌دانستند که آدم، آفریده‌ای سرکش است.
o اهریمن به خدا می‌گوید: «من هم در «زمین»، بدی‌ها و نافرمانی‌های تو را برای آدمیان می‌آرایم و همه را فریب خواهم داد».

اما او در بهشت هم این‌کار را انجام می‌دهد!
می‌توان گفت که اهریمن کاری شگفت‌آور را در بهشت انجام داد که یک بنده‌ی آگاه و مخلَص را فریب داد!

دو چیز، این کار را شگفت‌آور می‌کند:
یک، او گفته است در زمین نیرنگ می‌گسترانم اما در بهشت نیز این‌کار را انجام داد.
دو، اهریمن گفته است در زمین، همه به‌جز نزدیکان خدا را می‌فریبم؛ اما او هم در بهشتی که نباید نیرنگی باشد و یا نیروی چندانی در برابر راستی و درستی نداشته باشد، نیرنگ کرد و هم در برابر یک آدم آگاه به معنای واقعی، نیرنگ کرد و توانست او را بفریبد!




*****



یک پرسش نو:
شیطان چه هنگام از بهشت رانده شد؟
در جایی گفته شده است:
زمان سجده نکردن آدم:
(حجر / 35 – 32): «(خداوند) فرمود: ای اهریمن! چه شد تو را که همراه (فرشتگان) سجده‌کنان نیستی؟ - (اهریمن) گفت: من اینگونه نیستم که برای بشری که او را از گِلی خشک، از گلی سیاه و بدبو آفریده‌ای، سجده کنم – (خداوند) فرمود: پس از ردیف فرشتگان (و این مقام) بیرون شو که همانا تو، رانده شده‌ای و البته تا روز پادافره بر تو، نفرین خواهد بود»

در هنگام هبوط آدم:
(بقره / 36): «پس اهریمن آن دو را به اشتباه انداخت و آنان را از باغی که در آن بودند، «بیرون کرد!» سپس (به آن‌ها گفتیم): «بیرون شوید»؛ در حالی که برخی از شما، دشمن برخی دیگر است و ...»

اگر اهریمن از درگاه خدا رانده شده بود، چگونه دوباره به درگاه او آمد؟
اگر اهریمن از درگاه خدا رانده شده بود، چرا دوباره به او گفته شد که بیرون شو؟
اگر منظور از «آن‌ها» آدم و حوا باشد؛ بدین مایه می‌شود که آدم و حوا از درگاه خدا رانده شدند و اهریمن همچنان در آن‌جا ماند در حالی اهریمن پیش از آن از آنجا رانده شده بود؟!

و دیگر اینکه:
در نیمه‌های آیه‌ی آورده شده گفته شده است: «... و آنان را از جایی که در آن بودند، بیرون کرد و سپس به آن‌ها گفتیم بیرون شوید ...»

آنان که پس از انجام آن اشتباه، از آنجایی که در آن بودند بیرون شدند؛ چرا دوباره گفته شد: «بیرون شوید»؟
منظور از بیرون شوید دوم چیست و از کجا بیرون شدند؟




*****





«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَنُ قَالَ يَاءادَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلىَ‏ شَجَرَةِ الخُلْدِ وَ مُلْكٍ لَّا يَبْلىَ‏»
ولى شيطان او را وسوسه كرد و گفت: اى آدم! آيا مى‏خواهى تو را به درخت زندگى جاويد، و ملكى بى‏زوال راهنمايى كنم؟! (طه، 120)
با توجه به این آیه شریفه، نیاز انسان از روی گرسنگی و تشنگی نبوده، بلکه وسوسه به جاوانه ماندن در آن بهشت بوده است.


بسیار زیبا.
این گفتار را دریافتیم.

نمونه: به کسی که می‌خواهد به هدفی برسد می‌گویند: «اگر می‌خواهی به هدفت برسی، باید فلانی را بکشی»
سرشت آدمی به گونه‌ای است که نیازی به کشتار ندارد و حتی از آن بیزار است؛ ولی برای رسیدن به هدفش، می‌تواند این‌کار را انجام دهد. یعنی اگرچه نیازی به آن ندارد ولی چون اهریمن این کار را برایش می‌آراید، این توانایی برای او هست که آن کار را انجام دهد.



این نقطه ضعف آدم ابوالبشر، حکایت از آن دارد که این خصیصه مشترک همه انسان ها است.


سپاس


اما همانگونه که می‌دانیم، کسی به خود اجازه می‌دهد برای رسیدن به هدفش، کاری نادرست، کاری که انجام دادن آن، نافرمانی کردن خداست را انجام بدهد، که دارای آگاهی چندانی از خدا نباشد.

به عبارتی او باید کسی باشد، خدانشناس و ناآگاه که بخواهد نافرمانی خدا را با انجام دادن کاری، بکند.
یا او یک آدم ناآگاه است که می‌گذارد دیگری بر خرد او چیره شود، و کار زشتی را برایش زیبا جلوه دهد.

خدا به آدمی گفته است: «از کشتار بپرهیزید»
اما کسی سخن اهریمن که می‌گوید: اگر می‌خواهی به همه‌ی آرزوهایت برسی، باید فلانی که سد رسیدن تو به آرزوهایت است را بکشی، گوش می‌دهد که آدمی ناآگاه باشد؛ آدمی که آگاهی چندانی از فرمان‌های خدا ندارد و اگر هم دارد، این آگاهی را باور ندارد (دانش و آگاهیش بالفعل نیست).

یک آدم آگاه و پخته این سخن را نمی‌پذیرد زیرا از نافرمانی کردن خدا می‌ترسد.
در اینجا آدم حتی از یک آدم ناآگاه و خدانشناس هم بدتر رفتار کرده است!
این‌گونه: «با اینکه آدم می‌دانست اهریمن دشمن وی است، سخن او را گوش کرد و پیرو سخن اهریمن گشت.
با اینکه آدم می‌دانست خدا او را به نخوردن از آن درخت و دوری از اهریمن پند داده است، سخن خدا را نادیده گرفت و هم به درخت نزدیک شد و هم از اهریمن پیروی کرد»



«آیا کسانی که می‌دانند، با آنان که نمی‌دانند، برابراند؟»



از کسی که آگاهی بیشتری دارد، چشم‌داشت بیشتر هم باید داشت.
یک آدم ساده هیچگاه نه سخن خدا را شنیده و نه اهریمن را دیده است اما با این‌حال زمانی که نافرمانی می‌کند، پادافره می‌شود.
پس پادافره این نافرمانی برای آدم باید بیشتر باشد؟


پاسخی به این پرسش داده نشده است: «چرا در جایی گفته شده است که آدمی بی‌نیاز از خوردن و آشامیدن است و در جایی دیگر گفته شده است که هرچه می‌خواهی از خوراکی‌های بهشت بخور».





لذا چون نمی توان گفت آدم علم اول و آخر را یکجا و بالفعل داشته است، عرض کردم یا کلیات و سرشاخه علوم است و یا بالفعل نیست.


اگر آدم دانشی بالفعل نداشته و دانشش بالقوه بوده، بدین‌مایه که او دانشی پویا نداشته است که در زمان آزمایش یاری‌‌اش کند (؟)؛

در اینجا می‌توان گفت که آدم به جرگه‌ی چنین کسانی می‌پیوندد که خدا می‌گوید:
(جمعه / 5): «کسانی که مکلف به تورات شدند؛ ولی حق آن‌را ادا نکردند؛ همانند الاغی هستند که نوشتار‌هایی حمل می‌کنند (ولی چیزی از آن نمی‌فهمند)»

هدف ما توهین نیست؛ اما شما می‌گویید که دانش‌های آدم بالفعل نبوده و بالقوه بوده؛ بدین‌مایه که او با اینکه آن‌ها را می‌دانسته ولی به آن‌ها باور نداشته و یا نمی‌توانسته از چیزهایی که می‌داند برای درستکاری و سرسپردگی به فرمان خدا، استفاده کند.

دانش این جهان است که برای ناآگاهان بالقوه می‌شود.
اما دانشی که توسط آموزگاری چون «خدا» به آدم آموخته شود، مگر می‌شود که دانشی سرسری باشد؟
خدا آموزگاری نیست که هرکسی را به شاگردی بپذیرد؛ پس بدون‌شک، آدم، جنبه و آگاهی‌ای همراه با کردارنیک داشته است که خدا او را به شاگردی پذیرفته است.

به نظر نمی‌آید گفتار و منظور شما این بوده باشد؛ خواهش ما اینست که بفرمایید منظور از بالفعل نبودن دانش آدم، چیست؟





ما نمی دانیم حقیقت آن علم و آن اسماء چه بوده است، ولی می دانیم علم به همه حقایق عالم نبوده است



این گفتار همچنان برای ما تاریک است؛ زیرا در قرآن گفته شده است «همه‌ی»، در بسیاری از تفسیرهای آورده شده هم آن را «همه‌ی» دانسته‌اند؛

همچنین شما ابتدا گفته‌اید که چنین نیست و کل، معنای «همه‌ی» نمی‌دهد!

سپس در ادامه گفته شده است:




در ادمه توجه شما به نظر مفسران در مورد حقیقت اسماء الهی جلب می کنم:




گویا، برخی از تفسیرهای آورده شده را نمی‌توان پذیرفت زیرا سستی آنان بسیار است:




1. تمام نعمت ‌ها و اصول و رموز كشاورزی، درخت كاری و تمام كارهای مربوط به امور دین و دنیا را خدا به آدم آموخت. (ابن عباس و سعید بن جبیر و بیشتر مفسران، به نقل از مجمع البیان، ج 1، ص 180)


بازگو کردن نام حیوانات و کشاورزی، چیزی نیست که بخواهد فرشتگان را درمانده کند و باعث شود در برابر دانش و بزرگی آدم که آینه‌ی تمام‌نمای خدا بوده، سجده کنند.




3. بعضی هم معتقدند: مقصود نام ملائكه و فرزندان خود آدم بوده است. (به نقل ازمجمع البیان، ج 1، ص 181)



آیا فرشتگانی که حتی ناگفته می‌دانسته‌اند آدم آفریده‌ای سرکش است، از بازگو کردن «نام خود» درمانده شده بودند؟
و آیا این کار در اندازه‌ای بوده که فرشتگان را به کرنش وا دارد؟


خداوند به کسی زور نمی‌گوید و برای هر کارش دلیل دارد.
او به فرشتگان نمی‌گوید: برای کسی که تنها نام‌های ظاهری را می‌داند، کرنش کنید!

فرشتگان، آدم را کرنش کردند زیرا او آیینه‌ی تمام‌نمای درون‌مایه‌ی نام‌ها خدا بود و فرشتگان، نور خدا را در آن آیینه دیدند و در برابرش کرنش کردند.


تنها این تفسیر متفاوت بود:




7. عده‌ای از مفسرین با تاكید بر روایاتی كه نقل می‌كنند معتقدند: اسمائی كه خداوند به حضرت آدم نشان داده است همان انوار خمسه طیبه‌ (حضرت محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام) بوده است. (تفسیر فرات كوفی، ج 1، ص 57؛ تفسیر البرهان، ج 1، ص 164؛ نورالثقلین، ج 1، ص 54)


پنج‌تن، کامل‌کننده‌ی کیش خدایی هستند و بی‌شک دارای همه‌ی دانش‌های لازم بوده‌اند که توانسته‌اند به آن جایگاه والا راه یابند.

در تفسیر، آورده شده است که آدم، درون‌مایه‌‌ و روشنایی روحانی پنج‌تن را برای فرشتگان بازگو کرد.
این بدین‌مایه است که آدم، درون‌مایه‌ی نام‌ها و ویژگی‌های پنج‌تن را درک کرده است.
پس آدم باید از پنج‌تن جایگاهش بالاتر باشد که توانسته‌ است آنان را درک کند و برای فرشتگان درون‌مایه‌شان را بازگو کند؛ زیرا تنها در صورتی می‌توان درون‌ کسی را درک کرد که جایگاهی بالاتر از آن‌کس را دارا باشیم.

که باز هم در این‌صورت، همان درون‌مایه‌ی مخلَص بودن آدم را می‌دهد و باز دوگانگی نافرمانی کردن چنین کسی، با وجود مخلَص بودنش، هست.


دیگر تفسیرهای آورده شده، همانند تفسیر نور بودند که گویا شما آنرا درست نمی‌دانید:




پس این تصور که آدم علیه السلام از همان موقع بداند که مثلا فلان مورچه آفریقایی با نژاد دیگری در اروپا چه فرقی دارد و ...، صحیح نیست.


اما در پایان گفته‌اید:




اكثر نظرات مفسران قابل جمع می ‌باشد و می‌ توان گفت وقتی حضرت آدم به اسمائی كه خزائن آن چه در آسمان و زمین است، و غیب آسمان‌ ها و زمین می ‌باشند آگاه می شود، پس در واقع به همه ‌ی اسرار آفرینش و لغات و اسماء كوه ‌ها و دره ‌ها و همه‌ ی مخلوقات و ... آگاه می ‌شود.

ما درست متوجه نشدیم! آیا همه‌چیز به آدم آموخته شد، یا خیر؟

وقتی گفته می‌شود: «همه‌ی مخلوقات و ...»، درون‌مایه‌اش، همه‌چیز نمی‌شود؟
این سخن شما این را می‌رساند که آدم «همه‌چیز» را دریافته است.

با همه‌ی اینها، اگر به آدم در مورد مورچه‌ها، گیاهان و بِستر رودخانه‌ها دانشی رسیده باشد یا نه، تفاوتی ندارد.
اما بدون‌شک، آدم به دانش معنوی بالایی رسیده شده بود.

پرسش اینست: «چرا کسی که به درک دانش‌ خدایی (در مورد نام‌های خدایی، همچون «علیم»، «بصیر»، «مدبر» و ...) رسیده است و از نزدیکان خدا شده است؛ آنگونه آسان از اهریمن، در جایی که نیرنگ و فریب جایی ندارد و یا حداقل باید کمرنگ‌تر باشد، فریب می‌خورد؟

تفاوت آدم دانشمندی که دانش خدایی داشته است، با یک آدم ساده‌ی بی‌سوادی که به آسانی فریب می‌خورد، در این موضوع، چیست ؟



ما شتاب چندانی برای دریافت پاسخی ژرف، نداریم.
زیرا چنین پاسخی، برای پاسخ‌گویی به این‌همه پرسش! نیاز به زمان دارد.

اعجمی
۱۳۹۲/۰۶/۲۶, ۰۰:۱۶
سلام

بر اساس قرآن آدم با پیروی از شیطان نافرمانی خدا را کرده است و به خود ظلم کرده است. و این نوع حرکات از نشانه های انکار ناپذیر گناه است .

پافشاری اهل تشیع بر توجیه عمل آدم به این خاطر نیست که آدم پسر خاله تشیع است بلکه قبول گناه و اشتباه یعنی زیر سوال رفتن بنیان مذهب تشیع است .

چرا؟ »»» پیروان این مذهب برای پیامبران و ائمه عصمت را قائل هستند. چرا عصمت ؟


برای اینکه مقابل عصمت را برای سایر مردم در نظر دارند یعنی همه ی مردم در طول عمر خود مرتکب گناه و اشتباه می شوند الا پیامبران و ائمه

از طرفی از کلمه برگزیده شدن که در قرآن برای آدم و پیامبران انتخاب شده است »»»

آدم را پیامبر محسوب می کنندپیروان تشیع هر جا در قرآن فعلی که رنگ و بوی گناه برای پیامبران داشته باشد را ببینند مجبورند گناه زدایی کنند تا از مقام عصمت دفاع کنند


البته آن چه برای تشیع مهم است پیامبران نیستند بلکه »»»

این امامان هستند که برای اهل تشیع مهم هستند و دفاع از عصمت پیامبران هدف اصلی نیست بلکه وقتی پیامبران مصون از گناه باشند نتیجه می گیرند که پس رهبران جامعه اسلامی باید معصوم باشند و اثبات می کنند که ابوبکر و عمر و عثمان خلافت را غصب کرده اند


میتوان اتفاق را این گونه تحلیل نمود »»»

ساختمان بدنی آدم فاقد نیروی جنسی بوده است یعنی آدم و زنش هیچ نیروی جنسی نداشته اند و هیچ ارتباط جنسی با هم نداشته اند و هیچ نیازی هم نداشته اند با خوردن از میوه آن درخت نیروی جنسی در آنها ایجاد شد

تصورش هم راحت است »»»

وقتی ما در شرایط عادی هستیم تمایلات جنسی نداریم اما اگر صحنه های محرک ببینیم یا بشنویم یا حس کنیم این گونه تغییر می کنیم کاری که آدم با خوردن میوه ممنوعه مبتلایش شد و قرآن می گوید شیطان را پیروی نکنید چون شما را امر به فحشا و منکر می کند مانند نگاه حرام است چون محرک است و گناه است خوردن میوه درخت نیز حرام است چون محرک شهوت در آدم است.

طریق الوسطی
۱۳۹۲/۰۶/۲۶, ۰۰:۲۴
دقت کنید که امام رضا صلوات الله علیه د رکتاب امالی شیخ ما صدوق رضوان الله علیه این گونه پاسخ می دهد :

انبیا و رسل معصوم اند اما ، یک سری گناهانی هست که مخصوص خود انبیا ست و برای سایر بشر نیست مانند فکر هایی که به حضرت داوود خطور کرد و مثلا تکبر ورزید . این یکی است و نیز آن گناهی که فرمودید برای حضرت آدم علی نبیا و آله و علیه السلام قبل از هبوط ایشان بر روی زمین بود و این گناه مربوط به عالم علوی و بهشت می شود و ایشان بعد از هبوط به زمین معصوم شدند .

طریق الوسطی
۱۳۹۲/۰۶/۲۶, ۰۰:۲۷
دقت کنید امام رضا صلوات الله علیه می فرمایند :

ِ أَمَّا قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي آدَمَ ع‏ وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ آدَمَ حُجَّةً فِي أَرْضِهِ وَ خَلِيفَةً فِي بِلَادِهِ لَمْ يَخْلُقْهُ لِلْجَنَّةِ وَ كَانَتِ الْمَعْصِيَةُ مِنْ آدَمَ فِي الْجَنَّةِ لَا فِي الْأَرْضِ لِتَتِمَّ مَقَادِيرُ أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَمَّا أُهْبِطَ إِلَى الْأَرْضِ وَ جُعِلَ حُجَّةً وَ خَلِيفَةً عُصِمَ بِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ- إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ‏

خداوند آدم را حجت بر اهل زمین خلق فرموده و نه برای بهشت و معصیت آدم در بهشت بود نه در زمین ، و هنگامی که به زمین هبوط کرد معصوم شد به قول خداوند جل و عز " خداوند برگزیر آدم و ...

کتاب امالی شیخ صدوق مجلس 20

مؤمن
۱۳۹۲/۰۶/۲۷, ۰۲:۲۵
یا اینکه آدم سخن خدا را فراموش کرد و سخن اهریمن را گوش کرد؟

اگر آدم سخن خدا، که گفته است اهریمن دشمن تو است را فراموش نکرده بود، پس با آگاهی به اینکه اهریمن دشمن اوست، سخن او را گوش کرده است! که این نافرمان‌ای ژرف‌تر است؛ بدین مایه که آدم با آگاهی، نافرمانی خدا را کرده است.

چگونه آدم چنین اشتباهی را کرده است؟
با سلام و احترام.

به نظر بنده علت این نافرمانی مشخصاً هوای نفس او بوده است. لذا نه می توان گفت که از روی فراموشی مرتکب این خطا شده است و نه این که از روی آگاهی کامل و عناد با دستور الهی مخالفت نموده است.

این گفتار همچنان برای ما تاریک است؛ زیرا در قرآن گفته شده است «همه‌ی»، در بسیاری از تفسیرهای آورده شده هم آن را «همه‌ی» دانسته‌اند؛

آیا همه‌چیز به آدم آموخته شد، یا خیر؟
همه سرفصل ها لزوماً به معنای همه جزئیات نیست. ممکن است کسی در تمام زمینه ها سررشته داشته باشد اما در هیچ یک به نهایت آگاهی و علم نرسیده باشد. به قول معروف همه چیز را همگان دانند. پس آدم (ع) از همان جایی ضربه خورده است که آگاهی کاملی در مورد آن نداشته است چنان که داستان لغزش های بشری معمولاً بر همین منوال است.

تفاوت آدم دانشمندی که دانش خدایی داشته است، با یک آدم ساده‌ی بی‌سوادی که به آسانی فریب می‌خورد، در این موضوع، چیست ؟
یکی از تفاوت ها این است که آدم دانشمند پس از توبه و تنبه دیگر خطای خود را تکرار نمی کند اما انسان ساده و ضعیف تر احتمالاً چندین بار دیگر نیز از همین سوراخ گزیده می شود.

موفق باشید. :Hedye:

مؤمن
۱۳۹۲/۰۶/۲۷, ۰۲:۲۵
میتوان اتفاق را این گونه تحلیل نمود »»»

ساختمان بدنی آدم فاقد نیروی جنسی بوده است یعنی آدم و زنش هیچ نیروی جنسی نداشته اند و هیچ ارتباط جنسی با هم نداشته اند و هیچ نیازی هم نداشته اند با خوردن از میوه آن درخت نیروی جنسی در آنها ایجاد شد

تصورش هم راحت است »»»

وقتی ما در شرایط عادی هستیم تمایلات جنسی نداریم اما اگر صحنه های محرک ببینیم یا بشنویم یا حس کنیم این گونه تغییر می کنیم کاری که آدم با خوردن میوه ممنوعه مبتلایش شد و قرآن می گوید شیطان را پیروی نکنید چون شما را امر به فحشا و منکر می کند مانند نگاه حرام است چون محرک است و گناه است خوردن میوه درخت نیز حرام است چون محرک شهوت در آدم است.
با سلام.

بله تحلیل شما به نظرم درست است. در اینجا (http://www.askdin.com/thread27865.html#post349316) نیز برداشت حقیر از بیان این داستان آمده است.

موفق باشید.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۷, ۲۰:۰۳
در نظرهای ابتدایی شما اینگونه دیده شد که آن کار آدم، گناه نبوده و هبوطش به زمین نیز، پادافره نبوده؛ بلکه ویژگی و بازخورد کار اشتباهش! بوده.

همه آدمیان، ابتدا بهشتی هستند؛ یعنی اگر کسی در نوزادی بمیرد، به بهشت می‌رود و یا دیوانگان، چون کار زشتی انجام نمی‌دهند، به بهشت می‌روند.

اما وقتی آدمی گناه می‌کند، او از بهشتی بودن، پایین می‌آید و جهنمی می‌شود که این موضوع، بازخورد رفتار اشتباهش است.

اگر هبوط آدم، پادافره نباشد، جهنمی شدن آدمیان نیز، نباید پادافره باشد؟!

اگر آدم گناهی انجام نداد، پس چرا توبه کرد (بقره / 37)؟

انجام یک نافرمانی، برای یک آدم ساده، ممکن است گناه نباشد، اما انجام آن‌کار، برای یک اولیاالله، گناه است
.
طاعـت عـامه، گنـاه خاصگـان /// وصلــت عــامه، حجــابِ خـاص دان

در (طه / 121): « ... و (این‌چنین) آدم، پروردگارش را نافرمانی کرد و به بیراهه رفت».
(اعراف / 23): «(آدم و حوا) گفتند: پروردگارا ما به خود «ستم» کردیم و اگر ما را نبخشایی، از زیانکاران خواهیم بود»
(حجر / 42): «همانا برای تو بر بندگان (برگزیده‌ی) من، تسلطی نیست؛ مگر گمراهانی که تو را پیروی کنند»

بیراهه رفتن، نافرمانی کردن، نادیده گرفتن سخن خدا، گوش کردن و پیروی از سخنان شیطان و ستم کردن به خود؛ اگر گناه نیست، پس چه است؟

آیا غیر از اینست که خدا در (اسراء / 7 و 15) می‌گوید: « ... هرکس، بدی‌ای کند، به خودش بد کرده است ... »

آدم حوا نیز، به خود ستم کردند.

همچنین گفته شده است که در آن زمان، دینی وجود نداشته است.
پیامبری که انسانی کامل است و به دانشی ژرف رسیده است، چه نیازی به دین دارد؟
آیا پیامبران پیش از آنکه پیامبر شوند، از دین آگاهی‌ای داشته‌اند که گناه نکرده‌اند؟

کسی گناه می‌کند که گمراه است؛
کسی گناه می‌کند، که شناخت نسبت به خدا ندارد
چنین کسانی نیاز به ارشاد و دین دارند.

وگرنه پیامبری که می‌خواهد دیگران را ارشاد کند، خود چگونه نیاز به ارشاد دارد؟

آیا آدمی که نام‌های الهی را درک کرده است نمی‌داند که چه چیزی نافرمانی است و چه چیزی سرسپردگی؟

چنین کسی چه تفاوتی با یک آدم ساده دارد؟





با سلام و درود

در ابتدا عرض کنم؛ بنده بر روی مطالب شما فکر می کنم ولی موقع ارسال و وقتی پاسخش را آماده کرده ام می بینم همه سؤال به گونه ای دیگر تغییر کرده است، لذا این مطالب بر اساس همان مطلب سابقتان خدمتتان عرض می شود:

1. آدم ابوالبشر که نماینده نوع بشر است، به خاطر نقص معرفتی باید به زمین هبوط کند تا از این طریق به رشد و کمال برسد.

لذا هبوط آدم، اثر تکوینی نقائص انسانی است، و این دیگر اسمش گناه نیست بلکه نقیصه ای است که باید با گذر زنذگی دنیوی جبران شود و انسان در این مسیر به رشد و تعالی برسد.

2. هر گناهی که گناه فقهی نیست و عذاب و عقاب ندارد. گناه می تواند عرفانی باشد یعنی انسان کامل به نقائص معرفتی خویش پی می برد و لذا توبه می کند. توبه و استغفار پیامبران و اولیای الهی از همین باب است.

3. بله، برخی اعمال برای عده ای گناه نیست ولی برای مقربان گناه است. به همین خاطر اگر انسان عادی چنین کاری که آدم می کرد را کرده بود توبه هم نمی کرد و اصلا به فکر توبه نمی افتاد؛ در حالی که آدم علیه السلام به این مقام آگاهی داشت و توبه کرد.

لذا این ها قصورات ذاتی است که انسان کامل به آن آگاهی دارد و با توبه آن را جبران می کند، لذا این ها گناهی نیست که منافات با عصمت داشته باشد.

4. در کنار این آیات که تعبیرهای مختلفی مانند ذنب و گمراهی و ... در مورد پیامبران دارد، روایات بساری داریم که پیامبران و انبیای الهی را معصوم می دانند.

لذا از این کلام اهل بیت علیهم السلام که باتفاق شیعه و سنی، مفسر قرآن هستند، به تفسیر صحیح از آیات پی می بریم.

5. پیامبران الهی کمالشان به کمال عقلیشان است و لذا در کنار آن نیازمند وحی هستند.

لازم به ذکر است که عقل و فطرت به تنهایی برای سعادت بشر کافی نیست بلکه علاوه بر آن نیاز به وحی است.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۷, ۲۰:۰۴
سلام

بر اساس قرآن آدم با پیروی از شیطان نافرمانی خدا را کرده است و به خود ظلم کرده است. و این نوع حرکات از نشانه های انکار ناپذیر گناه است .

پافشاری اهل تشیع بر توجیه عمل آدم به این خاطر نیست که آدم پسر خاله تشیع است بلکه قبول گناه و اشتباه یعنی زیر سوال رفتن بنیان مذهب تشیع است .

چرا؟ »»» پیروان این مذهب برای پیامبران و ائمه عصمت را قائل هستند. چرا عصمت ؟


برای اینکه مقابل عصمت را برای سایر مردم در نظر دارند یعنی همه ی مردم در طول عمر خود مرتکب گناه و اشتباه می شوند الا پیامبران و ائمه

از طرفی از کلمه برگزیده شدن که در قرآن برای آدم و پیامبران انتخاب شده است »»»

آدم را پیامبر محسوب می کنندپیروان تشیع هر جا در قرآن فعلی که رنگ و بوی گناه برای پیامبران داشته باشد را ببینند مجبورند گناه زدایی کنند تا از مقام عصمت دفاع کنند


البته آن چه برای تشیع مهم است پیامبران نیستند بلکه »»»

این امامان هستند که برای اهل تشیع مهم هستند و دفاع از عصمت پیامبران هدف اصلی نیست بلکه وقتی پیامبران مصون از گناه باشند نتیجه می گیرند که پس رهبران جامعه اسلامی باید معصوم باشند و اثبات می کنند که ابوبکر و عمر و عثمان خلافت را غصب کرده اند


میتوان اتفاق را این گونه تحلیل نمود »»»

ساختمان بدنی آدم فاقد نیروی جنسی بوده است یعنی آدم و زنش هیچ نیروی جنسی نداشته اند و هیچ ارتباط جنسی با هم نداشته اند و هیچ نیازی هم نداشته اند با خوردن از میوه آن درخت نیروی جنسی در آنها ایجاد شد

تصورش هم راحت است »»»

وقتی ما در شرایط عادی هستیم تمایلات جنسی نداریم اما اگر صحنه های محرک ببینیم یا بشنویم یا حس کنیم این گونه تغییر می کنیم کاری که آدم با خوردن میوه ممنوعه مبتلایش شد و قرآن می گوید شیطان را پیروی نکنید چون شما را امر به فحشا و منکر می کند مانند نگاه حرام است چون محرک است و گناه است خوردن میوه درخت نیز حرام است چون محرک شهوت در آدم است.




با سلام و درود

ادله عصمت محکم است و اختصاص به شیعه ندارد. اهل سنت نیز عصمت را برای پیامبراکرم صلی الله علیه وآله و در حیطه ابلاغ وحی قبول دارند.

شیعه با ادله عقلی و نقلی، علاوه بر معصوم بودن پیامبران در ابلاغ وحی، در سایر مراحل و نیز نسبت به اهلبیت علیهم السلام که حانشینان رسول خدا صلی الله علیه وآله هستند نیز قبول دارد.

لذا این تصور شما صحیح نیست.

در مورد حضرت آدم نیز بایدگفت اولا از حقیقت خوردن آن میوه و ... آگاه نیستیم. در ثانی بعید است همه چیز فقط به خاطر موضوع شهوت و جنسی باشد و معنای لغوی عورت لحاظ باشد.

می تواند اشعار به این باشد که آن ها پس از خوردن آن میوه، به نقائص خود پی بردند یعنی فکر می کردند که همه چیز تمام هستند ولی فهمیدند که این گونه نیست.

اعجمی
۱۳۹۲/۰۶/۲۷, ۲۰:۳۲
با سلام و درود

ادله عصمت محکم است و اختصاص به شیعه ندارد. اهل سنت نیز عصمت را برای پیامبراکرم صلی الله علیه وآله و در حیطه ابلاغ وحی قبول دارند.

شیعه با ادله عقلی و نقلی، علاوه بر معصوم بودن پیامبران در ابلاغ وحی، در سایر مراحل و نیز نسبت به اهلبیت علیهم السلام که حانشینان رسول خدا صلی الله علیه وآله هستند نیز قبول دارد.

لذا این تصور شما صحیح نیست.

در مورد حضرت آدم نیز بایدگفت اولا از حقیقت خوردن آن میوه و ... آگاه نیستیم. در ثانی بعید است همه چیز فقط به خاطر موضوع شهوت و جنسی باشد و معنای لغوی عورت لحاظ باشد.

می تواند اشعار به این باشد که آن ها پس از خوردن آن میوه، به نقائص خود پی بردند یعنی فکر می کردند که همه چیز تمام هستند ولی فهمیدند که این گونه نیست.



سلام و آرزوی توفیق

1. تعریف عصمت اغراق است و مخالف قران است برای من قران بیشتر از سنی اعتبار دارد


2. از اغراق که بگذریم افراد دیگر هم در مورد دین احساس مسئولیت می کنند از جمله خود شما

3.فرق معصوم با مثلا آیت الله مکارم در چیست؟؟؟

آبـرنـگـ
۱۳۹۲/۰۶/۲۸, ۰۰:۲۵
در ابتدا عرض کنم؛ بنده بر روی مطالب شما فکر می کنم ولی موقع ارسال و وقتی پاسخش را آماده کرده ام می بینم همه سؤال به گونه ای دیگر تغییر کرده است، لذا این مطالب بر اساس همان مطلب سابقتان خدمتتان عرض می شود:


منظور از این گفتار چیست؟
ما نظر پیشین خود را ویرایش نکرده‌ایم!

اگر هم منظور شما نظر دوم ماست، باید بگوییم که ما بر روی نام شما در زیر این گفتار درنگ کردیم و دیدیم که بازدید پایانی شما برای روز گذشته است و با خود گفتیم که ایشان هنوز نیامده‌اند و می‌توانیم گفتار خود را ویرایش کنیم و چیزی بر آن بیفزاییم.

ما نمی‌دانیم چگونه شما بدون اینکه وارد این گفتار شوید، سخنان ما را دیده‌اید!

همچنین، زمان پاسخ‌گویی دو تا سه‌روز می‌باشد، آیا بهتر نبود تا روز دیگر درنگ کنید و در مورد سخنان افزوده شده‌ی ما نیز اندیشه می‌کردید؟





*****





این گفت و گو را دیگر ادامه نمی‌دهیم؛ زیرا اگر بخواهیم چنین کنیم، تنها باید از سخنان کارشناس ایراد بگیریم و ایشان به شیوه‌‌های گوناگون، سخنان ما را می‌پیچانند و پرسش‌های ما را نادیده می‌انگارند.





«شما را به کردگار دانا می‌سپاریم»

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۹, ۱۸:۴۲
سلام و آرزوی توفیق

1. تعریف عصمت اغراق است و مخالف قران است برای من قران بیشتر از سنی اعتبار دارد




با سلام و درود

عصمت پیامبران با ادله عقلی، قرآنی و روایی اثبات شده است که البته جای پرداختن به آن ها این جا نیست.

کسی نخواست شما نظر اهل سنت را بر قرآن ترجیح بدهید. اولا عصمت از ادله قرآنی هم ثابت می شود. ثانیا اشاره به قول اهل سنت کردم چون شما قبول عصمت را بهانه ای برای شیعه و اعتقاد به امامت دانسته بودید. لذا اشاره ام به اهل سنت و پذیرش عصمت، برای این بود که اختصاص به شیعه و آن طور که شما تصور می کنید نیست.

میقات
۱۳۹۲/۰۶/۲۹, ۱۸:۴۴
منظور از این گفتار چیست؟
ما نظر پیشین خود را ویرایش نکرده‌ایم!

اگر هم منظور شما نظر دوم ماست، باید بگوییم که ما بر روی نام شما در زیر این گفتار درنگ کردیم و دیدیم که بازدید پایانی شما برای روز گذشته است و با خود گفتیم که ایشان هنوز نیامده‌اند و می‌توانیم گفتار خود را ویرایش کنیم و چیزی بر آن بیفزاییم.

ما نمی‌دانیم چگونه شما بدون اینکه وارد این گفتار شوید، سخنان ما را دیده‌اید!

همچنین، زمان پاسخ‌گویی دو تا سه‌روز می‌باشد، آیا بهتر نبود تا روز دیگر درنگ کنید و در مورد سخنان افزوده شده‌ی ما نیز اندیشه می‌کردید؟





*****





این گفت و گو را دیگر ادامه نمی‌دهیم؛ زیرا اگر بخواهیم چنین کنیم، تنها باید از سخنان کارشناس ایراد بگیریم و ایشان به شیوه‌‌های گوناگون، سخنان ما را می‌پیچانند و پرسش‌های ما را نادیده می‌انگارند.





«شما را به کردگار دانا می‌سپاریم»






با سلام و درود

شما مطلب قبلیتان را ویرایش نکردید بلکه بطور کلی عوض کرده بودید. بنده وقتی خواستم پاسخ بدهم دیدم هیچ کجای این پاسخ مرتبط با مطالب شما نیست و باید مجددا پاسخی مرتبط با مطالب شما تهیه کنم، به همین خاطر این تذکر را دادم تا تعجب نکنید که چه شده؛ لذا فقط جنبه اطلاع رسانی داشته نه این که بقیه فرمایشات شما را پاسخ نمی دهم.

در ضمن، بنده خرسندم از این که در خدمت شما هستم.

اعجمی
۱۳۹۲/۰۶/۳۰, ۱۶:۱۴
با سلام و درود

عصمت پیامبران با ادله عقلی، قرآنی و روایی اثبات شده است که البته جای پرداختن به آن ها این جا نیست.

کسی نخواست شما نظر اهل سنت را بر قرآن ترجیح بدهید. اولا عصمت از ادله قرآنی هم ثابت می شود. ثانیا اشاره به قول اهل سنت کردم چون شما قبول عصمت را بهانه ای برای شیعه و اعتقاد به امامت دانسته بودید. لذا اشاره ام به اهل سنت و پذیرش عصمت، برای این بود که اختصاص به شیعه و آن طور که شما تصور می کنید نیست.


سلام و آرزوی سلامتی

چه وقت می گوییم هوا سرد شده است وقتی که قبلا هوا گرم باشد
مقایسه وقتی معنی دارد که دو چیز با هم مقایسه شود
در اینجا نیز بحث مقایسه مطرح است
مقایسه بین پیامبران و مردم

وقتی می گوییم پیامبران معصوم هستند داریم پیامبران را با مردم غیر پیامبر مقایسه می کنیم
روند واقعی این است که باید با دلایل و اسناد به دیگران نشان دهیم که شما معصوم نیستید

در این نوع بحث ها شیعه فکر می کند که مقابلش پیامبر را معصوم نمی داند و مرتب استدلال عقلی می آورد روایاتی از سنی و شیعه می آورد آیات قرآن می آورد که پیامبر معصوم است

در حالی که من به عنوان بحث کننده منظورم این نیست که پیامبر معصوم نیست که بحث کننده برایم دلیل عقلی می آورد
من به عنوان بحث کننده درخواست دارم برایم اثبات کنید که غیر پیامبران معصوم نیستند

در ضمن من قبول دارم که بخشی از مردم فاسد هستند و با کتاب قرآن بد معامله می کنند و البته معصوم نیستند اما افرادی را می شناسم که معصوم هستند و با کتاب خدا معامله به حق می کنند و متاسفانه گفته می شود که شما معصوم نیستید

نکته بعدی این است که اغراقی در مورد شخصیت پیامبران بیان می شود که نادرست است زیرا ایات قرآن این توصیفات را قبول ندارد. دو مورد مشکوک بیان می شود یکی فقط پیامبران معصوم هستند دیگر داستان زندگی پیامبران درست تحلیل نمی شود.

میقات
۱۳۹۲/۰۷/۰۳, ۱۸:۴۸
سلام و آرزوی سلامتی

چه وقت می گوییم هوا سرد شده است وقتی که قبلا هوا گرم باشد
مقایسه وقتی معنی دارد که دو چیز با هم مقایسه شود
در اینجا نیز بحث مقایسه مطرح است
مقایسه بین پیامبران و مردم

وقتی می گوییم پیامبران معصوم هستند داریم پیامبران را با مردم غیر پیامبر مقایسه می کنیم
روند واقعی این است که باید با دلایل و اسناد به دیگران نشان دهیم که شما معصوم نیستید

در این نوع بحث ها شیعه فکر می کند که مقابلش پیامبر را معصوم نمی داند و مرتب استدلال عقلی می آورد روایاتی از سنی و شیعه می آورد آیات قرآن می آورد که پیامبر معصوم است

در حالی که من به عنوان بحث کننده منظورم این نیست که پیامبر معصوم نیست که بحث کننده برایم دلیل عقلی می آورد
من به عنوان بحث کننده درخواست دارم برایم اثبات کنید که غیر پیامبران معصوم نیستند

در ضمن من قبول دارم که بخشی از مردم فاسد هستند و با کتاب قرآن بد معامله می کنند و البته معصوم نیستند اما افرادی را می شناسم که معصوم هستند و با کتاب خدا معامله به حق می کنند و متاسفانه گفته می شود که شما معصوم نیستید





با سلام و درود

چنین مقایسه و استدلالی صحیح نیست.

عصمت، قبل از وحی است. پیامبران الهی ابتدا به مقام عصمت رسیده اند و سپس بر ایشان وحی شده است، لذا این گونه نبوده که به خاطر نزول وحی، معصوم شده باشند.

وحی، عصمت نمی دهد بلکه علم می دهد.

Hadi99g
۱۳۹۲/۰۷/۰۳, ۲۲:۲۴
چند روز پیش به درس تفسیر سوره حج از زبان آقای جوادی آملی گوش می‌کردم، می‌گفتند: «قصّه‌ی حضرت آدم، پیچیده در پیچیده است»!

اعجمی
۱۳۹۲/۰۷/۰۵, ۱۱:۵۱
چند روز پیش به درس تفسیر سوره حج از زبان آقای جوادی آملی گوش می‌کردم، می‌گفتند: «قصّه‌ی حضرت آدم، پیچیده در پیچیده است»!

سلام و آرزوی بهشت برای حضرتعالی

خدا در آیه 7 آل عمران سخن این راسخ علم را تایید کرده است

هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ و ريشه‏داران در دانش مى‏گويند ما بدان ايمان آورديم همه [چه محكم و چه متشابه] از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان كسى متذكر نمى‏شود

آبـرنـگـ
۱۳۹۲/۰۷/۰۵, ۱۸:۰۹
با سلام و درود
شما مطلب قبلیتان را ویرایش نکردید بلکه بطور کلی عوض کرده بودید. بنده وقتی خواستم پاسخ بدهم دیدم هیچ کجای این پاسخ مرتبط با مطالب شما نیست و باید مجددا پاسخی مرتبط با مطالب شما تهیه کنم، به همین خاطر این تذکر را دادم تا تعجب نکنید که چه شده؛ لذا فقط جنبه اطلاع رسانی داشته نه این که بقیه فرمایشات شما را پاسخ نمی دهم.
در ضمن، بنده خرسندم از این که در خدمت شما هستم.


این سخن شما برای آگاه کردن ما نمی‌تواند باشد! زیرا ما «شگفت‌زده و متعجب شدیم»!

همچنین، ما نوشتار دوم خود را «چهار روز» پیش از این سخن نوشتیم؛ و شما باید این سخن را همان لحظه و پیش از پاسخ دادن به آن نوشتار ویرایش شده‌ی ما می‌گفتید و نه پس از گذشت این همه روز و نگارش شدن نوشتار سوم ما.
چراکه ما نوشتار سوم خود را بر پایه‌ی گفته‌های شما که در مورد نوشتار دوممان گفته بودید، نگارش کردیم!

(اگرچه بازهم همان سخنان را می‌زنیم)

همچنین شما پاسخ ندادید که چگونه بدون وارد شدن به این گفتار، سخنان ما را دیده‌اید؟
این اشتباه از جانب شما بوده؛ زیرا ما گمان کردیم که شما هنوز نوشتار ما را ندیده‌اید وگرنه ویرایشی آنگونه انجام نمی‌شد - که شما آنرا به گردن ما انداخته‌اید!



*****



ما هم خرسند می‌شویم که پاسخی برای یکپارچه شدن دوگانگی‌های این داستان شگرف، بیابیم.

تنها باید گفت که از پوسته‌ی سخنان قرآن، نمی‌شود این دوگانگی‌ها را یکپارچه کرد؛ زیرا این داستان، داستانی عرفانی می‌نماید!

آبـرنـگـ
۱۳۹۲/۰۷/۱۵, ۱۸:۰۷
درود بر شما، «مؤمن» گرامی و سپاس از راهنماییتان :Gol:





با سلام و احترام.
به نظر بنده علت این نافرمانی مشخصاً هوای نفس او بوده است. لذا نه می توان گفت که از روی فراموشی مرتکب این خطا شده است و نه این که از روی آگاهی کامل و عناد با دستور الهی مخالفت نموده است.


تنها نفس فراموش‌کاران است که بر آنان چیره می‌شود.
بدین‌مایه: تا کسی یاد خدا را از دل بیرون نکند و سخنان او را فراموش نکند یا نادیده نگیرد، به سخن نفس یا اهریمن، گوش نمی‌دهد.



همه سرفصل ها لزوماً به معنای همه جزئیات نیست. ممکن است کسی در تمام زمینه ها سررشته داشته باشد اما در هیچ یک به نهایت آگاهی و علم نرسیده باشد. به قول معروف همه چیز را همگان دانند. پس آدم (ع) از همان جایی ضربه خورده است که آگاهی کاملی در مورد آن نداشته است چنان که داستان لغزش های بشری معمولاً بر همین منوال است.


گمان کنیم به این سخن شما در نوشتارهای پیشین پاسخ داده‌ایم.
چون سخنان ما زیاد بوده، شاید خسته کننده بودن آنان باعث شده است که آن‌را نخوانید؛ به همین روی، شمه‌ای از آن گفته می‌شود:




با همه‌ی اینها، اگر به آدم در مورد مورچه‌ها، گیاهان و بِستر رودخانه‌ها دانشی رسیده باشد یا نه، تفاوتی ندارد.
اما بدون‌شک، آدم به دانش معنوی بالایی رسیده شده بود.

پرسش اینست: «چرا کسی که به درک دانش‌ خدایی (در مورد نام‌های خدایی، همچون «علیم»، «بصیر»، «مدبر» و ...) رسیده است و از نزدیکان خدا شده است؛ آنگونه آسان از اهریمن، در جایی که نیرنگ و فریب جایی ندارد و یا حداقل باید کمرنگ‌تر باشد، فریب می‌خورد؟



پیامبران، همگی عارف خدایی هستند؛ عارفانی ویژه که هیچ آدم ساده‌ای نمی‌تواند به درجه‌ی عرفان آنان برسد. همانگونه که مولانا می‌گوید: «قرآن هفت پوسته دارد و عارفان تنها تا پوسته‌ی چهارم آن می‌توانند راه یابند و دیگر پوسته‌ها را تنها پیامبران و مخلَصین می‌توانند دریابند».
در عرفان، کسانی که پس از تلاش‌های بسیار و مردافکن به فنا برسند، به دریای بیکران هستی رسیده‌اند و همانند قطره در آن دریا فنا می‌شوند و آنان نیز بیکران شده‌اند و دانشی بیکران دارند.

عارفانی همچون: ابنعربی و مولانا چیزهایی گفته‌اند که آدمی می‌ماند اینان چقدر دانش و نوشتار دریافته و خوانده‌اند که اینگونه دانشمند شده‌اند و این‌چنین زیبا چیزهای دو جهان را تحلیل می‌کنند؟
پاسخ این است که آنان به دریای بیکران رسیده‌اند و از خواندن و نوشتن فراتر رفته‌اند. همانگونه که گفته‌اند: «دانش راستین، همچون دریاست و این دانش‌هایی که آدم‌ها فرا می‌گیرند، همچون کشیدن آب دریا با کاسه یا طاس است!»

هنگامی که یک آدم ساده‌ی عارف، آنگونه دانشمند است، چگونه یک پیامبر، که عارف بسیار والاتر است، نمی‌تواند دانشی بیکران داشته باشد؟ اصلاً مگر می‌شود تا کسی به حکمت نرسیده است، خدا را دریابد؟ آدم ساده، حتی توان دیدن یک جن و پری را هم ندارد؛ چه برسد به دیدار خدا!

«تا کسی به حکمت راستین نرسد، نمی‌تواند به خدا برسد»


برخی از بزرگان نیز در مورد موسی و خضر گفته‌اند که موسی دانشی را از خضر خواسته است که خود آنرا نداشته ولی خضر داشته است!!




یکی از تفاوت ها این است که آدم دانشمند پس از توبه و تنبه دیگر خطای خود را تکرار نمی کند اما انسان ساده و ضعیف تر احتمالاً چندین بار دیگر نیز از همین سوراخ گزیده می شود.




چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟



از یک بچه، اشتباه می‌سزد که آن اشتباه، اشتباهی بچگانه است.
اما از یک مخلَص چه؟
چه بسیارند آدم‌های ساده‌ای که پس از گناه، توبه کرده‌اند و دیگر گناه نکرده‌اند.
این برتریی برای آدم نیست؛ زیرا کسی که می‌داند نباید دست به سیم برق بزند ولی بزند، یک کار بسیار نابخردانه کرده است؛ هرچقدر هم که پشیمان شود، هنای آن کار نابخردانه نابود نمی‌شود؛ همانگونه که نافرمانی آدم، باعث بیرون شدن او شد و پشیمانی‌اش او را به جایگاه پیشینش باز نگرداند.

میقات
۱۳۹۲/۰۸/۱۱, ۱۸:۴۶
پرسش:
اگر ممکن است داستان حضرت آدم و میوه ممنوعه را از نظر مفهومی توضیح بدهید.

پاسخ:
با سلام و درود
با توجه به جهات مختلفی که مطرح کرده اید، به چند مطلب اشاره می شود:
مطلب اول: بهشت آدم، بهشت دنیوی بوده
بهشتى كه آدم و همسرش در آن ساكن شدند، آن بهشتى نبود كه خداوند بر اهل ايمان وعده كرده است و به آن «جنة الخلد» يا بهشت جاويدان گفته مى‏شود. مواردی را می توان به عنوان شاهد برای این نظریه آورد:
1. كسى كه وارد آن بهشت شود ديگر از آن خارج نخواهد شد و آدم و حوا از بهشت بيرون شدند.
2. در بهشت جاويدان، امر و نهى در كار نيست، در حالى كه آدم و حوا در آن بهشت از خوردن شجره نهى شدند.
3. یكی دیگر از خصوصیات بهشت جاودان این است كه شیطان و وسوسه های شیطانی و به طور كلی، نافرمانی خداوند در آن جایی ندارد. بهشت آخرت از هر آلودگی و رنگ غیر خدایی پاك و مبرا است.

4. آدم خود مى‏دانست كه آن بهشت بهشت جاويدان نيست و لذا در وسوسه‏اى كه شيطان كرد به آدم اظهار داشت كه اگر از ميوه شجره ممنوعه بخورد، در آن بهشت جاويدان خواهد ماند.
5. در اول خلقت آدم، خداوند فرمود من در روى زمين خليفه‏اى خلق مى‏كنم، و در چند آيه گفته شده كه خميرمايه آدم از گل و خاك چسبنده متعفن بوده، و اين نشان مى‏دهد كه بدون شك آدم در همين كره خاكى و در روى زمين آفريده شده است و اگر بهشت در آسمان بود بايد آدم از زمين به آسمان برده مى‏شد و اين خلاف ظاهر است، و در هيچ آيه‏اى به آن اشاره نشده است.
6. روایاتی از ائمه اطهار علیهم السلام بر همین مطلب ظهور بلکه تصریح دارند، مانند:
"سألت ابا عبد الله(علیه السلام) عن جنة آدم. فقال: جنة من جنان الدنيا يطلع عليه الشمس و القمر. و لو كانت من جنان الخلد، ما خرج منها أبدا"؛ راوی می گوید: از حضرت صادق علیه السلام در مورد بهشتى كه حضرت آدم علیه السلام در آن بوده سؤال كردم. حضرت فرمودند: آن باغى است از باغ هاى دنيا كه خورشيد و ماه بر آن طلوع و غروب مى كنند، و اگر از باغ هاى قيامت بود هرگز آدم از آن خارج نمى شد.(1)

بنابر این بهشت حضرت آدم آن بهشت موعودی نبوده كه شیطان از آن رانده شده است.
مطلب دوم: حضرت آدم علیه السلام معصوم بوده
در این كه حضرت آدم علیه السلام معصوم بود، جای تردید ندارد.
عصیانی منافی با عصمت است كه از حیث عبودیت صورت گیرد، و این زمانی است كه از اوامر و نواهی مولوی خداوند، سرپیچی كند.
نهى آدم و همسرش از خوردن مبوه درخت ممنوعه، نهى مولوى نبود كه تخلف از آن معصيت باشد، بلكه يك نهى ارشادى بوده، به اين معنا كه خداوند آدم را تكليف شرعى نكرد، بلكه از خاصيت تكوينى آن درخت آگاه كرد كه اگر از آن بخورند به خودشان ظلم كرده و به رنج و سختی دچار خواهند شد، و لذا پس از خوردن از آن درخت، با اين كه توبه كردند و خداوند هم توبه آن ها را پذيرفت، باز آن ها را از بهشت بيرون كرد، زيرا اثر طبيعى خوردن از آن درخت بيرون شدن از بهشت بود.
هم چنین از ظاهر آیات قرآن به دست می آید که مسأله تشریع احكام و روشن ساختن راه هدایت و بیان اوامر و نواهی مولوی، بعد از هبوط به زمین است، یعنی در آن روز كه اين مخالفت سر زد، اصلا دينى تشريع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دين خدا نازل شد؛ کما این که آیه ذیل به آن اشاره دارد:
«قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنىّ‏ِ هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لَا هُمْ يحَزَنُونَ وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَ كَذَّبُواْ بايَاتِنَا أُوْلَئكَ أَصحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»؛ گفتيم: «همگى از آن، فرود آييد! هر گاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين شوند.» و كسانى كه كافر شدند، و آيات ما را دروغ پنداشتند اهل دوزخند و هميشه در آن خواهند بود.(2)

علامه طباطبایی می گوید: آدم و همسرش به خودشان ظلم كردند و خود را از بهشت محروم ساختند، نه اين كه نافرمانى خدا را كرده، و گناهى مرتكب شده باشند.(3)
بنابر این، خوردن از درخت منع شده، معصيت و گناه شرعى نبود و با عصمت حضرت آدم منافات نداشت.
مطلب سوم: منظور اصلى از خلقت آدم، سكونت در زمين بوده‏
از سياق سه دسته آيات (بقره، 30 ـ 39)، (طه، 115 ـ 126)، و (اعراف 19ـ 25)، به خوبى بر می آید كه منظور اصلى از خلقت آدم اين بوده كه در زمين سكونت كند.
چيزى كه هست راه زمينى شدن آدم همين بوده كه نخست در بهشت منزل گيرد، و برتری او بر ملائكه، و لياقتش براى خلافت اثبات شود، و سپس ملائكه مأمور به سجده براى او شوند، و آن گاه در بهشت منزلش دهند، و از نزديك شدن به آن درخت نهيش كنند، و او (به تحريك شيطان) از آن بخورد، و در نتيجه عورت و زشتی هایش ظاهر گردد، و در آخر به زمين هبوط كنند.
لذا آخرين عامل و علتى كه باعث زمينى شدن آدم و حوا شد، همان مسئله ظاهر شدن عيب (عورت) آن دو بود؛ و معلوم است كه اين دو عضو، مظهر همه تمايلات حيوانى است چون مستلزم غذا خوردن، و نمو نيز هستند.
گویا خلقت بشرى و زمينى آدم و همسرش، تمام شده بود، و بعد خدا آن دو را داخل بهشت كرد، ولى آن قدر به آن دو مهلت ندادند كه در همين زمين متوجه عيب خود شده و نيز به سایر لوازم زندگی دنيوى و احتياجات آن پى ببرند؛ بلكه بلافاصله آن دو را داخل بهشت كردند، و وقتى داخل كردند كه هنوز روح ملكوتى و ادراكى كه از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، به زندگى دنيا آلوده نشده بودند.
پس پوشيدگى عيب‏هاى آن دو موقتى بود، و ظاهر شدن عيب در زندگى زمينى، و به وسيله خوردن از آن درخت، يكى از قضاهاى حتمى خدا بوده، كه بايد می شد.
افزون بر این که خداوند متعال، خطای آنان را بعد از آن كه توبه كردند بخشید، و در عين حال آن ها را به بهشتشان بر نگرداند، بلكه به سوى دنيا هبوطشان داد، تا در آنجا زندگى كنند.

اگر محكوميت زندگى كردن در زمين، با خوردن از درخت و هويدا گشتن عيب، قضايى حتمى نبود، و نيز برگشتن به بهشت محال نبود، بايد بعد از توبه و ناديده گرفتن خطيئه به بهشت بر گردند، (براى اينكه توبه آثار خطيئه را از بين مى‏برد).(4)
بیانی دیگر
شايد علت اين جريان آن بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمين هيچ گونه آشنايى نداشت، و تحمل زحمت هاى آن بدون مقدمه براى او مشكل بود، و از چگونگى كردار و رفتار در زمين بايد اطلاعات بيشترى پيدا كند.
بنابر اين مى‏بايست مدتى كوتاه تعليمات لازم را در محيط بهشت ببيند و بداند زندگى روى زمين توأم با برنامه‏ها و تكاليف و مسئوليت ها است كه انجام صحيح آن ها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است، و سرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى.
و نيز بداند هر چند او آزاد آفريده شده، اما اين آزادى بطور مطلق و نامحدود نيست كه هر چه خواست انجام دهد او مى‏بايست از پاره‏اى از اشياء روى زمين چشم بپوشد.
او در اين محيط مى‏بايست تا حدى پخته شود، دوست و دشمن خويش را بشناسد، چگونگى زندگى در زمين را ياد گيرد.
آرى اين خود يك سلسله تعليمات لازم بود كه مى‏بايست فرا گيرد، و با داشتن اين آمادگى به روى زمين قدم بگذارد.(5)
مطلب چهارم: آدم و همسرش شيطان را می ديدند
«فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ»؛ پس گفتيم: اى آدم! اين (ابليس) دشمن تو و (دشمن) همسر توست‏.(6)
در این آیه كه خداوند با كلمه «هذا» اشاره به شيطان كرده، فهميده می شود كه خداوند، شیطان را به آدم و همسرش نشان داده و معرفی كرده بود، آن هم معرفى به شخص و عين او، نه معرفى به وصف او.
هم چنين آيه «يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ» ـ كه حكايت كلام شيطان است، و قرآن كريم آن را به صورت حكايت خطاب آورده ـ دلالت دارد بر اين كه گوينده آن كه شيطان است، در برابر آدم ايستاده و با او صحبت مى‏كرده، یعنی سخن، سخن كسى است كه شنونده او را مى‏ديده.
و هم چنين آيه «وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ» (7)، كه قسم خوردن از كسى تصور دارد كه ديده شود.
و نیز آیات دیگر، بر اين دلالت دارند كه شيطان براى آدم و همسرش ديده می شد، و او را مى‏ديده‏اند.
اگر حال آدم و همسرش نسبت به شيطان، مانند حال ما بوده كه او را نمى‏بينيم و تنها وسوسه‏اش بما مى‏رسد، می توانستند بگويند: ما كه شيطانى نديديم، و خيال كرديم اين وسوسه‏ها از افكار خودمان بوده، و هيچ احتمال نداديم كه از ناحيه او باشد، و ما هيچ قصد مخالفت با سفارشى كه در خصوص هوشيارى از وسوسه شيطان كردى نداشتيم.
بنابر این، آدم و همسرش شيطان را مى‏ديدند و او را مى‏شناختند، هم چنان كه انبياء با اين كه به عصمت خدايى معصومند، او را مى‏ديدند و هنگامى كه می خواست متعرض ايشان بشود، مى‏شناختند، هم چنان كه روايات وارده در باره نوح، و ابراهيم و موسى، و عيسى، و يحيى، و ايوب، و اسماعيل، و محمد صلی الله علیه وآله، بر اين معنا دلالت دارد.(8)

مطلب پنجم: درخت ممنوعه
از آن جا كه خداوند نوع آن درخت را تعيين نكرده، لزومى ندارد كه ما تعيين كنيم، ولى ظاهر بعضى از آيات دلالت دارد كه آن درخت درختى بوده كه با خوردن از آن زشتی ها آشكار مى‏شد:
«فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما»؛ از آن خوردند پس زشتی هاى آن ها آشكار شد.(9)
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما»؛ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد تا بعضى از زشتيهاى آنها آشكار شود.(10)
با توجه به اين آيات مى‏توان گفت كه آن درخت باعث نوعى آگاهى و علم مى‏شد.
البته آدم علم اسماء را مى‏دانست ولى شايد اين آگاهى از زشتی ها كه با خوردن از آن درخت حاصل مى‏شد، يك علم ديگرى بود كه باعث تشخيص زشتى از خوبى مى‏گرديد، و تا آدم اين آگاهى را نداشت تكليف شرعى بر او نبود و مى توانست در بهشت بى‏دردسرى بماند، اما وقتى با خوردن از درخت، اين آگاهى را به دست آورد، ديگر بايد به زمين مى‏آمد و زير بار تكليفى مى‏رفت كه آسمان ها و زمين و كوه ها نتوانستند بار آن را بكشند.(11)
مطلب ششم: نوع انسان، امتحان و سیر تکامل
چند نکته:
1. در داستان آدم، يك واقعيت بيان مى شود، و آن این که شخص آدم مقصود نیست بلکه نوع آدم منظور است، یعنی همان طور كه مقصود از سجده، سجده بر نوع آدم است، مقصود از خوردن آن درخت و برگزيدن زندگى دنيا نیز نوع انسان است، هر چند براى خصوص آدم رخ داده است.
به بیان دیگر، آدم که نماینده نوع انسان است، از روی خیرخواهی و راهنمایی و ارشاد، از خوردن میوه درخت ممنوعه و نزدیک شدن به آن درخت نهی شد؛ ولی سرشت انسان به گونه‏اى است كه به اختيار خود از درخت خواهد خورد و نزول خواهد كرد.
بنابر این، نوع انسان چنین است، نه این که انسان های دیگر به خاطر خطای یکی، مجازات شوند.
2. یادمان نرود که عالم ملک طِلق خداوند است و ما نیز از جمله مملوکات الهی هستیم. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم مقهور خواست و اراده الهی هستیم؛ و اصلا ایمان همین است که ما این صولت و سلطه الهی را بشناسیم و به آن گردن نهیم.
هر چه این شناخت و التزام ما به خدا و خواست او بیشتر باشد ایمانمان خالصانه تر است.
3. چه چیزی بهتر از این که خداوند ما را خلق کند و به این اکتفا نکند، بلکه نظام عالم را به گونه ای ترتیب دهد که اسباب سعادت و خوشبختی ابدی برای انسان فراهم باشد. می شد خلق شویم و بیهوده رها شویم، بدون هیچ دلخوشی ای؛ ولی خدا به این اکتفا نکرده و خواسته تا ما به غایت خواسته هایمان که همان خوشبختی بی نهایت و همیشگی است دست یابیم.
بله، این خوشبختی از مسیر سختی هایی می گذرد، که این همان امتحان الهی است.
ممکن است سؤال شود چرا بدون امتحان، به خوشبختی نرسیم؟ که در جواب باید گفت خداوند فیضش نامحدود است، ولی محدودیت های وجودی انسان، به مانند دیگر محدودیت های عالم ماده، باعث می شود خداوند از ابزار امتحان برای رسیدن به خواسته خویش استفاده کند.
در روایت داریم: "أبَی اللهُ أَن یَجری الأشیاءَ إلا بِأسباب"(12)، یعنی خداوند هرگز امور و مقاصد خود را جز به اسباب تدبیر و تعقیب نمی کند. یکی از این اسباب همین نظام امتحان الهی است.

_______________


كافى، ج 3، ص 247، حديث 2.
بقره، 38 و 39.
ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 201.
ر.ک: ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 196 و 197.
تفسير نمونه، ج ‏1، ص 184.
طه، 117.
اعراف، 21.
ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 202.
طه، 12.
اعراف، 20.
كوثر، ج ‏1، ص 131.
کافی، ج 1، ص 183، ح 3.