PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : جمع بندی عزیر و قوم یهود



marjanfeyz
۱۳۹۱/۰۵/۱۱, ۱۴:۲۰
عزیر چه شخصیتی بودکه یهود او را پسر خدا مینامیدند؟

قدس شریف
۱۳۹۱/۰۵/۱۱, ۱۶:۰۱
عزیر یکی از دو برادر قوم یهود(قاتلهم الله) بود که باهم مردند اما درحالی که عزیر عزیر 100سال خوابید(که در150 سالگی با برادر50 ساله اش مرد)

ديندار
۱۳۹۱/۰۵/۱۱, ۱۸:۴۴
عزیز در تاریخ یهود، موقعیت خاص دارد تا آنجا که بعضی اساس ملیت و درخشش تاریخ این جمعیت را به او نسبت می دهند و در واقع او خدمت بزرگی به آئین یهود کرد؛ زیرا هنگامی که به وسیله (بخت النصر) پادشاه بابل وضع یهود به کلی در هم ریخته شد و معبدشان ویران و کتاب آنها تورات سوزانده شد. و هنگامی که کوروش پادشاه ایران، «بابل» را فتح کرد، عزیز که یکی از بزرگان یهود در آن روز بود نزد وی آمد و برای آنها شفاعت کرد (کوروش نیز) موافقت کرد که یهودیان به شهرهایشان باز گردند و از نو تورات نوشته شود. در این هنگام او طبق آنچه در خاطرش از گفته های پیشینیان یهود باقی مانده بود تورات را از نو نوشت به همین دلیل یهود او را یکی از نجات دهندگان و زنده کنندگان آئین خویش می دانند و به همین جهت برای او احترام فوق العاده قائلند. (المیزان، محمد حسین طباطبایی،ج 9،ص 372) این خدمت عزیز به قوم یهود سبب شد که گروهی از یهود لقب «ابن الله» فرزند خدا را برای او انتخاب کنند هر چند از بعضی روایات مانند روایت (احتجاج طبرسی) استفاده می شود که آنها این لقب را به عنوان احترام به (عزیز) اطلاق می کردند. (تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی،ج 7،ص 363)
به همان جهت که عزیز وسیله برگشت قوم یهود به فلسطین شد او را تعظیم نموده و به همین منظور او را پسر خدا نامیدند. حال آیا این نامگذاری مانند نام گذاری مسیحیان است، که عیسی را پسر خدا نامیده اند و پرتویی از جوهر ربوبیت در او قائلند و یا او را مشتق از خدا و یا خود خدا می دانند، و یا اینکه از باب احترام پسر خدا نامیده اند؟
همچنان که خود را دوستان و پسران خدا خوانده اند. بعضی از مفسرین گفته اند:
اینکه عزیز پسر خداست کلام پاره ای از یهودیان معاصر رسول خدا(ص) است و تمامی یهودیان چنین اعتقادی ندارند، و

bina88
۱۳۹۱/۰۵/۱۱, ۱۹:۱۱
و هنگامی که کوروش پادشاه ایران، «بابل» را فتح کرد، عزیز که یکی از بزرگان یهود در آن روز بود نزد وی آمد و برای آنها شفاعت کرد (کوروش نیز) موافقت کرد

البته اين نقل بر اساس تاريخي تحريف شده بدست خود يهود است.

مثلا همه ميدانيم
توراتي كه ميگويند در اثر حمله بخت النصر از بين رفته درست اش اين است كه طي حمله يهود سامري به دين حضرت موسي بشكل سليقه اي تغئير ماهيت پيدا كرده.
و در قران كريم به اين مورد اشاره صريح دارد و ايشان را به الاغي تشبيه ميكند كه افسارش بر روي گردنش افتاده و بدون صاحب رها گرديده است

مدیر ارجاع سوالات
۱۳۹۳/۰۴/۱۹, ۱۲:۱۴
با نام و یاد دوست






http://askdin.com/gallery/images/80/1_11.png









کارشناس بحث: استاد مقداد

مقداد
۱۳۹۳/۰۴/۱۹, ۱۵:۴۷
عزیر چه شخصیتی بودکه یهود او را پسر خدا مینامیدند؟

با عرض سلام و ادب

در قرآن داستان مرگ صد ساله عُزَير، و سپس زنده شدن او به طور خلاصه در يك آيه (بقره - 259) آمده است،[1] كه بسيار شگفت‏ انگيز است. نظر شما را به شرح آن كه در روايات آمده جلب مى ‏كنيم:

پدر و مادر عُزَير در منطقه بيت المقدس زندگى مى ‏كردند، خداوند دو پسر دوقلو به آنها داد و آنها نام يكى را عُزَير، و نام ديگرى را عَزْرَه گذاشتند. عُزَير و عُزْرَه با هم بزرگ شدند تا به سنّ سى سالگى رسيدند، عزير ازدواج كرده بود، و همسرش حامله بود، كه بعدها پسرى از او به دنيا آمد.[2]

عُزير - عليه السلام - در اين ايام (كه سى سال از عمرش گذشته بود) به قصد سفر از خانه بيرون آمد و با اهل خانه و بستگانش خداحافظى كرد و سوار بر الاغ شد و اندكى انجير و آب و ميوه همراه خود برداشت تا در سفر از آن بهره گيرد.

عُزير از پيامبران بنى اسرائيل بود و هم چنان به سفر خود ادامه داد تا به يك آبادى رسيد. ديد آن آبادى به شكل وحشتناكى در هم ريخته و ويران شده است. و اجساد و استخوانهاى پوسيده ساكنان آن به چشم مى ‏خورد، هنگامى كه اين منظره وحشت زا را ديد، به فكر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و گفت:

«أَنَّى يحْيى هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها؛ چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى ‏كند؟»

او اين سخن را از روى انكار نگفت، بلكه از روى تعجّب گفت.

او در اين فكر بود كه ناگهان خداوند جان او را گرفت، او جزء مردگان درآمد و صد سال جزء مردگان بود، پس از صد سال خداوند او را زنده كرد. فرشته‏ اى از طرف خدا از او پرسيد: چقدر در اين بيابان خوابيده‏ اى، او كه خيال مى‏ كرد، مقدار كمى در آن جا استراحت كرده، در جواب گفت:

«لَبِثْتُ يوْماً أَوْ بَعْضَ يوْمٍ؛ يك روز يا كمتر.»

فرشته از جانب خدا به او گفت: بلكه صد سال در اين جا بوده‏ اى، اكنون به غذا و آشاميدنى خود بنگر كه چگونه به فرمان خدا در طول اين مدت هيچ گونه آسيبى نديده است، ولى براى اين كه بدانى يكصد سال از مرگت گذشته، به الاغ سوارى خود بنگر و ببين از هم متلاشى و پراكنده شده و مرگ، اعضاء آن را از هم جدا نموده است. نگاه كن و ببين چگونه اجزاى پراكنده آن را جمع‏ آورى كرده و زنده مى ‏كنيم.

عُزَير وقتى اين منظره (زنده شدن الاغ) را ديد گفت:

«أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَى‏ءٍ قَدِيرٌ؛ مى ‏دانم كه خداوند بر هر چيزى توانا است.»[3]

يعنى اكنون آرامش خاطر يافتم، و مسأله معاد از نظر من شكل حسّى به خود گرفت و قلبم سرشار از يقين شد.[4]

عُزَير سوار الاغ خود شد، و به سوى خانه ‏اش حركت كرد. در مسير راه مى ‏ديد همه چيز عوض شده و تغيير كرده است. وقتى به زادگاه خود رسيد، ديد خانه‏ ها و آدمها تغيير نموده ‏اند. به اطراف دقّت كرد، تا مسير خانه خود را يافت، تا نزديك منزل خود آمد. در آن جا پير زنى لاغر اندام و كمر خميده و نابينا ديد، از او پرسيد: «آيا منزل عُزَير همين است؟»

پير زن گفت: آرى همين است، ولى به دنبال اين سخن گريه كرد و گفت: ده‏ها سال است كه عزير مفقود شده و مردم او را فراموش كرده‏ اند، چطور تو نام عُزَير را به زبان آوردى؟

عُزير گفت: من خودم عُزير هستم، خداوند صد سال مرا از اين دنيا برد و جزء مردگان نمود و اينك بار ديگر مرا زنده كرده است.

آن پيرزن كه مادر عُزَير بود، با شنيدن اين سخن، پريشان شد. سخن او را انكار كرد و گفت: «صد سال است عزير گم شده است، اگر تو عزير هستى (عُزَير مردى صالح و مستجاب الدّعوه بود) دعا كن تا من بينا گردم و ضعف پيرى از من برود.» عزير دعا كرد، پيرزن بينا شده و سلامتى خود را باز يافت و با چشم تيز بين خود، پسرش را شناخت دست و پاى پسرش را بوسيد. سپس او را نزد بنى اسرائيل برد، و ماجرا را به فرزندان و نوه‏ هاى عُزَير خبر داد، آنها به ديدار عزير شتافتند.

عُزير با همان قيافه‏ اى كه رفته بود با همان قيافه (كه نشان دهنده يك مرد سى ساله بود) بازگشت.

همه به ديدار او آمدند، با اين كه خودشان پير و سالخورده شده بودند. يكى از پسران عزير گفت: «پدرم نشانه ‏اى در شانه‏ اش داشت، و با اين علامت شناخته مى ‏شد.» بنى اسرائيل پيراهنش را كنار زدند، همان نشانه را در شانه ‏اش ديدند.

در عين حال براى اين كه اطمينانشان بيشتر گردد، بزرگ بنى اسرائيل به عزير گفت: «ما شنيديم هنگامى كه بخت النصر بيت المقدّس را ويران كرد، تورات را سوزانيد، تنها چند نفر انگشت شمار حافظ تورات بودند. يكى از آنها عُزَير - عليه السلام - بود، اگر تو همان عزير هستى، تورات را از حفظ بخوان.»

عزير تورات را بدون كم و كاست از حفظ خواند، آن گاه او را تصديق كردند و به او تبريك گفتند، و با او پيمان وفادارى به دين خدا بستند.

ولى به سوى كفر، اغوا شدند و گفتند: «عزير پسر خدا است.»[5]


راهب مسيحى از امام باقر - عليه السلام - پرسيد: «آن كدام دو برادر بودند كه دو قلو به دنيا آمدند، و هر دو در يك ساعت مردند، ولى يكى از آنها صد و پنجاه سال عمر كرد، ديگرى پنجاه سال؟»[6]

امام باقر - عليه السلام - پاسخ داد: «آنها عُزَير و عَزْرَه بودند كه هر دو از يك مادر دو قلو به دنيا آمدند، در سى سالگى عُزَير از آنها جدا شد، و صد سال به مردگان پيوست، و سپس زنده شد و نزد خاندانش آمد و بيست سال ديگر با برادرش زيست و سپس با هم مردند، در نتيجه عزير پنجاه سال، و عزره صد و پنجاه سال عمر نمود.»[7]

بعضى از مفسرين گفته اند: عقيده به اين كه عزير پسر خدا است كلام پاره اى از يهوديان معاصر رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، و تمامى يهوديان چنين اعتقادى ندارند و اگر قرآن آن را مانند گفتن اين كه: «إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»: خدا فقير است و ما توانگريم. (سوره آل عمران، آيه 181)، و همچنين گفتن اين كه: «يَدُاللَّهِ مَغْلُولَةٌ»: دست خدا بسته است. (سوره مائده، آيه 64) به همه يهوديان نسبت داده، براى اين بوده كه بقيه يهوديان هم به اين نسبت ها راضى بوده اند، مثلا هر چند گفتار آخرى، كلام بعضى از يهوديان مدينه و معاصر رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، وليكن ساير يهوديان با آن مخالفت نداشته اند، پس در حقيقت همه متفق الرأى بوده اند.[8]



منابع:

[1] بعضى اين داستان را مربوط به خضر - عليه السلام - و بعضى مربوط به «اِرْميا» مى‏دانند.

[2] اقتباس از يك روايت مفصّل به نقل از امام باقر - عليه السلام -؛ روضة الكافى، ص 123؛ دلائل الامامه طبرى، ص 107 و 108.

[3] بقره، 259.

[4] اقتباس از مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 370.

[5] توبه، 30.

[6] بحار، ج 14، ص 374.

[7] همان، ص 378.

[8]. ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج9، ص324.

muiacir
۱۳۹۳/۰۴/۱۹, ۱۶:۳۷
چجوری باید صحت این داستان رو باور کرد؟مثلا توی کتب تاریخی معتبر ازش اومده؟

مقداد
۱۳۹۳/۰۴/۲۲, ۱۵:۲۴
چجوری باید صحت این داستان رو باور کرد؟مثلا توی کتب تاریخی معتبر ازش اومده؟

با عرض سلام و ادب

اصل ماجرای مردن به مدت صد سال و دوباره زنده شدن در قرآن کریم با صراحت آمده است و روایاتی هم از ائمه(ع) بیان شده است و لذا جای هیچ شک و تردیدی در صحت این ماجرا وجود ندارد.

مقداد
۱۳۹۳/۰۸/۲۴, ۱۷:۲۳
عزیر و قوم یهود

جمع بندی

پرسش:
عزیر چه شخصیتی بودکه یهود او را پسر خدا می نامیدند؟

پاسخ:
در قرآن داستان مرگ صد ساله عُزَير، و سپس زنده شدن او به طور خلاصه در يك آيه (بقره - 259) آمده است،[1] كه بسيار شگفت‏ انگيز است. نظر شما را به شرح آن كه در روايات آمده جلب مى ‏كنيم:

پدر و مادر عُزَير در منطقه بيت المقدس زندگى مى ‏كردند، خداوند دو پسر دوقلو به آنها داد و آنها نام يكى را عُزَير، و نام ديگرى را عَزْرَه گذاشتند. عُزَير و عُزْرَه با هم بزرگ شدند تا به سنّ سى سالگى رسيدند، عزير ازدواج كرده بود، و همسرش حامله بود، كه بعدها پسرى از او به دنيا آمد.[2]

عُزير - عليه السلام - در اين ايام (كه سى سال از عمرش گذشته بود) به قصد سفر از خانه بيرون آمد و با اهل خانه و بستگانش خداحافظى كرد و سوار بر الاغ شد و اندكى انجير و آب و ميوه همراه خود برداشت تا در سفر از آن بهره گيرد.

عُزير از پيامبران بنى اسرائيل بود و هم چنان به سفر خود ادامه داد تا به يك آبادى رسيد. ديد آن آبادى به شكل وحشتناكى در هم ريخته و ويران شده است. و اجساد و استخوانهاى پوسيده ساكنان آن به چشم مى ‏خورد، هنگامى كه اين منظره وحشت زا را ديد، به فكر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و گفت:

«أَنَّى يحْيى هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها؛ چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى ‏كند؟»

او اين سخن را از روى انكار نگفت، بلكه از روى تعجّب گفت.

او در اين فكر بود كه ناگهان خداوند جان او را گرفت، او جزء مردگان درآمد و صد سال جزء مردگان بود، پس از صد سال خداوند او را زنده كرد. فرشته‏ اى از طرف خدا از او پرسيد: چقدر در اين بيابان خوابيده‏ اى، او كه خيال مى‏ كرد، مقدار كمى در آن جا استراحت كرده، در جواب گفت:

«لَبِثْتُ يوْماً أَوْ بَعْضَ يوْمٍ؛ يك روز يا كمتر.»

فرشته از جانب خدا به او گفت: بلكه صد سال در اين جا بوده‏ اى، اكنون به غذا و آشاميدنى خود بنگر كه چگونه به فرمان خدا در طول اين مدت هيچ گونه آسيبى نديده است، ولى براى اين كه بدانى يكصد سال از مرگت گذشته، به الاغ سوارى خود بنگر و ببين از هم متلاشى و پراكنده شده و مرگ، اعضاء آن را از هم جدا نموده است. نگاه كن و ببين چگونه اجزاى پراكنده آن را جمع‏ آورى كرده و زنده مى ‏كنيم.

عُزَير وقتى اين منظره (زنده شدن الاغ) را ديد گفت:

«أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَى‏ءٍ قَدِيرٌ؛ مى ‏دانم كه خداوند بر هر چيزى توانا است.»[3]

يعنى اكنون آرامش خاطر يافتم، و مسأله معاد از نظر من شكل حسّى به خود گرفت و قلبم سرشار از يقين شد.[4]

عُزَير سوار الاغ خود شد، و به سوى خانه ‏اش حركت كرد. در مسير راه مى ‏ديد همه چيز عوض شده و تغيير كرده است. وقتى به زادگاه خود رسيد، ديد خانه‏ ها و آدمها تغيير نموده ‏اند. به اطراف دقّت كرد، تا مسير خانه خود را يافت، تا نزديك منزل خود آمد. در آن جا پير زنى لاغر اندام و كمر خميده و نابينا ديد، از او پرسيد: «آيا منزل عُزَير همين است؟»

پير زن گفت: آرى همين است، ولى به دنبال اين سخن گريه كرد و گفت: ده‏ها سال است كه عزير مفقود شده و مردم او را فراموش كرده‏ اند، چطور تو نام عُزَير را به زبان آوردى؟

عُزير گفت: من خودم عُزير هستم، خداوند صد سال مرا از اين دنيا برد و جزء مردگان نمود و اينك بار ديگر مرا زنده كرده است.

آن پيرزن كه مادر عُزَير بود، با شنيدن اين سخن، پريشان شد. سخن او را انكار كرد و گفت: «صد سال است عزير گم شده است، اگر تو عزير هستى (عُزَير مردى صالح و مستجاب الدّعوه بود) دعا كن تا من بينا گردم و ضعف پيرى از من برود.» عزير دعا كرد، پيرزن بينا شده و سلامتى خود را باز يافت و با چشم تيز بين خود، پسرش را شناخت دست و پاى پسرش را بوسيد. سپس او را نزد بنى اسرائيل برد، و ماجرا را به فرزندان و نوه‏ هاى عُزَير خبر داد، آنها به ديدار عزير شتافتند.

عُزير با همان قيافه‏ اى كه رفته بود با همان قيافه (كه نشان دهنده يك مرد سى ساله بود) بازگشت.

همه به ديدار او آمدند، با اين كه خودشان پير و سالخورده شده بودند. يكى از پسران عزير گفت: «پدرم نشانه ‏اى در شانه‏ اش داشت، و با اين علامت شناخته مى ‏شد.» بنى اسرائيل پيراهنش را كنار زدند، همان نشانه را در شانه ‏اش ديدند.

در عين حال براى اين كه اطمينانشان بيشتر گردد، بزرگ بنى اسرائيل به عزير گفت: «ما شنيديم هنگامى كه بخت النصر بيت المقدّس را ويران كرد، تورات را سوزانيد، تنها چند نفر انگشت شمار حافظ تورات بودند. يكى از آنها عُزَير - عليه السلام - بود، اگر تو همان عزير هستى، تورات را از حفظ بخوان.»

عزير تورات را بدون كم و كاست از حفظ خواند، آن گاه او را تصديق كردند و به او تبريك گفتند، و با او پيمان وفادارى به دين خدا بستند.

ولى به سوى كفر، اغوا شدند و گفتند: «عزير پسر خدا است.»[5]


راهب مسيحى از امام باقر - عليه السلام - پرسيد: «آن كدام دو برادر بودند كه دو قلو به دنيا آمدند، و هر دو در يك ساعت مردند، ولى يكى از آنها صد و پنجاه سال عمر كرد، ديگرى پنجاه سال؟»[6]

امام باقر - عليه السلام - پاسخ داد: «آنها عُزَير و عَزْرَه بودند كه هر دو از يك مادر دو قلو به دنيا آمدند، در سى سالگى عُزَير از آنها جدا شد، و صد سال به مردگان پيوست، و سپس زنده شد و نزد خاندانش آمد و بيست سال ديگر با برادرش زيست و سپس با هم مردند، در نتيجه عزير پنجاه سال، و عزره صد و پنجاه سال عمر نمود.»[7]

بعضى از مفسرين گفته اند: عقيده به اين كه عزير پسر خدا است كلام پاره اى از يهوديان معاصر رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، و تمامى يهوديان چنين اعتقادى ندارند و اگر قرآن آن را مانند گفتن اين كه: «إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»: خدا فقير است و ما توانگريم. (سوره آل عمران، آيه 181)، و همچنين گفتن اين كه: «يَدُاللَّهِ مَغْلُولَةٌ»: دست خدا بسته است. (سوره مائده، آيه 64) به همه يهوديان نسبت داده، براى اين بوده كه بقيه يهوديان هم به اين نسبت ها راضى بوده اند، مثلا هر چند گفتار آخرى، كلام بعضى از يهوديان مدينه و معاصر رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، وليكن ساير يهوديان با آن مخالفت نداشته اند، پس در حقيقت همه متفق الرأى بوده اند.[8]

پرسش:
چگونه باید صحت این داستان را باور کرد؟مثلا در کتب تاریخی معتبر آمده است؟

پاسخ:
اصل ماجرای مردن به مدت صد سال و دوباره زنده شدن در قرآن کریم با صراحت آمده است و روایاتی هم از ائمه(ع) بیان شده است و لذا جای هیچ شک و تردیدی در صحت این ماجرا وجود ندارد.

منابع:

[1] بعضى اين داستان را مربوط به خضر - عليه السلام - و بعضى مربوط به «اِرْميا» مى‏دانند.

[2] اقتباس از يك روايت مفصّل به نقل از امام باقر - عليه السلام -؛ روضة الكافى، ص 123؛ دلائل الامامه طبرى، ص 107 و 108.

[3] بقره، 259.

[4] اقتباس از مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 370.

[5] توبه، 30.

[6] بحار، ج 14، ص 374.

[7] همان، ص 378.

[8]. ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج9، ص324.